es
Feedback
برای فردا.🌱

برای فردا.🌱

Ir al canal en Telegram

من اینجام: t.me/BluChtBot?start=61a7af00b8dda38d8e

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
234
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
Mensaje de voz01:24

در کل کتابیه که به نظر من واقعاً ارزش خوندن داره.🥹🤌🏻✨

چیزی که مشخصه اینه که داستان درباره زندگی‌نامه‌ی مونالیزا، اثر معروف داوینچیه، اما من بعدش تحقیق کردم و دو تا جنبه‌ی تخیلی رو از دل تاریخ بیرون کشیدم و ماجرا برام قابل هضم‌تر شد!😅 ‌ این دوتا فکت رو میگم که اگه شما هم این کتاب رو خوندین ذهنتون مثل من درگیرش نباشه! (حاوی اسپویل): ۱. از جنبه تاریخی داوینچی ارتباط عاشقانه‌ای با جولیانو مدیچی نداشته. ۲. از جنبه تاریخی رابطه پدر دختری بین لیزا و داوینچی که تو کتاب مطرح میشه، سندیت نداره!

این رمان رو تموم کردم و جزو پر چالش‌ترین کتاب‌ها برا من بود! چون کتاب جنبه‌ی تاریخی-تخیلی داشت و من به عنوان خواننده ناآگاه ن
این رمان رو تموم کردم و جزو پر چالش‌ترین کتاب‌ها برا من بود! چون کتاب جنبه‌ی تاریخی-تخیلی داشت و من به عنوان خواننده ناآگاه نمیتونستم تشخیص بدم کدوم جنبه بعد تخیلی داره و کدوم جنبه بعد تاریخی و واقعی.

ظهرِ جمعه مزه‌ی چایی با لیمو و دارچین میده. رنگش احتمالاً سفیده. شکلشم دایره. ‌ بچگیام فکر میکردم هر روز یه رنگ و شکل خاصی دا
ظهرِ جمعه مزه‌ی چایی با لیمو و دارچین میده. رنگش احتمالاً سفیده. شکلشم دایره. ‌ بچگیام فکر میکردم هر روز یه رنگ و شکل خاصی داره، و من هنوزم که هنوزه جمعه‌ها رو شکل دایره‌ی سفید پشت تلویزیون میبینم که همینقدر آروم و ساکنه.

-برای ظهرِ جمعه.

روی یکی از نت‌هایی که رو دیوارِ بالای میزم زدم نوشتم، میدونم خوابت میاد، اگه الان مقاومت کنی بعداً از خودت تشکر میکنی.

دقیقاً اون لحظه‌ای که ۵:۳۰ صبح بیدار میشی و تصمیم میگیری بپیچونی و بخوابی، دقیقاً همون لحظه اگه مقاومت کنی، روز قشنگی در انتظارته.

-عکس‌هایی نه چندان زیبا از: •صبحِ جمعه زیبا•
+1
-عکس‌هایی نه چندان زیبا از: •صبحِ جمعه زیبا•

که یادم بمونه •صبر خودِ تلاشه• ‌ - یه روز معمولی و کتابفروشی مورد علاقه‌ام.✨📚

تابستون شوخی قشنگی نیست، تکرارش نکنید.
+2
تابستون شوخی قشنگی نیست، تکرارش نکنید.

واقعاً مسیر زندگی‌ آدم‌‌ها خیلی جالبه، اون روز وقتی قصه‌ی معصومه رو شنیدم انگار داشت زندگی منو روایت میکرد. یا وقتی قصه‌ی زندگیم رو به آدم‌ها میگم متوجه میشم که مسیریه که یکی دیگه طی کرده، و ما آدم‌ها اتفاقی باهم آشنا نمیشیم، ما باهم آشنا میشیم تا نور مسیر همدیگه باشیم… و من چقدر خوشحالم که شما آدم‌های ارزشمند رو تو زندگیم دارم.🫂

و من جواب سوالمو با حرفهای امروز صدف تو چنلش پیدا کردم 🙃

لحظه‌ی تراز فقط اون لحظه‌ای که اتاقت از تمیزی برق میزنه، بوی عود و شمع میپیچه تو اتاقت، صدای ویگن میاد و تو قهوه میخوری و برنامه روزتو چک میکنی.

من اون موقع‌ها یک جمله نوشته بودم و تو کانال شخصیم پین کرده بودم که خدایا با تمام وجودم دلم میخواد اینجا بمونم و زندگی تو این شهر رو رها نکنم. ‌ اما میخوام بهتون بگم، بیایید به زمان‌بندی خدا اعتماد کنیم، برآورده نشدن یه سری آرزوها به نفعمونه، گاهی لازم نیست جای دیگری، دنبال چیزی بگردیم که فکر میکنیم نداریمش، کل داستان از درون ما شکل میگیره، و من عاشق این داستانیم که دارم خلقش میکنم. و عاشق لحظات تلخ و شیرینی که تجربش کردم که یا خاطره شد، یا تجربه.

و خب من خو گرفتم به این سبک زندگی، آرامشم رو تو همین شب‌ها پیدا کردم، برگشتم به خودم، و فهمیدم چقدر من شهر خودم رو دوست دارم، و چقدر آرامشی که دنبالش بودم همینجاست، فهمیدم چقدر تهران برای من آشوب داره، و با اینکه شهر قشنگیه، اما متعلق به من نیست…

بعد از برگشتم سبک زندگیم کلاً تغییر کرد، راستش روحم یک سری زخم‌ها خورده بود که ماه‌ها از خونه خارج نمیشدم، فقط تو اتاقم مشغول
+1
بعد از برگشتم سبک زندگیم کلاً تغییر کرد، راستش روحم یک سری زخم‌ها خورده بود که ماه‌ها از خونه خارج نمیشدم، فقط تو اتاقم مشغول بودم که با درس خوندن، با پایان‌نامه نوشتن و با خودم بودن این زخم‌ها رو از تنم پاک کنم، به خودم ثابت کنم که تصورم از خودم اشتباهه و من برای خودم کافی هستم.

تهران برای من بسیار شهر عجیبیه! ‌ تو دفتر چند سال پیشم نوشتم که خدایا برای تجربه یه زندگی مستقل با تمام وجودم نیاز دارم که حد
تهران برای من بسیار شهر عجیبیه! ‌ تو دفتر چند سال پیشم نوشتم که خدایا برای تجربه یه زندگی مستقل با تمام وجودم نیاز دارم که حداقل برای یک سال تهران زندگی کنم. آرزوم برآورده‌ شد، دوره‌ی ارشد تهران بودم، و شب‌هایی قشنگی رو تو خونه‌ی خودم تجربه کردم.‌ اما از یکجایی به بعد این شهر فقط آزارم میداد، اما بازهم نمیتونستم و نمیخواستم ازش دل بکنم، به قول مهسا انگار یه چیزی تو این هوا هست که وابستت میکنه. من دوست نداشتم برگردم، اما به اجبار تو نقطه اوج، کارم، خونم و شهر رو رها کردم و برگشتم.

بلد بودن آدما خیلی مهمه، ثمین از اون آدماییه که منو بلده، موقع رفتن یه نامه‌ی‌ خیلی قشنگ میده بهم و میگه اینو برا تو نوشتم، ق
+1
بلد بودن آدما خیلی مهمه، ثمین از اون آدماییه که منو بلده، موقع رفتن یه نامه‌ی‌ خیلی قشنگ میده بهم و میگه اینو برا تو نوشتم، قشنگ‌ترین نامه‌ی دنیا که توش قشنگ‌ترین حرفای دنیا رو نوشته، چون میدونه شنیدن چه حرفایی خوشحالم میکنه، میدونه نامه گرفتن چقدر خوشحالم میکنه، میدونه که «این آهنگو به یاد تو خوندم» چقدر خوشحالم میکنه، و میدونه که وجودش چقدر خوشحالم میکنه. ما باید آدما رو یاد بگیریم و ثمین منو خوب بلده.🫂

روزِ آخرِ تهران، و قشنگ‌ترین موجود دنیا، ثمین.✨🫀
+3
روزِ آخرِ تهران، و قشنگ‌ترین موجود دنیا، ثمین.✨🫀