ru
Feedback
عباس پژمان

عباس پژمان

Открыть в Telegram

یادداشت‌ها و مقالاتی علمی به زبان ساده و روشن درباره‌ی مغز و تولیدات آن لینک اولین پست کانال ؛ https://t.me/apjmn/3 کانال مخصوص تئوری کوآنتوم به زبان ساده ؛ t.me/Quantum_by_Abbas_Pejman نوشته هایم در اینستاگرام ؛ Instagram.com/pejman_abbas

Больше
3 159
Подписчики
-324 часа
-77 дней
+1130 день
Архив постов
به تماشای خواب‌هایم بیا   می‌دانیم که خواب‌ها پدیده‌هایی کاملاً سابجکتیو یا ذهنی هستند. هر خوابی فقط برای بیننده‌اش و در مغز او اتفاق می‌افتد. فقط خود او آن را می‌بیند. هیچ کس دیگر نمی‌تواند ببیند. این جور پدیده‌ها موضوعات آسانی برای پژوهش‌های علمی نیستند. علم فقط چیزهایی را می‌تواند مطالعه کند که قابل مشاهده یا حس کردن باشند. اما اکنون وقتی کسی خوابیده است و دارد خواب می‌بیند دانشمندان می‌توانند بگویند چه خوابی می‌بیند! چون مشخص شده است دیدن هر چیزی در خواب تقریباً همان الگویی از فعالیت‌های مغز را ایجاد می‌کند که فکر کردن به آن یا دیدن آن در بیداری ایجاد می‌کند. مشخص کردن الگوی مغز برای دیدن هر چیزی هم کار سختی نیست. اکنون برای خیلی چیزها این الگوها را مشخص کرده‌اند. مثلاً برای بازی بسکتبال، پرواز، حیوانات، چهره‌ی انسان، عشقبازی‌ها و غیره. منظور از الگو هم این است که مثلاً وقتی داریم شیئی را نگاه می‌کنیم چه نورون‌هایی در مغز و با چه نظم و ترتیبی فعال می‌شوند. اساس کار از این قرار است که دستگاه اف‌ام‌آرآی، که دستگاه کوانتومی پیشرفته‌ای است که می‌تواند از فعالیت‌های مغز عکس‌های بسیار دقیق بگیرد، مغز شخص خوابیده را به ۵۰۰۰ قسمت تقسیم می‌کند. هر قسمت به شکل مکعبی که هر ضلعش یک دهم اینچ است. اسم هر کدام از این قسمت‌ها را وُکسل گذاشته‌اند. وُکسل چیزی مثل پیکسل است، منتهی پیکسل دو بُعدی است، وُکسل سه بعدی. با پیکسل کم‌وبیش آشنا هستیم. هر عکس دیجیتال از کنار هم چیده شدن نقطه‌هایی ساخته می‌شود که هر کدامشان را یک پیکسل می‌گویند. این نقطه‌ها، که می‌توانند به شکل مربع، مستطیل، دایره یا بیضی باشند، هر کدام جزء بسیار کوچکی از شکل و رنگ آن عکس را تشکیل می‌دهند. وُکسل‌ها هم چنین چیزی هستند. منتهی خیلی پیچیده‌تر. این‌ها مکعب‌های ریزی هستند که فعالیت هر کدامشان می‌تواند شکل، رنگ و حرکتی را نمایش دهد. شکل، رنگ و حرکتی که جزئی از تصویر سه بعدی هر چیزی خواهد بود که شخص آن را در خوابش می‌بیند. همچنان‌که گفتم، اکنون دانشمندان الگوهای خیلی چیزها را هم مشخص کرده‌اند. مسئله از این قرار است که وقتی شخصی در خواب است اف‌ام‌آرآی از مغزش عکسبرداری می‌کند. سپس با پیدا کردن الگوهایی که هنگام خوابش ظاهر شده بودند مشخص می‌کند آن شخص خواب چه چیزهایی را دید.   منبع: مغز وقتی رازهایش را آشکار می‌کند، کتاب اول @apjmn

غزل غزل‌ها دختر، خطاب به سلیمان [بر اساس ترجمهٔ کینگ جیمز]: بگذار او مرا غرق در بوسه‌های دهانش کند: آخر، آغوشت مستی‌بخش‌تر از شراب است؛ بوی عطر تنت چنان خوش است که از نامت بوی عطر می‌آید. از همین روست که باکره‌گان دوستت دارند. مرا بکَش به دنبالت ببر. ما [دخترها] به دنبالت می‌دویم. اینک شاه مرا به حجله‌گاهش آورده است... دختر، خطاب به سلیمان [بر اساس ترجمهٔ بیبل دو ژُروزالم]: کاش او مرا غرق در بوسه‌های دهانش می‌کرد. آخر، آغوشت مستی‌بخش‌تر از شراب است؛ بویِ به‌غایت خوشی دارند عطرهای تنت؛ نامت که بیاید بوی عطر می‌آید. از همین روست که باکره‌گان دوستت دارند. مرا بکَش به دنبالت ببر. بدویم [دخترها]! اینک شاه مرا به حجله‌گاهش آورده است... چند توضیح - غزلِ غزل‌ها، یعنی زیباترینِ همهٔ غزل‌ها، شاهِ غزل‌ها. غزلِ غزل‌ها از کهن ترین و زیباترین شعرهای عرفانی است. غزلِ غزل‌ها منسوب به سلیمان نبی است و یکی از کتاب‌های عهد عتیق یا تورات را تشکیل می‌دهد. این چند سطر را، که آغاز غزلِ غزل‌ها هستند، یکی از دخترهای اورشلیم خطاب به سلیمان می‌گوید. - بگذار او مرا غرق در بوسه‌های دهانش کند [کینگ جیمز]، کاش او مرا غرق در بوسه‌های دهانش می‌کرد[ژُروزالِم]؛ در این سطر از صنعتی بلاغی به نام التفات استفاده شده است. دختر این را خطاب به سلیمان می‌گوید، اما منظورش از «او» هم همان خود سلیمان است. در صنعت التفات، گوینده به جای اینکه از ضمیر یا فعل دوم شخص مفرد برای مخاطبش استفاده کند، از ضمیر یا فعل سوم شخص مفرد استفاده می‌کند. به جای اینکه بگوید بیا مرا غرق در بوسه‌های دهانت بکن، می‌گوید: بگذار او مرا غرق در بوسه‌های دهانش کند. یا به جای اینکه بگوید ای کاش مرا غرق در بوسه‌های دهانت کنی، می‌گوید کاش او مرا غرق در بوسه‌های دهانش می‌کرد. - آغوشت...؛‌ آغوش از استعاره‌های جهانی محبت است. -ما [دخترها] به دنبالت می‌دویم [کینگ جیمز]، بدویم [دخترها] [ژُروزالِم]؛ این را معمولاً طوری ترجمه می‌کنند که گویی دختر به خود سلیمان می‌گوید «بدویم»! در حالی که سطرهای بعدی می‌گویند این را به دخترهای دیگر گفته است. چون سطرهای بعدی را دیگر این دختر نیست که می‌گوید، بلکه همهٔ دخترها می‌گویند. همچنان که بعضی ترجمه‌ها، مثلاً ترجمهٔ English Standard Version این را مشخص هم کرده است. عباس پژمان @apjmn

هر آن کس که او خون اسفندیار چنین گفت سیمرغ کز راهِ مهر بگویم همی با تو رازِ سپهر، هر آن کس که او خونِ اسفندیار بریزد وُرا بِشْکَرَد روزگار همان نیز تا زنده باشد ز رنج رهایی نیابد، نمانَدْش گنج وقتی رستم با تنی پر از تیرهای اسفندیار از میدان گریخت، و در پای کوهی از رخش به زمین افتاد و از حال رفت، زال چاره را در این دید که از سیمرغ کمک بخواهد. نیمه‌شب یکی از پرهای سیمرغ را آتش زد. سیمرغ آمد و تیرهای اسفندیار را از تن رخش و رستم بیرون کشید. سپس زخم‌هایشان را یکی یکی، با کشیدن پرهایش روی آن ها، محو ساخت. آنگاه سیمرغ به رستم گفت اسفندیار هر چه می‌خواهد بپذیر! او را زرتشت روئین تن کرده است. نمی‌توانی هیچ زخمی به او بزنی. اگر دوباره با او جنگ کنی کشته می‌شوی. رستم گفت اسفندیار می‌خواهد مرا دست‌بسته پیش گُشتاسپ ببرد. نمی‌توانم چنین ننگی را بپذیرم. کاری کن بلکه من هم بتوانم به او زخم بزنم. سیمرغ گفت می‌توانم این کار را بکنم، اما یک چیز دیگر هم هست. هر کس اسفندیار را بکشد عمر چندانی بعد از او نخواهد داشت. تازه آن را هم در بدبختی خواهد گذراند. رستم گفت فقط می‌خواهم در این نبرد پیروز شوم. رستم در واقع در نبردش با اسفندیار فقط اسفندیار را نکشت. خودش را هم کشت. شکوه پهلوانی ایران را هم کشت. شکوهی که خودش آن را برای ایران ساخته بود. داستان رستم و اسفندیار غمبارترین داستان شاهنامه است. فردوسی معتقد بوده است این غم تا دنیا دنیاست برای ایران باقی خواهد ماند. هر بلبلی که در هر سحرگاهی آوازی بخواند، و هر ابری که در شب تیره‌ای به غرش درآید، داستان مرگ اسفندیار را خواهند گفت. نگه کن سحرگاه تا بشنوی ز بلبل سخن گفتن پهلوی همی نالد از مرگ اسفندیار ندارد جز از ناله زو یادگار چو آواز رستم شبِ تیره ابر بدرّد دل و گوش غُرّان هُژَبر عباس پژمان @apjmn

هنوز بلد هست حزف بزند. یک کف محکم بزنید براش.

👈جو بایدن درباره ترامپ: ببینید، این فقط تحریف و تخریب عمدی او در ناتو و انتخاب پوتین به جای متحدان آمریکا نیست، یا این واقعیت که جایگاه ما را در چشم جهان بیش از هر رئیس‌جمهور دیگری در تاریخ تضعیف کرده است. این فقط پروژه‌های خودمحورانه‌اش نیست—تخریب بال شرقی کاخ سفید برای ساخت سالن رقص، نصب نام خودش بر مرکز کندی، ساخت یک طاق به افتخار خودش، یا حتی استخدام شخصی برای رسیدگی به استخر بازتاب. واقعاً چه بازنده‌ای. 🔴ترامپ از زمان بازگشت به کاخ سفید میلیاردها دلار درآمد کسب کرده است. این برای من کاملاً تکان‌دهنده است. او هیچ شرمی ندارد و صادقانه بگویم این برای کشور شرم‌آور است. اما ترامپ اهمیتی نمی‌دهد. کسب درآمد از ریاست‌جمهوری یکی از دلایلی است که او می‌خواهد رئیس‌جمهور باشد. ✅ @AloNews خبر جنگ

سر و ته کردن دونالد هگل را کارل مارکس کتابی دارد به نام «هیجدهم برومرِ لوئی بناپارت»، که تحلیلی است دربارهٔ وقایعی که به کودتای لوئی بناپارت و شکست انقلاب کبیر فرانسه منجر شدند. کتاب را به این شکل شروع می‌کند: «هگل در جایی گفته است اتفاقات مهم و شخصیت‌های بزرگ تاریخی دو بار در تاریخ ظاهر می‌شوند. اما هگل فراموش کرد بگوید بار اول تراژدی می‌سازند و بار دوم کمدی.» مارکس به عنوان مثال به چند مورد از این‌جور اتفاقات و شخصیت‌ها هم اشاره می‌کند، که کودتاهای ناپلئون بناپارت و لوئی بناپارت، همچنین خود آن‌ها، از جملهٔ آن‌ها هستند. البته بدیهی است که نمی‌شود برای همهٔ اتفاقات مهم و شخصیت‌های تاریخی که تراژدی ساخته‌اند یک مشابه کمیک هم در دوران‌های بعد پیدا کرد. هگل در واقع کمی غلو هم کرده است که هیچ اتفاق مهم و شخصیت بزرگ تاریخی را از تکرار کمیک آن‌ها استثنا نکرده است. اما گاهی هم حرفش می‌تواند درست دربیاید. و راز درست درآمدنش شاید این است که انسان‌ها وقتی می‌خواهند کار بزرگی انجام دهند، تا به شخصیت‌های بزرگی تبدیل شوند، آن را معمولاً از روی بعضی الگوها انجام می‌دهند. الگوها هم معمولاً از کارهای بزرگِ شخصیت‌های بزرگ انتخاب می‌شوند. این در واقع مثل این خواهد بود که آن شخصیت‌ها و کارهایشان دوباره در تاریخ ظاهر می‌شوند. اما فقط خود انسان نیست که کار بزرگ را انجام می‌دهد. در واقع شرایط هم در هر کار بزرگی نقش دارند. شرایط دوران ناپلئون بناپارت و شرایط دوران لوئی بناپارت خیلی با هم فرق داشتند. این بود که کودتای اولی به دورانِ استبداد فرانسه پایان داد، اما کودتای دومی انقلابِ آن کشور را به پایان آورد! در واقع هر چه اولی رشته بود دومی پنبه کرد. دیروز که لشکرکشی دونالد ترامپ به ایران هم بالاخره به خیروخوشی تمام شد، من یاد این حرف هگل و صحبت‌های مارکس دربارهٔ آن افتادم. چون بالاخره معلوم شد با لشکرکشی‌اش به ایران هم در واقع می‌خواست همان چیزی را در تاریخ تکرار کند که در لشکرکشی‌اش به ونزوئلا انجام داده بود. منتها مثل اینکه استاد درس هگل را سر و ته خوانده بود. به جای اینکه از اولی تراژدی بسازد و از دومی کمدی، از اولی کمدی ساخت و از دومی تراژدی. به جای اینکه ونزوئلا را چهل روز و شب بکوید و ملتش را به خاک سیاه بنشاند، در عرض فقط چهل‌وهشت دقیقه رژیم را ساقط کرد و ملت را نجات داد. خب، این بیشتر به کمدی می‌خورد تا تراژدی. اما در ایران که آمده بود رژیم را ساقط کند و ملت را نجات دهد، آخرسر ملت را پیاده کرد و رژیم را نجات داد. عباس پژمان @apjmn

یاس‏ها و رُزها [۱] آه ای ماهِ شکوفایی، ماهِ دگردیسی ماه می‌ای که بی‌ابر بود و ژوئنی که خنجر خورد هیچ‌گاه فراموشم نخواهد شد آن یاس‌ها یا آن رُزها یا گل‌هایی که بهاران در چین‌های لباسش نگه داشت   هیچ‌گاه فراموشم نخواهد شد آن توهّم مصیبت‌بار مشایعین، گریه‌ها، جمعیت، خورشید تانک‌هایی با بارهای عشق، هدیه‌هایی از بلژیک هوایی که می‌لرزد، جاده با آن وزوز زنبورها حسی شتابناک از پیروزی که پیش از جنگ داری بوسه‌ای که از خون خبر می‌دهد با قرمزی‌اش و آن‌هایی که قرار است ایستاده بمیرند در برجک‌ها گرداگردشان یاس‌های بنفش که جمعیتی سرمست می‌ریزد   هیچ‌گاه فراموشم نخواهد شد باغ‌های فرانسه که به کتاب‌های دعا در قرن‌هایی می‌مانند که گذشته و رفته‌اند یا دردسرهای شامگاهان، معمای سکوت گل‌هایی که در طول راه‌های طی شده رسته‌اند یا آن انکارِ گل‌ها بادِ وحشت را و سربازهایی را که می‌گذرند بر بال ترس دوچرخه‌های هذیانی را، توپ های طعنه‌زن را، کَمپِرهای قلابی با جامه‌های رقت‌بار را   اما نمی‌دانم چرا این طوفان تصویرها مرا همیشه به یک نقطه‌ی توقف بازمی‌گرداند ‏همیشه برم می‌گرداند به سنت-مارت، یک تیمسار، شاخه‌های سیاه،[۲] ویلایی نُرماندی در لبه‌ی جنگل همه چیز ساکت، دشمن در حال استراحت در سایه آن شب به ما گفته‌اند پاریس تسلیم شده است هیچ‌گاه فراموشم نخواهد شد یاس‌ها، یا رُزها و نه آن دو عشق که از دستشان داده‌ایم [۳]   ای دسته‌گل‌های روز اول، یاس‌ها، یاس‌های فلاندر ای لطافت سایه‌ای که مرگ‏ گونه‌هایت را سرخاب می‌زند و شما دسته‌گل‌های عقب‌نشینی، گل‌های لطیف، رنگ آتش‌سوزی در دوردست، گل‌های سرخ آنژو[۴]   لوئی آراگون   ۱- آراگون این شعر را در سال ۱۹۴۰ در فردای شکست فرانسه از آلمان و  تسلیم پاریس سرود. م. ۲- شاخه‌های سیاه، در متن فرانسه‌ی شعر، یک معنی دیگر هم می‌دهد: نغمه‌های سیاه پرندگان. م. ۳- دو عشق، منظورش فرانسه و پاریس است. آن زمان آهنگ مشهوری بوده است که فرانسوی‌ها می‌خوانده‌اند. ترجیع‌بندش این بوده: دو تا عشق دارم من / یکی سرزمینم / دیگری پاریس. م. ۴- آنژو، ناحیه‌ی غربی فرانسه. م.

در فرار از دی و بهمن مدتی است شروع کرده‌ام بعضی از کتاب‌هایی را که اول بار در سال‌های اول دانشکده خوانده بودم یک بار دیگر می‌خوانم. در آن سال‌ها، که سال‌های پایانی دههٔ پنجاه بودند، نه فقط خود دانشگاه دنیای جدیدی بود که با آن آشنا می‌شدم، آشنایی با نویسندگان بزرگ دنیا و آثارشان هم واقعاً دنیای دیگری بود که کم کم کشفش می‌کردم. آن سال‌ها دانشگاه و کتابفروشی‌های جلوی آن کم کم در هم ادغام شدند و دنیای جدیدی ساختند که هنوز هم که هنوز است گاه‌به‌گاهی آرزوی برگشتن به آن را می‌کنم. در آن دوران بود که مخصوصاً با جویس و اسکات فیتزجرالد آشنا شدم. اگر از این‌ها اسم می‌برم به خاطر این است که تأثیری که جادوی این‌ها در آن سال‌ها بر من گذاشت از هر تأثیری قوی‌تر بود. اما این بار که شروع کردم دوباره آن‌ها را خواندن چیزی نزدیک پنجاه سال از آن اولین آشنایی‌ام با آن‌ها می‌گذشت! این است که فکر می‌کردم بعد از گذشت این همه سال آن جادو هم باید دیگر از تأثیر افتاده باشد، یا تغییر ماهیت داده باشد. در واقع فقط برای پناه بردن به خود آن دوران بود که زمستان گذشته شروع کردم دوباره جویس و فیتزجرالد را خواندن، نه برای تجربهٔ دوبارهٔ آن جادو. برای فرار از دی و بهمن بود. اما با کمال حیرت دیدم آن جادو نه فقط از تأثیر نیفتاده است بلکه حتی با شدت بیشتری عمل کرد. شاید به‌خاطر یاد آوردن دوران خوشبختی در دوران بدبختی بود که این بار با چنان شدتی تأثیر کرد. یا شاید هم ذهنم بود که این بار چنان آشوب‌زده بود که آن جادو را بهتر می‌توانست جذب کند. هر چه بود هنوز هم از تأثیرش بیرون نیامده‌ام. ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ @apjmn

مردگان آه، ای مردگان! ای مردگان! ما شما را با نوری می‌شناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان می‌تابد، هرچند که خود مانند انسان‌ها
مردگان آه، ای مردگان! ای مردگان! ما شما را با نوری می‌شناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان می‌تابد، هرچند که خود مانند انسان‌های زنده حرکت می‌کنید! مردگان! چرا در آن دش ت‌ها و دریاهای دوردست که فقط مو رها و مرغان دریایی آن‌ها را می‌شناسند، منزل‌های خود را این گونه رها می‌کنید تا به جایی بازگردید که تمام آن چشم‌ها که آنجا برایتان گریستند، و قلب‌هایی که برایتان ناله کردند، اکنون دیگر مانند چشم‌ها و قلب‌های خودتان مرده هستند! [مردگان:] درست است، درست است، ما سایه‌هایی سرد و کم‌رنگ هستیم؛ و خوش‌رویان و زیبایانی که در زمین دوستشان داشتیم همگی رفته‌اند، اما در همین حال هم که مرده‌ایم، نفس‌های زنده آن دشت‌ها و گل‌هایی که قبلاً بر آن‌ها می‌گذشتیم همچنان برایمان شیرین هستند. این است که پیش از آنکه برف هکلان بیاید و ما را در خود منعقد کند، می‌آییم مدتی آن نفس را بچشیم تا فکر کنیم که دوباره زنده شده‌ایم. تامس مور [شاعر قرن نوزدهم انگلیس] ترجمه: عباس پژمان [هکلان آتشفشانی در ایسلند است.]

مردگان آه، ای مردگان! ای مردگان! ما شما را با نوری می‌شناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان می‌تابد، هرچند که خود مانند انسان‌ها
مردگان آه، ای مردگان! ای مردگان! ما شما را با نوری می‌شناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان می‌تابد، هرچند که خود مانند انسان‌های زنده حرکت می‌کنید! مردگان! چرا در آن دشت‌ها و دریاهای دوردست که فقط مو رها و مرغان دریایی آن‌ها را می‌شناسند، منزل‌های خود را این گونه رها می‌کنید تا به جایی بازگردید که تمام آن چشم‌ها که آنجا برایتان گریستند، و قلب‌هایی که برایتان ناله کردند، اکنون دیگر مانند چشم‌ها و قلب‌های خودتان مرده هستند! [مردگان:] درست است، درست است، ما سایه‌هایی سرد و کم‌رنگ هستیم؛ و خوش‌رویان و زیبایانی که در زمین دوستشان داشتیم همگی رفته‌اند، اما در همین حال هم که مرده‌ایم، نفس‌های زنده آن دشت‌ها و گل‌هایی که قبلاً بر آن‌ها می‌گذشتیم همچنان برایمان شیرین هستند. این است که پیش از آنکه برف هکلان بیاید و ما را در خود منعقد کند، می‌آییم مدتی آن نفس را بچشیم تا فکر کنیم که دوباره زنده شده‌ایم. تامس مور [شاعر قرن نوزدهم انگلیس] ترجمه: عباس پژمان [هکلان آتشفشانی در ایسلند است.]

مردگان آه، ای مردگان! ای مردگان! ما شما را با نوری می‌شناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان می‌تابد، هرچند که خود مانند انسان‌های زنده حرکت می‌کنید! مردگان! چرا در آن دشت‌ها و دریاهای دوردست که فقط مو رها و مرغان دریایی آن‌ها را می‌شناسند، منزل‌های خود را این گونه رها می‌کنید تا به جایی بازگردید که تمام آن چشم‌ها که آنجا برایتان گریستند، و قلب‌هایی که برایتان ناله کردند، اکنون دیگر مانند چشم‌ها و قلب‌های خودتان مرده هستند! [مردگان:] درست است، درست است، ما سایه‌هایی سرد و کم‌رنگ هستیم؛ و خوش‌رویان و زیبایانی که در زمین دوستشان داشتیم همگی رفته‌اند، اما در همین حال هم که مرده‌ایم، نفس‌های زنده آن دشت‌ها و گل‌هایی که قبلاً بر آن‌ها می‌گذشتیم همچنان برایمان شیرین هستند. این است که پیش از آنکه برف هکلان بیاید و ما را در خود منعقد کند، می‌آییم مدتی آن نفس را بچشیم تا فکر کنیم که دوباره زنده شده‌ایم. تامس مور [شاعر قرن نوزدهم انگلیس] ترجمه: عباس پژمان [هکلان آتشفشانی در ایسلند است.]

مردگان آه، ای مردگان! ای مردگان! ما شما را با نوری می‌شناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان می‌تابد، هرچند که خود مانند انسان‌های زنده حرکت می‌کنید! مردگان! چرا در آن دشت‌ها و دریاهای دوردست که تنها مورچه‌ها و پرنده‌های دریایی آن‌ها را می‌شناسند، مسکن‌های خود را به این گونه رها می‌کنید تا به جایی بازگردید که تمام آن چشم‌ها در آنجا برای شما گریستند، و قلب‌هایی که برای شما ناله کردند؟ آیا اکنون دیگر مانند چشم‌ها و قلب‌های خودتان مرده هستید؟ [مردگان:] درست است، درست است، ما سایه‌هایی سرد و کم‌رنگ هستیم؛ و خوش‌رویان و زیبایانی که در زمین دوستشان داشتیم همگی رفته‌اند، اما در همین حال که مرده‌ایم، نفس‌های زنده آن دشت‌ها و گل‌هایی که پیشتر بر آن‌ها می‌گذشتیم همچنان برایمان شیرین هستند. این است که پیش از آنکه برف هکلان ببارد و ما را در خود فرو برد، می‌آییم مدتی آن نفس را بچشیم تا بیاندیشیم که دوباره زنده شده‌ایم. تامس مور [شاعر قرن نوزدهم انگلیس] ترجمه: عباس پژمان [هکلان آتشفشانی در ایسلند است.] @apjmn

فقط همین به من هیچی نگو من به مرگ اعتقاد ندارم نه اینکه خبری ازش نداشته باشم اتفاقا خوب می‌شناسمش اما چشم‌هایم را بهش نخواهم
فقط همین به من هیچی نگو من به مرگ اعتقاد ندارم نه اینکه خبری ازش نداشته باشم اتفاقا خوب می‌شناسمش اما چشم‌هایم را بهش نخواهم بخشید امروز وقتی که داشتم از کنار یکی از باغ‌های محله می‌گذشتم زندگی را دیدم نشسته بود بر تَرک طلایی یک درخت لیمو و می‌تاخت و دور دست را می‌نگریست فقط همین را می‌توانم به تو بگویم یانیس ریتسوس برگردان عباس پژمان ۷ خرداد ۱۴۰۵ @apjmn

فقط آمدم سری بزنم پیش از هر چیز بگویم که با اینترنت پرو نیست که آمده‌ام! فقط هم آمده‌ام سری بزنم و بروم. حالا دیگر سخت است هر
فقط آمدم سری بزنم پیش از هر چیز بگویم که با اینترنت پرو نیست که آمده‌ام! فقط هم آمده‌ام سری بزنم و بروم. حالا دیگر سخت است هر روز به این فضا سر زدن. خیلی غم‌انگیز است! حالا دیگر مثل بعضی زندانیان آشویتس فقط غرورمان برایمان مانده است. بیایید لااقل این را حفظ کنیم. ۳ خرداد ۱۴۰۵ بعدالتحریر- اواخر پاییز گذشته، آلبوم خاطرات که چاپ اول شد ۵۰۰ هزار تومان قیمت خورد. حالا که تجدید چاپ شده است ۷۰۰ هزار تومان قیمت خورده است!  ۴۰ ٪ تورم، برای ۵ ماه.                  https://www.instagram.com/p/DYt5SqEjg-n/?igsh=MWYxc3l1Y2FhY2RrZA==

حدیث آرزومندی ۱- تفکر پرآرزو wishful thinking ویش‌فول ثینکینگ اصطلاحی در زبان انگلیسی است که معنی تحت اللفظی‌اش می‌شود تفکر پرآرزو، و مفهومش این است: باور به این که آنچه تو دلت می‌خواهد اتفاق بیفتد دارد اتفاق می‌افتد یا بالاخره اتفاق خواهد افتاد. و اگر می‌خواهید مصداقی هم برایش پیدا کنید، هر کدام از این تحلیل‌های مربوط به احتمال توافق یا جنگ بین جمهوری اسلامی و آمریکا می‌تواند مصداق عالی برایتان باشد. البته منظورم تحلیل‌هایی است که به قلم «کارشناسان» وطنی نوشته شده‌‌اند! معمولاً همهٔ این تحلیل‌ها را کسانی می‌نویسند که دسته‌ای از آن‌ها دلشان می‌خواهد اتفاقی برای جمهوری اسلامی نیفتد، دسته‌ای دیگر هم دلشان می‌خواهد اتفاق برایش بیفتد. اگر از دستهٔ اول باشند تحلیلشان حتماً حمله را منتفی اعلام خواهد کرد! و از دستهٔ دوم باشند حمله حتماً یک چیز قطعی خواهد بود! حقیقت این است که ما قضاوت‌هایمان را چندان از روی تجربه‌ها و اطلاعاتمان انجام نمی‌دهیم، بلکه یک بخش از مغزمان هم که اسمش سیستم پاداش است تأثیر عمیقی در آن‌ها می‌گذارد. حتی می‌شود گفت هر قضاوتی را در نهایت طبق فرمودهٔ سیستم پاداشمان انجام می‌دهیم! حالا در نظر بگیرید که کارشناس محترمی هست که منافع حیاتی در جمهوری اسلامی دارد! این شخص وقتی مشغول نوشتن تحلیلی دربارهٔ احتمال جنگ یا توافق بین جمهوری اسلامی و آمریکاست، هر وقت که موضوع توافق از فکرش می‌گذرد سیستم پاداش مغزش به فعالیت درمی‌آید، و بخش شکمی-میانی قشر پیشا‌پیشانی مغزش را، که کارش ایجاد قضاوت است، زیر رگبار شلیک‌هایش می‌گیرد تا به نفع توافق عمل کند.  و آخرسر هم کاری می‌کند که بخش شکمی-میانی به توافق رأی می‌دهد. چون توافق برایش خیلی لذت‌بخش است. و آن کارشناس اصلا از این اتفاق آگاه نمی‌شود. این را گروهی از دانشمندان مؤسسهٔ ماکس پلانک آلمان، به سرپرستی دکتر مارک تیت‌گِمِیِر، در سال ۲۰۱۸ کشف کردند. در واقع مسئله از این قرار است که همهٔ قضاوت‌های ما در مورد موضوعاتی که در آن‌ها ذینفع باشیم، همین وضع را دارند! مخصوصاً اگر اطلاعات و نشانه‌های کافی هم دربارهٔ آن‌ها موجود نباشد. موضوع توافق یا جنگ بین جمهوری اسلامی و آمریکا هم در واقع فعلا یک چنین موضوعی است. نه برای توافق  نشانه‌های کافی موجود است، نه برای جنگ. حتی نشانه‌ها حکایت از این دارند که هنوز نه این طرف تصمیمی برای توافق یا جنگ گرفته است نه آن طرف! آن وقت آن‌هایی که با قطعیت از توافق یا جنگ می‌گویند از کجا به این دانش رسیده‌اند؟! این یکی از خطاهای شناختی مغز است، که از ساختارش سرچشمه می‌گیرد. عباس پژمان [ادامه دارد] @apjmn

مغز نسل زد پیر مغان حکایتِ معقول می‌کند معذورم ار مُحالِ تو باور نمی‌کنم اوضاعی که اکنون [بر مغز] حاکم است از این قرار است که آمیگدال [هسته‌ای که احساس‌ها را تولید می‌کند] بر قشر خاکستری [که تفکر را تولید می‌کند] بیشتر تأثیر می‌گذارد تا قشر خاکستری بر آمیگدال، و در چنین اوضاعی انگیزه‌های احساسی است که بر تفکر غلبه خواهند داشت و آن را کنترل خواهند کرد. در همهٔ پستانداران اطلاعاتی که از آمیگدال برای قشر مغز می‌آید بیشتر از اطلاعاتی است که از قشر مغز برای آمیگدال می‌رود. در واقع هرچند که تفکر می‌تواند آمیگدال را فعال سازد و احساس تولید کند، اما برعکسش را نمی‌تواند عمل کند! یعنی تفکر نمی‌تواند آمیگدال را خاموش کند و نگذارد احساسات تولید شود! [منبع: مغز عاطفی / دکتر جوزف لُدوز] اما در این میان، بعضی فکرها خیلی بیشتر از فکرهای دیگر می‌توانند آمیگدال را فعال نگه دارند و احساس‌های مربوط به خودشان را تولید کنند. این‌ها فکرهایی هستند که به مرگ و زندگی، مخصوصاً مرگ‌های مظلومانهٔ عزیزان، ظلم و تبعیض سیستماتیک، احساس غبن و گول‌خوردگی، احساس محرومیت از حقوق و آزادی‌های انسانی مربوط می‌شوند. در واقع این‌جور فکرها و احساس‌های مربوط به آن‌ها بای‌دیفالت در مغز تولید می‌شوند. کار تحلیل‌های صد تا یک غاز و آبکی نیست که این فکرهای بای‌دیفالت را خاموش کنند، و فکرهایی دیگر را در مغز به جای آن‌ها بنشانند! ظلم و تبعیض و نابود شدن زندگی را با هر تحلیلی نمی‌شود توجیه کرد! مخصوصاً با تحلیل‌هایی که همچنان می‌خواهند ایدئولوژی‌هایی را به خورد مغز بدهند که در ذات خود ضد انسان و خوشبختی او هستند. این‌جور تحلیل‌ها در نهایت فقط به درد چند تا از هم‌فکران نویسندگان آن‌ها خواهند خورد که بردارند استوری از آن‌ها درست کنند! مغز ملت، و مخصوصاً مغز نسل زدش، به تنظیمات اصیل کارخانه‌اش برگشته است! عباس پژمان @apjmn

مرا مادرم نامْ «مرگِ تو» کرد داستان رستم و اشکبوس برای من زیباترین و باشکوه‌ترین حماسهٔ شاهنامه است. وقتی ایرانی‌ها پس از مرگ سیاوش به خونخواهی او به توران لشکرکشی می‌کنند، خاقان چین هم با لشکرش به کمک آن‌ها می‌آید. رستم هم در این لشکرکشی نیست.  این است که ایرانی‌ها پی در پی از تورانی‌ها شکست می‌خورند و کشته می‌دهند. آخر سر هم در کوه هماون به محاصره درمی‌آیند. کیخسرو ناچار می‌شود رستم را خبر کند. آن وقت رستم می‌آید. وقتی رستم می‌آید رخشش خسته است. پس رخش را می‌گذارد تا استراحت کند، و خودش پیاده به میان لشکر می‌رود. در این هنگام پهلوان گردن‌کلفتی به نام اشکبوس هم از لشکر چین به میدان آمده است و هم‌نبرد می‌طلبد. رُهّام، پسر گودرز، که به نبرد او رفته است حریفش نمی‌شود و از میدان می‌گریزد تا کشته نشود. توس، فرمانده لشکر ایران، وقتی این صحنه را می‌بیند برآشفته می‌شود. به اسبش هی می‌زند تا خودش به نبرد اشکبوس برود. اما رستم سرش داد می‌کشد: تو همین‌جا باش و نگذار نظم لشکر به‌هم بریزد! من پیاده به جنگ این می‌روم. آن وقت رستم بدون رخش و فقط با یک کمان و چند تا تیر به سمت میدان به راه می‌افتد. اشکبوس که سوار بر اسبش دارد در میدان جولان می‌دهد وقتی می‌بیند یکی پیاده به میدان می‌آید، می‌خندد. می‌گوید نامت چیست؟ چه کسی قرار است برای تن بی‌سرت گریه کند؟ رستم می‌گوید نام برای چه می‌پرسی وقتی به آرزویت نخواهی رسید؟ مادرم نام مرا «مرگِ تو» گذاشته است. قرار است پتگی باشم که به سر تو خواهد خورد. اشکبوس می‌گوید بدون اسب، خودت را به کشتن می‌دهی ها! رستم می‌گوید این‌قدر لاف نزن! آیا تا حالا ندیده‌ای که پیاده‌ای بجنگد و ناکسانی مثل تو را به گور بفرستد؟ در شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ همه‌شان سوار اسب می‌شوند و به جنگ می‌آیند؟ حالا پیاده جنگیدن را بهت یاد می‌دهم. اشکبوس که اعتماد به نفس و قد و بالای رستم را  دیده است این بار خودش  پیشدستی می‌کند. اما هر چه تیر به تن رستم می‌زند هیچ کدام  از زرهش رد نمی‌شوند. آن وقت رستم دست به کمان می‌برد و با نخستین تیرش اسب اشکبوس را از پا در می‌آورد، و با دومی خودش را به خاک می‌اندازد. خاقان چین، که در میان لشکر تورانیان بود، این صحنه را با حیرت تماشا کرد. آن وقت سواری فرستاد تا تیر رستم را از تن اشکبوس بیرون کشید و برایش برد. وقتی تیر را به دستش گرفت به پیران ویسه گفت: « پس شما می‌گفتید این‌ها ملت حقیری هستند! غیر از این‌ها چه کسی می‌تواند تیری به بلندی نیزه به تن دشمن فرو کند؟ عباس پژمان @apjmn

شاهسوار یعنی سوارکار ماهر و دلیر شاه در زبان فارسی دو معنی دارد، یکی معنی اصلی یا حقیقی آن است، که می‌شود فرمانروای یک کشور یا سرزمین، و دیگری معنی مجازی یا استعاری آن است، که بسته به این که در چه کانتکستی به کار رفته باشد معناهایی از قبیل بزرگ، بزرگ‌ترین، سر، سرترین، والا، ماهر، ماهرترین، و معناهایی از این قبیل می‌دهد. بعضی از واژه‌هایی که شاه در آن‌ها معنی استعاری می‌دهد این‌ها هستند: شاهراه، شاهکار، شاهباز یا شهباز، شهیاد، شهسوار، شاه استاد، شاه داماد (شا دوماد) و شاهنامه. مثلاً شاهراه یعنی بزرگراه. شهیاد یعنی یادبود والا. شاهنامه یعنی شاهِ نامه‌ها، سرترینِ همهٔ کتاب‌ها، سرور همهٔ کتاب‌ها. هرچند معنی کتابِ شاهان یا داستان و سرگذشت شاهان هم می‌دهد؛ یعنی در واقع ایهام دارد. این را هم بد نیست بگویم که در شاهنامه در هیچ جا واژهٔ شاهسوار یا شهسواری به کار نرفته است! و این به‌خاطر این است که آهنگ هیچ کدام از این‌ها با وزن عروضی شاهنامه هم‌آهنگ نیست. یک دو بار فقط به صورت «شاهِ سواران» به کار رفته است: بیاراست لشکرْش را همچنین پس ارجاسپ، شاهِ سوارانِ چین باری. اما شهسوار، یا شاهسوار، در شعر شاعران دیگر زیاد به کار رفته است و معنی‌اش هم دقیقا این است: سوارکار ماهر و دلیر. مثلا در این بیت حافظ: خيالِ شهسواری پخت و شد ناگه دلِ مسکين! خداوندا نگه دارش! که بر قلب سواران زد. و اما فیلمی در فضای مجازی هست که نشان می‌دهد محمدرضا شریفی نیا، بازیگر مشهور، در اجرای مراسمی دولتی در حضور مقامات دولت شوخی‌ای با واژهٔ شهسوار می‌کنند. ایشان در آن مراسم شهسوار را در واقع «شخصِ سوار بر شاه» و یک چنین چیزی معنی می‌کنند تا جمع را بخندانند. خطاب به مقامات می‌گویند نکته‌ای را به آقای شاهسواری «اشاره کردم» که می‌خواهم شما هم در جریان باشید. بعد هم توضیح می‌دهند که به شاهسواری چنین چیزی «اشاره کرده‌اند»: «من نمی‌دانم چه‌جوری در زمان شاه به شما اجازه دادند چنین فامیلی را انتخاب کنید تا شب‌ها سوار شاه بشوید!» و فیلم جلسه نشان می‌دهد که مقامات می‌خندند و جماعت سوت می‌کشند و شادی می‌کنند. نمی‌دانم شریفی‌نیا و هیچ کدام از آن جمع هنرمند و ادیب و غیره متوجه نبودند که فقط خود آن آقای شهسواری نیست که آن فامیل را دارد؟! برای این که اگر آقای شهسواری خواهران و دخترانی داشته باشد آن‌ها هم احتمالاً اسم فامیلشان همین خواهد بود، و مطمئناً بسیاری از دختران و زن‌های  دیگر هم در این مملکت هستند که این اسم فامیل را دارند!  و ای بسا که بعضی از آن‌ها از بستگان آن جماعت باشند. عباس پژمان @apjmn

عکسی از شهر آزادگان در داستان بیژن و منیژهٔ شاهنامه، وقتی بیژن به نزدیکی خیمهٔ منیژه رسیده است، منیژه دایهٔ خود را می‌فرستد ت
عکسی از شهر آزادگان در داستان بیژن و منیژهٔ شاهنامه، وقتی بیژن به نزدیکی خیمهٔ منیژه رسیده است، منیژه دایهٔ خود را می‌فرستد تا ببیند او کیست و چه جوری آنجا آمده است: بپرسش که چون آمدی ایدرا؟ نیایی بدین جشنگاه اندرا؟ پری زاده‌یی گر سیاوَخشیا ؟ که دل‌ها به مهرت همی بخشیا؟ و بیژن به دایه می‌گوید: سیاوش نی‌اَم ، نز پریزادگان از ایرانم، از شهر آزادگان منم بیژن گیو، از ایران به جنگ. به زخم گراز آمدم تیز چنگ. ازش بپرس چه جوری اینجا آمدی؛ نمی‌خواهی به جشنگاه بیایی؟ پری‌زادی تو، یا [روح] سیاوش هستی، که دل ها را [این‌‌جور] برای مهر خود می‌بری؟ بیژن [در جواب دایه] می‌گوید: نه سیاوش هستم، نه از پریزادگانم. از ایران می‌آیم، از شهر آزادگان. بیژن، پسرِ گیو، هستم. از ایران اینجا به جنگ آمده‌ام. الآن هم آمده بودم گراز شکار کنم. شرح عکس: امشب این عکس را در یک کانال تلگرامی به نام آقای فرزاد زرین دیدم. در شرح عکس نوشته بود: «این عکس نه فتوشاپه نه هوش مصنوعی، این عکس زیبا امروز تو بندر شاهپور گرفته شده». هر چه باشد خیلی زیباست @apjmn

نوروساینس فحش بخش ۳- تا حالا معمولاً تصور براین بود که فحاشی باید نشانهٔ کم‌هوشی باشد. اما مطالعاتی که در این یک دو دههٔ اخیر صورت گرفته است نه فقط این را تأیید نکرده‌اند، بلکه حتی عکس این را نشان می‌دهند. در این مطالعات، بیشترِ آن‌هایی که راحت از فحش استفاده می‌کرده‌اند ضریب هوشی بالایی داشته‌اند. همچنان‌که گفتم فحش کلاً به سیستم لیمبیک مغز مربوط می‌شود. سیستمی که اخلاق و اتیکت و این چیزها حالی‌ش نیست. به خاطر همین است که حتی آدم‌های باهوش، و متشخص و مبادی اخلاق، هم ممکن است گاهی تابوهایی را بشکنند. حتی اگر سعدی یا اخوان ثالث باشند. سعدی غزلی دارد در یازده بیت که در آن با زنی حرفی می‌زند و از اول تا آخرش در مورد آن زن تابو می‌شکند! زن هم ظاهراً زنی است که وقتی دختر بوده است سعدی او را سخت دوستش داشته و خواستگارش بوده. منتهی مشخص است که با مرد دیگری ازدواج کرده است. «ای خضر حلالت نکنم چشمهٔ حیوان / دانی که سِکندر به چه مِحنت طلبیده‌ست؟» خلاصه چنین چیزهایی به آن زن می‌گوید: در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی کشتی رَود اکنون که تَتَر جِسر بریده‌ست سعدی درِ بستانِ هوای دگری زن این کِشت رها کن که در او گَلّه چریده‌ست اخوان را هم با آن‌که خیلی مقرون به حیا هم بود یک بار شاملو وادار کرده تا تابویی را بشکند. اخوان سخت طرفدار ایران باستان بود. به‌خاطر همین بود که گاه‌به‌گاهی مَزدُشت تخلص می‌کرد؛ مَز را از مزدک و دُشت را از زردشت گرفته بود. شاملو هم که کلاً از هر چیزی که بوی ایران می‌داد متنفر بود. یک روز در مجلسی پشت سر اخوان گفته بود بهتر نبود زر را از زردشت می‌گرفت و دک را از مزدک تا بشود زردک؟ چون آن وقت استفادهٔ دیگر هم می‌توانست ازش بکند. خلاصه این را به گوش اخوان رسانده بودند. آن وقت او هم یک شعری سرود اما چاپش نکرد. خود شاملو تا مدت‌ها شعرهایش را با اسم مستعار «الف بامداد» امضا مي‌کرد؛ الفش حرف اول اسم کوچکش بود. اخوان با اشاره به این اسم چیزی در آن شعرش گفت که باعث شد شاملو دیگر هیچ وقت از آن اسم استفاده نکند. دو بیت آخر آن شعر این است: ترک کنم چَرس و باده و تریاک وسوسهٔ آعماد اگر بگُذارد وارهم از دست این نُعوظِ سحرگاه این الفِ بامداد اگر بگُذارد آعماد، همان عماد خراسانی شاعر و ترانه‌سرا است، که یار غار و هم‌پیالهٔ اخوان بود. هوشنگ ابتهاج، در مصاحبه‌اش، مال شاملو را نقل می‌کند و از ذوقش هم کلی تعریف می‌کند، اما از مال اخوان چیزی نمی‌گوید! عباس پژمان @apjmn