blue hour !!
Відкрити в Telegram
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
968
Підписники
-324 години
+67 днів
+4230 днів
Архів дописів
درود بر شما🙂↕️
😭😭😭😭 آه خیلی خوشحال میشم وقتی میبینم حال بقیه رو هم جز خودم خوب کرده:( خیلی خیلی متشکرم و امیدوارم از ادامهش هم لذت ببرید
سلام شبت بخیر
یه تشکر خیلی خیلی بزرگ بابت نوشتن تایدمارک 💝
واقعاً ازت ممنونم که تصمیم گرفتی این اییو رو شروع کنی و از قلم قشنگت ما بتونیم بهره ببریم =) واقعا تایدمارک امشب من رو از حال بدم نجات داد ، ازت خیلی خیلی ممنونم نگارِ عزیزم
😭😭😭😭😭 الهی شرحهشرحه بشم
به سانتا قسم من این تایدمارک رو همینجوری تفریحی و محض خوب شدن حال خودم نوشتم اصلا فکرش هم نمیکردم اینقدر دوستش داشته باشید:))) خوشحالم که از خوندنش لذت بردی و خب درباره سینرز، اگه اون رو دوست نداشتی واقعا مشکل از شما نیست😭😭 سینرز واقعا خیلی با تایدمارک متفاوته، فضای خاکستری و سنگینی داره و از اون دسته داستانها نیست که باب میل اکثریت مخاطبها باشن در حالی که تایدمارک واقعا شبیه زندگی کردن توی یک جزیره توی روزهای آخر تابستون و دورهمی شبانه با دوستهای صمیمیه:((( بهنظرم هرکسی ممکنه از اون اثری که بیشتر باهاش ارتباط گرفته تعریف کنه و لذت ببره پس اگه با سینرز ارتباط نگرفتید واقعا لازم نیست خودتون رو مجبور به خوندنش کنید😭
https://t.me/bluehourpicz/19
واو. واقعا معرکه بود... کاش میتونستی ببینی چه شکلی به دیوار خیره شدم
ایده: شاهکار
قلم: معرکه
شخصیتسازی: واقعین و قابل فهم انگار دارم میبینمشون
فضاسازی: عالی
حرفاشون و دیالوگ: انگار میشه شنیدشون
واو واقعا آیو نوشتن سخته و من تقریبا چند ماهیه تو چنلم اما وقت نکردم و سینرزو نصفه خوندم و الان میفهمم تعریفا بیجا و الکی نبوده...
هربار میرسم به این تیکه یه غمی میشینه تو دلم. یه غم عجیب و بی همتا. یه چی که فقط میخوام زار بزنم
"You pierce my soul. I am half agony, half hope. Tell me not that I am too late, that such precious feelings are gone for ever. I offer myself to you again with a heart even more your own than when you almost broke it, eight years and a half ago. Dare not say that man forgets sooner than woman, that his love has an earlier death. I have loved none but you. Unjust I may have been, weak and resentful I have been, but never inconstant."
تو روحم را میشکافی، من نیمی رنج هستم و نیمی امید. فکر کنم جواب سؤالت رو بتونم با ادامه همین دیالوگ از کتاب بدم. صبر کن.
دقیقا بلایی که ویلیام سر است اورد همینه. فقط با این تفاوت که دیگه نیمی امید وجود نداره. اون نیمه ی دیگه شده پوچی؟ شاید هم رنج
و این مسئله حتی برای سانتای ۲۱ ساله هم بهقدری سخت بود که تمام وجودش با صدای بلندی شکست و جرقه تغییر و تحول شخصیتش زده شد. حالا شما پرث ۱۲ ساله رو توی شرایطی ۱۰ برابر سختتر از این تصور کنید چون هنوز نمیدونید مادرش چطور مُرده و آخر فصل یک میفهمید.
نفس راحت از اینکه میتونه عاشق سانتا باشه بدون اینکه بخواد بهش بگه "پدرم، مادرت رو کشته." اما سانتا قراره چه فکری با خودش بکنه وقتی بفهمه پدرش، مادر دوتا پسر ۹ و ۱۲ ساله رو کشته؟
باز من این سوال سن رو میکشم وسط. اونموقع دوازده سالش بود؟ توی دوازده سالگی با کشته شدن مادرش رو به رو شد؟
نفس راحت از اینکه فهمیده پدرش نقشی توی کشتن مادر سانتا نداشته.
که حداقل میدونه پدرش قرار نیست یواشکی و بی خبر از پرث کسی رو برای کشتن سانتا اجیر کنه و این رو به پرث سپرده
