es
Feedback
حرة

حرة

Ir al canal en Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
205
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
+1030 días
Archivo de publicaciones
نیاز دارم حداقل ۵سال آینده زندگیم برام اسپویل بشه.

حالا فکر می‌کنم آدم‌ها یک امام حسین.ع‌ ندارند؛ امام حسین.ع آدم‌ها متفاوت است؛ و از امام حسین مختص هیئت باید گریخت.

ساعت ۶ صبح یکی از زائرها صدام زد بیا سوسک اومده. وضعیت بامزه‌ای بود درحالی که حتی جرأت نمی‌کردن نور بندازن تا بگیرمش، سوسک رو بچه‌ی من می‌دونستن که رهاش کرده بودم؛ از کلیه‌ی سوسک‌ها، مارمولک‌ها، عنکبوت‌ها، حشرات و جانواران موذی خواهش می‌کنم این مدت تو خونه‌هاشون بمونن. -روایتِ سفر.

•|ترویه؛ روزها از دستم در رفته است. زوار خواب‌اند و این یعنی تقریبا کاری برای انجام دادن نیست‌. بیسیم درست صدا را رد و بدل نمی‌کند. از کار با بیسیم خوشم نمی‌آید. دانشجوهای کرمان قرار است چندساعتی را مهمان موکب باشند. گاهی بین سالن چرخ می‌زنم. از توی ظرف حصیری کنارم یک تسبیح تربت برداشته‌ام که خوابم نبرد. بیسیم را می‌آورم کنار گوشم تا اگر پیج شدم، صدا را بشنوم و خوابم نبرد. دوتا از زائرین از حرم برمی‌گردند، بلند می‌شوم تا خوابم نبرد. صدای محو مداحی تا طبقه‌ی بالا می‌رسد. چند روز پیش در کتابِ سفر شهادت موسی‌صدر چیزی خواندم که اشاره به یوم التروية داشت، به روزی که امام حسین.ع. از حج خارج شدند. هشتم ذی‌الحجه سال شصت هجری قمری وقتی امام حسین.ع. به صحرای عرفات رسید و دعای عرفه را قرائت کرد، کعبه را ترک کرد‌. عمده روایات، اشاره به این دارند که قصد امام از ترکِ کعبه در این روز، عدم شمشیر کشیدن در زیر دیوار کعبه‌ی شریف است. ترویه روزی است که حج تمتع آغاز می‌شود. روزی که همه‌ی حجاج در یک‌جا جمع می‌شوند تا به سمتِ مسجدالحرام بروند، اما در این‌جا واقعه‌ای رخ می‌دهد که برخلافِ حرکتِ حجاج است. حج، برای کسی که شرایط آن را دارد، در جهان اسلام واجب است‌. حج، و سعی بین صفا و مروه یکی از نمادهای اسلام است‌. حج، بعد اجتماعی دارد، سالانه حجاج کنار هم جمع می‌شوند. ساعت جلو می‌رود. بین نوشتن جملات متن، وقفه می‌افتد. کاروان کرمان نمی‌رسند، یعنی نمی‌آیند. صبحانه را تحویل می‌گیرم. اولین سینی حلیم، پنج‌ کاسه است با یک ظرف شکر‌، پا روی نیم‌پله‌ی آخر نمی‌گذارم و سینی را در هوا می‌گیرم. ساق پایم محکم توی نیم‌پله می‌خورد ولی حلیم‌ها، توی ظرف باقی می‌مانند. صبحانه پخش می‌شود. کارها سنگین نیست. هنوز از بیسیم استفاده کردن خوشم نمی‌آید، یعنی هیچ‌وقت خوشم نمی‌آمده ولی کار را راحت می‌کند و چیزی که کار راه بیندازد، می‌تواند خوش‌آمدنی باشد. ساعتِ نه‌ و پانزده دقیقه به وقت ایران است، افق عراق، نیم‌ساعت فاصله دارد. سراغ متن می‌روم. هنوز تمام نشده. بعد از ظهر دوساعتی را بیهوش شدم. خوابِ عصر حسِ جاماندگی دارد. از کارکرد سیاسی-اجتماعی حج می‌خواستم بگویم؛ در مراسم حج، افراد و گروه‌های زیادی از مناطق، نژادها، زبان‌ها و سلیقه‌های مختلف، در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند. این امر هویت واحدی را در بین مسلمانان پدیدار می‌سازد و وحدت و همدلی را در بین آنان عینیت می‌بخشد؛ و منجر به انسجام آن‌ها می‌شود. اما در روز ترویه واقعه‌ دیگری رخ می‌دهد. کعبه قلبِ جهان اسلام است‌. قبله‌ی مسلمانان است؛ «لایزال هذا الدین قائم ما قامت الکعبه.» تا کعبه باقی است، این دین هم باقی است. اما امام حسین.ع. در سال شصت‌هجری قمری کعبه، قبله‌ی جهان اسلام را به قصدِ طَف منطقه‌ای مرتفع در اطراف کربلا و فرات، ترک می‌کند؛ و چرا؟ حسین.ع. کعبه را ترک می‌کند تا نشان دهد، اسلام نسبتی با پذیرش ظلم و طواف کردن اطرافِ مسجدالحرام ندارد؛ و کعبه تنها یک مکان نیست. -هیچ‌گاه، به اندازه‌ی این روزها احساس نکرده‌ام که زنده‌‌ام. متن را تمام می‌کنم، برخلاف باقی نوشته‌ها حتی یک‌بار هم مجددا نمی‌خوانمش. زوار دارند می‌رسند. پنج روز دیگر ماجرای ما تمام می‌شود و آنچه می‌ماند تویی و آنچه هستی تویی.

•|صدای کولرها؛ روز ششم. زوار، می‌آیند و می‌روند. سایه‌ی چرخش پنکه‌ی سقفی می‌افتد دور سالن. چند شب پیش حرم حضرت عباس.ع. را بستند، شارع محمدامین شلوغ شده، آن‌قدری که مسیرِ ده، پانزده دقیقه‌ای، بیست، سی دقیقه طول می‌‌کشد. به جز شب اول، باقی شب‌ها نشده بروم داخل خود حرم. حرم شلوغ شده و مردها غالبا اصلا رعایت نمی‌کنند که با کسی برخورد نکنند و این امکانِ حتی از خود بین‌الحرمین سلام دادن را هم نمی‌دهد‌. کربلا، شهر پریشانی است. برخلاف نجف، برخلاف‌ِ مشهد، برخلافِ قم، کربلا اندوهی طویل دارد. توی خیابان‌ها که راه می‌روی، نفس کم می‌آوری، بغضِ قدری جمع می‌شود پشتِ حنجره‌ات و کلماتت را می‌لرزاند. انبیا، اولیاء و ملائک بر حسین.ع. می‌گیرند، قرن‌هاست، ماهیان دریا بر او می‌گریند و هیچ عجیب نیست که کربلا، آدم را پریشان می‌کند. از دور که گنبد حرم را می‌بينيد انگار که واقعه‌ی عاشورا هم‌اکنون رخ داده است. مقاتل، فریم به فریم از جلوی چشم‌ات می‌گذرند. در کربلا به هیچ روضه‌خوانی نیاز نیست؛ «و عاشورا هنوز به شب نرسیده است.» -لایوم کیومك يا اباعبدالله؛ هیچ‌روزی، شبیه روزی که بر تو گذشت نیست‌؛ «هیچ روز و سرنوشتی مانند روز و سرنوشت تو نمی‌باشد ای اباعبدالله زیرا روزی بر تو خواهد آمد که سی‌هزار نفر از مردمی که خود را مسلمان می‌دانند و مدعی هستند که از امت جد ما محمد (صلی الله علیه و آله) می‌باشند، تو را محاصره می‌نمایند، و برای کشتن تو و جسارت به اهل‌بیت تو و اسارت خاندان تو و غارت اموال آن‌ها اقدام می‌نمایند. در این هنگام است که خداوند لعن خود را بر خاندان امیه فرو فرستد و از آسمان خون و خاکستر فرو ریزد و همه مخلوقات حتی حیوانات درنده در بیابان‌ها و ماهیان در دریاها بر مصیبت تو گریه کنند‌.» -بخشی از لهوف.

•| ای پناه دور ماندگان از خود؛ روز پنجم. خیلی سخت است که آدم، خودش را از دست بدهد. خیلی سخت است که گوشه‌ی کوچکی از دلت چرک کند، و آن دُمل رشد کند، و ریشه بزند توی حفره‌های قلبت و تماما روحت را بخراشد و بتراشد. غم، بچسبد به تمام انگشتانت. غم، قلاب بیندازد به پره‌های بینی‌ات. غم، استخوان ترقوه‌ات را بشکند. غم، این غمِ نحسِ بدیمن لاکردار، صورتت را از آینه بدزدد. و تو نمی‌خواهی او را نجات دهی؟ از رنجی که می‌کشد؟ از تنی که توی تیزاب مانده و از روحی که توی یک استوانه‌ی کوچکِ شیشه‌ای حبس شده؟ هیچ‌‌نبودگی برای آدمی که بال‌هایش را گشوده بود اما سوخت، و بی‌ناجی، در وسطِ سیاه‌چاله‌های اقیانوس رها شدن، دردِ قدری است. یا سفينة النجاة، یا مصباح الهدی! اگر کسی، گوشه‌ای از جهان از این همه بالا و پایین، فگار شده باشد تنها تو، راه نجات، خواهی بود. -فهمیده‌ام که انسانِ نازک نارنجی هستم. یعنی مدت‌هاست فهمیده‌ام. شبیه گلِ کوچکی که روی سنگِ سختی می‌روید؛ سخت و نازک‌نارنجی بودن، پارادوکسیکال است. شاید چون آدم انتظار می‌کشد، همه، مقدماتِ انسان بودن را بدانند. یا شاید چون از وقتی خیلی‌خیلی بچه بوده، به او گفته‌اند باید کلماتش را پیش از گفتن، مزمزه کند و اگر تلخ بود، به سمتِ روحِ آدم‌ها پرتاب نکند. نازک‌نارنجی بودن از آن جهت که می‌فهمی هر آدم، کدام قسمتِ روحت را لمس می‌کند و تو دیگر تحمل نداری که بر حریرِ نازکِ روحت کسی بتازد که حق ندارد، که هرگز، هرگز، هرگز آدم‌ها حق ندارند، بر سنگ‌ِ محکمِ وجودِ کسی پُتک بزنند و بعد بگویند، چرا ریشه‌های گلِ وحشی روحت از پوسته‌ی سختِ تنت، بیرون زده است.

صاحب خانه اوست؛ روز پنجم. اگر انسان، مجال می‌یابد، در حریم او حضور یابد و برای او قدمی بردارد، هرچه است، لطف اوست. همه، حسین.ع‌. است و حسین.ع. همه است. انسان، در حریم او خادم است، غلام است. از خود اختيار ندارد‌. سر سپرده است و دل سپرده. اگر لقمه‌ای در دست اوست، آن لقمه سهم‌ِ مهمان صاحب خانه است. خادم، هیچ تشخصی از خود ندارد که اگر داشته باشد و بخواهد داشته باشد می‌رسد به منیت و تکبر، می‌رسد به فرعونیت، و خادم، سرسپرده است نه حکمران. خادم، در سکوت و بی‌حاشیه، برای او و در راه او قدم برمی‌دارد. داشتم فکر می‌کردم هر خادم می‌تواند تجلی‌ حسین‌علیه‌السلام باشد اگر در برابر خود ابتدا بايستد. حسین‌علیه‌السلام هیچ نسبتی با منیت ندارد و آن‌جا که کسی با دیده تحقیر دیگری را نگاه کند و صبور نباشد در حریم او، به همان میزان از حسین‌.ع. دور شده است و دور شدن از حسین.ع گم‌گشتی می‌آورد. خدمت‌گذار خوب نبودیم یا حسین.ع. خدمت‌گزار خوب نیاری به‌جای ما

فکر می‌کردم وسواس نیستم تا با آب‌های جاری روی زمین که مقدار فراوانی هم دارن و اصلا خشک نمی‌شن در اربعین مواجه شدم. و چون هیچ
فکر می‌کردم وسواس نیستم تا با آب‌های جاری روی زمین که مقدار فراوانی هم دارن و اصلا خشک نمی‌شن در اربعین مواجه شدم. و چون هیچ دلیلی ندارم که نجس هستند، مبنا رو باید بگیرم بر طهارت و این واقعا برای منی که به ماجراهای پشتِ یک پدیده فکر می‌کنم، اذیت کننده است.T-T

آدم با حضرت عباس.ع. که حرف می‌زند، انگار یقین دارد دستِ خالی برنمی‌گردد.

السلام عليك يا أم الأحرار!
السلام عليك يا أم الأحرار!

منم نمی‌دونستم تخمین توی ریاضی انقدر مهمه تا با پدیده تا کردن پتوهای موکب در اربعین آشنا شدم و ریاضی واقعا نجات داد و کار رو راحت کرد.

•|به سمتِ دریا؛ فضای خادمی، فضای عجیبی است. راستش هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم این ماجرا این‌طوری پیش برود. هرچه بود لطف تو بود‌. هنوز باورم نمی‌شود. حالا که می‌بینم، در هیچ‌کدام از قضایای سفر نقشی نداشته‌ام. شاید قبلا اینجا گفته بودم این سومین موکب از چهار موکبی است که درخواست داده بودم. زیارت، از ابتدا به نام مادر حضرت عباس.ع‌. بود. یعنی وقتی جهان دور پایم پیچید، آن‌قدر پیچید که هر بار راه می‌رفتم شبیه کودکی نابلد در راه رفتن زمین می‌خوردم، تنها راه نجات را حسین.ع. دیدم. سر سفره‌ی شام اول، گفتند کسی که خدام را اسکان داده، خیر بوده، این را البته می‌دانستم اما این‌که نذرش برای حضرت ام‌البنین.س. بوده را نه! فکر می‌کردم به نیت شما گام برمی‌دارم درحالی که شما خودتان خواسته بودید پناهم بدهید. حالا ماجرای گم‌شدن گذرنامه‌ام را بهتر می‌فهمم. ماجرای این‌‌طوری کربلا آمدنم را هم. شب اول، که برای اولین‌بار روبه‌روی ضریح حضرت عباس.ع‌. ایستاده بودم و از هیچ‌چیزی گله‌مند نبودم، و مسائل ایران را، هر دل مشغولی‌ای را برای خود ایران گذاشته بودم و رها و رهیده آمده بودم کربلا، فهمیدم هیچ‌چیز این سفر دست من نبوده، از علتِ گم‌شدن پاسپورت که حالا دلیلش را فهمیده‌ام و از این‌طوری آمدن و چیزهای دیگری که شاید هیچ‌گاه نفهمم. داشتم می‌گفتم؛ فضای خادمی، فضای عجیبی است؛ هر روزی که تمام می‌شود بابت تمام شدن آن روز و نزدیک شدن به اربعین ماتم زده‌ای، چون هر روز که می‌گذرد تو به رفتن نزدیک‌تر می‌شوی‌. هربار که حرم را می‌بینم نگران اربعین سال بعدم. کربلا، مشهد نیست که خیالمان راحت باشد که بالاخره یک‌جوری خودمان را با عنایت امام زود به زود می‌رسانیم و دو رکعت نماز در ایوان مقصوره می‌خوانیم. کربلا، را یک بار بیایی بعد بیچاره می‌شوی از نیامدن و من از همین حالا برای روزهایی که نیامده‌ام و نیایم دلتنگ شده‌ام. نوجوانی‌ام یک مداحی را زیاد گوش می‌دادم، در یک بخش از آن می‌گفت؛ بی‌چاره اون که حرم رو ندیده، بی‌چاره‌تر اون که دید کربلا رو؛ هر روز که می‌گذرد به اربعین سال بعد فکر می‌کنم و از این‌که سال‌های بعد تنها زائر باشم و نخواهی که به طریق دیگری بخوانی‌ام، سینه‌ام سخت تنگ می‌شود. فضای خادمی، فضای عجیبی است. همین‌که یک‌بار را بیایی به این‌که بار دیگر طور دیگری طلبیده بشوی، اصلا حتی نمی‌توانی فکر کنی. السلام عليك يا شیب الخضیب. هرچه بود لطفِ تو بود. هرچه بود لطفِ تو است.

به پرنده‌ی صاحبخونه سلام می‌کنم. جواب نمی‌ده و واقعا گنگ نگاه می‌کنه. بهش گفتم انت عرب؟ لا تفهم فارسي؟ سلام علیکم. گردنش رو کج کرد و نگاهش این طوری بود این اسکل کیه؟ -روایتِ سفر.

#
+5
#

روز اول؛ نجف، آفتاب صورتم را می‌سوزاند. دوشنبه، سیزده مرداد. بعد از مرز عراق، برای صبحانه می‌ایستیم. سری اول صبحانه را هیچ‌کدام از خانم‌ها نمی‌خورند. پیازها زنده و نپخته، بخشی از سیب‌زمینی‌ها هنوز پوست دارند و سالادهای عجیب و غریب، چای را اما می‌گیریم. توی لیوان‌های کاغذی قهوه است. چای در لیوان کوچک آدم را سیر نمی‌کند. بسته‌ی ساقه طلایی را باز می‌کنم و با چای می‌خوریم. جلوتر برای صبحانه تخم‌مرغ آبپز می‌گیریم. قرار است با ون برویم نجف. تا پارکینگ پیاده می‌رویم. کوله‌ها را باید بار بزنند. ضدآفتاب و شارژر و هرچیزی که احتمال می‌دهم با پنج‌ساعت زیر تابش مستقیم آفتاب بماند، خراب می‌شود را برمی‌دارم و توی نایلون و کیف دستی‌ام می‌گذارم. توی ون، کنار هم چسبیده‌ایم. پوشش گیاهی عراق، شبیه جنوب استان فارس است. دقیقا شبیه لار و لامرد و... در متن قبلی گقتم بین راه در موکب ريحانة الحسين توقف کردیم. ترکیب غذاهای عراقی عجیب است و خوشمزه. بعد از موکب بین راه یک غذا با ترکیب عجیب و غریب گرفتیم؛ نخودفرنگی، هویج، هل، کشمش، بادام زمینی، رشته، برنج، مرغ و چند عاشق ماست روی برنج ریخته بودند. طعم خیلی خوبی داشت. هر بار که چشمم گرم می‌شد ون، روی دست‌اندازها بالا می‌پرید. تقریبا بعد از ۵ساعت رسیدیم نجف کوله‌ها را در موکب امام رضا.ع گذاشتیم و پیاده رفتیم سمتِ حرم. غالب درهای ورودی را برای خانم‌ها بسته بودند‌. توی صف زیارت می‌ایستم با شلوغ شدن از دور سلام می‌دهم و وارد صحن حرم می‌شوم. نماز ظهر و عصر را می‌خوانم و بعد یک امین‌الله، چقدر منتظر بودم امین‌الله را بخوانم و نام امیرالمؤمنین را در دعا تغییر ندهم. روبه‌روی حرم سرم را می‌گذارم روی مهر، نمی‌فهمم چرتم می‌برد یا نه، صدای همهمه‌ی زوار را پخش می‌شنوم و انگار از زمین جدا شده‌ام. زمان زیادی نداریم. سرم را از سجده برمی‌دارم و توی نقش‌های کاشی‌های حرم غرق می‌شوم. نجف، به تصورم نزدیک بود، آدم آن‌جا بی‌نسبت است با جهان و هیچ، مطلقا هیچ اندوهی بر دلش سنگینی نمی‌کند. ساعت سه سر شارع امام صادق.ع. قرار داشتیم. ناهار را همان‌‌جا خوردیم. آفتاب صورتم را می‌سوزاند. یک لایه از روسری را می‌گذارم زیر فریم عینکم. و با ون به سمت کربلا حرکت کردیم. روی موکب‌ها را می‌خوانم. مردم تک‌وتوک از نجف به سمت کربلا حرکت می‌کنند. تمام مسیر را خواب بودم. هر از گاهی از گرما بیدار می‌شدم و می‌خوابیدم. سر شارع محمدامین ون، ایستاد. حرکت کردیم به سمتِ محلِ اسکانِ موکب. -نجف به رقص درآرد مرا به رغم کسالت. -روز اول تا ساعتِ شش عصر. -دو روز طول کشید تا این متن را بنویسم.

•|مرز مهران؛ تیتر را بعد می‌نویسم. موقعیت مرز مهران؛ بادی گرم پیچده دور تنم، تابلوی پایانه‌ی مرزی شهید سلیمانی را می‌بینم. ده دقیقه است پیاده می‌رویم، جمعیت، بی‌هیچ توقفی به جلو حرکت می‌کند. بعضی زبان‌ها را اصلا تشخیص نمی‌دهم که برای کدام کشور هستند. تو هنوز می‌توانی مرا برگردانی. آدم‌ها با زبان و نژاد گوناگون به یک سمت می‌روند، مقصد حسین.ع‌. است. هرکه بودی، برای پیش از مرز بودی، اینجا همه، به اتفاق زائر هستند. این‌جا تنها حسین.ع‌ است که به آدم‌ها هویت می‌دهد. ساعت چهار و پنج دقیقه‌ی صبح است، برای خروج از مرز معطل نماندیم. بعد از خروج از گیت ایران، جایی که نه مرز ایران بود و نه عراق، نماز را خواندیم و حالا یک گوشه از دیوار، کنار کوله‌ها نشسته‌‌ام‌. فوج فوج به یک سمت حرکت می‌کنند‌. اربعین تجلی تولی و تبری است. هرکسی در این مسیر است چه جسما و چه روحا، در سپاه حسین.ع‌. است. اما در صف اول بودن یا صف آخر بودن را معطوف است به چگونه بودن‌ات. در سپاه او بودن، عزت می‌دهد و آبرو. قبل‌ترها خیلی به این فکر می‌کردم که هر آدمی چرا به زیارت اربعین می‌رود؟ اما حالا که نشسته‌ام تا زمان استراحت تمام بشود و به سمت گیت ورودی عراق وارد بشویم، و به قدم‌های زوار نگاه می‌کنم، پاسخ را فهمیده‌ام. تنها دلیل اوست و همه‌ به سوی او می‌دوند‌. برای حسین‌بن‌علی.ع. است که اربعین به کربلا می‌روند. از مرز مهران تا نجف را گفتند پنج‌ساعت راه است. توی ون‌ها جمع شده‌ایم. موکب ريحانة الحسین.ع‌. توقف کردیم. پدر عشیره مرد خوش‌رویی بود. یک خوشه انگور داد دستم. قرار گذاشته بودم چیز زیادی نخورم. زیارت آداب دارد و اولین قدم کم خوردن و کم گفتن است. زیاد خوردن روح را مکدر می‌کند ولی اخلاق عراقی‌ها را می‌دانم، می‌دانستم اگر دستِ مردی که جای پدرم است را رد کنم ناراحت می‌شود. انگور را برداشتم و لبخند زدم و تشکر کردم. لبخند زد. این‌جا زبان مشترک همه‌ی ما، لبخند است. رحما بينهم. خوشه‌ی انگور بزرگ بود‌. بخش کوچکی را برداشتم و باقی را آرام گذاشتم کنار ظرف. سوار ون شدیم. در تمام مدتی که در موکب پذیرایی می‌شدیم نزدیک بود گریه‌ام بگیرد. خجالت می‌کشم که روزی أهل‌بیت.ع‌. در این سرزمین آمدند و از آب هم مضایقه کردند کوفیان و حالا ما، هر قدم تا اراده کنیم آب هست. قبل از این‌که بیایم لزوم اربعین انقدر برایم پررنگ نبود اما حالا معتقدم آدم باید حتی فرش زیر پایش را بفروشد و در اربعین خودش را به کربلا برساند. روز اول زیارت است و من به اربعین سال بعد فکر می‌کنم. هنوز حتی کربلا را ندیده‌ام اما به تضمینِ آمدنِ سال‌های بعد فکر می‌کنم. سلام بر کسی که با تمام هستی‌ خود در برابر مطلق باطل ایستاد و تا آخرین قطرات خون‌ خود را بخشید تا اسلام را از رکود و انحطاط نجات دهد. تیتر را می‌گذارم؛ زیارت اربعین برای هرکس که بتواند برود، واجب است‌. اما این‌که چرا برویم و چرا باید برویم حتی اگر غبارآلود و بدون غسل زیارت برویم، را بعدا می‌نویسم.

خواهرم از مرز شلمچه رد شده، از عزت و احترامی می‌گوید که اهل عراق به زوار می‌گذارند؛ زائر تو به واسطه‌ی تو عزت یافت و آبرو؛ و صدای هلهله‌ی قبایل وحشی آن‌گاه که در برابر آخرین کلماتت بلند شد، در تاریخ گم شده است؛ صدای رقصِ پَرِ علم تو اما به گوش هر آزاده‌ای در جهان در هر لحظه‌ می‌رسد چرا که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا. -الی الطریق؛ پلیس‌راه کرمانشاه برای ساعت زدن ایستاده‌ایم. راستش من هنوز باور نکرده‌ام و هر باری که از خواب بیدار می‌شوم و می‌بینم در کدام لحظه‌ی زندگی‌ام قرار دارم، شبیه پر قاصدکی چرخ می‌خورم.

•|تپه‌های غرب؛ ارشادنا الی الطریق. احتمالا نزدیک همدانیم. مپ این را می‌گوید؛ اگر اشتباه نکند. تپه‌های آرامِ غرب، بی‌آنکه سرسختی کوه‌های جنوب را داشته باشند. جای گندمزار‌ها را برخی شخم زده‌اند و برخی نه. آسمان فراخ است. آسمانِ غرب ساده است و صمیمی‌ مثل مردمش؛ این را با ده‌سال زندگی در غرب با پوست و استخوان درک کرده‌ام. اتوبوس و کلا هر وسیله‌ی نقلیه‌ای برایم حکم گهواره را دارد. گاهی حتی نمی‌فهمم چه‌طور از ترمینال شهرمان خارج شده‌ام. سه‌سال است مسیر تهران-شیراز را می‌روم در تمام این سه‌سال سر جمع پشت سر هم سه‌، چهار ساعت را بیدار نبوده‌ام. اگر هم پشت فرمان بنشینم ماشین و ساکنانش را باهم به ته دره هدایت می‌کنم. بین خواب و بیداری میان وعده‌ها را دادند. یک بستنی و یک ساندویچ کالباس، هرچی توی ساندویچ را نگاه می‌کردم مشخصا هرچه بود ساندویچ کالباس نبود. گوجه، خیارشور و کاهو، هرچه بالا و پایینش کردم چیزی تویش نبود. کالباس ساندویچم را یادشان رفته بود بگذارند. عوضش کردم. پلیس‌راه ایستاده‌ایم تا اتوبوس ساعت بزند. روی دیوار روبه‌رو متنی از امام.ره. نوشته شده. امام خمینی.ره؛ اگر ما را محاصره اقتصادی کنند ما فرزندان رمضانیم و مقتدایمان علی.ع. است. اگر ما را محاصره نظامی کنند ما فرزندان محرمیم و مقتدایمان حسین.ع. است. جمله تمام نشده به یاد یحیی سنوار می‌افتم. سنوار مشخصا تربیت شده‌ی نهضت حسین.ع. بود. شجاعت، خصیصه‌‌ی مشترک تمام رهبران و فرماندهان و سربازان محور مقاومت است اما سنوار مطلقِ شجاعت بود. در تمام دوازده روز جنگ هرگاه از تجزیه شدن کشور می‌ترسیدم، جمله‌ی یحیی سنوار را برای خودم تکرار می‌کردم؛ «صلح و مذاکره در کار نیست یا پیروز می‌شویم یا کربلا رخ می‌دهد.» جمله‌ی امام را دوباره می‌خوانم، اگر ما را محاصره‌ی اقتصادی کنید... اگر ما را محاصره‌ی نظامی کنید... در کتابِ سفر شهادت صفحه‌ی چهل‌وچهار نوشته شده؛ «فداکاری امام حسین.ع‌. فداکاری بزرگی بود. او همه‌چیز را برای خدا تقدیم کرد. «ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی، فیا سیوف خذینی» او همه‌چیز را تقدیم کرد. اگر این واقعه را به سلسه‌ی تاریخی و سرمدی نبرد میان حق و باطل پیوند دهیم، خود را در این جبهه‌ی نبرد می‌بینیم. امروز این نبرد میان ملت فلسطین و اسرائیل است. این مسئله فقط تکلیف فلسطینی‌ها نیست و اگر آنان این کار را انجام ندهند، بر ما واجب عینی است که به‌پا خیزیم و این کار را بکنیم. درست است، اسرائیل نیرومند است، اما یزید نیز قدرت داشت. اسرائیل می‌کشد، می‌سوزاند و قتل عام می‌کند. همه‌ی ابعاد واقعه‌ی کربلا هم‌اکنون نیز وجود دارد. حسین بازنگشت و نگفت که آنان ظالم‌اند و به مرد و زن و مرده رحم نمی‌کنند. نگفت آنان پس از کشتنم، سینه‌ام را پاره پاره می‌کنند. پس بر ماست که در راه حق گام برداریم. چه سودی دارد که خوار بمانیم؟» امام گفت: ما فرزندان محرمیم و مقتدای ما حسین.ع. است؛ و حسین.ع. معتقد است که انسان در برابر ظلم نمی‌تواند صبر پیشه کند؛ و ظلم حالات گوناگونی دارد. - نهضت حسین.ع. زنده است؛ و سراسر عزت است.

photo content

•|تهران هنوز زنده است... بعد از جنگ فکر می‌کردم وقتی برگردم تهران تبدیل به تلی از خاک شده. نگران بودم. برای تک‌تک خیابان‌ها. تهران اولین شهری بود که احساس می‌کردم وطن است. وطن بود. ماه‌های اول شبیه هایدی بودم و مدام دلم برای گل‌های کوچک‌ِ بابونه تنگ می‌شد ولی از ترم دو به بعد، ریشه دواندم. صبح ساعت ۷، ۷ و نیم بود که رسیدم تهران، هنوز زنده بود اما مضطرب، شاید البته اضطراب دست روح خودم را گرفته بود. پایانه جنوب پیاده شدم. اتوبوس مقصد نهایی‌اش بیهقی بود. پشت ترمینال پیاده شدیم و جهت را اشتباه رفتم و وقتی مپ را چک کردم به اندازه کافی از مترو دور شده بودم. گرم بود و سنگینی کوله به مهره‌های کمرم فشار آورده بود. اسنپ از جایی که بودم تا مترو ترمینال جنوب قبول نکرد. لوکيشن را تغییر دادم به مقصد. قبول کرد‌. ۸ و بیست دقیقه بود که رسیدم فردوسی، شانس آوردم نگهبان دم در بود و در را باز کرد تا بچه‌ها با صدای زنگ بیدار نشوند. وسایلم را گذاشتم توی دفتر. چند خرید جزئی داشتم. مترو را سوار شدم به سمتِ دلگشا. از روز قبل چیزهایی که می‌خواستم بخرم را لیست کرده بودم و مغازه‌ای هم که می‌خواستم خرید کنم را پیدا کرده بودم. از گشت زدن توی بازار خوشم نمی‌آید، هرچیزی که می‌خواهم بخرم را باید از قبل بدانم و بروم خرید کنم و سریع برگردم. مغازه‌ها تک و توک داشتند باز می‌شدند. شماره‌ی چند مغازه‌ای که ازشان خرید داشتم را برداشتم و زنگ زدم. خواب بودند. ساعتِ ده‌ونیم می‌آمدند و تا ده و نیم با شارژ گوشی دو درصد و بدون کتاب، کلافه می‌شدم. بقیه‌ی خریدها را کردم و روی نیمکت‌های چوبی وسط پاساژ نشستم. رفتم گوشی را بدهم به مغازه‌ای تا شارژ کند که یکی از مغازه‌ها باز بود. خرید کردم و برگشتم. رضوانه را دیدم. نماز را خواندم. ناهار را رضوانه خرید. چقدر دلتنگش بودم. خداحافظی کردیم و رفتم سمت ترمینال غرب. نشسته‌ام توی اتوبوس و به این فکر می‌کنم که مرا هنوز می‌توانی از این راه برگردانی و راهم ندهی. هنوز باورم نشده. قلبم ضربان جا می‌اندازد؛ دارم به کجا می‌آیم؟ به پیش کسی که از کودکی در روضه‌‌اش قد کشیده‌ام. باورم نمی‌شود چون خودم را ذره‌ای مستحق این لطف نمی‌دانم. تو هنوز می‌توانی برم گردانی اما لطف تو بیش از گنه ماست، حسین.ع‌. - دوازدهم مرداد صفرچهار.