`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
Ir al canal en Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
403
Suscriptores
-224 horas
+27 días
+1030 días
Archivo de publicaciones
403
اگر سهم من از این همه ستاره
فقط سوسوی غریبی است غمی نیست
همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست.
- فروغ فرخزاد
403
ازم پرسید: «هدفت از ادامهی این راه چیه؟» سکوت کردم. اصلاً لال شدم. واقعاً هدفم چه بود؟ بعد یادم آمد؛ این همه دویده بودم تا آرزوی شخص دیگری را زندگی کنم. آرزویی که دوستش نداشتم، اما برای رضایت او، خودم را اندازهی آن کرده بودم. علاقه؟ داشتم سعی میکردم با تلقین و زور دوستش داشته باشم؛ تا شاید رویای نیمهجانم دوباره جوانه نزند. راضی بودم؟ معلوم است که نه. من فقط نقش بازی کردن را خوب یاد گرفته بودم؛ یاد گرفته بودم به همه بگویم: «عالی است، ادامه میدهم.» اما هر چند روز یکبار ناپدید میشدم و برای آن چیزی که میدانستم میتوانستم باشم، اما نشدم، سوگواری میکردم.
403
"گفت من قبل تر ها یک ذهن خیال پرداز داشتم با ساعت ها تنهایی برای ساختن هرچیزی که نداشتم"
403
Repost from N/a
خلق را از بس مزور دیدهام در حیرتم
کز چه بود آیا که مادر آب در شیرم نکرد
#واعظ_قزوینی
403
"در شلوغیِ یک روز معمولی، درست وقتی خیال میکنی همهچیز آرام است، ذهنت بیهشدار برمیگردد و تمام آن خاطرهها را یکییکی جلوی چشمت میچیند."
403
Repost from غریبگان”
من فکر میکردم میتوانم او را از یاد ببرم،
اما دیر فهمیدم انسان آنچه را که دوست داشته، هرگز فراموش نخواهد کرد.
403
"پیشترها حواسم بود که مبادا شور و شوق از خانهی دلم کوچ کند؛
هر روز، اندکی امید را آب میدادم، مبادا خشک شود.
اما امروز که به خودم نگاه میکنم، انگار از آن خانه فقط دیوارها ماندهاند.
نه شوقی در من نفس میکشد، نه آرزویی پشت پنجره ایستاده است.
خالیام؛
آنقدر خالی که دیگر هیچ اتفاقی، هیچ آدمی و هیچ صبحی توانِ خوشحال کردنم را ندارد."
403
"اما چه بر سرم آمده است؟ انگار کسی سالهاست اتاق ذهنم را به هم ریخته و رفته. اگر همینگونه پیش بروم، کِی قرار است این همه آشفتگی را جمع کنم و دوباره به خودم برگردم؟"
