حرة
前往频道在 Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9
显示更多未指定国家未指定类别
205
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
+1030 天
帖子存档
205
حمایت از تولید ملی، یک شعار نیست. یک باور است، آرمان است، تاکتیک مبارزه است.
گوشهی پیراهنم را برمیگردانم و روی مارکی که نوشته شده made in Iran را میخوانم. حالا با هربار پوشیدن لباس، انگار دارم یک تاریخ را به تن میکنم.
مهاتما گاندی را هر وقت تصور میکنم، مردی با لباس سفید و صورتی رنج کشیده است، با لباسی زبر و سخت. در آن زمانها که پارچههای فاستونی انگلیسی توی بازارهای هند بود، گاندی و پیروانش پارچههای دستبافت هند را پوشیدند. موسوم است به خادی، زبر است و تن را میآزارد. نقل قول است که گاندی معتقد بود انقدر این پارچه را میپوشیم که صنعت پارچه بافی هند رشد کند. معتقد بود نخریدن پارچههای اعلای انگلیسی، مبارزه با استعمار است.
در یکی از کتابهایی که سال هزاروسیصدوچهلوهفت چاپ شده به نامِ «درسی که حسین علیهالسلام به انسانها آموخت» و نوشتهی سید عبدالکریم هاشمینژاد است، به نقل قول از گاندی آمده؛ «من زندگی امام حسین آن شهید بزرگ اسلام را به دقت خواندهام و توجه کافی به صفحات کربلا نمودهام و بر من روشن شده است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد بایستی از سرمشق امام حسین پیروی کند.»
این دوتا را که کنار هم بگذاریم مبارزه تنها به میدان جنگ، آن هم مسلحانه محدود نمیشود. مبارزه با استعمار گاهی نخریدن یک پیراهن ساده است. گاهی نخریدن لوازم خانه از برندهای خارجی است. پارچههای خادی هند در ابتدا زبر بودند، اما سختی الیافها، از عزمها هرگز سختتر نبود.
و باور به امام حسینعلیهالسلام حتی در غذایی که میخوریم، لباسی که میپوشیم و آرمانی که داریم، متجلی میشود.
و بماند که حمایت از تولید ملی، مترادف است با روشن بودن چراغ خانهی کارگری که در کارخانهها و تولیدیها کار میکند.
205
روی شلف اتاق خوابگاه سهشاخه گل مریمه؛ گاهی باد از دریچه میاد دور گلبرگهای سفید و عطر مریم بین ورقههای جزوه امتحان فردا میخزه.
205
پیوست؛
در بطری آب را باز میکنم و به کلماتِ نوشته شده روی میزهای سالن مطالعه نگاه میکنم. سال بعد این موقعها اینجا نیستم و این یقینیترین مسئلهای است که نسبت به خودم میدانم. روی پلهها، حد فاصل جوش آمدن کتری به مرضیه میگفتم این برنامههای یکی، دوسال آینده من است ولی البته اگر فسخ عزائم رخ ندهد. امروز وقتی جزوه را باز کردم، با خودم زمزمه میکردم؛ «و هیچکس نمیداند در کدام زمین خواهد مرد.»
خیلی دلم میخواست بیباک، شبیه وقتی شانزدهساله بودم، چشم میدوختم در چشمهای تقدیر و بیتِ
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ و فلک
را بلند میخواندم، اما هفتسال از آن روزها گذشته و هفتسال یکعمر است. اکنون حداقل و دستکم میدانم بسیاری از مسائل زندگی را نمیفهمم، همهچیز آنطوری نمیشود که فکر میکنم، قاعدهی جهان هم بر مدارِ مرادهای من نمیگردد. هیچچیز یقینی وجود ندارد و دستکم تنها میدانم احتمالا سال بعد را این موقعها تهران نیستم و شاید برای همیشه حتی.
چهارسال کارشناسی خیلی سریع گذشت، از این کلیشه خوشم نمیآید که تکرارش کنم، اما خیلی سریع گذشت. آدم بیستوسهسالهی حالا شبیه آن دخترک بیستسالهی هزاروچهارصدویک وقتی خانه را ترک کرد، نیست؛ ولی وجه اشتراکی دارند و آن این است که هنوز از معمولی شدن و معمولی زندگی کردن و رویاهای معمولی داشتن، هردوی آنها میترسند.
روز اولی که کارت دانشجوییام را گرفتم چند روز بعد از زمانی بود که آمده بودم تهران، زنگ زدم برای پدر و مادرم و بابت آن کارت تشکر کردم، آن یک کارت معمولی نبود، حاصل بیستسال زندگی کردن بود. حاصل رویاهای ریز و درشتی بود که روی بالهایم کوک زده بودند. آن روز، تمام آن روز را زمزمه میکردم؛
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار بادهی ناخورده در رگِ تاک است
شاید هم هیجانانگیز است که من، حالا که بینِ درختهای زیتونِ محوطهی خوابگاه نشستهام، نمیدانم دقیقا یکسال آینده مجموعهی تصميماتم و تقدیر الهی مرا در کدام نقطه قرار میدهد. هیجانانگیز، ترسناک و البته امیدوار کننده؛ و تو، در همهحال، در همهحال «اقرب الیه من حبل الوريد» بودهای! همین.
205
کتابخانهی دانشگاه؛
فردا، تماما شبیه چیزی که فکر میکنیم، نمیشود. گاهی بهتر، گاهی نه!(؟) بیا دستِ کم راجع به قاعدهی زندگی، نه همیشه اما برخی اوقات منطقی باشیم، علیرغم همهی دیوانگیها.
205
یک زمان هست شما به نیازمندان کمک میکنید که «الذین ینفقون اموالهم باللیل و النهار سرا و علانیة فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» اما یک زمان هست شما با عاملِ فقر و استضعاف مبارزه میکنید «لیقوم النّاس بالقسط» و اسلام در قدم اول به دنبال دومی است.
205
+1
علاقهی زیادی به زود رسیدن دارم مثلا الان هم تا بچهها بیان باید بشینم برای گربههای پارک قصه تعریف کنم. البته شاید هم هیچوقت نتونستم برآورد درستی از ترافیک و سرعت حرکت خودم داشته باشم.
205
Repost from آبــیِ کمرنگ
.
نوجوان بود و اوضاع مالیاش برای خرید کتاب مساعد نبود.
از کتابفروشی محل، کتابهای جدید را شبی یک ریال امانت میگرفت و برای آنکه به شب دوم نرسد تا صبح آن را به پایان میرساند.
.
.
برگرفته از کتاب
روایتی از زندگی و زمانه حضرت آیتالله خامنهای
.
.
205
+میرزا، اگر ما در کشوری دور از جنوبِ غربِ آسیا بودیم، چگونه بودیم؟ آیا هر روز، منتظر صدای بمب در آسمان شهرمان بودیم؟
-خاتون، چگونه بودن را دوست داشتی؟
+نمیدانم میرزا، تا به حال به این فکر نکردهام که حالتی جز اینگونه بودن چهطور میشود. یعنی بیاضطراب از جنگ زیستن را تا به حال تصور نکردهام.
-تو، مگر از جنگ میترسی؟
+نه، من از جنگ نمیترسم! البته شاید هم بترسم، شاید وقتی به در آتش سوختن خیابانهایی که تمامشان را روزی پیاده رفتهایم فکر کنم، بترسم، اما اضطراب با ترس فرق دارد. من، هرگاه به این فکر میکنم که قرار است کودکانم و یا هر کودکی را در میانهی جنگ به آغوش بکشم، مضطرب میشوم. هرگاه به این فکر میکنم که کسی در قامتِ انسان حقِ دیگری را رذیلانه تصاحب کند، مضطرب میشوم. هرگاه به این فکر میکنم که نتوانیم هر دو، وقتی شصت، هفتاد ساله شدیم یک سبد خرمالو در پاییز از درختان حیاط بچینیم، مضطرب میشوم. از اینکه جنگ، مانع زندگی کردنم بشود مضطرب میشوم و این هرگز به معنای ترس از مرگ نیست، این به معنای حقِ ما و حقِ تمام کودکانِ سرزمینِ ما از زندگی است.
205
خانه، برای من دو تصویر دارد؛
کوکیهای نرم سیب و دارچین پخته شده در یکی از عصرهای شهریورماه.
و کتلتهای با عطر ملیح شنبلیله برای اولین وعدهی غذایی مسافرتهای یکهویی.
205
عیشها دارم در این آتش که بینی دم به دم
کاندرونم گرچه میسوزد منور میشود
قول مطبوع از درون سوزناک آید که عود
چون همیسوزد جهان از وی معطر میشود
-سعدی.
205
انسانِ حوصلهمندی نیستم که راجع به معنای ماهی و دریا و... هم بنویسم. همین چند خط را بارها خواندم و از معنا و تفسیری که پشتش بود حظ کردم. واقعا به معنای واقعی کلمه حظ کردم. ولی زیاد نوشتن و توضیح دادن اهانت به مخاطب است و نویسنده، باید گذاشت هرکسی هرطوری که دلش میخواهد یک کلمه را هجی کند و بفهمد. همان هرکسی از ظن خود شد یار من. ولی من با تصور این صحنه و بازی با نمادها، دستکم پس از مدتها از نوشتن یک متن حظ کردم.
این متن را، یعنی چنین متنی را مدتها قبل نوشته بودم اما گمش کردم، مثل باقی چیزهایی که نوشتم و گمشدند، اما با وفاداری به مضمون باز کلمات را کنار هم جفت کردم، اما چیزی که قبلا نوشته بودم را بیشتر دوست داشتم فصل مشترکی که داشتند، حظ کردن در هر دو بار بود. پارادوکسیکال بودنش، رفتن و انتظار و تمام نمادهایی که توی آن چند خط پنهان شده است.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
