blue hour !!
Ir al canal en Telegram
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
964
Suscriptores
+124 horas
+57 días
+7130 días
Archivo de publicaciones
پستش هم گذاشتم براتون🙂↕️
برای اسکاینانی هم فردا ایشاسانتا
https://vt.tiktok.com/ZSbFmHn6G/
Repost from N/a
𝖡𝖾𝗍𝗐𝖾𝖾𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗅𝗂𝗇𝖾𝗌
𝖯𝖺𝗋𝗍 𝟨
𝖤𝗏𝖾𝗋𝗒 𝗌𝖾𝖼𝗋𝖾𝗍 𝗅𝖾𝖺𝗏𝖾𝗌 𝖺 𝗍𝗋𝖺𝖼𝖾.
Repost from 𝖻︎𝗈𝗒 𝗏︎𝗂𝖻︎𝖾'𝗌🍂سین
🪩
Name:My Safe Place
Genre: Romance | Fluff | Emotional
Characters:perth and santa
writer:Tawan
Channel: @boy_vibe_s
Editor: Tawan
Tap for read part --->Single part [+AU]
مقدمه گاهی یک پیام ساده در نیمهشب، آغاز عشقی میشود که قرار است از تمام فاصلهها عبور کند. پرث و سانتا، آرامآرام از یک همراهی ساده به پناه امن یکدیگر تبدیل میشوند؛ جایی که دیگر هیچکدام مجبور نیستند احساساتشان را پنهان کنند
+20 like:) حمایت یادتون نره و لایک ها رو هم برسونید🕯
تمامی حقوق داستان و نویسندگی متعلق به چنل@boy_vibe_sاست🪩 #MySafePlace
آره دیگه اشکهاتون رو پاک کنید، از جنگل بیاید بیرون، چمدون ببندید که میخوایم بریم دریا.
Repost from Whale
❝ But if I happen to be the 52‑Hertz whale… could you still tune into me? ❞
𓇼 Couple: WilliamEst , SurfJava , NutHong
𓇼 Tap t๑ read: chapter 15 (part1 , part2)
𓇼 I hear you: @ibwesbot
◝ متاسف سری تکون داد و دستش بالا اومد؛« خاک تو سرت با این شناختت. واقعا که. معلومه که پی سرف هم در امان نیست.» لبخند شیطونی روی لبهای نات نشست؛« ولی تو شاید پیش پی سرف در امان باشی.» ◟
Repost from N/a
پوند سرش رو به عقب خم کرد و سیگار رو از لای لبهای سانتا دزدید و مقابل چشمهای گرد شدهش، بین لبهای خودش قرار داد؛ کام عمیقی گرفت و چشمهاش رو روی هم گذاشت. سانتا چشمهاش رو باریک کرد و گفت :«فکر میکردم خوشت نمیاد» همزمان با بیرون فرستادن دود گرم جواب داد :«خیلی کم میکشم ولی به لاو میگفتم خوشم نمیاد تا نره سراغش»Love’s massage
و راستی میخواستم بگم این رو خوندم و قلمت خیلی به نسبت اون کاری که اوایل برام فرستادی بخونم پیشرفت کرده😭
:(((( نه بابا شاهکار چیه، لطف داری بهم... من که اصلا اییو نمینویسم این هم محض استراحت کردنه کمی
Repost from 𝖣𝖾𝗌𝗂𝖽𝖾𝗋𝗂𝗎𝗆
𝖳𝖺𝗉 𝗍𝖺𝗉 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝖺𝖽 𝗆𝗒 #𝖠𝗎𝗋𝖾𝗏𝖾𝗂𝗅
𝖱𝗈𝗆𝖺𝗇𝖼𝖾 · 𝖦𝗈𝗍𝗁𝗂𝖼 · 𝖥𝗅𝗎𝖿𝖿
«وقتی کتابی رو تموم میکنی ، سکوت میکنی و به احتمال زیاد برای دقایقی به گوشهای خیره میشی ، حسی شبیه به اینکه به اجبار از دل اون کتاب بیرون اومدی چون کتاب تموم شده و تو مجبوری از دوستهایی که باهاشون خاطراتی رو از سر گذروندی خداحافظی کنی و به دنیای واقعیِ خودت برگردی و اگه این کار رو نکنی تا ابد بین اون کلمات زندانی میمونی ، هر چقدر اون سکوت طولانیتر باشه ، علاقهت به اون کتاب هم بیشتر خواهد بود.»
