حرة
Ir al canal en Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
242
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
+330 días
Archivo de publicaciones
242
تردید، میخزد زیر ناخنهایم و هربار به چیزی دست میزنم، میچکد و جلوی چشمم را تار میکند. به زهرا پیام میدهم تا صوتهای دارالملل را بگیرم تا خودم را هفته بعد برسانم بهشهر. اولینبار است که محتوای دوره برایم فرع از فضاست. دلم برای بچههای امت تنگ شده. خیلی هم تنگ شده. آخرینبار، خیلی وقت پیش بود همهشان را یکجا باهم دیدم، آن هم عجله، عجلهای.
تردید، میپیچد دور پاهایم و معدهام یخ میکند. این مدت، همهاش بینِ خواستن و نخواستن گیر کرده بودم. هربار که میخواهم یک رج ببافم، به طرح اصلی که فکر میکنم و شک، مثل مورچهای سیاه، روی تختهسنگی سیاهتر، در تاریکی مطلق شب، میخزد بینِ کلافها. بلیتها را چک میکنم. ساعت رسیدن را چک میکنم. صندلی را انتخاب میکنم. میروم صوتها را گوش بدهم تا کارخواست بنویسم و برای پشتیبان ارسال کنم که باز، تردید، محفظهی قلبم را پُر میکند. پرداخت نمیزنم. سرسجاده نشستهام و با سر انگشتهایم برای گلهای بیجان کوک شده به قالی، گلدان میکشم. نوشته بودم این زندگی شبیه تصوراتم نیست! اما از چیزهایی که برای خودم تصور کرده بودم، ملیحتر و لطیفتر و خواستنیتر است. پارسال این موقعها اگر میگفتند سال بعد، در این نقطه قرار میگیری، یا دهسال قبل مثلا اگر گفته بودند، حدفاصل ۹۵ تا ۴۰۵، سیبی که به هوا پرتاب کردهای میچرخد، میچرخد، میچرخد و وقتی میخواهد بیافتد پایین، شکوفههای سفیدِ بهاری میشود و روی گوشهی پیراهنت، نقش میبندد، ابدا باور نمیکردم.
این زندگی شبیه تصوراتم نیست و چقدر خوب، که شبیهاش نیست و نشده. اگر همانطوری شده بود که فکر میکردم، وقتی میخواستم عرض خیابان را رد کنم، وقتی به شمارش معکوس چراغ قرمز نگاه میکردم، لبخند نمیزدم، نفس نمیگرفتم و روی زمین، پرواز، نمیکردم.
پنجشنبه؛ بیستوپنج تیرماه/۱۴۰۵.
242
پارسال این موقع تو انقلاب و تبادل کتاب و سایتهای مختلف دنبال کتاب کنکور بودم. نظریه میخوندم و استرس شدیدی برای کنکور داشتم. ولی امروز به جای کنکور دادن خوابیدم. خدا چیزهای بهتری به آدم میده اونم درست موقعی که داری خودتو میکشی تا تصمیماتت رو عملی کنی. و از اونجایی که فکرش رو نمیکنی و بهش امید نداری، درهایی رو به روت باز میکنه که اصلا به اونها گمان نمیبردی.
242
هرجا خواستید برید لپتاپ ببرید. حتی اگر یقین داشتید بهش نیاز ندارید. لپتاپ مثل خودکار برای دانشجوعه. مثلا من الان یک هفته است دنبال لپتاپم و فقط کارتنش تهران بود که باهامه.
242
ازدواج سنتی هم در نوع خودش خیلی سخته. مثلا باید به یک مرد رندوم توضیح بدی که گاهی برا مصاحبه پژوهشت نیازه دستفروشی کنی یا مناطق دور افتاده بری و جاهایی کار کنی که بزهکار و مجرم وجود داره و بعد دقیق متوجه وضعیت هم نشه و بگه و فکر کنه خب اینها بعد از ازدواج طبیعتا از سرتون میافته.
242
من صوتهای دارالملل رو پیدا نکردم و نفهمیدم کجا میشه ثبتنام کرد و الا بعد از فارغالتحصیلی به بهونه دوره با آدمهای موردعلاقهام(برگزار کنندهها دوستامن) میرفتم شمال.
242
امروز تو ایستگاه وقتی منتظر بیآرتی بودم داشتم فکر میکردم اگر فلان ساختمون رو بزنند ترکشهاش بهم میخوره یا نه. مثل روزی که از خواب بیدار شدم و حساب کردم نیروگاه اتمی بوشهر رو بزنند تشعشعاتش به شیراز میرسه یا نه. زندگی جالبیه.
242
آزادنویسی؛
جمع شدهام روی صندلی با شارژ پانزده درصد، کتاب جامعهسازی قرآنی حکیمی را ورق میزنم و صدای تیکتاک ساعت حلزون گوشم را پر کرده است. از پایین صدای آمبولانس میآید. خیلی وقت قبلها هماتاقی داشتم که هروقت صدای آمبولانس میآمد میگفت امیدوارم کودکی بخواهد متولد شود. به آژیر گوشخراشش فکر میکنم و بیاختیار آرزو میکنم کاش کودکی بخواهد متولد شود.
چشمهایم پر از خواب شده اما بهزور خودم را بیدار نگه داشتهام. از امید پُر و خالی میشوم. خودم را جمعتر میکنم. صفحات کتاب، از بین انگشتانم در میرود. برای کربلا رفتنِ امسال مرددم؛ هفته بعد کاروانها حرکت میکنند اما حتی جاهایی که ثبتنام کردهام هم لینک پرداخت یا اطلاعیه ثبتنام قطعی ارسال نمیکنند. از نحوه برخورد مسؤل مواکب هم کم مانده اشکم دربیاید. انگار صدای چند انفجار از بیرون میآید. مغزم صداها را بلندتر از حد واقعیشان پردازش میکند. صبح دو روز پیش با راه رفتن دوستم طوری از خواب پریدم و دویدم که گمان کردم زلزله آمده یا موشکها بر سرمان آوار شدهاند. هربار برق میرود از جا میپرم. کسی پشت سرم بشکن میزد، از جا میپرم. صدای ترمز ماشین میآید از جا میپرم. کسی نامم را صدا میزند، از جا میپرم. توی آینه نگاه میکنم...
خودم را شبیه جنینی بیخبر از محیطِ پیرامونش بیشتر جمع میکنم. صدای شعارها از بیرون ساختمان از بینِ درز پنجرهها میپیچید بینِ شاخههای گلدانها و آرام، تکانشان میدهد. شاید هم بادِ کولر است! اما دلم میخواهد فکر کنم این قدرتِ کلمات و صداهاست که میتوانند، بناهای مستحکم را تکان دهند چه برسد به تکان دادن، شاخهی سبزِ گلدانِ روی کتابخانه. ترتیب روشن بودن لامپها را عوض میکنم. به یادِ حرفی که در جلسه کاری روز پیش به من زده شد میافتم. خانم؛ شما چالش جدی و سختی را پشت سر گذاشتهاید؟ از قبل میفهمم چرا این سؤال پیش آمده. چشمهایم بیش از حد جلوجلو خودشان را لو میدهند؛ برق میزنند، میخندند، غمزده میشوند و... باید ارتباط چشمیام را با آدمها قطع کنم. میگویند: میخواستم ببینم غم، در شما عارضی است یا ذاتی که حدسم عارضی بودن آن است. میگویم؛ غم، حرکت دهنده است. روح را شکل میدهد. سوگ، شاکلهی وجودِ انسان را محکم و شکننده میکند؛ و میماند. در چشمها میماند. در حالتِ چهره میماند. در ردِ لبخند میماند؛ و مانده.
از اینکه خودم را وارد کلونیهای محیط پیرامونم کنم خوشم نمیآید. از اینکه به واسطهی کسی وارد این جمعها شوم، بیشتر. وصلهی ناجور آنها میشوم. از هزار کلمهای که به سمتم پرت میشود، نهصدونودونهبار جاخالی میدهم و یکبار هم که جواب میدهم، روحم سابیده میشود. بیشتر که میگذرد و زیر نگاه از بالا به پایین آدمها که قرار میگیرم، میخواهم از پشتِ صفحهی گوشی بیرونشان بکشم و بگویم به چه حقی به منی که به یک نخ نازک وصل شدهام، اینطوری بیرحمانه جملاتی که خودتان مستحقش هستید را، میگویید؟
با وجود همهی پوست کلفتیام، سر این یک فقره، هنوز نازکنارنجیام. هنوز نتوانستهام بپذیرم و نمیپذیرم یک آدم، تصمیم بگیرد هرطوری که دلش خواست با من حرف بزند. فوری اشکم درمیآید. این را از وقتی کودکی هشت، نهساله بودم و دعوایم شده بود و داشتم از خودم دفاع میکردم و کسی به من گفت: محمدحسین فهمیده! و درحالی که اشکهایم را پاک میکردم، میگفتم: امام خمینی.ره. گفته رهبر من همان کودک سیزدهساله است، با خودم دارم. هنوز اشکِ دم مشک بودن را دارم. امروز هم بعد از آن پیامهای طاقتفرسا، به اندازهی چندتا کشیده زدن زیر گوش همین دسته از آدمهای بهدردنخور خستهکنندهی از بالا به پایین نگاه کننده، خشم بین دوتا کفِ دستم گیر کرده. و شببخیر.
بیستویکم تیرماه/۱۴۰۵.
242
بعد از کلی خوشحالی، امیدواری و جلو رفتن، احساس ناکافیبودن اومد زد رو شونهام و گفت: سلام. منو که یادت نرفته؟
242
آقای شهید ایران حسینی بود، حسینی اندیشید، حسینی حرکت کرد، حسینی جهاد و مقاومت نمود، حسینی زیست، و حسینی خون خود را در راه مکتب حسین تقدیم کرد و به شهادت رسید.
ـ امام سیدمجتبی خامنهای(مدظلهالعالی).
242
در زمرهٔ حسینیان، کسانی هستند که وقتی در راه حسین و برای مکتب و مرام حسین علیهالسلام؛ خونشان مظلومانه بر زمین میریزد؛ امّت اسلام به حرکت در میآید و آن زمان به عاشورا و آن مکان به کربلا متصل میشود. حال هم همان شور حسینی، ملت ما را بعثت بخشیده و مکتب خمینیِ کبیر و خامنهایِ شهید را جلوهای تازه داده است.
ـ امام سیدمجتبی خامنهای(مدظلهالعالی).
242
ابتدای این شعر از یک شعر ترکی است که به برخی چیزها به بعضی قسمتهاش اضافه کردم و چیزی نیست که ایده اصلی رو من نوشته باشم.
