es
Feedback
دمــی اَزْ موتِ فرضي🫁

دمــی اَزْ موتِ فرضي🫁

Ir al canal en Telegram

همچی روآله جز مغزم وی دختری از دیارِ شمآل با دمی عمیق برای زیستن…🕊️🫰🏼 آدمیزاد حتی از درون مرده باشه باز هم امید داره و میخنده🪂 📩 t.me/BluChtBot?start=61a7ad01b9ddaa898949 لینک ناشناس 🫂❤️

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
343
Suscriptores
-324 horas
+277 días
+7230 días
Archivo de publicaciones
خوشمزه🥱

بندهٔ او زیر آسمانِ او با نعمت های او❤️🦋

عکسای خفن هم گرفتم👀🙋🏻‍♀️
عکسای خفن هم گرفتم👀🙋🏻‍♀️

بنشین بگو برایم بگو چطور پیر شده ایی در اوج جوانی ات
بنشین بگو برایم بگو چطور پیر شده ایی در اوج جوانی ات

ما زنده در آن🦋🍃
ما زنده در آن🦋🍃

صدای زنگوله هایی که به گردنشون وصل بود برام لذت بخش بود🫠🥸

روحتون تازه شد؟!
روحتون تازه شد؟!

هنوز همه در ها رو من بسته نشد…

همسر آیندهٔ عزیزم لطفا توأم عاشق چاوشی باش🥹

درخدمتیم🫠👀❤️

Repost from 19sep:)
میخوام چنل گردی کنم این پیامو فور کن تا بیام چنلتون ازتون فور کنم:)

LeeRoy BeatZ - Chavoshism 6.mp326.61 MB

نمیدونم چه گناهی به درگاهت کردم و بازم نمیدونم تا کی باید عذاب بکشم

اگه چیزی دیگه ایی بگم دروغ گفتم ولی اگه بگم حس میکنم در حق عزیز ترین کسم ناحقی شد ولی میگم وقتی بودی پشتم خیلی گرم بود میدونستم اگه چیزی بشه تو هستی میدونستم وقتی تو باشی دیگه به چیزی ندارم هیچوقت نه نشنیدم ازت همه روت حساب میکردم امروز اول صبحه برای من یعنی دوازدهم مهر چهارصدوچهار برای تو اشک ریختم

الهی بمیرم

امروز از ته قلبم سوختم وقتی مآشین سردخونه آرامستان رو دیدم

هیچ تمایلی به حضور در اجتماع ندارم؛ می‌خواهم تا ابد فرد بمانم و آدم‌ها را رنج بدانم…

منم قول میدم برسم بالا ببینه بابام

روزهای سختی را پشت سر می‌گذاشت. شاید برای دیگران این روزها آن‌قدرها هم دشوار نبود، اما برای او سخت‌ترین نبرد زندگی‌اش به حساب می‌آمد. هرچه می‌دوید، نمی‌رسید؛ هرچه زور می‌زد، نمی‌توانست از افکار مسخره‌اش رها شود. در ذهنش انگار پایکوبی برپا بود. احساس می‌کرد دیگر کشش این همه همهمه را ندارد. به دنبال راه‌حل بود، اما هرچه به سمتش می‌دوید، آن راه‌حل برعکس از او دورتر و دورتر می‌شد. به نفس‌نفس افتاده بود. اطرافیانش هم انگار هیچ آرامشی به دلش نمی‌دادند. آشفته بود و بلاتکلیف. گاهی در طول روز، برای خودش امیدواری می‌بافت؛ از خوشبختی می‌گفت و از یافتن راه نجات این روزهای سخت. از خنده‌های از ته دل. اما امان از افکار تنهایی‌اش… وقتی سراغش می‌آمدند، هرچه رشته بود را پنبه می‌کردند. دوباره با خودش جمع و تفریق می‌کرد؛ از سلامت تن و بدنش می‌نوشت، از داشتن چنین خانواده‌ای. سعی می‌کرد ناشکری نکند، مبادا خدای نکرده وضع از این هم سخت‌تر و بدتر شود. اما عیبی ندارد اگر گاهی ببازد؛ مهم این است که هنوز امید و امیدواری پابرجاست. باز هم جای شکر آن بالایی باقی است. به وقت پنجم مهرماه هزارچهارصدوچهار