دمــی اَزْ موتِ فرضي🫁
前往频道在 Telegram
همچی روآله جز مغزم وی دختری از دیارِ شمآل با دمی عمیق برای زیستن…🕊️🫰🏼 آدمیزاد حتی از درون مرده باشه باز هم امید داره و میخنده🪂 📩 t.me/BluChtBot?start=61a7ad01b9ddaa898949 لینک ناشناس 🫂❤️
显示更多未指定国家未指定类别
343
订阅者
-324 小时
+277 天
+7230 天
帖子存档
اگه چیزی دیگه ایی بگم دروغ گفتم
ولی اگه بگم حس میکنم در حق عزیز ترین کسم ناحقی شد
ولی میگم
وقتی بودی
پشتم خیلی گرم بود
میدونستم اگه چیزی بشه تو هستی
میدونستم وقتی تو باشی دیگه به چیزی ندارم
هیچوقت نه نشنیدم ازت
همه روت حساب میکردم
امروز
اول صبحه برای من
یعنی دوازدهم مهر چهارصدوچهار
برای تو اشک ریختم
Repost from شقایقِ شعرِ سُهراب
هیچ تمایلی به حضور در اجتماع ندارم؛
میخواهم تا ابد فرد بمانم و آدمها را رنج بدانم…
روزهای سختی را پشت سر میگذاشت. شاید برای دیگران این روزها آنقدرها هم دشوار نبود، اما برای او سختترین نبرد زندگیاش به حساب میآمد. هرچه میدوید، نمیرسید؛ هرچه زور میزد، نمیتوانست از افکار مسخرهاش رها شود. در ذهنش انگار پایکوبی برپا بود. احساس میکرد دیگر کشش این همه همهمه را ندارد. به دنبال راهحل بود، اما هرچه به سمتش میدوید، آن راهحل برعکس از او دورتر و دورتر میشد. به نفسنفس افتاده بود. اطرافیانش هم انگار هیچ آرامشی به دلش نمیدادند. آشفته بود و بلاتکلیف.
گاهی در طول روز، برای خودش امیدواری میبافت؛ از خوشبختی میگفت و از یافتن راه نجات این روزهای سخت. از خندههای از ته دل. اما امان از افکار تنهاییاش… وقتی سراغش میآمدند، هرچه رشته بود را پنبه میکردند. دوباره با خودش جمع و تفریق میکرد؛ از سلامت تن و بدنش مینوشت، از داشتن چنین خانوادهای. سعی میکرد ناشکری نکند، مبادا خدای نکرده وضع از این هم سختتر و بدتر شود.
اما عیبی ندارد اگر گاهی ببازد؛ مهم این است که هنوز امید و امیدواری پابرجاست. باز هم جای شکر آن بالایی باقی است.
به وقت پنجم مهرماه هزارچهارصدوچهار
