`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
Ir al canal en Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot https://www.instagram.com/ophelia0100?stkn=MWg1Y2MwaWNiMXQ3ag==
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
406
Suscriptores
-524 horas
-177 días
-330 días
Archivo de publicaciones
406
احمد شاملو – شببیدارانهمه شب حیرانش بودم، حیرانِ شهرِ بیدار که پیسوزِ چشمانش میسوخت و اندیشهی خوابش به سر نبود
406
Repost from my soul...
+1
این پیامو فور کنید توی چنلتون تا بر اساس وایب چنلتون استایل و رنگ مو بهتون بدم
جوین باشی قشنگتره
406
گفت: «سرنوشت گاهی حکم میکند...» میان حرفش پریدم. سرنوشت؟ مگر سرنوشت چه حکمی دارد؟ ما را بیآنکه از ما بپرسند، در این جهان رها کردهاند و گفتهاند برو؛ شاید جایی، میان این همه راه، نیمهای از روحت را پیدا کنی. اگر پیدایش کردی، قسمتت بوده است و اگر نه، میگویند: «در سرنوشتت نبود.» من از همین «نبود» شاکیام. تکلیف آن همه جانکندن چه میشود؟ آن همه شب که سینه را به خون شستم تا صبحی را از دل تاریکی بیرون بکشم؟ آن همه امید که ذرهذره زیر دست روزگار پوسید؟ آخر چگونه میشود تمام رنج یک عمر را در یک کلمه خلاصه کرد؛ سرنوشت؟ اگر قرار بود پایان از همان آغاز نوشته شده باشد، پس این همه تقلا برای چه بود؟ این همه دویدن، این همه زمین خوردن، این همه برخاستن؟ گاهی خیال میکنم عروسکی بیش نیستم؛ عروسکی در خیمهشببازی جهان، با نخهایی که هیچگاه در دستان من نبودهاند. پس من که هستم؟ و چرا باید تاوانِ نرسیدن به رؤیایی را بدهم که شاید از همان روز نخست، هرگز قرار نبود به من برسد؟
406
Repost from N/a
خضر و مسیح اگر گل روی تو بو کنند
عمر ابد فدای ره جستجو کنند
ساقی برون کش از دهن شیشه پنبه را
تا اهل فضل مهر لب گفتگو کنند
#فیاض_لاهیجی
406
"هیچچیز به جای نخستش بازنمیگردد؛
تنها آدم، آرامآرام، شیوهی زیستن با زخمهایی را میآموزد که هرگز التیام نمییابند."
406
Repost from چنل بزودی بازیابی میشه ترک نکنید
چنل های زیر یه کا.🕊
این پیام رو فور کنید، یه پست ریپلی کنید، ازتون فور کنم.✨
ظرفیت: تا وقتی خط بخوره.
جوین باشی قشنگ تره گلبرگ.🌱
406
Repost from مَهدیس.
📮فور کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید.💌
این دیلی تک خطیاش حرف دل خیلیاست، حتما اینجارو داشته باشید.☕️🍪
406
تا طلوع خورشید بیدار میماند. میکوشید کارهای عقبافتادهاش را سر و سامان دهد و فکرهای آشفتهاش را جابهجا کند. بارها طول و عرض اتاق را میپیمود؛ انگار قرار از جانش گریخته بود و غم، از هر سو به او هجوم میآورد. هرچه میکوشید همهچیز را سامان دهد، هیچچیز به ثبات نمیرسید. همیشه چیزی کم بود؛ همیشه چیزی از اختیارش بیرون میماند. و شب، هر بار، اندکی بلندتر از شبِ پیش میشد.
406
"آنها که آرام به نظر میرسند، اغلب سهم بیشتری از آشوبِ جهان را در سینه حمل میکنند؛ سکوتشان، حاصلِ سالها تحملِ هیاهوی درون است."
406
سالهاست زندگی را به بعد موکول کردهام؛
به بعدِ آخرین صفحه،
بعدِ آخرین خستگی،
بعدِ آخرین وظیفه.
اما «بعد» شهریست که هیچکس به آن نمیرسد؛ و زندگی، همیشه زودتر از من گذشته است.
