es
Feedback
❤پاجی سرزمین دو خورشید❤

❤پاجی سرزمین دو خورشید❤

Ir al canal en Telegram

Paji_behesht. 👈 صفحه ما دراینستاگرام کانال پاجی کانال همه پاجی وچون عکس های قدیمی,خاطره , پاجی ره امه وسته برسندین تاکنار هم شونیشتی دوستانه داشته باشیم

Mostrar más
2 129
Suscriptores
Sin datos24 horas
+27 días
+1430 días
Atraer Suscriptores
julio '26
julio '26
+34
en 1 canales
junio '26
+20
en 1 canales
Get PRO
mayo '26
+8
en 1 canales
Get PRO
abril '26
+2
en 0 canales
Get PRO
marzo '26
+3
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+31
en 1 canales
Get PRO
enero '26
+16
en 2 canales
Get PRO
diciembre '25
+43
en 3 canales
Get PRO
noviembre '25
+42
en 3 canales
Get PRO
octubre '25
+22
en 1 canales
Get PRO
septiembre '25
+36
en 1 canales
Get PRO
agosto '25
+35
en 2 canales
Get PRO
julio '25
+34
en 1 canales
Get PRO
junio '25
+22
en 1 canales
Get PRO
mayo '25
+28
en 0 canales
Get PRO
abril '25
+41
en 6 canales
Get PRO
marzo '25
+54
en 6 canales
Get PRO
febrero '25
+86
en 0 canales
Get PRO
enero '25
+63
en 3 canales
Get PRO
diciembre '24
+60
en 4 canales
Get PRO
noviembre '24
+36
en 1 canales
Get PRO
octubre '24
+41
en 1 canales
Get PRO
septiembre '24
+65
en 4 canales
Get PRO
agosto '24
+63
en 2 canales
Get PRO
julio '24
+67
en 2 canales
Get PRO
junio '24
+79
en 5 canales
Get PRO
mayo '24
+115
en 2 canales
Get PRO
abril '24
+80
en 2 canales
Get PRO
marzo '24
+59
en 4 canales
Get PRO
febrero '24
+68
en 1 canales
Get PRO
enero '24
+82
en 1 canales
Get PRO
diciembre '23
+71
en 1 canales
Get PRO
noviembre '23
+43
en 2 canales
Get PRO
octubre '23
+68
en 1 canales
Get PRO
septiembre '23
+179
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+69
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+41
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+35
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+30
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+31
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+33
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+29
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+21
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+51
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+24
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+21
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+22
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+41
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+33
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+46
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+36
en 0 canales
Get PRO
abril '22
+41
en 0 canales
Get PRO
marzo '22
+33
en 0 canales
Get PRO
febrero '22
+31
en 0 canales
Get PRO
enero '22
+35
en 0 canales
Get PRO
diciembre '21
+48
en 0 canales
Get PRO
noviembre '21
+40
en 0 canales
Get PRO
octubre '21
+38
en 0 canales
Get PRO
septiembre '21
+43
en 0 canales
Get PRO
agosto '21
+68
en 0 canales
Get PRO
julio '21
+49
en 0 canales
Get PRO
junio '21
+45
en 0 canales
Get PRO
mayo '21
+43
en 0 canales
Get PRO
abril '21
+90
en 0 canales
Get PRO
marzo '21
+33
en 0 canales
Get PRO
febrero '21
+88
en 0 canales
Get PRO
enero '21
+138
en 0 canales
Get PRO
diciembre '20
+1 869
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
19 julio+3
18 julio+2
17 julio+2
16 julio+1
15 julio+2
14 julio+2
13 julio+2
12 julio+3
11 julio+1
10 julio+3
09 julio+6
08 julio+2
07 julio+1
06 julio+1
05 julio0
04 julio+1
03 julio+1
02 julio0
01 julio+1
Publicaciones del Canal
کلیپ فوق را در کانال خوب روستای قارنسرا دیدم . دل‌نوشته‌ای برای نسلِ دانش‌آموزان دیروز ما نسلِ مدرسه‌هایی بودیم که زنگِ آغازش با دلهره نواخته می‌شد و زنگِ پایانش با نفسی از سرِ آسودگی… صبح‌ها، پیش از آن‌که صدای معلم را بشنویم، صدای تپشِ قلبمان را می‌شنیدیم. از همان لحظه‌ای که پایمان را به کلاس می‌گذاشتیم، ترس هم‌کلاسیِ همیشگی‌مان بود؛ ترس از خطای یک املا، از نخواندن یک درس، از جواب ندادن پای تخته، از خط‌کش، از فلک و از دستی که گاهی به جای نوازش، بر گونهٔ کودکی فرود می‌آمد. آن روزها، مدرسه برای بسیاری از ما، بی‌کتک انگار معنایی نداشت. اشک‌های کودکانه‌مان پشت لبخندهای اجباری پنهان می‌شد و بغض‌هایمان لابه‌لای دفترهای کاهی خشک می‌شد. هیچ‌کس نمی‌پرسید آن کودکِ ساکت، از دردِ تن می‌گرید یا از زخمِ روح… کودکی ما، میان نیمکت‌های چوبی و کلاس‌های سرد و بخاری‌های هیزمی و نفتی، آرام‌آرام پیر شد. کیف‌هایمان سبک بود، اما بارِ نگرانی‌هایمان سنگین؛ نگرانِ نمره، نگرانِ تنبیه، نگرانِ نگاهِ خشمگین معلم، و گاهی نگرانِ آنکه اگر کتک بخوریم، جرأت گفتنش را هم در خانه نداشته باشیم. بسیاری از ما عصرها دوشادوشِ پدر در مزرعه، جنگل یا دامداری کار می‌کردیم؛ یا کنارِ مادر، بارِ زندگی را بر شانه‌های کوچکمان می‌کشیدیم. صبح ها خسته و کوفته به مدرسه می‌رسیدیم؛ نه فرصتی برای بازی مانده بود و نه توانی برای رؤیاپردازی. فقر، فقط نداشتنِ پول نبود؛ فقر یعنی کفش‌های وصله‌دار، دفترهایی که باید تا آخرین برگشان دوام می‌آوردند، مدادهایی که آن‌قدر تراشیده می‌شدند تا دیگر جایی برای گرفتن نداشتند. فقر یعنی حسرتِ یک کیف نو، یک لباسِ تمیز، یا حتی یک لقمه نانِ بیشتر. چه امیدهایی که پشت همان ترس‌ها گم شدند… چه استعدادهایی که زیر سایهٔ تنبیه، خاموش ماندند… چه لبخندهایی که از هراسِ فردا رنگ باختند… و چه آرزوهایی که در پسِ فقر و نداری، بی‌صدا به خاک سپرده شدند. بعضی از هم‌کلاسی‌هایمان، نیمکت را رها کردند تا نان‌آور خانه شوند. بعضی، دفتر و کتاب را با داس و بیل و تبر عوض کردند. بعضی، آن‌قدر زود بزرگ شدند که هرگز فرصتِ کودک بودن را تجربه نکردند. امروز، وقتی کلیپ‌های کوتاهِ آن روزها را می‌بینیم، شاید لبخندی بر لب بنشیند؛ اما پشت آن لبخند، دنیایی از بغض نهفته است. ما به آن خاطره‌ها نمی‌خندیم؛ به کودکانی می‌اندیشیم که با چشمانی اشک‌آلود، آرزو داشتند فقط یک روز، مدرسه جایی برای آموختن باشد، نه جایی برای ترسیدن. با این همه، نسلِ ما با همان زخم‌ها قد کشید؛ با دستانی پینه‌بسته، دل‌هایی زخمی و چشمانی که هنوز رؤیای روزهای بهتر را در خود نگه داشته‌اند. ما آموختیم که هیچ کودکی نباید از مدرسه بترسد؛ چرا که مدرسه، خانهٔ علم است، نه خانهٔ اضطراب؛ جایگاهِ مهر است، نه تنبیه؛ و پناهگاهِ رؤیاهاست، نه گورستانِ آرزوهای کودکی. 🖋️ میرمحمدی

2
Sin texto...
107
3
Sin texto...
443
4
یک هفته کار سفید کاری رایگان توسط،اقای محمد ولی رمضانپور خداوند انشالله وره سلامتی هاده
464
5
اهدا ۳ عدد چهار چوب فلزی توسط،اقای کربلایی یونس رمضانی انشالله قبول بووشه
449
6
Sin texto...
440
7
فیروزجائی: شش ماه از خدمت مانده بود که از طرف مسئولین پادگان به سرباز ها اطلاع دادند سربازها می‌توانند سه ماه آخر خدمت را بخرند. من و سربازان دیگر در پوست خود نمی گنجیدیم .سریعا تقاضای مرخصی کردم و به خانه آمدم. موقع شام بود که موضوع خرید خدمت را پیش کشیدم. مادر بسیار خوشحال شد اما پدرم نه. دلم شکست و دنیا بر سرم آوار شد ولی به روی خود نیاوردم. اینجا  دلم بیشتر میخواست فرزند خوانده آقای اکبری بودم. شب با ناراحتی زیاد به مادرم گفتم بااینکه ۱۳ روز دیگر مرخصی دارم اما فردا صبح به پادگان برمی‌گردم. مادرم باناراحتی  گفت : نه پسرم بمان ،علت ناراحتی ات را میفهمم، از قدیم گفتند خدا بزرگ است و حلال مشکلات .قادر نبودم روی حرف مادر مهربانم حرفی بیاورم.یکروزرمانده به اتمام مرخصی بعد از خوردن صبحانه و خداحافظی با پدر ، مادر، خواهر کوچکتر از آنها خواستم دیگر به حیاط نیایند. روی پله نشستم، پوتین پای راست را پوشیدم و بندها را محکم کردم .وقتی پای چپ را در پوتین کردم انگار چیزی در کفش بود فورا پایم را از پوتین بیرون آوردم و با احتیاط آنرا پوتین را سروته کردم . بسته پول کش بسته ای بر زمین افتاد. به اطراف نگاه کردم کسی نبود.به یاد حرف مادرم افتادم : خدا حلال مشکلات است پول را در جیبم گذاشتم و پوتین پای چپ را پوشیدم و با محکم کردن بند پوتین براه افتادم.به پادگان رسیدم. در اثر خستگی راه در آسایشگاه خوابیدم تا برای نگهبانی دادن بیدارم کردند.دو روزی  نگذشته بود که یک بعد از ظهر بلندگوی پادگان اسم را اعلام کرد که به قرارگاه بروم. وقتی به قرارگاه رسیدم گفتند با منزل تماس بگیر. شماره منزل را گرفتم مادرم گوشی را برداشت و گفت حال پدر خوب نیست و اگر میتوانی مرخصی بگیر و بیا.چون تازه به پادگان رفته بودم بعد از دو روز مرخصی گرفتم و به خانه آمدم . دم غروب بود که به محلّه مان رسیدم.با نگاه های ترحم آمیز مردم کوچه احساس خوبی نداشتم.درب حیاط باز بود دم درب بستگان  بعضی روی صندلی و بعضی ایستاده بودند و سر در دروازه پارچه سیاه نصب شده بود. با سرعت به درون خانه دویدم و خود را در آغوش مادر انداختم. بغض که با گریه همدست شده بود اجازه نمی‌داد که هیچکدام مان حرفی بزنیم. عصبانی شدم چرا پدر را به بیمارستان نبردید. مادر قادر به جواب دادن نبود. خواهر کوچکترم که گریه میکرد با بغض گفت : برای جراحی قلب پدر نوبت دکتر داشتیم ، پدر با فروش دوچرخه، لوازم یادگاری پدرش ، طلای مامان پولی تهیه کرده بود تا قلبش جراحی شود .با صدای بلند پرسیدم چرا پدر جراحی نشد؟ . خواهرم گفت نوبت جراحی قلب پدر دیروز بود ولی چند روزی هست پدر، پول جراحی  را گم کرده  است ✍ احمدی فیروزجائی ۱۴۰۴/۴/۱۵
660
8
روکش اسفالت خوش رودبار به پاجی میانا
447
9
Sin texto...
457
10
Sin texto...
448
11
Sin texto...
575
12
Sin texto...
599
13
خواننده سارا علیزاده شعر از استاد شعبان نادری رجه (کوهیار سوادکوهی) 🍂@korchasabz🍂
خواننده سارا علیزاده شعر از استاد شعبان نادری رجه (کوهیار سوادکوهی) 🍂@korchasabz🍂
498
14
Sin texto...
627
15
چهارده سال پیش، در بیست و هشتمین روز از ماه تیر سال هزار و سیصد و نود و یک، نخستین دور از گردهمایی پیشکسوتان جام بنافت، با حض
چهارده سال پیش، در بیست و هشتمین روز از ماه تیر سال هزار و سیصد و نود و یک، نخستین دور از گردهمایی پیشکسوتان جام بنافت، با حضور اساطیر فوتبال پاجی برگزار شد (هر چیز آغازی دارد، اما پایان هر آغاز، آغازی برای یادی است که در سکوت باقی می‌ماند).
730
16
Sin texto...
675
17
خواستگاری در طهران عهد ناصری خواستگارها با تمام دقت سرتا پای دختر را ورانداز می‌کردند، چنگ لای موها‌یش می‌انداختند تا طاسی یا
خواستگاری در طهران عهد ناصری خواستگارها با تمام دقت سرتا پای دختر را ورانداز می‌کردند، چنگ لای موها‌یش می‌انداختند تا طاسی یا کچلی نداشته باشد. دندان‌هایش را می‌دیدند که مبادا مصنوعی باشد و چیزی که ابدا به آن اعتنایی نداشتند سواد و کمال دختر بود زیرا آن زمان خط و سواد را لازم نمی‌دانستند بلکه معتقد بودند دختر باسواد عاشق‌پیشه از آب در‌می‌آید. در مقابل، به خانه‌داری وی بسیار اهمیت می‌دادند. خواستگارها در دیدار مجدد با سبزی، زغال و قلیان وارد خانه دختر شده و از او می‌خواستند سبزی پاک و قلیان چاق کند تا مهارت‌های وی را بسنجند. خانواده عروس، تا مشخص‌نشدن نتیجه خواستگاری، تحت هیچ شرایطی دختران کوچک‌تر را نشان خواستگار نمی‌دادند منبع: طهران عهد ناصری، ناصر نجمی، ص۱۴۵ 🌐مطالب تاریخی https://t.me/matalebtarikhim
654
18
تبرستان شناسی از داستان‌های محلی تمیشه . در زمانهایی که هنوز در منطقه تمیشه بزرگ سرکلاته خرابشهر دامداری سنتی مرسوم بود . گاودار شوخ طبع و همه فن حریف با نام حاج قاسمعلی معروف به حاج قاس ملی در جنگل‌ها و مراتع روستا با دامهایش که بالغ برسیصد راس بود جولان می‌دادند. داستانی افسانه مانند از پسر حاج قاس ملی به یادگار ماند که اینجا خواهم گفت . حاج قاسملی گاوی داشت که از لحاظ رنگ بندی با تمام گاو های گله و حتی منطقه فرق داشت گاوی بارنگ دونه های سفید زیاد رو ی تمام بدن . انگار روی چادر سیاه قند پاشیده باشی یا نه ستاره پاشی خدا در شبی مهتابی و صاف .تعبیر خودم اینه که انگار از آبکش به بیرون نگاه کنی هزاران روزنه نور ....... پسرش رمضان میگفت رنگ این گاو سیاه مثل شب بود بدون لکه سفیدی . قصه از آنجا شروع شد که این گاو بمدت چندین روز گم شده بود در ارتفاعات کوهستانی روستا در فصل ییلاق یا پدیار . بعلت کولاکی و مناسب نبودن شرایط جوی . گالش ها مدت زیادی دنبال این گاو گشتند که سر آخر توسط رمضان پسر حاج قاسملی در غاری نزدیک نارنج قلعه پیدا شد . در هوایی مه آلود و تاریک رمضان صدای تال گاو خودش می‌شنود دنبال صدا می رود . گاو گم شده خودش و می‌بینه که در حال چرا نزدیک غاری بود که تا بحال وجود خارجی نداشت . حسی شبیه ترس در اندامش رعشه انداخت . گاو بعد چرا سمت غار رفت . رمضان کنجکاوانه به دنبال رد سم هایش . به ورودی غار رسید صدای تال گاو در درون غار همه همه ایی ایجاد کرد جیغ خفاش‌ها به اضطراب لحظه ها افزوده شدند . رمضان بعد ورود با صحنه ایی غیر قابل تصور روبرو شد . گاو پیدا شده بروی انبوهی از گنج طلا خوابیده بود . یاد حرف پدرش افتاد که طبع گنج گرم هست و مارها زمستان‌ها بروی آنها می‌خوابند . با حسی شبیه ترس و وحشت و اندکی شوق بسرعت گاو رو از غار خارج کرد و سمت آرام گله رفتند . فردای آنروز هوا صاف شد و درختان از پشت حصار مه پدیدار شدند اما صحنه ایی عجیب و شوکه کننده که همان رنگ تغییر یافته و عجیب گاو گمشده بود همه گالشها را متعجب ساخت . هزارلکه ستاره درخشنده بروی پوست سیاه گاو رمضان داستان غار و گنج و گاو و برای دوستان گالش و پدر تعریف کرد . با چندین اسب برای بار کردن گنج رفتند سمت نارنج قلعه ولی هرچه گشتند اثری از غار نبود و هنوز هم جولان جوانان کنجکاو به دنبال غار پر از گنج ........ تال . زنگوله خیلی بزرگ با صدای بم بلند . تا گالشها گاوهاشون از طریق صدا پیدا کنند گالش . کسی که از گاوها نگهداری می‌کند پدیار . بلندای کوه . منطقه ییلاقی گالشها نارنج قلعه . از آثار بجای مانده دوره ساسانی روزپیکر ۱۴۰۵/۴/۲۵
724
19
«اتّا پیر باته مثال» کهن در زبان مازندرانی می‌گوید: «عوام تا دوش، ملا تا گوش.» مفهوم این مثل آن است که هرچه آگاهی، دانش و مسئولیت انسان بیشتر باشد، پاسخ‌گویی او نیز سنگین‌تر است. عالم دینی، فرهیخته، استاد، معلم و هر صاحب دانشی، بیش از مردم عادی در برابر گفتار، رفتار و تصمیم‌های خود مسئول است. در آموزه‌های دینی نیز آمده است که آگاهان، به سبب آگاهی‌شان، مسئولیت بیشتری دارند و اگر از مسیر حق منحرف شوند، بازخواست آنان نیز سخت‌تر خواهد بود. پس بیایید پیش از آنکه دیگران را به قضاوت بنشینیم، نخست خود را بسنجیم؛ زیرا هرچه دانش بیشتر، مسئولیت نیز بیشتر. حواسمان را جمع کنیم. علی رمضانی پاجی
867
20
Sin texto...
694