حرة
Open in Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
241
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+230 days
Posts Archive
241
آزادنویسی؛
جمع شدهام روی صندلی با شارژ پانزده درصد، کتاب جامعهسازی قرآنی حکیمی را ورق میزنم و صدای تیکتاک ساعت حلزون گوشم را پر کرده است. از پایین صدای آمبولانس میآید. خیلی وقت قبلها هماتاقی داشتم که هروقت صدای آمبولانس میآمد میگفت امیدوارم کودکی بخواهد متولد شود. به آژیر گوشخراشش فکر میکنم و بیاختیار آرزو میکنم کاش کودکی بخواهد متولد شود.
چشمهایم پر از خواب شده اما بهزور خودم را بیدار نگه داشتهام. از امید پُر و خالی میشوم. خودم را جمعتر میکنم. صفحات کتاب، از بین انگشتانم در میرود. برای کربلا رفتنِ امسال مرددم؛ هفته بعد کاروانها حرکت میکنند اما حتی جاهایی که ثبتنام کردهام هم لینک پرداخت یا اطلاعیه ثبتنام قطعی ارسال نمیکنند. از نحوه برخورد مسؤل مواکب هم کم مانده اشکم دربیاید. انگار صدای چند انفجار از بیرون میآید. مغزم صداها را بلندتر از حد واقعیشان پردازش میکند. صبح دو روز پیش با راه رفتن دوستم طوری از خواب پریدم و دویدم که گمان کردم زلزله آمده یا موشکها بر سرمان آوار شدهاند. هربار برق میرود از جا میپرم. کسی پشت سرم بشکن میزد، از جا میپرم. صدای ترمز ماشین میآید از جا میپرم. کسی نامم را صدا میزند، از جا میپرم. توی آینه نگاه میکنم...
خودم را شبیه جنینی بیخبر از محیطِ پیرامونش بیشتر جمع میکنم. صدای شعارها از بیرون ساختمان از بینِ درز پنجرهها میپیچید بینِ شاخههای گلدانها و آرام، تکانشان میدهد. شاید هم بادِ کولر است! اما دلم میخواهد فکر کنم این قدرتِ کلمات و صداهاست که میتوانند، بناهای مستحکم را تکان دهند چه برسد به تکان دادن، شاخهی سبزِ گلدانِ روی کتابخانه. ترتیب روشن بودن لامپها را عوض میکنم. به یادِ حرفی که در جلسه کاری روز پیش به من زده شد میافتم. خانم؛ شما چالش جدی و سختی را پشت سر گذاشتهاید؟ از قبل میفهمم چرا این سؤال پیش آمده. چشمهایم بیش از حد جلوجلو خودشان را لو میدهند؛ برق میزنند، میخندند، غمزده میشوند و... باید ارتباط چشمیام را با آدمها قطع کنم. میگویند: میخواستم ببینم غم، در شما عارضی است یا ذاتی که حدسم عارضی بودن آن است. میگویم؛ غم، حرکت دهنده است. روح را شکل میدهد. سوگ، شاکلهی وجودِ انسان را محکم و شکننده میکند؛ و میماند. در چشمها میماند. در حالتِ چهره میماند. در ردِ لبخند میماند؛ و مانده.
از اینکه خودم را وارد کلونیهای محیط پیرامونم کنم خوشم نمیآید. از اینکه به واسطهی کسی وارد این جمعها شوم، بیشتر. وصلهی ناجور آنها میشوم. از هزار کلمهای که به سمتم پرت میشود، نهصدونودونهبار جاخالی میدهم و یکبار هم که جواب میدهم، روحم سابیده میشود. بیشتر که میگذرد و زیر نگاه از بالا به پایین آدمها که قرار میگیرم، میخواهم از پشتِ صفحهی گوشی بیرونشان بکشم و بگویم به چه حقی به منی که به یک نخ نازک وصل شدهام، اینطوری بیرحمانه جملاتی که خودتان مستحقش هستید را، میگویید؟
با وجود همهی پوست کلفتیام، سر این یک فقره، هنوز نازکنارنجیام. هنوز نتوانستهام بپذیرم و نمیپذیرم یک آدم، تصمیم بگیرد هرطوری که دلش خواست با من حرف بزند. فوری اشکم درمیآید. این را از وقتی کودکی هشت، نهساله بودم و دعوایم شده بود و داشتم از خودم دفاع میکردم و کسی به من گفت: محمدحسین فهمیده! و درحالی که اشکهایم را پاک میکردم، میگفتم: امام خمینی.ره. گفته رهبر من همان کودک سیزدهساله است، با خودم دارم. هنوز اشکِ دم مشک بودن را دارم. امروز هم بعد از آن پیامهای طاقتفرسا، به اندازهی چندتا کشیده زدن زیر گوش همین دسته از آدمهای بهدردنخور خستهکنندهی از بالا به پایین نگاه کننده، خشم بین دوتا کفِ دستم گیر کرده. و شببخیر.
بیستویکم تیرماه/۱۴۰۵.
241
بعد از کلی خوشحالی، امیدواری و جلو رفتن، احساس ناکافیبودن اومد زد رو شونهام و گفت: سلام. منو که یادت نرفته؟
241
آقای شهید ایران حسینی بود، حسینی اندیشید، حسینی حرکت کرد، حسینی جهاد و مقاومت نمود، حسینی زیست، و حسینی خون خود را در راه مکتب حسین تقدیم کرد و به شهادت رسید.
ـ امام سیدمجتبی خامنهای(مدظلهالعالی).
241
در زمرهٔ حسینیان، کسانی هستند که وقتی در راه حسین و برای مکتب و مرام حسین علیهالسلام؛ خونشان مظلومانه بر زمین میریزد؛ امّت اسلام به حرکت در میآید و آن زمان به عاشورا و آن مکان به کربلا متصل میشود. حال هم همان شور حسینی، ملت ما را بعثت بخشیده و مکتب خمینیِ کبیر و خامنهایِ شهید را جلوهای تازه داده است.
ـ امام سیدمجتبی خامنهای(مدظلهالعالی).
241
ابتدای این شعر از یک شعر ترکی است که به برخی چیزها به بعضی قسمتهاش اضافه کردم و چیزی نیست که ایده اصلی رو من نوشته باشم.
241
اگر برف بودم بر این کوهها،
اگر تندبادی عاصی بودم،
اگر در این آتش سوزی ذوب میشدم،
اگر گریه میکردم و از همه چیز بیزار میشدم،
اگر در زندان دیواری بودم،
آیا مرا جستجو کرده و مییافتی؟
اگر گوری بیصاحب بودم،
اگر در این کویر کاروانسرایی ویرانه بودم،
اگر خراب و پریشان بودم،
آیا باز هم مرا دوست میداشتی؟
اگر غباری سیاه و کبود بودم؟
اگر در این زخم خون بودم،
اگر میریختم و هدر میشدم،
اگر جایی در این دنیا نداشتم،
آیا مرا جستجو کرده و مییافتی؟
اگر گل کوچکی رویده بر کنار سنگی بودم،
اگر کف روی دریا بودم،
اگر ستارهای خاموش شده در قرنهای پیش بودم،
اگر سرپناهی بودم برای این دشتهای برهوت،
آیا میآمدی تا پیدایم کنی؟ تا صدایم کنی؟
241
اگر برف بودم بر این کوهها،
اگر تندبادی عاصی بودم،
اگر در این آتش سوزی ذوب میشدم،
اگر گریه میکردم و از همه چیز بیزار میشدم،
اگر در زندان دیواری بودم،
آیا مرا جستجو کرده و مییافتی؟
اگر گوری بیصاحب بودم،
اگر در این کویر کاروانسرایی ویرانه بودم،
اگر خراب و پریشان بودم،
آیا باز هم مرا دوست میداشتی؟
اگر غباری سیاه و کبود بودم؟
اگر در این زخم خون بودم،
اگر میریختم و هدر میشدم،
اگر جایی در این دنیا نداشتم،
آیا مرا جستجو کرده و مییافتی؟
اگر گل کوچکی رویده بر کنار سنگی بودم،
اگر کف روی دریا بودم،
اگر ستارهای خاموش شده در قرنهای پیش بودم،
اگر اگر سرپناهی بودم برای این دشتهای برهوت،
آیا میآمدی تا پیدایم کنی؟ تا صدایم کنی؟
241
اگر برف بودم بر این کوهها،
اگر تندبادی عاصی بودم،
اگر در این آتش سوزی ذوب میشدم،
اگر گریه میکردم و از همه چیز بیزار میشدم،
اگر در زندان دیواری بودم،
آیا مرا جستجو کرده و مییافتی؟
اگر گوری بیصاحب بودم،
اگر در این کویر کاروانسرایی ویرانه بودم،
اگر خراب و پریشان بودم،
آیا باز هم مرا دوست میداشتی؟
اگرغباری سیاه و کبود بودم؟
اگر در این زخم خون بودم،
اگر میریختم و هدر میشدم،
اگر جایی در این دنیا نداشتم،
آیا مرا جستجو کرده و مییافتی؟
اگر گل کوچکی رویده بر کنار سنگی بودم،
اگر کف روی دریا بودم،
اگر ستارهای خاموش شده در قرنهای پیش بودم،
اگر اگر سرپناهی بودم برای این دشتهای برهوت،
آیا میآمدی تا پیدایم کنی؟ تا صدایم کنی؟
241
روزی که عکسها را روی دیوار میزدیم و میخها را یکی یکی بر پیکرهی دیوار میکوبیدیم، به تصاویر نگاه میکردیم و آنهایی که بودند را میشمردیم. آن موقعها هنوز سیدحسن نصرالله و آقا، شهید نشده بودند. و
241
یکی از اون ۳۰۰هزارنفری که در سامانه سماح ثبتنام کردند منم که حتی یک درصد هم تکلیف اربعینم مشخص نیست.
