ar
Feedback
اُتاق‌ِآبی.

اُتاق‌ِآبی.

الذهاب إلى القناة على Telegram

𝒔𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒗𝒆𝒍𝒗𝒆𝒕🌊🫐 @BioBLUEROOMbot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
306
المشتركون
+224 ساعات
+87 أيام
+7330 أيام
أرشيف المشاركات
ستاره‌ها را یکی‌یکی خاموش کنید،بگذارید شب برای همیشه در خودش فروبپاشد. ماه را از آسمان پایین بیاورید،بر پیشانی سردش پارچهٔ عزا بکشید. و خورشید را پشت کوه‌های دور،بی‌صدا دفن کنید؛ چرا که دیگر نور هم در این ویرانه، جایی ندارد.

آهسته گفت:«چه اهمیتی دارد؟‌ چه اهمیتی دارد اگر گاهی اوقات نشود؟ مگر همیشه باید بشود؟ مگر همیشه باید بدوی؟ در این چرخهٔ بزرگ‌، هستیم تا شاد باشیم‌ نه دونده و مبارز.» او آهسته می‌گفت نمیدانم شاید هم فریاد می‌زد؛ اما اطمینان دارم که گوش‌های‌‌ من در اثر دویدن از بین رفته بود.

من فکر میکنم آبی چیزی فراتر از یک رنگ است؛ چونان آسمان ِبی‌انتها یا یک دریای سرشار از امیدواری و آبی فقط میتواند رنگ ِ تو باشد.

#پیام_ناشناس ‌ و من باور دارم چشم‌هایت را خدا بوسیده است.

عصر و بوی چای و نجوای سیانور.

یادم میاد روزی رو که اصلاً قصد راه‌اندازی این چنلو نداشتم اما یکی از عزیزام، ناخواسته منو به این سمت هل داد. کی فکرشو میکرد؟ کی می‌تونست پیش‌بینی کنه که همین شروعِ بی‌میل، به چنین علاقه‌ٔ عمیقی بدل بشه؟ اینجا، توی این گوشه‌ٔ کوچک، چیزی فراتر از یه چنل شکل گرفته (حداقل برای من). شاید از نظر تعداد ممبر چیز چشمگیری نباشه؛شاید من هم نتونسته باشم با همهٔ شما به اون نحوی که باید، ارتباط برقرار کنم. اما توی این سکوتِ، توی همین رفت‌وآمدهایِ گاه‌به‌گاه، پیوندی نادیده شکل گرفته؛ پیوندی که یهویی و بدونِ خبر عزیز شد. وابستگی... کلمه‌ی عجیبه. وقتی به«اتاق آبی»فکر می‌کنم، اولین چیزی که به ذهنم میاد، همین حسِ وابستگی هست. وابستگی به فضایی که خودم با اکراه اون رو بنا کردم، اما حالا تمام علاقمو برای خودش داره. وابستگی به شماهایی که حالا دیگه غریبه نیستین و همگی بخشی از روزمرگیِ من شدین، بخشی از فکر و خیالِ من. هر کدوم از شما، هر متن،اهنگ،عکس،فیلم و...که اینجا گذاشته میشه، هر ناشناسی که رد و بدل میشه، تکه‌ای از وجودِ این چنله و من، ناخواسته، بخشی از وجودم رو توی این تکه‌ها جستجو می‌کنم. اتاق آبی برای من فقط یک اسم و چندتا ممبر نیست؛ انگار که خونهٔ کوچیکی باشه که اونو ساخته‌ام.حالا دلم براش تنگ شده. برای دیوارهاش، برای پنجره‌هاش، و مهم‌تر از همه، برای ساکنینش. این دوریِ ناخواسته، این قطع شدنِ اینترنت، فقط دسترسیِ منو از چنل نگرفته بود اون تمام احساسات نوشته شده منو ازم دزدیده بود و من دلتنگِ خودِ این فضا، و دلتنگِ شما بودم. دلتنگِ همون چیزی که یه روز همینجوری بهش پا گذاشتم و حالا، با تمامِ وجودم، بهش عشق می‌ورزم. دوری از اینجا و از شما، واقعا سخت بود خیلی سخت. به امید روزی که همه چیز درست بشه و بتونیم بدون دغدغه در کنار هم باشیم. با عشق آبی.

بعد از ۸۰ روز...

چهل روز گذشت... چهل روز از روزهایی که زمین، سنگین‌تر از همیشه نفس می‌کشید و آسمان، بغضش را پشت سکوتی سرد پنهان کرده بود. چهل روز است که نام‌هایتان دیگر فقط نام نیستند؛ هر کدامتان به زخمی در قلب یک ملت تبدیل شده‌اید، بغضی که هیچ‌وقت کامل فرو نمی‌رود. مادرهایتان هنوز با صدای در دلشان می‌لرزد.. پدرهایتان به عکسهایتان خیره مانده‌اند... جای خالی‌تان، هر روز، بلندتر از هر فریادی، سکوت میکند. چهل روز است که رفته‌اید، اما حضورتان از همیشه پررنگ تر است. میگویند زمان، درد را کم میکند؛ اما بعضی دردها، فقط یاد میگیرند چگونه در قلب جا خوش کنند. امروز در چهلمتان، فقط برای رفتنتان گریه نمیکنیم، بلکه برای رویاهایی که ناتمام مانده‌اند،برای خنده‌هایی که خاموش شده‌اند، و برای قلب‌هایی که شکسته‌اند، عزاداریم. نام‌هایتان هرگز فراموش نخواهد شد؛ شما فقط یک خاطره نیستید، شما بخشی از وجدان بیدار این سرزمین‌اید. روحتان آرام و یادتان، تا همیشه زنده...

سلام، امیدوارم خوب باشید. طی این مدت تعدادی ناشناس این مدلی گرفتم و نیاز دونستم دربارش باهاتون صحبت کنم. راستش من آدم «عادی سازی» نیستم. نه که نخوام، نمیتونم! من اینقدر آدم عوضی ای نیستم که وقتی هزاران نفر توی کشورم عزادارن، خیلی راحت به ادامه زندگیم بپردازم، عین قبل بتونم توی چنلم و پیجم فعالیت کنم، بدون توجه به اونا برگردم سر کارای موردعلاقم و با بقیه به اشتراک بذارمش. چون خودمو میذارم جای تک تک خانواده های اون عزیزا، به این فکر میکنم که اگه برای منم این اتفاقات افتاده بود میتونستم اونایی که اینقدر سریع و راحت عادی سازی میکنن رو ببخشم؟ میتونم کسایی رو ببخشمم که از همه چیز خبر دارن ولی به روی خودشون نمیارن؟ میتونم ببخشمشون وقتی درد هم وطنشون و «وطنشون» درد خودشون نیست؟ جوابم یه نه خیلی بزرگه! من نمیتونم ببخشمم! حتی الان که این درد رو خودم عمیقا نکشیدم هم نمیتونم اونایی رو ببخشم که براشون مهم نبوده، حرف نزدن و همچنان دارن عادی فعالیت میکنن. نمیتونم برگردم وقتی که هنوز خیابونا بوی خون میدن، هر روز از خونه ها صدای گریه یه مادر بلند میشه، نمیتونم برگردم وقتی که هنوز صدای:«سپهر بابا کجایی؟»،«تو برو من میام بابا مانی» و .... توی گوشم میپیچه. نمیتونم برگردم وقتی هنوز من، ما، وطنمون آزاد نیست. خواستم بهتون اطلاع بدم که تا مدتی اینجا محتوایی جز «وطن» و «عزیزان از دست رفتمون» گذاشته نمیشه!

#پیام_ناشناس ‌ چرا فعالیت نمیکنی؟

فَریادمان را نشنیدید، اَز «سُکوتِمان» بِتَرسید...

البته بهتره بجای می‌میرند از واژه:«کشته میشوند!» استفاده کنیم.
البته بهتره بجای می‌میرند از واژه:«کشته میشوند!» استفاده کنیم.

Repost from N/a
«ردِ خون بی‌گناه، مثلِ جوهرِ نامرئی‌ست شاید با باران شسته شود، اما هر بار که از آنجا بگذری، کفش‌هایت سنگین می‌شوند و قلبت تیر می‌کشد...»

ایران خانم...❤️🕊

Repost from Byredo
از هرکسی که تریبونی داره، مهم نیست 10 نفر 100 نفر یا +1000 نفر میخوام این پست مهم رو شِیر کنه داخل چنلش و تا حد امکان صداشون باشید، صداشون رو به دنیا برسونید نادیده نگیرید و هرچقدر در توانتون هست کمک کنید فقط ما میتونم صدای هم باشیم لیست های بازداشتی ها، افراد در خطر اعدام و مفقودی ها برای ریتوییت :
لیست اول.
لیست دوم.
لیست سوم.
لیست چهارم.
لیست پنجم.
لیست ششم.
لیست هفتم.
لیست هشتم.
لیست نهم.
لیست دهم.
نامشان را صدا بزن، صدای بی صدایان باش. نامشان را بخاطر بسپار.

وطن نامِ مستعاری بود برای مکانی که قرار بود پناه باشد ولی تمرینِ سقوط شد. آن‌قدر سقوط کردیم که وقتی فلزِ سرد پیشانی‌مان را لمس می‌کرد، گرمایش را «آزادی» صدا می‌زدیم.

برآمد سپهر، آن گُردِ آزاده کیش ز بیداد ضحاک دوران خویش چو کشتند و بردند تنش تازیان که پنهان نمایند از ایرانیان پدر گشت هرجا به صد جست و جوی که:" ای پورِ گمگشته‌ی آزادجوی" چو ایران شنید آن ندای پدر شکست از غم‌اش، سنگ و کوه و کمر چو خورشید تابد ز هفت آسمان بماند همی نام او جاودان

روزی در تاریخ می‌نویسند:«درد آنقدر گسترده بود، که اشک‌ها نمی‌دانستند بر کدام نام، بر کدام شهر، بر کدام زخم ایران فرو بریزند.»