حرة
Open in Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
205
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+1030 days
Posts Archive
204
صبح حدودا ساعت هفت بود که رسیدم خوابگاه. حوصله اینکه اسنپ بگیرم و توی ترافیک اول صبحی بمونم رو نداشتم. با مترو و بیآرتی خودمو رسوندم خوابگاه. از سر کوچه خوابگاه دوتا بربری گرفتم و سهتا تخم مرغ. خوابگاه خلوته و هنوز کسی نیومده. امروز بچههایی که باهاشون رفته بودیم عراق برگشتن «خونه»، من به جاش زنگ زدم برای مامان که رسیدم خوابگاه. راستش خیلی خوش به حال آدمایی هست که توی یکشهر متولد میشن، بزرگ میشن، درس میخونن، کار میکنن، احتمالا ازدواج میکنن، میمونن و درنهایت میمیرن؛ من هیچ وطنی اما هیچوقت نداشتم. شیراز به دنیا اومدم، دوتا استان دیگه بزرگ شدم و در نهایت کار و تحصیلم تهرانه. حتی معلوم نیست تهران بمونم. بیوطنی احساس ناخوشایندیه و ناخوشایندتر اینکه به هیچکجا احساس تعلق نداری و همهچیز برات نصفه و نیمه است. شیراز نصف و نیمه است. تهران نصفه و نیمه است. خونه نصف و نیمه است. خوابگاه نصف و نیمه است و آدمها هم نصف و نیمه هستن. خودت هم این وسط به موجودات جدا از همی تقسیم شدی که تکهتکه شدن فقط باعث اضطرابش شده. کاش مقصد همهی ما خونه بود. خونه با پتوسهای سبز شفاف و عطرِ فسنجونی که برای ناهار بارگذاشتی. کاش مقصد همهی ما خونه بود. همین.
204
چند پیوست عکس؛
خیلی تو این سفر عکس نگرفتم. برخی رو بچهها گرفتن و برخی رو خودم.
داستانها تموم میشن ولی اثرشون میتونه موندگار باشه. گاهی ماجراها روی آب حک میشن و گاهی روی سنگ؛ کاش ماجرای ما، ماجرای دنبالهدار و شیرینی باشه، مثل چیزهایی که توی کتابها نوشتن.
204
مقصدی که از پیش معلوم است.
جهتِ رفتنمان به سمتِ تهران است و تهران رفتن یعنی بلعیده شدن توسط کارهای روی زمین مانده. صندلی سیزده بودم، معمولا اتوبوس سوار شوم تک صندلی مینشینم اما تعداد طوری شد که پرت شدم به آخرین صندلی اتوبوس. از بوی خفگی و دمیدگی ته اتوبوس، به ششهایم چنگ میانداختم و به درب سقف اتوبوس وقتی همه خواب بودند آویزان شده بودم. روی نوک انگشتهایم ایستادم و با تمام قدرتم به سمت بالا هل دادم. نصف شب، از صدای پیچش باد و سردی هوا، باز وقتی همه خواب بودند، دستگیره را با تمام توان پایین کشیدم. تمام توانم به اندازهی باز کردن در دریچهی سقف اتوبوس یا باز کردنِ در بطری آبی است که کنار دستیام نمیتواند بازش کند. برای هیچچیز، مطلقا برای هیچچیز جدیدی توان ندارم. از اضطرابی که گاهی میخزد بین مویرگهای چشمهام یا غمی که صورتم را یخ میکند و جدی، فرار نمیکنم؛ یعنی دیگر فرار نمیکنم. من، قبلترها که بیستوسهساله نبودم، فکر میکردم قرار است جهان طور دیگری باشد، شبیه قصههایی که نیمه شبها خوانده بودم؛ حداقل و دستکم فکر نمیکردم، هرگز فکر نمیکردم زندگی تا اینجا سربهسرم بگذارد. پیراهنی که برای تنم دوخته شده بدقواره است و پیکرم را در آغوش نمیگیرد. وقتی پارچه داشت برش میخورد و قالوا بلی میگفتم، در حافظهی تصویریام مانده که شاد و سرمستانه میرقصیدم اما حالا نزدیک است همینجا در انتهای همین اتوبوس بلندبلند شبیه زنی که جوان از دست داده گریه کنم. یکی از بچهها پرند پیاده میشود. یکصندلی جلوتر میروم، هوا جریان پیدا میکند و از شدتِ خفگیام کم میکند. به لانهی کلاغها روی کاجها فکر میکنم. شبیه جوجه کلاغی زشتم که وقتی در لانه بود و کوچک، آشیانه را جهان میدید و خود را فاتح و حالا وقتی تازه پر گرفته با انبوه سنگها مواجه شده، کلاغ بودنش جبر بود، تماما جبر بود. اصلا نمیفهمم چه مینویسم، نوشتن آدم را نجات میدهد، فاطمه میگفت حوزه هنری کلاس نویسندگی برگزار میکند. دوسال قبل وقتی مسیر راه بهانه کردم و مجازی در مدرسه نویسندگی یکی از نویسندگان شرکت کردم فکر میکردم میتوانم کلماتم را روی صفحهی کاغذ کوک کنم، باید دوباره نوشتن را شروع کنم، نوشتن آدم را نجات میدهد. نوشتنِ سرگذشتِ آدمهای گم و دور افتادهای که سینههاشان پر از راز مگو است.
بوی دود از پنجرهی سقف اتوبوس جمع میشود توی ریههام، سرفه میکنم و با صدایی که میپیچد توی گوشم از خواب بیدار میشوم. نوشتن این هذیانها را تمام میکنم و خیره میشوم به آسمان روشنی که همهجا یکرنگ است.
204
ممکنه گاهی شرایطی پیش بیاد که از حوزه اختیارات آدمها خارجه؛ غر زدن توی این شرایط وقتی همه در حالت یکسانی قرار دارند، فقط زمان رو کش میده. چند مدت پیش یک کتاب میخوندم در رابطه با انعطافپذیری هیجانی بود. درحالی که چشمام گرم خواب شده و سرم هی از روی کولهام به پایین پرت میشه دارم فکر میکنم چقدر مهمه که آدمها توی شرایطی که از حالت نرمال خارجه -ممکنه اونقدر هم سخت نباشه- بتونن هیجانات خودشون رو کنترل کنند و بلد باشند صبر کنند و انتظار کشیدن توی شرایط دشوار وقتی زمان کِش اومده، گرمه، همه خسته هستن رو یاد گرفته باشند. احتمالا توی این شرایطِ اینطوری زندگی خیلی قابل تحملتر میشه.
204
آسمان لایهلایه شده، رنگهایش را میگویم؛
آبی پررنگ، آبی کمرنگ، زرد، کبود و خاکستری ممزوج شده با بنفش. خطهایی از ابر، کشیده شده توی رنگها.
پوشش گیاهی عراق، شبیه جنوب است. چند ساعتِ بعد میرسیم مهران و بایدِ با فائزهی ایران مواجه شوم؛ با همان دغدغهها و مشغلهها و... دیروز ظهر که زیارتِ اربعین را میخواندیم، مداح گفت؛ سؤالاتی که دارید را از محضر امام حسین.ع. و حضرت عباس.ع. بپرسید، پاسخ میدهند؛ حالا با هر نشانهای.
عصری که سلام آخر را که توی بینالحرمین دادم و از حرم امام حسین.ع. خارج شدم. روبهروی حرم حضرت عباس.ع. تمام توانم را جمع کردم توی چشمهام و چیزهایی که خواسته بودم را بار دیگر خواستم و پرسیدم. درهم پیچیدگی زندگی، درهم تنیدگی کار، ارشد، تصمیم جدی برای تهران ماندن یا نماندن و... کشانده بودم تا کربلا.
از قبل شنیده بودم که آب الکفیل متبرک شده با آبِ سردابِ حرم حضرت عباس.ع. است. توی مسیر رفت و تمام روزهایی که کربلا بودیم خیلی دنبال این آب گشتم ولی پیدا نکردم تا اذان صبح امروز در موکبی توقف کردیم، وقتی آب را برای وضو گرفتم دیدم الکفیل است. ذهنِ نشانه بینم انگار کفالت تو را برای تمام آن چیزهایی که خواسته بود و پرسیده بود، دید.
-عربزبان به عباسعلیهالسلام میگوید، کفیل؛ کفیل، یعنی کسی که کفالت میکند. کسی که کنارت هست و کارهایت را راست و ریست میکند.
-توی شارع محمدامین، سیبِ سبزی را بو میکردم و به زوار نگاه میکردم. دخترکی با چشمهای مشکی و موهایی با تناژ خرمایی با پیراهنی پرچین مشکی دست در دست پدرش راه میرفت، به دخترک لبخند زدم و سیب را به سمتش گرفتم. پدرش حواسش نبود، دستِ دخترک کشیده شد و پدرش متوجه تغییر حالت دخترش شد. از روی نیمکتهای چوبی کنار شارع بلند شدم و سیب را دادم دستش، لبخند زدند. کشیده شدم به روزهای دورِ نیامده، روزهای دوری که کنارِ سفرهی روضهی تاسوعا، شاید دخترِ خودم با سیبهای توی ظرف حصیری بازی کند؛ شاید دخترکی با چشمهای مشکی و موهای خرمایی، با گونههایی سرخ و پیراهنِ پرچینِ مشکی.
204
+1
هوا تقریبا روشن شده. چند ساعت بعد باید بروم سر شیفتم. این کتیبه را یکی از کاروانهای دانشجویی به خدام موکب اهدا کرده. از در اتاق خدام که وارد شدم این را روی پردهی اتاق دیدم، لبخند زدم و سلام دادم. تو کسی هستی که هرگاه خواندمش احساس کردم کسی تمام حرفهایم را شنیده و اطمینان داده کفالت میکند.
204
•|مهمان را دست خالی برنمیگردانند.
ترکهای ریزی افتادهی رو گوشیام. دو روز پیش موقع شربت ریختن، یکی از زائرها، سهوا دست زد به سینی و گوشیام که روی سینی بود با تمام لیوانهای شربت ریخت. گوشی افتاد و شربتها هم ریخت روی گوشی. بعدتر که نگاه کردم دیدم صفحهی اصلی گوشیام شکسته؛ ترکهای جانداری هم برداشته. موکب ابوجعفر برپا شد، موکب جمانه هم و همچنین امینالله، اما انگار تو خواسته بودی در آلیاسین باشم. آلیاسین برایم فرق داشت. مرا به یاد زیارت آلیاسین میانداخت و به یادِ حدیث شریف کساء؛ وقتی فهمیدم نذر خانم امالبنین.س است، بیشتر متوجه شدم چرا دلم میخواست اینجا باشم، این روز آخری است که زائرها را پذیرش میکنیم، فردا موکب جمع میشود. هربار هرگوشهای که بودم به این فکر میکردم این ممکن است آخرینبار باشد و آخرینبار هرچیزی از پیش مشخص نیست. پای راستم خیلی یکهویی تصمیم گرفت درد بگیرد و تا مغز استخوانم این درد تسری پیدا کند. از لنگ زدن ناراحتم، وقتی راه میروم تند میروم و این مکثهای بین راه رفتن، اذیتم میکند. اینجا در مواجهه با آدمها و چیزها خیلی مرزها برایم پررنگتر شد. این چند روز، یعنی تا قبل از اینکه به آخرین روزها نزدیک بشویم از زمین واقعا کنده شده بودم. معمولا این چندسال اخیر، به خاطر مشغلهها، کابوس زیاد میبینم اما اینجا تنها خوابی که میدیدم پذیرش و جانمایی زوار بود. چند روز است دوباره به ایران و ماجراهایش فکر میکنم، از اینکه احساس رخوت و ملال، بخزد زیر پوستم و جمجمهام را پر کند، خیلی میترسم.
-آقای امام حسین.ع؛
ما بیسلیقهایم تو حاجت بخواه برای ما
ورنه گدا مطالبهی آب و نان کند
204
•|من هنوز گرههای کور در زندگیام دارم.
فکر میکردم وقتی گنبد امام حسین.ع. و حضرت عباس.ع. را ببینم، ابهامهای زندگیام تمام میشود. امشب، فاطمه پرسید، کربلا به جانت نشست؟ مکث کردم، سکوت کردم؛ نه راستش، کربلا پریشانترم کرد. خیلی خیلی پریشانم کرد و شاید این خاصیت کربلای حسین.ع. باشد. هر لحظه در هر جای کربلا که چشم میاندازم به این فکر میکنم یعنی خیمهی تو کجا بوده است؟ یعنی از کدام جهت رفتهای؟ تل زینبیه را که نگاه میکنم، خیابانها و کوچهها مانع میشوند حرم را ببینم اما هر لحظه خیمهات را میبینم و بغض میکنم. شاید کربلا خاصیتش این است که به جان آدم ننشیند، که پریشان کند، که بسوزاند. اطراف حرم به هیچ روضهخوانی نیاز نیست اگر یکبار لهوف خوانده باشید، اگر واقعهی طف را خوانده باشید، نه، نه، اگر یک روضهی دوخطی گوش داده باشید وقتی اطراف ضریح طواف میکنید تمام صحنههای واقعهی عاشورا را میبینید. نمیدانم کربلا باید به آدم، یعنی به جان آدم بنشیند یا نه، ولی این اولین کربلای من بود اما پریشانتر شدم. پریشانِ غم کسی که مظلومانه، غریبانه و عزتمندانه به شهادت رسید. نمیدانم کربلا باید به جان آدم بنشیند یا نه، اصلا نمیدانم آب خوردن، بیآنکه غم قلبات را بفشارد در کربلا ممکن است؟
-پای راستم خیلی یکهویی تصمیم گرفته بگیرد و لنگ میزند. شیفت را تحویل دادهام. من هنوز توی زندگیام گره کور دارم، با این گرهها هرگز به ایران برنمیگردم چون اگر برگردم هیچ راهی دیگر نیست که به آن پناه ببرم و تنها راه تویی!
-به آبهای لیوانی عراق میگویم؛ آب کوچولو، چند روز دیگر برگردم برای این آب کوچولوها هم دلتنگ میشوم.
204
•| دور از خانه به امید عباس.ع.
اینکه گاهی زندگی میتازد بر انسان و همچو مادیانی رمیده تمام گلهای کوچکِ وحشی را لگدمال میکند و غم، کوه میشود توی گلویت، الزاما نیازی به دلیل خارجی ندارد. غم، استخوان میشکند. امشب، هیچ فکر نمیکردم روضهی موکب، روضهی حضرت عباس.ع. باشد. راستش من از آن دسته آدمهایی هستم که ارادت ویژهای به حضرت عباس.ع دارم. اصلا گمان نمیکنم چیزی را از این مادر و پسر بخواهید و نشود. از آن دسته آدمهایی که سخت معقتد است حتی اگر چیزی خیر نباشد، واسطه میشوند بین اویی که در راه مانده و خدا و آنچیز را خیر میکنند و تحویل آدم میدهند. امشب، کوه توی گلویم گیر کرده بود. سه، چهار روز دیگر برمیگردیم تهران، دیگر حوصلهی نوشتن و شرح سفر را ندارم. ممکن است این آخرین کربلایی باشد که میآیم. این سفر یکجور عجیبی بود. کلماتم ته کشیده. در پناه و امان عباسعلیهالسلام هستیم، همین کافی است.
از تو چیزی را میخواهم که اولیا تو میخواهند.
204
•|در محضر تو؛
خادمی لطف است. منتی است که بر سر کسی میگذارند. خادمی، سراسر امتحان است.
به زبالههای مسیر نگاه میکردم؛ این زبالهها هویت دارند. پسماندهای خانه، مدرسه، بیمارستان و... هر کدام از منشأ خاصی تولید شدهاند اما در این مسیر، زبالههایی که تولید میشود، با باقی پسماندها متفاوت است. اینجا همهچیز فرق میکند؛ حتی زبالههایی که تولید میشود.
-عصرها، وقتی میخوابم و با صدا بیدار بشوم، حداقل تا نیم ساعت بعد، صداها را درست تشخیص نمیدهم، کنترلم روی راه رفتنم سخت میشود. یک کوه گیر کرده توی گلویم. زمانِ رفتن نزدیک است. موقع نماز عشاء وقتی نماز را کامل خواندم از شدتِ ذوقزدگی از اینکه ساکن کربلا شدهام -برای بار اول، آنطوری که خودت خواسته بودی- سر نماز بند نمیشدم. راستش هنوز باورم نمیشود؛ خواستهی زیادی نیست، خواندهای، منت گذاشتهای، حالا بیا و برای هفتاد، هشتادسالگیام تضمین بده.
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
