252
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
-1230 días
Archivo de publicaciones
252
یعنی هر جا میری حتما کسی است که یکی ره نقد کرده.😐
یک جمله از کتاب سال بلوا یادم آمد که میگه: «من از این مردم به ستوه آمدهام.»
252
حالا فهمیدم که چرا این روزها بیشتر از آن روزها، اذیت میشوم. نوشتهاند: "تا زمانی که با شما درست رفتار نشده، متوجه عمق فاجعه نمیشوید که چقدر آسیب دیدهاید."
252
شمس مغربی یک بیت دارد:
نیست مشاطه رویت به جز از دیده ما حسن رخسار ترا دیده همی آرایدمیخواهم آن را اینگونه به #شهناز_بخشی بگویم:
نیست مشاطهی رویم به جز از دیدهی شما حسن رخسار مرا دیده همی آرایدخیر اس که وزن را خراب کردم؛ ولی زیبایی در چشمهای بیننده هست.
252
در صفحههای اجتماعی یک ویدیو از حامد عسکری است، نمیدانم دیدهاید یا نه. در یک بخش از حرفهایش میگوید: "هرچه کردم، نتوانستم ببخشم." گمان میکنم برای من هم همینگونه بود/هست. هرچه میکنم، هرقدر خودم را بیخیال نشان میدهم و سرم را با هزار و یک اتفاق دیگر گرم میکنم و حتا آدمهایش را فراموش کردهام؛ ولی امشب حس میکنم که نتوانستم ببخشم. هرچه کردم نشد و نتوانستم بگذرم. امیدوارم اینبار، این "آه" بیاثر باشد و دامن هیچکس را نگیرد.
252
میگم، اوونو جملههایی که نام آدم را در خودشان دارند، چقدر عجیب هستند نه؟ یک حس و حالِ خاص به آدم میدهد و هنگام خواندنشان، صدای گوینده را حس میکنی. صدا حس میشود؟ آری، د وقتهایی که باید، صدا هم حس میشود.
252
طرف هفتسال میشود زن گرفته و در تمام این هفتسال حتا یک چپلی رویخانهی سیروپیهگی به زنش نگرفته که برعکس، این دخترِ شبیه من نازدانه و برگِ گل در خانهی پدر، بعد از عروسی به عنوان آموزگار در این پروژه کار کن و یک لقمه نان پیدا کن که آن آدم زهر کند، در آن پروژه کار کن، به عنوان کارآموز کار کن، ساعتوار کار کن و خلاصه منتِ هزار و یک نفر را بکش و یک لقمه نان پیدا کرده خانه ببر که شوهر و دخترم گرسنه نمانند و در آخر لت بخور. ماهِ یک دفعه لت بخور و اینبار آن نانخورِ اضافهی بیغیرت چاقو را به گلوی زن و دخترکِ سه سالهاش گذاشته و آن بگوید: میکشمت و زنِ بازخواستگر ته هم چطور و چنان. این زن دیگر نباید به آن خانه برگردد؛ ولی میگوید اگر جدا شوم، دخترم را نمیدهد. چندتا کتابِ حقوقی را تا و بالا کردیم و کلانهای گپفهم و باتجربه گفتند: "اگر زن درخواست طلاق بدهد و پدر نخواهد فرزند خود را به مادرش بدهد، میتواند." چرا؟ چون فرزند از مرد است.
فرزند
از
مرررررررد
هست.
فرزند، یک قطره منیِ مرد است و در آخر به پدرش میرسد. خیر است که زن نُه ماه در شکم پرور داد و آن آدمِ جدید، از پوست و گوشت و استخوان او ساخته شد. خیر است که ابروهای زن در زمان بارداری تکید. خیر است که چهل ساله نشده دندانهایش از بین رفت. خیر است که هزار و یک درد، از جمله کمخونی و بیحوصلهگی و افسردهگی پس از زایمان گرفت. خیر است که هنگام زایمان آن دردِ جانکاه را تحمل کرد. خیر است که بعد از زایمان، با وجود دردی که خودش دارد، نیمههای شب بیدار شده باز از شیرهی جان خودش به او داد و بزرگش کرد. خیر است که بخاطر مریض نشدن و نیفتادن از دار و درخت و بخاطر اینکه در کوچه از بچههای بزرگتر لت نخورد و بخاطر هزار و یک دلیل دیگر -که اگر اتفاق بیفتند باز از طرف پدر ملامت میشود که مراقب نبود- جای رفتن و نان خوردن و خوابیدن خود را نفهمید. فرزندش یک قطره منیِ جدا از شده کمرِ پدرش هست و اگر از ترس اینکه یگان شب بیصدا خفه نشود و بخاطر اینکه دیگر نمیتواند هم نانِ آن مردک را بدهد و هم لت بخورد، بخواهد درخواست طلاق بدهد، یا باید عزیز دل و جان خود را به آن مردی که تا امروز حتا یک دانه پاپرِ پنجروپیهگی خریده به دست دخترش نداده، واگذار کند و یا بخاطر دخترش، به آن زندان برگردد. اگر هم طلاق گرفت و دختر را -چون سه ساله است- به مادر واگذار کرد، این زن تا که زنده است حق ندارد به ازدواج دوم فکر کند. چرا؟ چون همان روزی که خطبهی نکاحش خوانده شود، پدرِ خاک بر سرِ دخترش پیدا شده او را میبرد. باز اگر مرد بعد از طلاق -حالا با گرفتن دختر یا نگرفتنش- زن گرفت خیر است. مرد است و نیاز دارد تا با آبِ کمرش کشتزار دیگری را بذر افشانده آبیاری کند و یک آدم دیگر را به این دنیا آورده بدبخت کند.
از کلهام دود بلند شده راهیست.
