اُتاقِآبی.
الذهاب إلى القناة على Telegram
306
المشتركون
+224 ساعات
+87 أيام
+7330 أيام
أرشيف المشاركات
306
ستارهها را یکییکی خاموش کنید،بگذارید شب برای همیشه در خودش فروبپاشد.
ماه را از آسمان پایین بیاورید،بر پیشانی سردش پارچهٔ عزا بکشید.
و خورشید را پشت کوههای دور،بیصدا دفن کنید؛ چرا که دیگر نور هم در این ویرانه، جایی ندارد.
306
آهسته گفت:«چه اهمیتی دارد؟ چه اهمیتی دارد اگر گاهی اوقات نشود؟ مگر همیشه باید بشود؟ مگر همیشه باید بدوی؟ در این چرخهٔ بزرگ، هستیم تا شاد باشیم نه دونده و مبارز.» او آهسته میگفت نمیدانم شاید هم فریاد میزد؛ اما اطمینان دارم که گوشهای من در اثر دویدن از بین رفته بود.
306
من فکر میکنم آبی چیزی فراتر از یک رنگ است؛ چونان آسمان ِبیانتها یا یک دریای سرشار از امیدواری و آبی فقط میتواند رنگ ِ تو باشد.
306
یادم میاد روزی رو که اصلاً قصد راهاندازی این چنلو نداشتم اما یکی از عزیزام، ناخواسته منو به این سمت هل داد. کی فکرشو میکرد؟ کی میتونست پیشبینی کنه که همین شروعِ بیمیل، به چنین علاقهٔ عمیقی بدل بشه؟
اینجا، توی این گوشهٔ کوچک، چیزی فراتر از یه چنل شکل گرفته (حداقل برای من). شاید از نظر تعداد ممبر چیز چشمگیری نباشه؛شاید من هم نتونسته باشم با همهٔ شما به اون نحوی که باید، ارتباط برقرار کنم. اما توی این سکوتِ، توی همین رفتوآمدهایِ گاهبهگاه، پیوندی نادیده شکل گرفته؛ پیوندی که یهویی و بدونِ خبر عزیز شد.
وابستگی... کلمهی عجیبه. وقتی به«اتاق آبی»فکر میکنم، اولین چیزی که به ذهنم میاد، همین حسِ وابستگی هست. وابستگی به فضایی که خودم با اکراه اون رو بنا کردم، اما حالا تمام علاقمو برای خودش داره. وابستگی به شماهایی که حالا دیگه غریبه نیستین و همگی بخشی از روزمرگیِ من شدین، بخشی از فکر و خیالِ من.
هر کدوم از شما، هر متن،اهنگ،عکس،فیلم و...که اینجا گذاشته میشه، هر ناشناسی که رد و بدل میشه، تکهای از وجودِ این چنله و من، ناخواسته، بخشی از وجودم رو توی این تکهها جستجو میکنم. اتاق آبی برای من فقط یک اسم و چندتا ممبر نیست؛ انگار که خونهٔ کوچیکی باشه که اونو ساختهام.حالا دلم براش تنگ شده. برای دیوارهاش، برای پنجرههاش، و مهمتر از همه، برای ساکنینش.
این دوریِ ناخواسته، این قطع شدنِ اینترنت، فقط دسترسیِ منو از چنل نگرفته بود اون تمام احساسات نوشته شده منو ازم دزدیده بود و من دلتنگِ خودِ این فضا، و دلتنگِ شما بودم. دلتنگِ همون چیزی که یه روز همینجوری بهش پا گذاشتم و حالا، با تمامِ وجودم، بهش عشق میورزم. دوری از اینجا و از شما، واقعا سخت بود خیلی سخت. به امید روزی که همه چیز درست بشه و بتونیم بدون دغدغه در کنار هم باشیم.
با عشق آبی.
306
چهل روز گذشت...
چهل روز از روزهایی که زمین، سنگینتر از همیشه نفس میکشید و آسمان، بغضش را پشت سکوتی سرد پنهان کرده بود.
چهل روز است که نامهایتان دیگر فقط نام نیستند؛ هر کدامتان به زخمی در قلب یک ملت تبدیل شدهاید، بغضی که هیچوقت کامل فرو نمیرود.
مادرهایتان هنوز با صدای در دلشان میلرزد..
پدرهایتان به عکسهایتان خیره ماندهاند...
جای خالیتان، هر روز، بلندتر از هر فریادی، سکوت میکند.
چهل روز است که رفتهاید، اما حضورتان از همیشه پررنگ تر است.
میگویند زمان، درد را کم میکند؛ اما بعضی دردها، فقط یاد میگیرند چگونه در قلب جا خوش کنند.
امروز در چهلمتان، فقط برای رفتنتان گریه نمیکنیم، بلکه برای رویاهایی که ناتمام ماندهاند،برای خندههایی که خاموش شدهاند، و برای قلبهایی که شکستهاند، عزاداریم.
نامهایتان هرگز فراموش نخواهد شد؛ شما فقط یک خاطره نیستید، شما بخشی از وجدان بیدار این سرزمیناید.
روحتان آرام و یادتان، تا همیشه زنده...
306
سلام،
امیدوارم خوب باشید.
طی این مدت تعدادی ناشناس این مدلی گرفتم و نیاز دونستم دربارش باهاتون صحبت کنم.
راستش من آدم «عادی سازی» نیستم. نه که نخوام، نمیتونم!
من اینقدر آدم عوضی ای نیستم که وقتی هزاران نفر توی کشورم عزادارن، خیلی راحت به ادامه زندگیم بپردازم، عین قبل بتونم توی چنلم و پیجم فعالیت کنم، بدون توجه به اونا برگردم سر کارای موردعلاقم و با بقیه به اشتراک بذارمش.
چون خودمو میذارم جای تک تک خانواده های اون عزیزا، به این فکر میکنم که اگه برای منم این اتفاقات افتاده بود میتونستم اونایی که اینقدر سریع و راحت عادی سازی میکنن رو ببخشم؟
میتونم کسایی رو ببخشمم که از همه چیز خبر دارن ولی به روی خودشون نمیارن؟
میتونم ببخشمشون وقتی درد هم وطنشون و «وطنشون» درد خودشون نیست؟
جوابم یه نه خیلی بزرگه! من نمیتونم ببخشمم!
حتی الان که این درد رو خودم عمیقا نکشیدم هم نمیتونم اونایی رو ببخشم که براشون مهم نبوده، حرف نزدن و همچنان دارن عادی فعالیت میکنن.
نمیتونم برگردم وقتی که هنوز خیابونا بوی خون میدن، هر روز از خونه ها صدای گریه یه مادر بلند میشه، نمیتونم برگردم وقتی که هنوز صدای:«سپهر بابا کجایی؟»،«تو برو من میام بابا مانی» و .... توی گوشم میپیچه.
نمیتونم برگردم وقتی هنوز من، ما، وطنمون آزاد نیست.
خواستم بهتون اطلاع بدم که تا مدتی اینجا محتوایی جز «وطن» و «عزیزان از دست رفتمون» گذاشته نمیشه!
306
Repost from N/a
«ردِ خون بیگناه، مثلِ جوهرِ نامرئیست شاید با باران شسته شود، اما هر بار که از آنجا بگذری، کفشهایت سنگین میشوند و قلبت تیر میکشد...»
306
Repost from Byredo
از هرکسی که تریبونی داره، مهم نیست 10 نفر 100 نفر یا +1000 نفر میخوام این پست مهم رو شِیر کنه داخل چنلش و تا حد امکان صداشون باشید، صداشون رو به دنیا برسونید نادیده نگیرید و هرچقدر در توانتون هست کمک کنید
فقط ما میتونم صدای هم باشیم
لیست های بازداشتی ها، افراد در خطر اعدام و مفقودی ها برای ریتوییت :
لیست اول.
لیست دوم.
لیست سوم.
لیست چهارم.
لیست پنجم.
لیست ششم.
لیست هفتم.
لیست هشتم.
لیست نهم.
لیست دهم.نامشان را صدا بزن، صدای بی صدایان باش. نامشان را بخاطر بسپار.
306
وطن
نامِ مستعاری بود
برای مکانی
که قرار بود پناه باشد
ولی تمرینِ سقوط شد.
آنقدر سقوط کردیم
که وقتی فلزِ سرد
پیشانیمان را لمس میکرد،
گرمایش را
«آزادی»
صدا میزدیم.
306
برآمد سپهر، آن گُردِ آزاده کیش
ز بیداد ضحاک دوران خویش
چو کشتند و بردند تنش تازیان
که پنهان نمایند از ایرانیان
پدر گشت هرجا به صد جست و جوی
که:" ای پورِ گمگشتهی آزادجوی"
چو ایران شنید آن ندای پدر
شکست از غماش، سنگ و کوه و کمر
چو خورشید تابد ز هفت آسمان
بماند همی نام او جاودان
306
روزی در تاریخ مینویسند:«درد آنقدر گسترده بود، که اشکها نمیدانستند بر کدام نام، بر کدام شهر، بر کدام زخم ایران فرو بریزند.»
