uz
Feedback
تاکستان

تاکستان

Yopiq kanal

نیلوفری که تاکستان شد!

Ko'proq ko'rsatish
Eron143 362Toif belgilanmagan
250
Obunachilar
-124 soatlar
-37 kun
-1330 kun
Postlar arxiv
امروز آدم بهتری بودم..🌚

بعله "صد باغ گل به یک لب خندان نمی‌رسد." اینمی بخشِ این ترانه هم برای حضورِ -فعلن- ماندگار شان!

این ترانه هم برای حضور ماندگار شان!

در این‌که وقتی یک نفر کم‌حرف و غمدرون می‌شود، دیگران آهسته‌گک دورش می‌چرخند تا حالش عوض شود و این را هم می‌دانم که هنوز راه مان را نرفته‌ایم. می‌دانم که هنوز اختلاف‌نظر داریم، هنوز از حرف‌های یکدیگر می‌رنجیم و بد مان آمد گروه را ترک کرده بعد از چند ساعت که فکرمان عوض شد، برمی‌گردیم. خانواده خو همیشه آرام و بی‌چنگ‌وچونگ نیست. خانواده هم همین هست دیگر. آدم‌هایی که با تمام تفاوت‌های‌شان می‌مانند و بعد از تمام گفتگو‌ها، باز شب که شد، کله‌دکله شده می‌گویند و می‌خندند. نمی‌دانم این جمع تا کجا می‌رود. نمی‌دانم سالِ آینده همین سیزده نفر هستیم یا نه. نمی‌دانم آدم‌ها چقدر در زنده‌گی یکدیگر می‌مانند. (پنجاه‌وچند درصد آدم‌های زنده‌گی بنده خو یک‌سال‌مصرف هستند. به حضورشان بی‌حرمتی نمی‌کنم؛ ولی خودک‌شان -هشت روز مانده به یک سال- راه را گرفته می‌روند.) نمی‌دانم زنده‌گی، هرکدام ما را به کدام طرف می‌برد؛ ولی فعلن، همین حالا، از داشتن‌شان خوشحالم. خیلی خوشحالم و یاد گرفته‌ام اگر رفتند، پشت‌سر شان آب بریزم و دعای نیک داده رخصت‌شان کنم. شاید آن سیاره‌یی که همیشه در سرم ساخته بودم، به شکل دیگری ساخته شد. یک جای کوچک و گدود در تلگرامِ گدودتر، با سیزده‌تا -آدم‌های قلبم، بیشتر هستند- آدمِ متفاوتِ شبیه هم. هرکدام ما هم به دلیلِ نامعلوم، مدتی‌ست جهان‌های‌مان را کنار هم گذاشته‌ایم. نمی‌دانم کجای ذهن و زنده‌گی‌شان حضور دارم؛ ولی من دوست‌شان دارم. واقعن دوست‌شان دارم و خوشحالم که این روزها را در کنارشان می‌گذرانم و از همین تماس‌ها، شب‌نشینی‌ها، شوخی‌ها، بحث‌ها، قهرهای کوچک و آشتی‌گک‌های زودهنگام لذت می‌برم و حالم خوش هست.

چندی پیش، این‌جا گفته بودم که دلم می‌خواهد یک گروپ/کانال بسازم و چندتا آدمی را که این‌جا و در زنده‌گی‌ام حضور دارند و واقعن دوست‌شان دارم، با هم در آن‌جا داشته باشم و آن خیالِ همیشه‌گی که در سر داشتم -داشتن سیاره‌ی خودم با عزیزانی که روح آدم را لمس کرده‌اند- خیال نماند. آن‌جا چه بگوییم/بنویسیم؟ هیچی فقط حضور داشته باشند چون من دوست‌شان دارم و مبادا روزی گم‌شان کنم. آن کانال را ساختم. چند نفر را کله‌دکله کردم. در شروع چیز دیگری تصور کرده بودم و با همان نیت عزیزان‌مان را دور هم جمع کردم؛ ولی نشد. آن‌چه تصور می‌کردم، نشد و گدود پیش رفتیم. این گدودی در کانال بسیار شد و آن‌جا را حذف کردم. بعد، گروه ساختم و تعداد اعضای آن را کم کردم. دلیل کم کردن اعضا هم عدم علاقه و احترام من به آن عزیزان نبود. حس کردم جمع بسیار خودمانی شده و آن‌ها راحت نیستند و به نوعی، بخاطر میده احترامکی که بر من داشتند، آن‌جا هستند. یا چه بدانم، حس کردم کارهای جدی‌تر و بزرگ‌تر از پُرحرفی ما مردم در آن گروه دارند. اعضای گروه ما بیست‌ونمی‌دانم‌چند نفر بود. این بیست‌ونمی‌دانم‌چند نفر یعنی بیست‌ونمی‌دانم‌چند تجربه، بیست‌ونمی‌دانم‌چند طرز تفکر و چهل‌ونمی‌دانم‌چند نگاه به زنده‌گی و آدم‌ها. تفاوت‌ها و پافشاری‌ها بر دیدگاه‌ها و یک عالم چیز میزهای دیگر سبب شد که این بیست‌ونمی‌دانم‌چند نفر هم کم شود و به سیزده نفر برسیم. بین خود گفتیم که این همه روز قصه و شوخی کردیم و اینه، اعضای دایمی حلقه‌گکِ ما هم مشخص شد، حالا یک کاری کنیم که این حضور و دورهمی، با همان نیتی که آغاز شده بود، ادامه پیدا کند. خانه‌ی‌شان آباد، چندتا از دوستان‌مان ایده‌هایی دادند؛ ولی خودشان راه را جدا کردند. حالا ما هم از یک جایی آغاز کردیم خو ببینیم که راه را پیدا کرده می‌توانیم یا نه. عزیزانی که در "نه‌، ممنون" کنارم ماندند و به هر دلیلی گروه را ترک نکردند و با دیدگاه‌های موافق و مخالف کنار آمده با من و ما می‌خندند و این روزها بخش بزرگی از زنده‌گی و افکار و قلبکِ مرا به خود اختصاص داده و شبیه خانواده با من و در کنارم هستند: - رفیق‌ترینِ رفیق‌ها. - آخرین سامورایی. - شمشیر زنِ موفرفری. - خورترک. (که فراموش کرده‌اند دال هم دارد.) - توکیو. (که سر من یورو خرج می‌کند.) - پابلو اسکوبار. - عاجزک‌ِ ما. - حکیم ابوالفتح بن ابراهیم عمر خیام. چندتاگک عزیزِ کم‌گپِ دیگر هم داریم که مرا یادِ جمله‌ی "ما هیچ، ماه نگاه." می‌اندازند. اگر موضوعِ گفتگو کتاب و برنامه‌ریزی باشد، نظر می‌دهند و در قصه‌های روزانه -که برای دو دقیقه از صفحه‌ی گفتگو بیرون شوی، دوصد پیامِ ناخوانده برایت سلام می‌دهد- اشتراک نمی‌‌کنند و آن‌ها هیچ، آن‌ها نگاه! با این وجود، شکر به حضور شان. روزهاست به آن چند نفر می‌اندیشم. به حضور شان در زنده‌گی‌ام، به تلگرام و تاکستان که آن‌ها را به من داد، به شب و روزهایی که با هم هستیم. حس می‌کنم این جمع، همان خانواده‌یی آرمانیِ هست که آدم می‌خواهد داشته باشد و خودش حق انتخاب هم دارد. به‌نظرم زیباترین بخش حضور در "نه، ممنون" این‌ است حضور ما فقط به صفحه‌ی پیام خلاصه نمی‌شود و گاهی تماس‌‌ها داریم و قصه‌ها. از روزمان حرف می‌زنیم، از حالِ خوب و دلِ شاد مان. از کلافه‌گی و عصبانیت‌مان، از چیزهایی که اذیت‌مان کرده، از چیزهای کوچک و بی‌اهمیتی که وقتی با آدم‌های خودت شریک می‌کنی، دیگر بی‌اهمیت نیستند. و ها راستی! کمی‌گگ غیبت هم می‌کنیم. باز من، شب‌های خانه‌گکِ مان را بیشتر دوست دارم. بسیاری شب‌ها یکی از ما محکوم به بیداری‌ست و سر صحبت را باز می‌کند. هرکدام از گوشه‌یی پیدا می‌شویم. یکی بساط آزار دادن دیگری را پهن می‌کند‌، یکی شوخی می‌کند، یکی آهنگ می‌فرستد و یکی فلم. یکی هم هیچی نمی‌گوید و فقط هست و همین "هست" بودن به همه‌چیز می‌ارزد. یک رقم حس می‌کنم که کم‌کم یادگرفته‌ایم هوای یکدیگر را داشته باشیم. ایطویی هم نیست که هر دقیقه بپرسیم: "چیزی شده؟ حال‌ات خوب اس؟ چرا حرف نمی‌زنی؟" و این حرف‌ها.. باز طرف را مجبور کنیم درباره‌ی چیزی که در سر دارد، حرف بزند. بیشتر وقت‌ها چه رقم اس خا؟ اگر بفهمیم حالِ یکی اندکی گرفته، بی‌سر و صدا همتو‌گک حواس خود را جمع می‌کنیم و باز یکی شوخی می‌کند، دیگری قوت‌قلب می‌دهد، یکی موضوعی را پیش می‌کشد که می‌داند طرف دوست دارد درباره‌اش حرف بزنیم. (من که از تماس‌های نیمه‌شبی‌مان این‌طور حس کردم.) این‌ها برای من، دوست‌داشتنی‌ترین شکل بودن هست. این‌که لازم نیست همیشه از یکدیگر بپرسیم: "در چه حالی؟" و این حرف‌ها.. چون بودن و اهمیت دادن و ماندن را در جزئیات می‌بینم. در این‌که یادمان می‌ماند فلانی، فلان چیز را دوست دارد و فلان چیز اذیتش می‌کند و نباید انجام بدهیم. در این‌که وقتی چند ساعت نیستی، نبودنت به چشم می‌آید، در این‌که‌ اگر چیزی خوشحالت کند چند نفر دیگر هم واقعن خوشحال می‌شوند.

Repost from N/a
قشلاقِ یک قشلاقی بچه.
قشلاقِ یک قشلاقی بچه.

همو گپِ عاصی یادم آمد: کاش همی نقد را نسیه کنند هی.

یعنی هر جا میری حتما کسی است که یکی ره نقد کرده.😐 یک جمله از کتاب سال بلوا یادم آمد که میگه: «من از این مردم به ستوه آمده‌ام.»

چطو

یعنی هر جا میری حتما کسی است که یکی ره نقد کرده.😐 یک جمله از کتاب سال بلوا یادم آمد که میگه: «من از این مردم به ستوه آمده‌ام.»

چطو

همگی نقاد شده عی.

نمیدانم_چی_منزل_بود_قوالی_گروپ_احمد_شام_Namidanam_Che_Manz.mp38.79 MB

ماه‌سخن نوشته‌اند: "تا زمانی که با شما درست رفتار نشده متوجه عمق فاجعه و آسیبی که دیده‌اید، نمی‌شوید." مه میگم چرا این روزها، زیاد به آن روزها می‌اندیشم.

حالا فهمیدم که چرا این روزها بیشتر از آن روزها، اذیت می‌شوم. نوشته‌اند: "تا زمانی که با شما درست رفتار نشده، متوجه عمق فاجعه نمی‌شوید که چقدر آسیب دیده‌اید."

شمس مغربی یک بیت دارد: نیست مشاطه رویت به جز از دیده ما حسن رخسار ترا دیده همی آراید می‌خواهم آن را این‌گونه به #شهناز_بخشی ب
شمس مغربی یک بیت دارد:
نیست مشاطه رویت به جز از دیده ما حسن رخسار ترا دیده همی آراید
می‌خواهم آن را این‌گونه به #شهناز_بخشی بگویم:
نیست مشاطه‌ی رویم به جز از دیده‌ی شما حسن رخسار مرا دیده همی آراید
خیر اس که وزن را خراب کردم؛ ولی زیبایی در چشم‌های بیننده هست.

در صفحه‌های اجتماعی یک ویدیو از حامد عسکری است، نمی‌دانم دیده‌اید یا نه. در یک بخش از حرف‌هایش می‌گوید: "هرچه کردم، نتوانستم ببخشم." گمان می‌کنم برای من هم همین‌گونه بود/هست. هرچه می‌کنم، هرقدر خودم را بی‌خیال نشان می‌دهم و سرم را با هزار و یک اتفاق دیگر گرم می‌کنم و حتا آدم‌هایش را فراموش کرده‌ام؛ ولی امشب حس می‌کنم که نتوانستم ببخشم. هرچه کردم نشد و نتوانستم بگذرم. امیدوارم این‌بار، این "آه" بی‌اثر باشد و دامن هیچ‌کس را نگیرد.

Repost from تاکستان
وجیه گفت:
تو هزار و چهارصد و چهار را بخشیدی؛ ولی عقده‌اش به دل من ماند.

تا دل‌تان بخواهد طرحِ تتو دارم؛ ولی پول و اجازه؟

Repost from تاکستان
🖤