ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك 👈

عباس پژمان

عباس پژمان

الذهاب إلى القناة على Telegram

یادداشت‌ها و مقالاتی علمی به زبان ساده و روشن درباره‌ی مغز و تولیدات آن لینک اولین پست کانال ؛ https://t.me/apjmn/3 کانال مخصوص تئوری کوآنتوم به زبان ساده ؛ t.me/Quantum_by_Abbas_Pejman نوشته هایم در اینستاگرام ؛ Instagram.com/pejman_abbas

إظهار المزيد
3 223
المشتركون
+524 ساعات
+67 أيام
+3130 أيام
أرشيف المشاركات
چه فایده دارد این همه گذشته را زیر و رو کردن؟ دیروز نمی‌توانستم بنویسم. هم برق منطقه ظاهراً خراب بود و ده بار قطع شد، هم اینترنت بیش از هر روز دیگر بازی درآورد. این‌قدر اعصابم خرد بود که عکس یک خانم دیگر را با عکس جوانی‌های آن کارسون اشتباه گرفتم... حالا چیزی را که دیروز می‌خواستم بنویسم امروز می‌نویسم. آن‌قدر که دیروز اعلام اسم آن کارسون به عنوان برندهٔ نوبل خوشحالم کرد شاید هیچ اسم دیگری اگر به جای این اسم بود نمی‌توانست خوشحالم کند. گاهی یک خاطرهٔ خوش می‌تواند معنی دیگری به هر اسم بدهد. کارسون مترجم هم هست. اول بار هم که با او آشنا شدم با ترجمه‌هایش از شعرهای سافوی او بود. در واقع فقط از آثار یونان قدیم ترجمه می‌کند. آخر استاد آن دوره از ادبیات یونان هم هست. من هم در واقع به‌خاطر سافو بود که با او آشنا شدم. و اما صجنه‌ای در بلندی‌های بادگیر هست که خیلی در ذهن من تأثیر گذاشت. این صحنه از صحنه‌هایی است که در سال‌های دور در رمان‌ها خوانده‌ام و هیچ وقت از یادم نرفته‌اند. بعد از ترجمه‌های سافوی آن کارسون، ترجمه‌اش از آنتیگونه و تعدادی از شعرهای خودش را هم خوانده بودم. در یکی از آن شعرها بود که دیدم آن صحنهٔ بلندی‌های بادگیر در ذهن او هم سخت تأثیر گذاشته بوده است: و من در پایینِ پله‌ها آن بخش از بلندی‌های بادگیر را می‌خواندم که در آن هیث‌کلیف در قلب طوفان به پنجره چنگ می‌زند و می‌گرید و خطاب به آن روحی که از جانش بیشتر دوستش دارد می‌گوید: بیا تو! بیا تو! من هم روی قالی زانو زدم و هق‌هق گریه کردم. او خوب بلد است توله‌ها را دار بزند، آن امیلی. با صدای ضعیف در جوابش می‌گویم این مثل خوردن قرص آسپیرین نیست. خانم دکتر هاو می‌گوید غم یک فرایند طولانی است. و اخمی به چهره می‌نشاند و می‌گوید چه فایده دارد این همه گذشته را زیر و رو کردن؟... تو چقدر خاطره با خودت حمل می‌کنی!» این را مادرم این اواخر به من گفت. گفت: «چرا باید این همه بار با خودت حمل کنی؟» و من گفتم: «خب، کجا می‌توانم این بار را زمین بگذارم؟» آنوقت صحبت را عوض کرد و از چیزی دربارهٔ فرودگاه‌ها گفت. نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم چیزی از روح تی اس الیوت در آن کارسون حلول کرده است. عباس پژمان ۱۷ مهر ۱۴۰۵ @apjmn

نوبل ادبیات ۲۰۲۶ می‌توانی در خوابم به دیدنم بیایی؟ اگر بیایی خوشحالم می‌کنی. خوش است دوستان را در دل شب دیدن. حتی اگر برای لح
نوبل ادبیات ۲۰۲۶ می‌توانی در خوابم به دیدنم بیایی؟ اگر بیایی خوشحالم می‌کنی. خوش است دوستان را در دل شب دیدن. حتی اگر برای لحظهٔ کوتاهی باشد. آن کارسون ترجمهٔ عباس پژمان @apjmn

نوبل ادبیات ۲۰۲۶ «تو چقدر خاطره با خودت حمل می‌کنی!» این را مادرم این اواخر به من گفت. گفت: «چرا باید این همه بار با خودت حمل
نوبل ادبیات ۲۰۲۶ «تو چقدر خاطره با خودت حمل می‌کنی!» این را مادرم این اواخر به من گفت. گفت: «چرا باید این همه بار با خودت حمل کنی؟» و من گفتم: «خب، کجا می‌توانم این بار را زمین بگذارم؟» آن کارسون ترجمهٔ عباس پژمان #آن_کارسون #آن_کرسون #جایزه_نوبل #عباس_پژمان

نوبل فیزیک ۲۰۲۶ برای شکارچی نوترینوها ذرات اسرارآمیز پرانرژ ای هستند به نام نوترینو که همه جا هستند. در همه جای کیهان هستند. اما بسیار گریزان‌اند. به‌خاطر همین به ذرات شبح یا ذرات شبح‌وار معروف‌اند. آن‌ها تقریباً هر چیزی که سر راهشان باشد به راحتی از میانش می‌گذرند؛ چه سیاره باشد، چه انسان باشد، چه هر چیز دیگری باشد. به هیچ چیزی هم آسیب نمی‌زنند. با این حال گاهی ممکن است یک نوترینو با هستهٔ یک اتم برخورد کند و  ایجاد کنش و واکنشی بشود.  این گریزپا بودن و بی‌ضرر بودن این ذره‌ها  باعث شده است عقیده‌ای پیدا شود. بعضی‌ها گفته‌اند ممکن است این‌ها پیغام‌هایی باشند که موجودات هوشمندی در کیهان برای زمین و جاهای دیگر می‌فرستند. پرفسور فرانسیس هالزن، برندهٔ نوبل فیزیک امسا، فیزیکدان بلژیکی اصل آمریکایی و استاد دانشگاه ویسکانسین-مدیسون است. او پروژه‌ای را در سال ۲۰۱۳ در قطب شمال راه انداخت تا این نوترینوها را مشاهده‌پذیر کند. او برای این کار هزاران آشکارساز نور را که حجمشان کلاً به اندازهٔ یک توپ بسکتبال می‌شد به کمک تکنیسین‌ها و مهندسان در حجمی معادل یک کیلومتر مکعب یخ تعبیه کرد. از آن پس نوترینوهایی که می‌خواهند از آن یخ یک کیلومترمکعبی عبور کنند بعضی‌هایشان به اتم‌های آشکارساز آن  برخورد می‌کنند و نور ضعیفی ایجاد می‌شود که بر اثر بازتاب شدن از یخ  مشاهده پذیر می‌شود. فیزیک‌دان‌ها می‌توانند آن‌ها را ببینند. دکتر هالزن درواقع یک‌جورهایی شبح‌گیر دنیای فیزیک هستند. امروز از پرفسور هالزن پرسیدند نظر خود شما دربارهٔ نوترینوها چیست؟ آیا ممکن است پیغام‌هایی از تمدن‌های فرازمینی باشند؟ گفت: «فکر  نمی‌کنم بخواهم وارد این بحث شوم. ما در حال حاضر مسائل واقعی و مهم‌تری در پیش داریم.» عباس پژمان @apjmn

نوبل پزشکی ۲۰۲۶ کارل دایسروث»، «پیتر هگمان» و «گئورگ ناگل» به‌خاطر کشف پروتئین در در غشاء بعضی آلگ‌ها، قارچ‌ها و میکروب‌ها بر
نوبل پزشکی ۲۰۲۶ کارل دایسروث»، «پیتر هگمان» و «گئورگ ناگل» به‌خاطر کشف پروتئین در در غشاء بعضی آلگ‌ها، قارچ‌ها و میکروب‌ها برندهٔ جایزهٔ نوبل در رشتهٔ پزشکی امسال شدند. این پروتئین به نور حساس است و می‌تواند به عنوان کانال یونی در غشاء آن‌ها عمل کند. کشف این پروتئین دانشمندان را قادر ساخته است تا آن  پروتئین را با حامل‌های خاصی فقط وارد نورون هایی در مغز حیوانات کنند که می‌خواهند فعالیت آن‌ها را مطالعه کنند. اکنون با این روش می‌توانند ببینند مثلاً حافظه چگونه کار می‌کند.  @apjmn

منبع: مغز وقتی رازهایش را آشکار می‌کند @apjmn
منبع: مغز وقتی رازهایش را آشکار می‌کند @apjmn

نوبل پزشکی ۲۰۲۶ به کاشفان پروتئین اپتوژنیک تعلق گرفت اپتوژنتیک در سال ۲۰۰۴ شروع شد و در سال ۲۰۰۸ تکمیل شد. تکنیکی است که با آن می‌توان روی نورون‌های مشخصی در مغز تمرکز کرد. به طوری که می‌توان فقط خود همان نوروت‌های مشخص را تحریک کرد. بدون ایتکه نورون های دیگری هم تحریک شوند. هر نورون مغز اتصالات بسیاری با نوروت‌های هم‌نوع خود و نورون‌های انواع دیگر دارد. به طوری که تا یک نورون تحریک شود هزارها نورون دیگر را هم می‌تواند تحریک کند. کار واقعا سختی است فقط نورون‌ّای مشخصی را در این میان تحریک کردن! اپتوژنتیک از این قرار است: میکروب‌ها، قارچ‌ها و آلگ‌ّایی هستند که در غشاء این ها پروتئین‌هایی هست که به نور حساس است. مثل همان رودوپسیت هایی که در شبکیهٔ چشم ما هست و به نور حساس است. این پروتین‌ها در غشاء این موجودات تک‌سلولی نقش کانال‌های یون را دارند. یعنی در تماس با بعضی نورها باز می‌شوند و باز که شدند یوت هایی از داخل سلول بیرون می‌ریزد. این بیرون‌ریختن یون‌ها باعث می‌شود تعادل الکتریکی غشاء به هم بخورد و پتانسیل عملی ایجاد شود که در واقع پیغامی است برای آن سلول که باید به طرف آن نور برود یا از آن پرهیز کند. این پروتئین‌های حساس به نور را فرگشت در غشاء آت‌ها به وجود آورده است تا آن‌ها را از بعضی نورها برحذر دارد یا به طرف بعضی نورهای دیگر بکشاند. پژوهشگران می‌آیند ژن تولید کنندهٔ این پروتئین را از آن تک سلولی‌ها استخراج می‌کنند. سپس این ژن را با حامل‌های مخصوصی به موش‌ها یا بعضی حیوانات دیگر تزریق می‌کنند. در مغز موش بیش از ۱۰۰ نوع نورون هست. کار سختی است ژن را طوری به حیوان تزریق کنی که فقط وارد یک نوع مشخص از نورون‌های مغزش شود. این کار را ظاهراً برای هر نوع نورون با انتخاب حامل مخصوصی انجام می‌دهند. خلاصه، ژن فقط وارد نورونی که مورد نظر است می‌شود. و وقتی وارد شد شروع خواهد کرد پروتئینی برای کانال‌های یون یا پمپ‌های آن نورون تولید کردن که به نور مخصوصی حساس است. آن وقت اگر آن نور مخصوص را به حیوان بتابانند کانال‌ّای آن نورون هم که از این پروتئین ساخته شدند در تماس با آن نور باز خواهند شد. با باز شدن این کانال‌ها جریانی از یون‌ها در آت‌ها برقرار خواهد شد که تعادل الکتریکی نورون را به‌هم خواهد زد. آن وقت نورون هم که تعادل الکتریکی‌اش به‌هم خورده است آتش خواهد کرد. و پژوهشگران این آتش کردن‌ها را در دستگاه اف‌ام‌آرآی مشاهده خواهند کرد. به این صورت است که اکنون می‌شود فعال شدن سیناپس‌های حافظه [وغیره] را هم در موش‌هایی که دارند خاطره‌ای را به یاد می‌آورند مشاهده کرد. منبع: مغز وقتی رازهایش را آشکار می‌کند @apjmn

یک قهوهٔ دیگر نَفَست خوشبوست چشم‌هایت انگار دو جواهر هستند در آسمان قدِ موزون داری‌و موهایی لَخت که به روی بالِش ریخته‌ای اما
یک قهوهٔ دیگر نَفَست خوشبوست چشم‌هایت انگار دو جواهر هستند در آسمان قدِ موزون داری‌و موهایی لَخت که به روی بالِش ریخته‌ای اما هیچ محبت از تو نمی‌بینم یا هیچ قدردانی یا عشق تو به من نیست که وفادار هستی تو به آن ستاره‌های بالا وفادار هستی یک قهوهٔ دیگر هم واسهٔ توی راه یک قهوهٔ دیگر پیش از آنکه به آن درهٔ پایین بروم پدرت یاغی است شغلِ او دوره‌گردی است او به تو یاد خواهد داد فقط چیزهای به‌دردبخور نگه داری و چه جور شمشیر بزنی او می‌‏داند چه جور از قلمرویش مراقبت  کند هیچ بیگانه‌ای وارد آن نمی‌شود او صدایش  می‌‏لرزد وقتی بشقابی دیگر غذا می‌خواهد یک قهوهٔ دیگر هم واسهٔ توی راه یک قهوهٔ دیگر خواهرت آینده را می‌بیند مثل مامانت مثل خودت تو بلد نیستی بنویسی یا بخوانی هیچ کتابی در تاقچه‌ات نیست لذتی که تو احساس کنی بی‌حد است تو صدایت به چکاوک می‌ماندَ وقتی در چمن می‌خوانَد اما قلبت مثل اقیانوس است رازآلود و تاریک   یک قهوهٔ دیگر هم واسهٔ توی راه یک قهوهٔ دیگر پیش از آن که به آن درهٔ پایین بروم عباس پژمان سلاوی   @apjmn

جان‌های زیبای هگل در شازده کوچولو من فقط در خودم ظهور کردم- در بخش یادداشت‌های ترجمه‌ام از شازده کوچولو نشانه‌‌هایی را در آن داستان شرح داده‌ام که آشکارا می‌گویند آنتوان دوسنت‌اگزوپری شازده کوچولو را تحت تأثیر نادیای آندره برتون نوشته است. آندره برتون در سرتاسر عمرش وارستگی و آزادی مطلق در تفکر و تخیل را تبلیغ کرد. مخصوصاً برای نویسندگان و هنرمندان. خودش هم یک چنین شخصی بود. رها از هر تعلق مادی و معنوی و با تخیلی کاملاً آزاد. به‌خاطر همین بود که خود را شخص منحصربه‌فرد و تنهایی می‌دید. اما او وقتی سی سالش است یک روز تصادفاً دختری به نام نادیا را در خیابان می‌بیند. با هم به صحبت می‌نشینند. برتون می‌بیند این دختر انگار تجسم همان وارستگی ‌و آزادی مطلق در تفکر و تخیل است که او به تیلیغش برخاسته است. برایش مثل این بود که خود اوست که در قالب این دختر ظهور کرده است. آنتوان دوسنت‌اگزوپری شازده کوچولو را در دوران اقامتش در آمریکا نوشت. در دورانی که آندره برتون هم در آمریکا ساکن شده بود. باری، راوی شازده‌کوچولوی او هم، که خلبان و در واقع خود اوست، خود را شخصی معرفی می‌کند که وارسته از دنیای دیگران است و از مدد تخیل نیرومندش چیزهایی می‌تواند ببیند که دیگران نمی‌توانند ببینند. بنابراین او هم خود را تنها و منحصربه‌فرد احساس می‌کند. آن‌وقت یک شب هواپیمایش نقص فنی پیدا می‌کند و او مجبور می‌شود در قلب صحرای کبیر فرود اضطراری ‌کند. خلاصه، شب را می‌خوابد و صبح که می‌شود ناگهان کودکی بر او «ظهور» می‌کند. واژه‌ای که خود سنت اگزوپری به کار برده apparition است، که معنی اصلی‌اش همان «ظهور» می‌شود. «این بود که مات مات آن ظهور را نگاه می‌کردم و چشم‌هایم از تعجب گرد شده بود.» شازده‌کوچولو کتابی است که کم‌تر کسی هست آن را نخوانده باشد! پس حتماً می‌دانید که شازده کوچولو هم چقدر موجود وارسته‌ای است و تخیل نیرومند و کاملاً آزادی دارد. باری، خلبان آن کتاب هم خودش را در شازده‌کوچولو می‌بیند. یا به قول هگل در قالب شازده کوچولو ظهور می‌کند. اما نکته‌ای هم اینجا هست. نشانه‌های دیگری در خود کتاب شازده کوچولو و در شرح حال سنت اگزوپری هستند که آشکارا می‌گویند شازده کوچولو هم خود سنت اگزوپری است. در واقع کودکیِ سنت اگزوپری است. بنابراین سنت اگزوپری در واقع خودش را در خودش پیدا می‌کند! ظاهراً او هیچ کس را پیدا نمی‌کند که شبیه او باشد. او فقط در خودش ظهور می‌کند. یا در هر حال در موجودی ظهور می‌کند که خودش با تخلیش آن را خلق می‌کند. مثل اینکه آنتوان دو سنت اگزوپری مغرورتر از آندره برتون بوده است! چون‌که جز در خودش در هیچ کس دیگر نمی‌تواند ظهور کند. عباس پژمان @apjmn

جان‌های زیبا در بوف کور در یک قرن اخیر رمان‌های بسیاری بوده‌اند که تحت تأثیر نادیای برتون نوشته شدند! یکی از آن‌ها بوف کور صادق هدایت، دیگری شازده کوچولو و سومی تولد اشباح ماری داریوسک است. در مورد هر سهٔ این‌ها من این تأثیرات را نشان داده‌ام؛ برای بوف کور در من و بوف کور، برای شازده کوچولو در بخش یاداشت‌ها و توضیحات ترجمهٔ خودم از این کتاب، برای تولد اشباح هم در مقدمهٔ ترجمه‌ام از آن. در پست‌ «جان‌های زیبای هگل» نوشتم نادیا دربارهٔ چیست. حالا بد نیست نگاه هدایت و آنتوان دو سنت اگزوپری به این موضوع را هم بنویسم. نادیا از سه بخش تشکیل شده است؛‌ مقدمه و دو بخش اصلی. مقدمه مربوط به اتفاقات سوررئال در زندگی برتون است، و از دو بخش اصلی یکی مربوط به زنی به نام نادیا و دیگری مربوط به زنی دیگر. گفتم برتون این دو زن را در آن کتاب چیزی مثل جان‌های زیبای هگل می‌بیند، و خودش را در آن‌ها می‌شناسد. یا به قول هگل در قالب آن‌ها ظاهر می‌شود. بنابراین، نادیا و سوزان در آن کتاب انگار یک زن با دو صورت هستند. چون هر دو انگار چیزی مثل برتون هستند. جان‌های زیبای هگل هم در واقع همین معنی را دارد. جان‌های زیبا در واقع همه‌شان نسخه‌هایی از روح مطلق هستند. هگل در پدیدارشناسی روح در واقع سرگذشت روح مطلق را می‌نویسد. بوف کور هم یک مقدمه و دو بخش دارد. مقدمهٔ این هم باز صحبتی دربارهٔ سوررئال‌های زندگی راوی است، و از دو بخش اصلی یکی دربارهٔ زن اثیری است و دیگری دربارهٔ زن لکاته! هم‌چنان که می‌دانیم این‌ها هم در حالی که دو تا هستند اما در واقع یکی هستند! بوف کور در واقع نقد هدایت بر عقاید برتون دربارهٔ زن  و مخصوصاً ازدواج است. برتون برعکس هدایت زن‌های بسیاری در زندگی‌اش «ظاهر شدند». سه بار با سه زن زیبا ازدواج کرد. ظاهراً معشوقه‌های بسیاری داشت. مهم‌ترین اثرش را هم دربارهٔ دو زن نوشت، و در آن اثر با آن‌ها همانندی کرد. اما هدایت زن را آن‌طور نمی‌دید که برتون می‌دید. او بعد از آنکه در دوران بلوغش شکست عشقی سختی را تجربه کرد دیگر برای همیشه دور زن و مخصوصاً ازدواج خط کشید. راوی بوف کور هم، که شباهت‌های زیادی به خود هدایت دارد، در واقع ظاهرشدنی از نوع  برتونی‌اش را تجربه می‌کند. اما او در قالب پیرمرد خنزرپنزری «ظاهر می‌شود»! برتون یک بار در قالب یک زن نابغه و بار دوم در قالب زنی با زیبایی خیره‌کننده ظاهر می‌شود، اما راوی رمان هدایت بعد از وصلت با زن در قالب پیرمرد خنزرپنزری ظاهر می‌شود. «رفتم جلوی آینه، ولی از شدت ترس دست‌‌هایم را جلوی صورتم گرفتم. دیدم شبیه، نه، اصلاً پیرمرد خنزرپنزری شده بودم.» ضمناً آن دو تا پیرمرد قبرکن و پیرمرد خنزرپنزری هم که در عین حال هم دو تا هستند هم یکی، چیزی مثل روح مطلق هگل هستند. عباس پژمان @apjmn

زندگی را بردار زندگی را بردار، به جای آن منشورهای بی‌عمق؛ حتی اگر رنگ‌هایشان ناب‌تر باشند، و به جای این ساعتِ همواره پنهان، ب
زندگی را بردار زندگی را بردار، به جای آن منشورهای بی‌عمق؛ حتی اگر رنگ‌هایشان ناب‌تر باشند، و به جای این ساعتِ همواره پنهان، به جای این مرکب‌های هول‌انگیزِ شعلهٔ سرد، به جای این سنگ‌های بیش از حد رسیده. این قلب ضامن‌دار را بردار، به جای آن برکهٔ زمزمه‌کن و آن پارچهٔ سپیدی که در آنِ واحد هم در هوا می‌خواند هم بر زمین، به جای آن دعای عقدی که پیشانی مرا با پوچیِ مطلق پیوند می‌دهد... از شعر Plutôt la vie آندره برتون ترجمهٔ عباس پژمان @apjmn

جان‌های زیبای هگل دو تن از نویسندگان رمانتیک همیشه برایم از بهترین‌ها بوده‌اند؛ اسکات فیتزجرالد و آندره برتون. البته جویس هم در بعضی آثارش برایم این چنین است. امروز، ۲۸ سپتامبر، روز درگذشت آندره برتون است. خواستم ادای احترامی به او کرده باشم. هگل نظریۀ زیبایی دارد به نام فلسفۀ تاریخ، که می‌گوید روح وقتی به آخرین مرحلۀ تکامل می‌رسد در قالبِ انسان‌هایی ظاهر خواهد شد که یا زیباییِ مطلق هستند یا فلسفۀ مطلق یا مذهبِ مطلق، که به جان‌های زیبای هگل هم مشهور هستند. برتون فلسفۀ تاریخ هگل را قبول داشت اما آن قسمتِ مذهبش را قبول نداشت. در کتاب نادیا هم او نادیا را چیزی مثل همان فلسفۀ مطلقِ هگل می‌بیند و سوزان را مثل زیباییِ مطلقِ هگل. ظاهراً این دو زن طوری بر او ظاهر شده بودند که گویی جان‌های زیبای هگل بوده اند که به تحقق می پیوستند. او رمان نادیا را با این دو پرسش هگلی آغاز می‌کند: «کی هستم من؟ اگر استثنائاً به ضرب‌المثل اعتماد کنم واقعا چرا همه‌اش به این برنگردد که بدانم در قالب چه کس ظاهر می‌شوم.» آن‌وقت روایت می‌کند که دو بار در زندگی‌اش برای این پرسش‌ها جواب پیدا می‌کند. یک بار زنی به نام نادیا در زندگی‌اش ظهور می‌کند، که انگار تجسمی از تفکر سوررئالیستی است، و برتون خودش را در او می‌بیند. کمی بعد از نادیا هم زن بسیار زیبایی به نام سوزان موزار برایش ظهور می‌کند. او هم در مورد عشق و زیبایی طوری فکر می‌کند که انگار خود برتون است. باز هم برتون خودش را در او می‌بیند. بخش اول نادیا مربوط به ظهور نادیا و بخش دومش مربوط به ظهور سوزان موزار است. او در پایان رمان نقل قولی هم از هگل خواهد کرد و در واقع رمان خودش را بهترین بیان از دنیای خودش خواهد دانست: هر کس می‌خواهد بهترین فرد در دنیای خودش باشد، و گمان هم دارد که هست، اما آن کس واقعاً بهتر است که بهتر از دیگران دنیا را به بیان درمی‌آورد.» عباس پژمان @apjmn

یک چیزی مثل بالای نردبان رفتن و از آنجا افتادن   یک ماه پیش وقتی کتاب‌های رانترهٔ فرانسه آمدند، و جایزهٔ گنکور و دیگر جایزه‌های معتبر آن کشور فهرست‌های اولیهٔ کاندیداهای خود را منتشر کردند، چند روزی طول نکشید که یکی از رمان‌های رانتره و نویسندهٔ آن واقعاً به پدیده تبدیل شد! واقعاً پدیده شد! این رمان را نویسندهٔ سیاهپوستی از مهاجران هائیتایی کانادا نوشته است؛ اسمش تِلی‌سون اورِلیان و اسم رمانش «این‌جوری یا یک چیزی مثل مردن» است. این‌جوری یا یک چیزی مثل مردن علاوه بر فهرست اولیهٔ گنکور در فهرست چندین جایزهٔ دیگر هم آمده بود. حتی تا آنجا که من می‌دانم تا کنون در یکی دو تا از آن‌ها برنده هم شده است. مثلاً در جایزهٔ کتابفروشی مشهور فِنَک برندهٔ اول شناخته شده. از رمان‌هایی است که من خودم هم وقتی دو فصل اولش را خواندم تصمیم گرفتم آن را حتماً تا آخر بخوانم. فقط منتظر فرصت بودم بقیه‌اش را بخوانم.  واقعاً قوی به نظر می‌رسید. اما امروز خبر آمد که آکادمی گنگور، که جایزه‌اش بیش از یک قرن قدمت دارد و معتبرترین جایزهٔ ادبی فرانسه محسوب می‌شود، این‌جوری یا یک چیزی مثل مردن را از فهرست کاندیداهایش خارج کرد! ظاهراً نشانه‌هایی پیدا کرده است که این رمان به کمک هوش مصنوعی نوشته شده است!   فکر می‌کنم امروز نقطهٔ عطف مهمی در تاریخ رمان باشد! از این پس دیگر واقعاً سخت خواهد بود تشخیص دهی کدام رمان را انسان به تنهایی نوشته است و کدام یک  با شرکت او و هوش مصنوعی تولید شده!   دیگر اینکه خوب نیست کسانی که چندان چیزی بارشان نیست شب تا صبح «مثل سگ» دنبال شهرت بدوند! شهرت‌های کاذب ماندگار نیستند، «بزرگان»! گاهی حتی ممکن است صاحبشان را به روز تلی‌سون اورلیان بیندازند. خلاصه خیلی سعی نکنید بالا بنشینید و برای خودتان رزومه‌های قلابی و پرفروشی‌های ساختگی و شهرت‌های گوگوشی و از این چیزهای کاذب درست کنید. ممکن است یک روز شما هم به روز تلی‌سون اورلیان بیفتید.   قصد داشتم سلسله‌یادداشت‌هایی دربارهٔ شهرت‌های کاذب بنویسم. نمی‌دانم بنویسم یا نه. عباس پژمان C’était_ça_ou_mourir #جایزه_گنکور #تلیسون_اورلیان #این‌جوری_یا_یک‌چیزی_مثل_مردن #عباس_پژمان

یک چیزی مثل بالای نردبان رفتن و از آنجا افتادن   یک ماه پیش وقتی کتاب‌های رانترهٔ فرانسه آمدند، و جایزهٔ گنکور و دیگر جایزه‌های معتبر آن کشور فهرست‌های اولیهٔ کاندیداهای خود را منتشر کردند، چند روزی طول نکشید که یکی از رمان‌های رانتره و نویسندهٔ آن واقعاً به پدیده تبدیل شد! واقعاً پدیده شد! این رمان را نویسندهٔ سیاهپوستی از مهاجران هائیتایی کانادا نوشته است؛ اسمش تِلی‌سون اورِلیان و اسم رمانش «این‌جوری یا یک چیزی مثل مردن» است. این‌جوری یا یک چیزی مثل مردن علاوه بر فهرست اولیهٔ گنکور در فهرست چندین جایزهٔ دیگر هم آمده بود. حتی تا آنجا که من می‌دانم تا کنون در یکی دو تا از آن‌ها برنده هم شده است. مثلاً در جایزهٔ کتابفروشی مشهور فِنَک برندهٔ اول شناخته شده. از رمان‌هایی است که من خودم هم وقتی دو فصل اولش را خواندم تصمیم گرفتم آن را حتماً تا آخر بخوانم. فقط منتظر فرصت بودم بقیه‌اش را بخوانم.  واقعاً قوی به نظر می‌رسید. اما امروز خبر آمد که آکادمی گنگور، که جایزه‌اش بیش از یک قرن قدمت دارد و معتبرترین جایزهٔ ادبی فرانسه محسوب می‌شود، این‌جوری یا یک چیزی مثل مردن را از فهرست کاندیداهایش خارج کرد! ظاهراً نشانه‌هایی پیدا کرده است که این رمان به کمک هوش مصنوعی نوشته شده است!   فکر می‌کنم امروز نقطهٔ عطف مهمی در تاریخ رمان باشد! از این پس دیگر واقعاً سخت خواهد بود تشخیص دهی کدام رمان را انسان به تنهایی نوشته است و کدام یک  با شرکت او و هوش مصنوعی تولید شده!   دیگر اینکه خوب نیست کسانی که چندان چیزی بارشان نیست شب تا صبح «مثل سگ» دنبال شهرت بدوند! شهرت‌های کاذب ماندگار نیستند، «بزرگان»! گاهی حتی ممکن است صاحبشان را به روز تلی‌سون اورلیان بیندازند. خلاصه خیلی سعی نکنید بالا بنشینید و برای خودتان رزومه‌های قلابی و پرفروشی‌های ساختگی و شهرت‌های گوگوشی و از این چیزهای کاذب درست کنید. ممکن است یک روز شما هم به روز تلی‌سون اورلیان بیفتید.   قصد داشتم سلسله‌یادداشت‌هایی دربارهٔ شهرت‌های کاذب بنویسم. نمی‌دانم بنویسم یا نه. عباس پژمان C’était_ça_ou_mourir #جایزه_گنکور #تلیسون_اورلیان #این‌جوری_یا_یک‌چیزی_مثل_مردن #عباس_پژمان

آنگاه دیدم غروب‌های زیادی رفته‌اند دیروز، وقت غروب، از دشت آرامی می‌گذشتم. آفتاب شروع کرد غروب کردن. جاده خلوت بود. سرعت ماشی
آنگاه دیدم غروب‌های زیادی رفته‌اند دیروز، وقت غروب، از دشت آرامی می‌گذشتم. آفتاب شروع کرد غروب کردن. جاده خلوت بود. سرعت ماشین را کم کردم تا غروبش را تماشا بکنم. تماشا کردم. مثل همیشه غم زیبای رنگینی ساخت و در سرتاسر آسمان و دشت پاشید. آن وقت کم کم پشت تپه‌ای پایین رفت و ناپدید شد. همه جا رنگ غم زیبایی به خود گرفت. دوباره آن رفتنِ بزرگ را در خود مجسم کرده بود. برای همین بود که غمگین و زیبا بود. غمگینی‌اش از این بود که هر رفتن و ناپدید شدنی می‌تواند ناخودآگاه آن رفتن نهایی را به یادت بیاورد. هر خداحافظی چیزی از مرگ در خود دارد. و زیبایی‌اش در آن خاطره‌ای بود که هر رفتنی از خود بر جای می‌گذارد. آنگاه دیدم غروب‌های زیادی آمده‌اند و رفته‌اند، و من آن‌ها را تماشا نکرده‌ام. نمی‌دانم وقتی آن‌ها آمدند و رفتند، من مشغول چه کار بهتری بودم! [۳۱ شهریور ۱۳۹۸] عباس پژمان اکنون دیگر مدتی است هر وقت فصلی می‌رود تا فصلی دیگر بیاید بیشتر آن رفتن را می‌بینم تا آن آمدن را. حتی انگار رفتن هر فصلی حالتی زنده و فیزیکی پیدا می‌کند. هر کدام انگار شخصی هستند که می‌روند. همه‌شان غمگین هستند وقتی می‌روند. ۳۱ شهریور ۱۴۰۵ #عباس_پژمان

تقدیم به تابستانی که رفت   سپیده سپیدهٔ تابستان را در آغوش کشیدم. هنوز هیچ چیزی بر پیشانیِ قصرها نمی‌جنبید. آب‌ها مرده بودند. لشکرِ سایه‌‏ها جادهٔ جنگل را ترک نکرده بود. من نفس‌‏های زنده و گرم را بیدارکنان می‌‏رفتم. سنگ‌‏ها نگاه می‏‌کردند. بال‏‌ها بی‌صدا به هوا برمی‌‏خاستند. نخستین اتفاق این شد که در کوره‌‏راهی که حالا دیگر مملو از درخشش‏‌های خُنَک و کمرنگ بود گُلی اسمش را به من گفت. به آبشارِ سفیدی که موهایش را میانِ صنوبرها شانه می‌‏کرد خنده کردم: ایزدبانو را بر قله به‌جای آوردم. آنگاه پرده‌‏ها را یک‌ یک بر داشتم.  دست‏‌افشان راه را در پیش گرفتم. در دشت، او را به خروس لو دادم. در کلان شهر، او از میان برج‌‏های ناقوس و گنبدها می‌‏گریخت، و من، مثل گدایی که در باراندازهای مرمری دَوان است، به دنبالش می‌‏دویدم.  بالای جاده، آنجا که به جنگلی از درخت‏‌های برگِ بو می‏‌رسد، او را پیچیده در جامه‏‌هایِ جمع‌‏کرده‌‏اش در آغوش کشیدم. اندکی قدِ بلندش را احساس کردم. سپیده و کودک در پای جنگل بر زمین افتادند. بیدار که شدم ظهر بود. آرتور رمبو ترجمهٔ عباس پژمان منبع: سلاوی   شرحی کوتاه- معجزهٔ شعرهای رمبو این است که حتی اگر معنی‌هایشان را هم نفهمی احساساتی را که او در آن‌ها باقی گذاشته است تجربه خواهی کرد. من خودم اول بار که این شعر را خواندم، تقریباً چیزی از معنایش نفهمیدم. اما یادم است سخت تحت تأثیرش قرار گرفتم! البته صحبت چهل سال پیش است! بعد که با سوررئالیسم و شعرهای او بیشتر آشنا شدم فهمیدم چه می‌گفته. در واقع صحبت از یک شبِ بدخوابی در تابستان است. تا دم‌دمای سپیده خوابش نمی‌برد. آن وقت تا سپیده می‌آید خوابش می‌برد. و تا ظهر می‌خوابد. آن که می‌گوید او را به خروس لو دادم، در واقع دیده است دارد سپیده می‌شود و در این هنگام خروس هم شروع به خواندن کرده. اما برایش مثل این بوده است که او به خروس گفته سپیده آمد، و خروس شروع به خواندن کرده است. در طی بی‌خوابی‌اش خیال‌های اروتیک هم از سرش می‌گذشته‌اند. اما همهٔ این‌ها با تکنیک جابه‌جایی به تصویرهایی مثل آبشار و غیره تبدیل می‌شوند. حتی آخرین فکر پیش از خواب‌‌‌افتادنش هم اروتیک بوده است. «او را پیچیده در جامه‏‌هایِ جمع‌‏کرده‌‏اش در آغوش کشیدم»، آشکار است که خیال یک دختر و سپیدهٔ تابستان با تکنیکی به نام ادغام یکی شده‌اند. جامه‌های جمع‌کرده، تصویری از تاریکی شب است، که وقتی سپیده شد مثل این است که از همه جا جمع می‌شوند. رمبو آن‌ها را مثل جامه‌های سپیده دیده است. «اندکی از قد بلندش را احساس کردم»، یعنی فقط لحظه‌هایی از سپیده را بیدار بودم؛ بعد دیگر خوابم برد. رمبو تقریباً کودک بود که شعرهایش را سرود.  آن کودک که می‌گوید با سپیده در پای جنگل بر زمین افتادند در واقع خودش است. عباس پژمان @apjmn

شاهنامه و شاملویی دیگر   احمد شاملو طی سخنرانی‌ای در هشتمین کنفرانس مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران، که در فروردین ۱۳۶۹در دانشگاه برکلی برگزار شد،  فردوسی را حرامزاده خواند! گفت فردوسی از سر حرامزدگی تاریخ را تغییر داده است! گفت من از شاهنامه حالم به‌هم می‌خورد؛ حتی یک صفحه‌اش را نمی‌توانم بخوانم! از ضحاک چهره‌ای انقلابی و کمونیستی ترسیم کرد، کاوه را لمپنی قلمداد کرد که مردم را علیه ضحاک ‌شوراند و انقلاب را از او دزدید و به فریدون داد! فیلم سخنرانی شاملو در فضای مجازی هست. اما اخیراً خانوادهٔ شاملو تصویر مقاله‌ای از او را در صفحهٔ اینستاگرامش منتشر کرده‌اند که در مهر ماه ۱۳۴۷ در شمارهٔ ۲۹ مجلهٔ خوشه چاپ شده است. یعنی دو دهه پیش از سخنرانی او در برکلی. این مقاله سرتاسر ستایش از هنر فردوسی و شاهنامه است، و به خوبی نشان می‌دهد اصلاً نمی‌توانسته است این‌طور باشد که او حالش از شاهنامه به‌هم می‌خورده است! چون کسی که حالش از کتابی به‌هم بخورد نمی‌تواند چنان ستایش‌هایی از آن بکند. اسم مقاله «راز بزرگ شاهنامهٔ فردوسی: موسیقی کلمات» است و با این پاراگراف شروع می‌شود:   شاهنامه نظمی است از شاعری بالفطره. راز درخشش شاهنامه در همین است که این نظم به دست یک «شاعر» صورت پذیرفته. شاهنامه بزرگ‌ترین اثر منظوم فارسی است و در آن، تکنیک در اوج خود ارائه می‌شود. در واقع باید گفت که فردوسی «می‌دانسته است چه می‌خواهد بگوید»، می‌توانسته است بیندیشد «چه ابزاری را به کار می‌باید ببرد» و توانسته است این ابزار را استادانه «به کار برد»… و این همه، او را تا مرحلهٔ استادی ترفیع می‌دهد. او استاد مسلّم نظم است. آن وقت می‌گوید از آنجا که فردوسی مجبور بوده از «قواعد شاعری زمانه»‌اش تبعیت کند، این او را از پاره‌ای خلاقیت‌ها بازداشته است. اما از این مسئله آگاه بوده و توانسته آن را به صورتی دیگر جبران کند. وزن عروضی شاهنامه را مثال می‌آورد. می‌گوید وزن شاهنامه، که فعولن فعولن فعولن فعل است، بهترین وزنی است که فردوسی مي‌توانسته برای مضامین رزمی انتخاب کند، اما این وزن برای مضامین بزمی مناسب نیست. با این حال فردوسی توانسته است با موسیقی درونی کلماتی که برای بیان مضامین بزمی انتخاب کرده است این نقص را هم جبران کند. چند تا مثال هم برای موسیقی کلمات شاهنامه می‌آورد که جالب هستند. یکی از آن‌ها این مصراع است: همی بوی مشک آید از موی او.  می‌گوید:  «آنچه احساس زیبایی را قابل لمس‌تر می‌کند، این است که در سراسر مصراع یک حرف خشن حلقی (ق، غ، ع مجذوم و جز آن‌ها) یافت نمی‌شود. گویی شاعر، هم‌چنان که به مدد «معانی کلمات» عطر نگارینی را وصف می‌کند، چیز غیرقابل وصفی از لطافت و ظرافت او را نیز به مدد موسیقی الفاظ باز می‌گوید.» عباس پژمان @apjmn

به شهنامه هم حملهٔ حیدری؟ دکتر سینا جهاندیده مطلبی در کانال تلگرامی‌اش دربارهٔ شاهنامه نوشته بود که وقتی آن را خواندم یاد احمد شاملو و «حملهٔ حیدری»‌اش به شاهنامه افتادم. دکتر جهاندیده نوشته بود: «به گزارش یکی از ناشران و کتاب‌فروشی‌های شناخته‌شده، پرفروش‌ترین کتاب در کتاب‌فروشی‌های تهران طی چند ماه اخیر شاهنامه‌ی فردوسی بوده است. کسانی که استطاعت مالی بیشتری داشته‌اند، تصحیح چندجلدی جلال خالقی‌مطلق را خریده‌اند و کسانی که درآمد کمتری داشته‌اند، به شاهنامه‌ی یک‌جلدیِ چاپ مسکو بسنده کرده‌اند...» وقتی این را خواندم با خودم گفتم اگر شاملو الآن زنده بود چه احساسی دربارهٔ این اتفاق یا پدیده به او دست می‌داد. سر از خاک بردار و ایران ببین. خوب نیست آدم کتابی را صرفاً به دلایل سیاسی یا اغراض شخصی بکوید! مخصوصاً که اگر قبلاً هم یکی از بزرگ‌ترین تعریف‌ها را از هنر خالق آن کتاب کرده باشد. شاملو قبلاً در یکی از مجله‌ها از هنر فردوسی در شاهنامه تعریف کرده بود. نمی‌دانم آن مقاله هم در این مجموعهٔ تازه چاپ شدهٔ مقاله‌های او هست یا نه. اما واقعاً او یک زمانی از هنر فردوسی ستایش کرده بود. بعداً در واقع جوگیر شد و آن «حملهٔ حیدری» را به شهنامه کرد. و اما «به شهنامه هم حملهٔ حیدری». این مصرع از اخوان ثالث است. یادم است این را در یکی از نوشته‌هایش خوانده بودم. البته دربارهٔ شاملو نگفته بود. حملهٔ حیدری در واقع منظومه‌ای از چند تا شعر حماسی است که چند تا شاعر شیعهٔ عهد صفویه و قاجار آن‌ها را به تقلید از شاهنامه دربارهٔ ‌رشادت‌های علی سروده‌اند. اسمش هم به این خاطر حملهٔ حیدری است که حیدر در واقع اسم جنگی امام اول شیعیان است. حیدر یعنی شیر، و پیروانش این اسم را به او داده‌اند. اخوان در مصراع «به شهنامه هم حملهٔ حیدری» به آن کتاب حملهٔ حیدری اشاره می‌کند، و خود آن کتاب را هم حمله‌ای به شاهنامه می‌دادند. جالب است که اسم پدر بزرگوار احمد شاملو هم حیدر بود؛ سرهنگ حیدر شاملو. عباس پژمان پی‌نوشت- ممنون می‌شوم اگر کسی می‌داند «به شهنامه هم حملهٔ حیدری» در کدام نوشتهٔ اخوان است به من هم اطلاع دهد. @apjmn

رانْتْرِه لیتِرِر ناشرهای فرانسوی رسم قشنگی دارند که اسمش را رانْتْرِه لیتِرِر گذاشته‌اند. ترجمهٔ تحت‌اللفظی رانتره لیترر می‌شود بازگشت ادبی، اما منظور از آن چیزی مثل فصل کتاب است. وقتی سپتامبر شروع می‌شود، که ماه آخر تابستان است، ناگهان هر ناشری کتاب‌های جدید بسیاری روانهٔ بازار می‌کند که معمولاً هم مهم‌ترین کتاب‌های سالش هستند. به‌طوری که بیشتر کتاب‌هایی که برای جوایز انتخاب می‌شوند از میان این کتاب‌ها هستند. وقتی کتاب‌های رانتره در ویترین‌های کتابفروشی‌ها ظاهر شدند اولین فهرست جوایز هم منتشر می‌شوند. صفحه‌های ادبی و فرهنگی ماهنامه‌ها و هفته‌نامه‌ها و روزنامه‌ها پر می‌شوند از صحبت دربارهٔ کتاب‌های جدید رانتره، و عکس‌ها و مصاحبه‌ها با نویسندگان آن‌ها. من با ماهنامهٔ مگزین لیترر و دو هفته‌نامهٔ کنزن لیترر با رانتره آشنا شدم. در سال‌های دههٔ هفتاد بود که چند سالی این دو مجله را آبونمان بودم. بعداُ هم که اینرنت آمد، دیگر احتیاجی به مجلهٔ کاغذی نبود تا اخبار کتاب را پی‌گیری کنم. حالا دیگر با اینترنت در رانتره‌ها شرکت می‌کنم. و هنوز هم رانتره چیزی مثل باز شدن مدرسه‌ها در آن سال‌های دور است برای من. هر رانتره‌ای برایم احساس‌های دوران کودکی و نوجوانی در هنگام باز شدن مدرسه‌ّ‌ها را ایجاد می‌کند. امسال هم رمان‌های رانتره آمدند. من هم یک دو هفته‌ای است هر وقت فرصتی پیدا می‌کنم شروع به خواندن بعضی از آن‌ها می‌کنم. یکی از آن‌ها را چند روز پیش خواندم تمام شد. چند تای دیگر را هم از هر کدام یک دو فصل خوانده‌ام. عجول که باشی معمولاً این مکافات را داری! دلت می‌خواهد همهٔ کتاب‌های جدید را با هم بخوانی. خلاصه، زمانی بود که فرانسوی‌ها دیگر هیچ اهمیتی به داستان‌گویی در رمان‌هایشان نمی‌دادند. همه‌اش در حال سبک‌پردازی، تولید تکنیک، خلق صدای جدید و لحن خاص و این چیزها بودند. اما به نظر می‌رسد کم‌کم دارند دوباره داستان را به رمان برمی‌گردانند. عباس پژمان ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ شرح تصویر: عکسی از نویسندگانی که امسال رمان‌هایشان رانترهٔ انتشارات گالیمار را تشکیل می‌دهند. عکس ظاهراً در انتشارات گالیمار گرفته شده است. @apjmn

امسال هم رمان‌های رانتره آمدند. من هم یک دو هفته‌ای است هر وقت فرصتی پیدا می‌کنم شروع به خواندن بعضی از آن‌ها می‌کنم. یکی از
امسال هم رمان‌های رانتره آمدند. من هم یک دو هفته‌ای است هر وقت فرصتی پیدا می‌کنم شروع به خواندن بعضی از آن‌ها می‌کنم. یکی از آن‌ها را چند روز پیش خواندم تمام شد. چند تای دیگر را هم از هر کدام یک دو فصل خوانده‌ام. عجول که باشی معمولاً این مکافات را داری! دلت می‌خواهد همهٔ کتاب‌های جدید را با هم بخوانی. خلاصه، زمانی بود که فرانسوی‌ها دیگر هیچ اهمیتی به داستان‌گویی در رمان‌هایشان نمی‌دادند. همه‌اش در حال سبک‌پردازی، تولید تکنیک، خلق صدای جدید و لحن خاص و این چیزها بودند. اما به نظر می‌رسد کم‌کم دارند دوباره داستان را به رمان برمی‌گردانند. عباس پژمان ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ شرح تصویر: عکسی از نویسندگانی که امسال رمان‌هایشان رانترهٔ انتشارات گالیمار را تشکیل می‌دهند. عکس ظاهراً در انتشارات گالیمار گرفته شده است. @apjmn