es
Feedback
『آوای دریا』

『آوای دریا』

Ir al canal en Telegram

ناشناسمون: @A_aAVvAa_bot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
3 006
Suscriptores
+8924 horas
+1007 días
+73330 días
Archivo de publicaciones
دلتنگی خیلی بی خبر میاد حتی وقتی تو یه جمع، داری بلند بلند می‌خندی...

photo content

1692187241405613296Born_To_Die-140_-_audio_only_medium.m4a.mp34.42 MB

زندگی درسای زیادی میده مثلا اینکه ادما فقط میان که یه دوره باشن و بعد برن یا از خودشون یه درس بجا میذارن یا یه خاطره شیرین میشن(:

+++
+++

و درد؛ به مویرگ هایمان رسیده بود اما هنوز لبخند میزدیم...

پیر شدن بعضی از افراد به دلیل تعداد سال ها نیست، بلکه به دلیل نوع آن سال هاست.
«داستایفسکی»

شب همه ما یکی بود اما تاریکی هایمان فرق داشت!

photo content

قربانی، قربانی تولید میکند، آدم‌هایی که ما را رنج میدهند، خیلی اوقات رنج کشیده‌هایی هستند که از زخم‌های خودشان نتوانستند عبور کند.

And If u go, I wanna go with u And if u die, I wanna die with u

کسایی که دوست دارینو زیاد نگاه کنید. شاید بعدا نتونید، نباشن، نباشید.🫴🏻

در صف بازندگان روحی، کسی جز افراد مهربان نبود.

غم به شما عمق می‌دهد و شادی ارتفاع، غم ریشه هایتان را گسترده می کند و شادی شاخه هایتان را، شادی مثل درختی است که به سمت آسمان می‌رود و غم مانند ریشه هایی که تا بطن زمین پایین می‌روند. هر دو مورد نیازند، هر چه درختی بلندتر شود همزمان ریشه هایش عمیق تر می‌شوند.

photo content

خنده امشب چمدان بسته و رفت از دل من گفت یا جای من اینجاست یا گریه شب
خنده امشب چمدانش را بست و بی هیچ توضیحی از دل من رفت. قبل از رفتن آرام گفت:( یا من، یا گریه شب.) و من ماندم میان این انتخاب نابرابر؛ میان این سبک بالی خنده که دیگر نبود و سنگینی بغضی که تازه داشت جا خوش میکرد. از وقتی رفته دل شبیه اتاقی شده که چراغش را خاموش کرده اند. اما هنوز بوی حضور کسی درآن مانده. سکوت کش دار تر از همیشه است و هر صدایی، هرچقدر کوچک، شبیه یک خاطره بزرگ در گوشم می‌پیچد. انگار همه چیز دست به دست هم داده اند که نبودنش را یادم بیاورند‌. گاهی سعی میکنم خودم را قانع کنم که عادیست، که آدم ها می‌روند و حال آدم ها هم با آنها می‌رود و دوباره برمی‌گردد. اما بعضی رفتن ها فرق دارند؛ بعضی ها چیزهایی را با خودشان می‌برند که دیگر جای خالی اش با هیچ چیز پر نمیشود. شب ها بیشتر از هروقت دیگری این را میفهمم. وقتی که همه چیز آرام است و فکرها بلندتر از همیشه حرف می‌زنند. وقتی که دلت می‌خواهد به چیزی تکیه دهی، اما فقط تاریکی است که کارت نشسته. خنده اگر برگردد شاید همه چیز دوباره شکل بگیرد، شاید این دل خسته دوباره بلند شود سبک باشد. اما اگر نیاید، من می‌مانم و همین گریه شب؛ گریه ای که ارام شروع می‌شود و بی صدا ادامه پیدا می‌کند. درست مثل دلتنگی که هیچوقت تمام نمیشود. و عجیب اینجاست که هنوز با تمام این ها، یک گوشه دلم امیدوار است.... که شاید یک شب، بی‌خبر، خنده برگردد؛ بیاید بنشیند انگار نه انگار که رفته است. _A @Avay_eDaryaa

تو هیچوقت مالِ من نبودے اما از دست دادنت قلبم رو شکست.

در نهایت آن هایی میمانند که زیبایی واقعیت را در روحت دیدند؛ باقی آهسته می‌روند.

یه بار یکی ازم پرسید: چرا همیشه برای همه هستی؟ جواب دادم: چون می‌دونم چه حسیه وقتی به کسی نیاز داری و نباشه...

غمِ واقعے یعنے سفید شدن موهاے مامان و بابا.