دمــی اَزْ موتِ فرضي🫁
Ir al canal en Telegram
همچی روآله جز مغزم وی دختری از دیارِ شمآل با دمی عمیق برای زیستن…🕊️🫰🏼 آدمیزاد حتی از درون مرده باشه باز هم امید داره و میخنده🪂 📩 t.me/BluChtBot?start=61a7ad01b9ddaa898949 لینک ناشناس 🫂❤️
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
343
Suscriptores
-324 horas
+277 días
+7230 días
Archivo de publicaciones
چند روزی بود که پایان دادن به زندگی مثل خوره در سرش میچرخید. هر آن به عملی کردن این فکر میاندیشید؛ اما باز هم میترسید. یا شاید هم نمیترسید. شاید هنوز به آیندهای روشن دل بسته بود. با خود میگفت: اگر روز خوشبختی فردا باشد و من نباشم چه؟ اگر امروز خود را به خاک بسپارم و فردایم لبخند باشد چه؟ از همین میترسید. از اینکه برود، از اینکه در این گرداب زندگی جانش را ببازد و خدا رویش را از او برگرداند. هر چه میگذشت، این افکار بیشتر او را پشیمان میکرد. جوان بود و جاهل. جوان بود و بیخبر و در انتظار شادی زندگی. حس میکرد سرنوشت همیشه در سراشیبی زندگیاش جولان میدهد. همیشه با خود میگفت: سربالایی زندگی که میگویند کجاست؟ بیستودو سال عمر کردهام و هنوز آن را ندیدهام
امروزُ دوست داشتم
سرم شلوغ بود
به کارای مادر رسیدم
سبک بود حالم
آشفته بازار نبود ت مغزم
شکر
خیلی شکرت
به ی کیسه دلار نیاز داشتم تا در اسرع وقت که چه عرض کنم در سریع ترین زمان ممکن چنج کنم
