اُتاقِآبی.
Ir al canal en Telegram
𝒔𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒗𝒆𝒍𝒗𝒆𝒕🌊🫐 @BioBLUEROOMbot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
305
Suscriptores
+224 horas
+87 días
+7330 días
Archivo de publicaciones
305
در حباب کوچک
روشنایی خود را می فرسود
ناگهان پنجره پر شد از شب
شب سرشار از انبوه صداهای تهی
شب مسموم از هُرم زهر آلود تنفس ها
شب ...
گوش دادم
در خیابان وحشت زدهٔ تاریک
یک نفر گویی قلبش را مثل حجمی فاسد
زیر پا له کرد
در خیابان وحشت زدهٔ تاریک
یک ستاره ترکید
گوش دادم ...
نبضم از طغیان خون متورم بود
و تنم ...
تنم از وسوسهٔ
متلاشی گشتن .
روی خط های کج و معوج سقف
چشم خود را دیدم
چون رطیلی سنگین
خشک می شد در کف ، در زردی ، در خفقان
داشتم با همه جنبش هایم
مثل آبی راکد
ته نشین می شدم آرام آرام
داشتم
لِرد می بستم در گودالم
گوش دادم
گوش دادم به همه زندگیم
موش منفوری در حفرهٔ خود
یک سرود زشت مُهمَل را
با وقاحت می خواند
جیرجیری سمج و نامفهوم
لحظه ای فانی را چرخ زنان می پیمود
و روان می شد بر سطح فراموشی
۸سالِچهار سالروز تولد فروغ فرخزاد❤️
305
من سرگذشتِ یأسم و امید
با سرگذشتِ خویش:
میمُردم از عطش،
آبی نبود تا لبِ خشکیده تر کنم
میخواستم به نیمهشب آتش،
خورشیدِ شعلهزن بهدرآمد چنان که من
گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم
با سرگذشتِ خویش
من سرگذشتِ یأس و امیدم…
305
حس میکردم دیگر در این دنیا هیچ امیدی ندارم؛ اما فقط هفده سالم بود و واضح بود که جوانتر از آن هستم که امیدم نسبت به همه چیز از دست بدهم.
305
همیشه می گفت از تاریکی می ترسد؛
اما آنگاه که انتظارِ وصالِ با خورشید به سر میرسید،جلوی چشمانش را در برابر تلاءلو و نورِ او میگرفت.
او انسان بود و بیزاری اش از پلیدی تنها درگفتار؛
فکر میکنم همه به این خاطر بود که در نهایت ظلمات تکه هایی از خودش را می یافت،و اینگونه تدریجا احساس ترس و غریبی را کنار میگذاشت؛
اری،او پیوسته از فروغِ حقیقت و نیکی میگریخت.
305
"فصلِ فراموشی"
سایهها در امتدادِ دیوارهای فرسوده
بینام و نشان میخزند،
و باد،
از خرابهی یادها
نغمهای ناسور مینوازد.
هیچ بانگی از منارهها برنمیخیزد،
گویی مؤذنِ قرون،
در گورِ خویش نیز
از اذانِ رستگاری مایوس است.
خاک،
نهالِ امید را در خود خفه کرده
و تاریخ،
بر لوحِ شکستهی خویش،
جز چرکابهی تکرار
ننگاشته است.
ما وارثانِ سکوتایم،
در سرزمینی
که نامِ آفتاب
در فهرستِ ممنوعات آمده است.
305
همچنان بعضی از سکوت ها رو دوست ندارم..
سکوت بعد از بو کردن یه عطر قدیمی،
یا سکوت بعد از رد شدن از جایی که توش کلی خاطره داری،
سکوت نگاه کردن به عکسی که همه بعد از اون با هم قطع ارتباط کردن،
یا سکوت وقتی که میفهمی چندسال از خاطرهات گذشته،
سکوت بعد از گوش دادن به آهنگی که به مدت خیلی دوستش داشتی...
305
روحم مطلقاً قدیمی است؛ عاشق وسایل کهنه،موسیقی فراموش شده،لباس های نوستالژیک و عطرهایی که خاطره را در خود نگه داشتهاند.
دلم با گذر آرام روزها و سایه های قدیمی هم صداست. هر نگاه به یک شیء کهنه، هر نغمه خاموش شده، قلبم را میلرزاند و مرا به لحظههایی میبرد که زمان هنوز مهربان و ساده بود.
305
ماریا،عشق، جهان را فتح نمیکند اما خودش را چرا.
تو خوب میدانی، تو که قلبت چنین سزاوار ستایش است، که ما خوفانگیزترینِ دشمنان خودمان هستیم.
305
آدم ضعیفی نبود؛
اما دیگر حوصله سختیها را نداشت.
میل عجیبی به گریز پیدا کرد،
به ندیدن،ندانستن، رفتن، برای همیشه!
305
+چه منظرهی غم انگیزی است تماشای مردمی که منتظرند خدا همهی کارها را درست کند!
-اگر خدا همهی کارها را درست کرد، چه؟
+این قدرها هم دوستمان ندارد…
305
امشب آبی کوچولوی من شکست...
خیلی گریه کردم، کلی غصه خوردم و همینجوری براش ناراحتم.
شاید از دید شما عجیب بنظر برسه و این سوال توی ذهنتون بوجود بیاد که:«مگه یه ماگ چقدر ارزش داره که آدم بابتش بخواد گریه کنه؟» ولی باید بهتون بگم این برای من فقط یه ماگ خوشرنگ و دوستداشتنی نبود؛ بلکه انگیزهای بود برای ادامه دادن،لبخند زدن، آبیتر بودن!
چه حرف عجیبی، «آبی تر بودن» ولی باید بگم بله خیلی آبیتر نسبت به الان که جدا از یک انسان ماگ شکسته، دل شکسته هم هستم.
اما با وجود تمام این تفاسیر، من هنوز آبی کوچولوی خودمو دوست دارم، با عشق نگاهش میکنم و سعی میکنم هنوز اون انگیزه رو ازش دریافت کنم.
آبیِ من با شکسته بودنش هنوز داره ادامه میده، منم میخوام ازش یاد بگیرم و ادامه بدم، حتی اگر شکسته، بلا استفاده و عجیب غریب باشم.
مرسی از آبی کوچولوی عزیزم که درس به این بزرگی رو بهم یاد داد.💙
