تاکستان انگور
Ir al canal en Telegram
327
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
+3930 días
Archivo de publicaciones
چه کسی این توهم را در ذهن زنها کاشته که با آرایش زیبا میشوند و چه کسی برای نخستینبار این شعار را به زبانشان جاری ساخته که آرایش سلیقهی زن را نشان میدهد؟ همان نخستینها د گیرم نیایند.
ینگهام سر لالایم ناز کرده و کمیگک دلخور هستند. در موتر هستیم و برادرم این آهنگ را گذاشته.
گفتم: عیدی ندادین.
همه خندیدیم و میدانیم که این آهنگ حرفهای لالایم است.
میگه: "دایم گناه بخشیدهای.." به اینجا که رسید، ینگهام گفتند: برو برو ایی قدر هم نمیبخشم دیگه.
#خانواده♥️
پدرم: رزما بچیش یک چکر پیش داکتر وحید برو.
من: چرا پدر جان؟ مه خو جور هستم.
پدر: میفهمم که جور هستی. صبا ناجور میشی باز.
من: وی وی.
پدر: ها برو یکتا شربت اشتها و یکتا شربت معده بگیر.
من: وی وی.
پدر: بینی ته بگیرم نفست میبرآید، د همی سه روز عید بخور که جان بگیری. ایی رقم باشی آخر میموری.
#خانواده♥️
پانزده سال هست که گُردآفرید را با هزار و یک دلیل بسیار دوست میدارم و امروز -با کمال احترام به مخاطب این حرفش- دوستتر.🤍
نیلوفری که تاکستان شد
دخترک، پیر و پژمرده در کوچه قدم میزند. سنگینی سایهی تاریک یک زن را در کنارش احساس میکند. گویی سالهاست بارِ آن را با خود کشیده. به زیر درختان چنار و کنار جویبار میرسند. زن وِرد میخواند و واکنشهای غیر عادی نشان میدهد. هوا تاریک میشود و کوچه در غبار فرو میرود. دخترک میترسد. نمیتواند آن سایهی وحشتناک را در کنارش تاب بیاورد. فاصله میگیرد، سایه صدا میزند: "کجا؟" دخترک میگوید: "خستهام. توان راه رفتنم نیست. به خانه برمیگردم."
دخترک آرام و طوری که زن نداند از او ترسیده، دور میشود. به سوی خانه میرود و چند قدم پیش نرفته، در مرداب میافتد. پایش در آن گیر میکند و ریشه میدواند. صدای سایه را میشنود. میخواهد پنهان شود؛ ولی سایه نگاهش کرده میگوید: "گمان کردی تمام شد و از من نجات پیدا کردی؟ اینجا خانهات شد. زیبا هستی و روی سطح آب میمانی و در لجنزار زیر پایت، میمیری." دخترک به نیلوفر تبدیل میشود. نیلوفری با دامن سپید و ریشههایی که با گِل و مرداب گره خوردهاند.
دخترک هر روز به تماشای خورشید مینشیند و هر شب سنگینی آبِ راکد را در رگهایش احساس میکند. به اطراف نگاه میکند و نیلوفرهای شبیه خودش را میبیند که به همین گوشهی مرداب و همین سهم از آسمان راضی هستند و گمان میکنند بیرون از مرداب، گلها از تشنهگی میمیرند. او یک گلبرگِ ظریف و حساس نیست. اینگونه تاب نمیآورد. او تشنه هست. تشنهی توفان و تشنهی خاکِ سختی که بتوان در آن ریشه دواند. بتوان سبز شد. صدایی درون کلهاش کر کننده هست... "گمان کردی نجات پیدا کردی؟ گمان کردی..."
دخترک نمیتواند اینگونه بماند. خودش را تکان میدهد. تکان میدهد و تکان میدهد تا اینکه ریشههایش را از مرداب بیرون میکشد. درد در ریشههایش میدود. صدای سایه.. مردابِ تاریک.. سیاهی هم دستان خود را دَور ساقههایش پیچیده. صدای زنانهی مرداب.. "کجا میروی؟ گمان کردهای از من نجات پیدا میکنی؟ تو بدون من نیستی.." دخترک دیگر نمیتواند به صداها گوش بدهد. ریشههایش را از مرداب بیرون میکشد. تنش زخمیست و در مرداب فرو میرود. میترسد که غرق شود... "کاش رها نکرده بودم!.." دوباره دست و پا میزند و سینهخیز از مرداب بیرون میشود.
دشت هست و صدای سایه و تنهایی. زخمیست و میترسد. از دشت، از بیآبی، از ریشههای آتش گرفته و از خاک. راه میرود و ریشههایش روی زمین کشیده میشود. به پهنای دشت نگاه میکند. به خاکش. به خورشید عریان و باز به ریشههای زخمیاش. آنها را در خاکِ دشت میکارد. به زمین وصل میشود. ظرافت و حساسیت را کنار میگذارد. پوست نیلوفریاش جای خود را به ساقههای محکم و قهوهیی میدهد. قد میکشد. دستانش به پیچکهای بلند و جسور تبدیل میشوند و بالا میروند. صدای سایه هست که میگوید: "گمان کردهای میتوانی دوام بیاوری؟ دوباره.. "
چشمهایش را باز میکند. ششماه گذشت. در دشت، تا چشم کار میکند، تاکستان هست. نیلوفرِ در بندِ مرداب، حالا فرسنگها دشت را با خوشههای سبزِ انگور پوشانیده. باد در میان برگهای مویش میپیچد و صدای خندههایش را میشنود و صدای باد را که در گوشش زمزمه میکند: "زمین تو را قفس است و میل آسمان داری. هوایی شو!"
Repost from N/a
lbt_khbl_nght_blkh_chshmnt_bdkhshnyst_bh_taam_bwshhyt_hmchw_ngwr.mp34.21 MB
از بند و قانون بیزارم و از برگهبازیهای ادارههای دولتی، بیزارتر.
میگفتم، در مکتب آنگونه که باید، برایمان درس داده نشده و فقط ماشینسازی بود؛ ولی غلط کردم. امروز درک میکنم که آموزگاران ما آنقدر درگیر برگه و برگهبازی و اجرای بی چون و چرای قوانینِ خانهخرابکن بودند که تمام شیمه و حوصلهی نداشته شان تا قبل از ورود به صنف، تمام میشده و برای دانشآموزانشان هیچی از هیچ میمانده. قرار بود آموزگار خوبی باشم؛ ولی نیستم.
تاکستانِ انگور از این رباعی خیام گرفته شده:
ای صاحب فتوا ز تو پرکارتریم با اینهمه مستی از تو هشیارتریم تو خونِ کَسان خوری و ما خونِ رَزان انصاف بده، کدام خونخوارتریم؟#ترانههایخیام_صادقهدایت_رباعی۸۵ و دقیقن از واژهی رَزان. "رَز" در زبان پارسی به معنای درخت انگور است و "ان" پسوند جمع یا پسوند مکان/نسبت؟ یکی از همینهاست. معنای رَزان: تاکستانها و باغهای انگور. (این را #دهخدا گفته.) در نخست دلم میخواست نام کانال، خودِ واژهی رَزان باشد؛ ولی تاکستان یکطوری هست که به آدم حسِ پویایی و برکت و مستیِ رهایی و سایهگستری میدهد. چشمهایت را روی هم گذاشته تصور کن شاخههای انگور در دشتها دامن پهن کرده و دیگر یک گلِ تک و تنها نیست. به خودِ واژهی "تاک" بیندیش. به پیچکهایش که بالا میروند و داربستِ -چیزی که پیچکهای تاک یا کدو از آن بالا رفته سبز میکنند- کلیشهها را میشکنند و بار میآورند. میدانی کوثر؟! تاکستان یعنی، یک جهانِ سبز و بخشنده و آزاد.
