حریر عادلی ☫
سلام من حریر عادلی هستم فلسفه تا مقطع ارشد خوندم و هنرجوی سینما هستم به 14 کشور سفر کردم و از علاقه ام به تاریخ و فلسفه و هنر و سفرنامه هام مطلب میگذارم بله، ایتا و تلگرام: @hariradeli اینستاگرام: instagram.com/hariradeli کانال استوری ها: @harirstory
Mostrar más📈 Análisis del canal de Telegram حریر عادلی ☫
El canal حریر عادلی ☫ (@hariradeli) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 10 248 suscriptores, ocupando la posición 19 255 en la categoría Educación y el puesto 30 526 en la región Irán.
📊 Métricas de audiencia y dinámica
Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 10 248 suscriptores.
Según los últimos datos del 16 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de 159, y en las últimas 24 horas de -4, conservando un alto alcance.
- Estado de verificación: No verificado
- Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 17.06%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 14.62% de reacciones respecto al total de suscriptores.
- Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 1 748 visualizaciones. En el primer día suele acumular 1 498 visualizaciones.
- Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 100.
- Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como شایعه, پتروشیمی, خلیج, فارس, وقت.
📝 Descripción y política de contenido
El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
“سلام من حریر عادلی هستم فلسفه تا مقطع ارشد خوندم و هنرجوی سینما هستم
به 14 کشور سفر کردم و از علاقه ام به تاریخ و فلسفه و هنر و سفرنامه هام مطلب میگذارم
بله، ایتا و تلگرام: @hariradeli
اینستاگرام: instagram.com/hariradeli
کانال استوری ها: @harirst...”
Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 17 julio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Educación.
Carga de datos en curso...
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 17 julio | 0 | |||
| 16 julio | 0 | |||
| 15 julio | +1 | |||
| 14 julio | +2 | |||
| 13 julio | +1 | |||
| 12 julio | +4 | |||
| 11 julio | +9 | |||
| 10 julio | +11 | |||
| 09 julio | +41 | |||
| 08 julio | +19 | |||
| 07 julio | +5 | |||
| 06 julio | +28 | |||
| 05 julio | +44 | |||
| 04 julio | +45 | |||
| 03 julio | +5 | |||
| 02 julio | +6 | |||
| 01 julio | +8 |
| 2 | باید بریم دوکوهه رو آب و جارو کنیم
برای یاران صاحب الزمانی
#خ
@hariradeli | 1 116 |
| 3 | سفرنامه عراق قسمت سوم
کبابی فقط یک دسشویی داشت و ما ۲۰ نفر مسافر بودیم، من آخرین نفری شدم که نماز خوندم، روم نمیشد برای وضو توی صف بایستم...
در همه مدتی که اونجا بودیم جز یکی دو نفر کسی کباب سفارش نداد، ما هم رومون نشد چون همسرم به من گفت : کباب رو کجا بخوریم ؟ چون مغازه کوچیک بود!
همه در حال تماشای هم ...
تصمیم گرفتیم، نخوریم، سفارش ندادن مسافرا، صاحب مغازه رو عصبانی کرد، آخرین نفر نمازم که تموم شد، اومدم پایین و رفتم دم اتوبوس، داشتم ویدیو میگرفتم که دیدم صاحب مغازه چراغ هاش رو خاموش کرد و بقیه مسافر ها رو بیرون کرد، خیلی ناراحت شدم، کاش کباب میخریدیم، ولی کجا میخوردیم؟
کاش نمازم رو اینجا نمیخوندم، با خودم گفتم اگر ایستاد دوباره نماز رو اعاده میکنم. این چهارمین باری بود که راننده می ایستاد و واقعا کلافه کننده بود.
یادم رفت که بگم بار قبلی که ایستاده بودیم بستنی سالار خریدم و داشتم میخوردم که فروشنده پرسید : شما کجایی هستید؟
گفتم : ایران
و بعد از یک ثانیه فهمیدم که چه حرف خنده داری زدم😐😂
خلاصه برگشتیم تو اتوبوس، آنقدر خسته بودیم که خوابم گرفت اما صندلی راحت نبود و کمر درد نمیگذاشت خوابم عمیق بشه، این وسط کلیپ اولین ولاگ سفر عراق رو تدوین کردم، هدفون نداشتم صداش رو چک کنم پس یک مداحی گذاشتم روش، پر از دلهره بودم که به موقع به تشییع نرسیم، صد بار حساب کردم، رو نشان زدم، تو اینترنت سرچ کردم با اتوبوس چقدره و با ماشین چقدر...
و تخمین من در بدترین حالت ساعت ۱۲ یا یک رو نشون میداد...
کمی بعد دوباره راننده زد کنار
گفت: خوابم میاد باید نسکافه بخورم...
نسکافه هم خورد و باز یکساعت بعد زد کنار و یه کارت سوخت از یه پسری گرفت ( با اتوبوس رفتیم در خونشون ) از همینجا فهمیدیم که از راه دیگری اومده و راه طولانی تر شده به مدت یکساعت!
ساعت دو و خرده ای رسیدیم مهران، راننده گفت: نفری ۱۵۰ بدید، به دوستم و همسرم گفتم: هر یک دقیقه که این رو نبینم برام غنیمته...
هفت نفر پیاده شدیم
ماشین گرفتیم تا مرز، پیاده روی ها شروع شد.
باز حساب کردم تا نجف چقدر راه داریم اگر همین الان حرکت کنیم، در بهترین حالت ۶ صبح موقع تشییع می رسیدیم! اونم در حالی که خواب داشت منو میکشت و گوشیم شارژ نداشت 😭
از بقیه خداحافظی کردیم و سریع رفتیم اون ور، مرز خیلی خلوت بود، دینار رو با نرخ ۱۰۰ دلار ۱۵۰ تبدیل کردیم، یه ماشین دربست گرفتیم، که جای شارژ داشته باشه، ماشین صد دینار شد. به همسرم گفتم بره جلو که بتونم عقب بخوابم، اونم خیلی خوابش می اومد و وقتی تو جاده افتادیم فهمیدیم راننده هم خوابش میاد...
چند بار چشماش بسته شد و ماشین منحرف شد و اگه همسرم فرمون رو نگرفته بود، تصادف کرده بودیم...
من خوابیدم اندازه نیم ساعت و وقت اذان شد و رفتیم مسجد، گوشی رو کمی به شارژ زدم، برگشتیم تو ماشین، راننده بیهوش شده بود!
حتی نفهمید ما سوار شدیم، دلمون سوخت، ده دقیقه اجازه دادیم بخوابه، هوا روشن شد، همسرم تکونش داد، بیدار شد، اما روش رو کرد اون ور و خوابید...
دوباره صبر کردیم بعد چند دقیقه همسرم جدی تر تکونش داد تا اینکه نشست و شروع به رانندگی کرد، با اینکه سیگار کشید و قهوه خورد ولی بازم چشاش میرفت و فرمون رو همسرم گرفته بود، تا نجف ۳۰ دقیقه فاصله داشتیم و راننده زد کنار، یکنفر دیگه رو پیدا کرد و گفت: من نمیتونم ادامه بدم خیلی خوابم میاد و ما با راننده سرحال دیگری ادامه دادیم که نزدیک های کوفه پیاده مون کرد و گفت : نمیتونم جلوتر برم ...
راستی شارژر ؟
وقتی خواب بودم، گوشیم رو دراورده بود و گوشی خودش رو به شارژ زده بود!
پیاده شدیم، تقریبا دو کیلومتر مونده به کوفه
ساعت ۶ و ربع و تشییع شروع شده بود...
و با یک چمدون و دست از پا دراز تر اول وادی السلام ایستاده بودیم
ادامه دارد ...
+ قسمت دوم ریپلای شده
@hariradeli | 1 251 |
| 4 | میناب هم جنوب بود
لامرد هم جنوب بود...
ماکان با اون ابروهای پرپشت هم بچه جنوب بود...
که حتی پیکری نداشت برای تدفین
چی ؟
با خون این بچه ها نمیشه شوآف کرد ؟
حله، حله...
@hariradeli | 1 637 |
| 5 | چرا پند شبانه میدیم که به بچه های خود تاریخ یاد بدید ؟
*چون از همون بحرینی که محمدرضا پهلوی بخشید به آمریکا دارند جنوب رو میزنند !*
حالا برو استوری کن وای جنوب، های جنوب ...
ادای دلسوزی برای ایران به هرکس بیاد، به سطلی پهلوی پرست نمیاد...
@hariradeli | 1 641 |
| 6 | استوری اشکان خطیبی و علی کریمی
بخشی از پروژه نه به جنگ
+ حتی یک استوری اینا بدون هماهنگی نیست، کاملا طبق خط دهی و برنامه ریزی پیش میرن
@hariradeli | 2 067 |
| 7 | من میگم: اونی هم که میاد سرباز خونه میزنه، طبق پروژه پیش میره.
وگرنه مگه الان عهد قجره که تو تیرت خطا بره یا متوجه نشی داری کجا رو میزنی ؟!
اون دقیقا میدونه موشک کجا فرود میاد و بعد بازوهای رسانه های باید چه چیزی رو پرموت کنند.
وگرنه اشکان خطیبی و علی کریمی بدون هماهنگی از چیزی حمایت نمیکنن و هردمبیل استوری نمیذارند ..
@hariradeli | 1 954 |
| 8 | #خط مصاحبه های سیاسی آه و واویلا که انتقام و جنگ بده، طرفدار صلح باشیم
با
#خط رسانه ای آه و واویلا لنج و قایق های مردم جنوب رو زدند
سربازخونه زدند
پس جنگ طلب نباشیم
با
#خط اینایی که میگن خونخواهان خودشون برن جنوب
یکیه و از یک جا پروژه میگیرند.
هدفشون اینه :
*وقتشه مردم رو بترسونیم. *
جنگ روانی #تسلیم بنام صلح
#خ
@hariradeli | 2 204 |
| 9 | بین الطلوعین را چگونه سپری کردید ؟
با اخبار ایرانشهر 🥺
هنوز هیچ تصویر و فیلمی بیرون نیومده، اما میتونم وضعیت انتشار اخبار رو در ساعت های آینده در کانال ها پیش بینی کنم، یک بی تفاوتی عجیبی به دلیل شدت اطلاع رسانی میبینم ..
یه جور سر شدن مردم، از بس که هر شب، به محض کوچکترین تنش کانال ها خبر زدند از جنوب، حالا که قضیه جدی تر شده، واکنش ها جدی نیست...
این ناراحتم میکنه، باید فکری کرد ...
ایده ای ندارم ولی 🥺
@hariradeli | 2 092 |
| 10 | 蟻の道
雲の峰より
つづきけん
小林一茶
آیا مسیر مورچهها
از قله ابرها
امتداد مییابد
(کوبایاشی ایسّا)
+ هایکوی ژاپنی، تقدیم به شما..
هایکو یکی از قالب های شعری ژاپنی هست که مضامین انس با طبیعت داره و تصویر سازیش بی نظیره مثلا اینجا رد کاروان مورچه ها روی دامنه کوه و ابر در کنارش رو تصور کنید ! چقدر زیباست
من بسیار علاقه دارم به هایکو ..
@hariradeli | 2 085 |
| 11 | سفرنامه عراق، قسمت دوم
اتوبوس به طرز خسته کننده ای، کند میره و حتی راننده یکی دوجا هم اشتباه میره، من و همسرم اولین صندلی نشستیم و چه اشتباهی کردیم!
از حرفای کمک راننده میفهمم که اتوبوس رو تازه خریدند، صاحب اتوبوس همون راننده کرمانشاهی هست، سیبل کلفت و حوالی ۴۰ ساله، با پیراهن آبی کمرنکی که معلومه شسته نشده، اتوبوس هنوز درست تجهیز نشده، مث جای شارژ یا امکانات دیگه و مخصوصا سایه بون برای شیشه جلوی ماشین، آفتاب تند تابستون کمک راننده رو حسابی اذیت میکنه و ما رو هم ...
سعی میکنم توی مدتی که وقت دارم، حافظه گوشی رو توی هارد خالی کنم، گوشه چشمی به شارژ هم دارم که هی یک درصد یک درصد کم میشه.
وسطاش با گوشی دیگه ام، گروه هنرجوهای عکاسی رو چک میکنم، عکس هاشون رو میبینم و نکاتی رو توی صوت میفرستم، باید فیش های سایت حریر گالری رو هم چک کنم و آخرین کارم هم نوشتن توصیه های ولاگ ساختن برای جشنواره عمار هست.
تا نزدیک عصر کارا طول میکشه، صندلی عقب ما یکی از دوستانم با دخترش نشسته، بعد از مدتی درباره راننده اظهار نظر میکنه، بهش میگم : من میدونم با این داستان داریم...
بلاخره با اعتراض یکی از خانم ها، برای نماز و ناهار نگه میداره، پیاده میشم، هوا واقعا گرمه، نمازم رو میخونم، کف نمازخانه وقتی سرم رو میذارم بوی خاک میده، یحتمل بخاطر باز موندن در هست، توی سجده یادم میفته که جا نماز کوچیکم رو نیاوردم و کاش میاوردم، نماز دو رکعتی سریع تموم میشه، گوشیم رو برمیدارم و دنبال شارژم، گوشی همسر هم شارژ نداره، اما یادم رفت سیم شارژ برای اون بیارم، اول سفر هم گفت: توروخدا کابل هات رو بیار دوباره منو از این مغازه به اون مغازه نکشونی برای خرید یه سیم و کابل، الان بهش بگم سیم نداریم حتما یادآوری میکنه بهم حرفاش رو ...
یه فکری به ذهنم میرسه، میرم تو سوپر مارکت، یه بسته چیپس و آبمیوه برمیدارم و موقع حساب کردن میگم میشه اینو چند دقیقه بزنید تو شارژ؟
و گوشی خودمو میدم که همسر متوجه نشه که کابل برای گوشی اون نداشتم، مغازه دار قبول میکنه، حالا گوشی همسر و آیفون رو میزنم تو دکه جلوی اتوبوس و یه لنگه پا وایمیسم، همسر نمازش تموم شده، منو میبینه، میگه : بریم غذا بخوریم...
گرسنمه ولی غذای بین راهی دوست ندارم، وقت ناهار درست کردن هم که نبود. تردید منو که میبینه، میگه : بیا از راننده پرسیدم، گفته چلومرغش خوشمزه است.
میگم : پس یه دونه بگیر. میگه حالا تو بیا ...
گوشی ها رو از شارژ میکنم و میریم رستوران، خیلی تمیز نیست ولی خنکه.
جای شارژ هم داره، یهو یادم میفته پاور هم خالیه، ولی سیم برای شارژ همزمان اون هم ندارم 🤫
غذا رو که سفارش میدیم، پاور رو میدم به مدیریت رستوران، واقعا کار عبثی میکنم، مگه چند دقیقه شارژ میشه؟
ولی خب بهتر از هیچیه...
غذا میاد سر میز، رون مرغ با زرشک پلو
یه قاشق میخورم و به نظر خوشمزه میاد، پس ادامه میدم.
راننده هم چهار تا میز اون ور تر داره قلیون میکشه.
بعد از ناهار، میریم سوار بشیم که دوستم بهم آب هندونه طبیعی تعارف میکنه. تشکر میکنم ولی نمیتونم بخورم، دردسر میشه. بلاخره بعد از حدودا یکساعت توقف سوار اتوبوس میشیم، حساب کرده بودیم حداقل یازده شب میرسیم مهران اما با این وضعیت نمیدونم کی برسیم.
این بار که سوار میشیم، خواب کوتاهی منو میگیره اما گرما نمیذاره عمیق شه، راننده کولر رو نمیزنه، نمیدونم چرا؟ لج داره با ما یا خرابه؟!
تشنگی امونم رو بریده، حتی آبسردکن هم نداره...
به هرحال این لحظات هم میگذره، وسطاش تصاویر انتقال پیکر رو میبینم، اونقدر این داغ تازه است که گریه میکنم. انگار همین امروز یتیم شدم...
کمی بعد دوباره راننده می ایسته، میگه بریم چای یا قهوه بخوریم، یه عده ای پیاده میشن. یه عده ای مث من هنوز نشستن، همسرم رفته پایین آب بخره، یهو راننده سوار میشه و داد میزنه مهران جا نمونی!
و حرکت میکنه، یه عده اعتراض میکنند، کاشف به عمل میاد که مغازه داری که جلوش توقف کرده به راننده اجازه نداده ماشینش رو بشوره و گفته جلوی مغازه ام رو گرفتی...
خلاصه با دعوا همه سوار میشن، چند تا مغازه جلوتر دوباره پیاده میشیم...
سعی میکنم به این فکر کنم که هیچی بدتر از تو خونه موندن نبود، پس بابت همه چیز شکر
یه بستنی سالار میگیرم و میخورم
راننده شیشه جلو رو چند بار میشوره و دوباره حرکت.
ولی اون شیشه کثیفه که شستن هم به حالش کفایت نمیکنه.
اذان مغرب توی اتوبوس توسط گوشی یکی از همراهان پخش میشه، کمی بعد یه حاج آقا میاد جلو و به راننده میگه زود نگه دار نماز ما عقب نیفته، راننده بهونه میکنه که همه جااجازه نمیدن وایسم.
همون لحظه از کنار یک نمازخانه به نام کربلا که باز بود با سرعت عبور میکنیم.
ما با این راننده داستان ها خواهیم داشت.
تا اینکه حوالی نه و ده شب یه کبابی که فقط یک دسشویی داره وایمیسه و میگه : اینجا کباب هاش عالیه
ادامه دارد...
@hariradeli | 1 980 |
| 12 | صبح امروز
وقتی بیدار شدم داشتم به سالها بعد فکر میکردم، به وقتی که مثلا پیر شدم و از دید یک حریر ۶۰ ساله به الانم نگاه کردم، مث یک کلیپ کوتاه ...
وقتی حریر ۶۰ ساله به حریر جوان امروز نگاه میکرد، چه حرفی برای گفتن داشت ؟
تشویقش میکرد که تونست در تلاطم ایام، با سختی و استمرار زبان مرور کنه و ورزش بره ؟
یا ناراحت میشد از اینکه بخاطر شرایط یه گوشه افتاده و نمیتونه هیچ کاری کنه ؟
حریر سالها بعد، که فقط اون میتونه حریر جوان رو درک کنه، چه نصیحتی براش داشت ؟
جواب سوال این بود :
درسته که ذهن در اسارت رنج ها و تلاطم هاست، اما چقدر تحسین برانگیزه اگر به این اسارت غلبه کنی...
اگر استمرار داشته باشی روی رشد شخصی در سخت ترین شرایط، اراده ات اونقدر قوی میشه که دیگه هیچ چیز ترسناک نیست ...
میتونی افتخار کنی به خودت و بگی در شرایطی که همه با کوچکترین خبر تلخ و جنگ، فلج مغزی و روانی میشدند، من رشد عقلی کردم، اراده ام رو محک زدم و به خودم غلبه کردم...
این ارزشش رو داره
این یعنی احساس پیروزی در جنگ درون
که خیلی مهمتر از جنگ بیرونه
همین
@hariradeli | 1 920 |
| 13 | بعد از فرود هواپیمای ماهان در فرودگاه کشور یمن این عجیب ترین چیزی بود که دیدم، از ظهر فکر میکردم برای چنین ماموریتی شاید خانم ها رو نبردند اما، الان دیدم هواپیمای ماهان که برگشته، نصف کادرش خانم هستند .
خلبان هم آخر فیلمه.
همون که خرزوخان میخواد کله اش رو ماچ کنه 😏
@hariradeli | 2 111 |
| 14 | ماچ به کله این خلبان ماهان که جیگر شیر داره
دمت گرم
#خ
@hariradeli | 2 231 |
| 15 | سلام و صبح بخیر از تهران
سفر اخیرم به عراق، خیلی زود تموم شد.
این بار هم قسمت نشد امام علی علیه السلام رو زیارت کنم، دلم میخواست سفرنامه متنی مینوشتم، فرصت نشد، اما حالا که به خونه برگشتم و تمرکز و سکوت دارم، شاید این کارو بکنم...
البته اگر کارهای نکرده بذاره.
به اندازه روزهای هر سفری که میری، دوبرابر از روتین زندگی عقب میمونی.
دو روز سفر مساوی با چهار روز بیشتر کار کردن
این رو خانم های خونه بهتر میفهمند.
امروز رو گوش شیطون کر، به خونه میرسم
بشور و بساب و به خاک و خون کشیدن همه چیز
تا بعد بشینیم فکر کنیم چیکار کنیم برای ادامه زندگی...
هی بابا
@hariradeli | 2 484 |
| 16 | پند شبانه :
به بچه های خود تاریخ خواندن، مطالعه کردن و وطن دوستی یاد بدید تا به دشمن نگن عمو !
شب بخیر
@hariradeli | 2 490 |
| 17 | خانم های عراقی در مجلسی فقط زنانه، با حضور پیکر خانواده رهبر شهید (عروس و دختر و ...) عزاداری مفصلی کردند، این کلیپ از اون مجلس در شهر نجف اشرف هست
@harirstory | 2 599 |
| 18 | اگه هنوز استوری های کربلا و نجف رو ندیدید
اینجاست 👇
@harirstory | 2 150 |
| 19 | حریر ممنون بابت استوری های کربلا و نجف.
من باردارم و به خاطر شرایطم فقط تشییع تهران رو تونستم شرکت کنم و دلشکسته از این که آقا رو ندیدم برگشتم. اما این استوریها باعث شدم خودم رو لحظهای در بینالحرمین تصور کنم و با آقا خداحافظی کنم.
من و بچهام برات دعا میکنیم. انشاءالله پر ذوق و پر از لطافت بمونی. لطافت داشتن یکی از ویژگیهای مومنه.
#ارسالی | 2 144 |
| 20 | احمقا رو نگاه
محاکمه رییس جمهور و شعام در رواق کشور دوست
وضعیت قشنگیه، سگ میزنه گربه میرقصه | 4 |
