『آوای دریا』
Ir al canal en Telegram
3 140
Suscriptores
+12124 horas
+2327 días
+86430 días
Archivo de publicaciones
3 131
نوشته بود که:
خوبی مارا فقط کسانی میبینند که خودشان خوب اند ، میدانی چرا؟
چون آدمیزاد هر چه در ذات خویش باشد زودتر پیدا میکند
3 131
آدم وقتی تنهایی از پس یه سری اتفاقات بر میاد،
دیگه بعدش براش مهم نیست کی پیشش میمونه و کی از کنارش میره!
3 131
اگر گریه کند اشک های اورا پاک میکنم
اگر کل دنیا اورا پس بزند من اورا به آغوش میکشم
اگر او به عشق احتیاج دارد من اورا بیشتر دوست خواهم داشت
اگر هیچکس به او گوش ندهد من به او گوش خواهم داد
3 131
+ اون بهم گفت من تنها گل باغشم...
_ و توهم باور کردی؟
+اره....
_ تاحالا یه باغ با یه گل دیدی؟
3 131
گاهی وقت ها سکوت به این معنا نیست که حرفی برای گفتن نداری، بلکه به این معناست که حرف هایی داری اما نمیدانی از کجا شروع کنی
3 131
شوخی آدما یه جور لو رفتن ناخوداگاهه.
از چیزی که بهش میخندن میشه فهمید که چقدر خلاق، چقدر باهوش، چقدر محترمن یا حتی چه فرهنگی دارن و سطح اجتماعیشون چطوره.
شوخی یه آینه ست، حواست باشه چی توش میبینی
3 131
ما مست محبتیم و تو مست غرور فرق است ز مستی تو تا مستی ماگاهی آدمها هردو در حالتی شبیه به بیخودی و رهایی زندگی میکنند، اما اگر دقیق تر نگاه کنی، میفهمی ریشه ی این حال یکی نیست. یکی احساس از دلش سرازیر میشود؛ احساسی بی اجازه آمده و تمام وجودش را پر کرده. از همان دوست داشتنی که آدم را نرم میکند، صبورتر میکند، حتی کمی شکننده تر.... طوریکه حاضر است از خیلی چیز ها بگذرد فقط برای اینکه دل کسی را نگه دارد. اما آنطرف، کسی ایستاده که حالش از جنس دیگری ست. او هم درگیر است، اما نه با عشق با خودش. با تصویری که از خودش ساخته، با غروری که مثل یک دیوار دورش کشیده شده. دیواری که شاید از دور محکم و باشکوه بنظر برسد، اما درواقع اورا تنها نگه میدارد. او هم بیقرار است، اما بیقراری اش برای نزدیک شدن نیست؛ برای این است که مبادا ضعیف دیده شود، مبادا دلش لو برود، مبادا یک قدم کوتاه بیاید. اینجاست که فاصله شکل میگیرد؛ نه فاصلهی کیلومترها، بلکه فاصلهی دو نگاه، دو طرز فکر، دو جور دل دادن؛ یکی با تمام وجود جلو میآید، بیمحاسبه، بی سپر، و دیگری با حساب و کتاب، با احتیاطی که بیشتر شبیه ترس است تا قدرت. کسی که از محبت سرمست است، کسی که حتی اگر زمین بخورد باز هم در دلش چیزی روشن میماند، هنوز امید دارد، هنوز میتواند لبخند بزند، هنوز بلد است دوست را از نو شروع کند. اما آنکه در غرور غرق شده، حتی وقتی برنده بنظر میرسد، درونش آرام نیست؛ چون چیزی را مدام پنهان کرده، احساسی که اگر رهایش میکرد، شاید همه چیز ساده تر میشد. و شاید دردناک ترین بخش ماجرا همین تضاد خاموش است.... وقتی یکی با دلش جلو میرود و دیگری با دیوار هایش عقب میکشد. وقتی فقط {بودن} را میخواهد و دیگری {نباختن} را. و در نهایت، این دو هیچوقت در یک نقطه بهم نمیرسند؛ نه چون نمیتوانند، چون هیچکدام از حال خودشان بیرون نمیآید تا دیگری را واقعا بفهمد _A @Avay_eDaryaa
