es
Feedback
من!

من!

Ir al canal en Telegram

و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکره‌الاولیا

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
378
Suscriptores
-324 horas
-167 días
-3930 días
Archivo de publicaciones
__ Babel(2006) The brightest lights in the darkest night. (پیشنهادِ شما🌱)
+4
__ Babel(2006) The brightest lights in the darkest night. (پیشنهادِ شما🌱)

Repost from N/a
photo content

👀🤝

حسم به توعه :**

Repost from من!
یه پرنده داشتم هروقت این آهنگ پلی می شد آواز می خوند فقط هم با همین آهنگ...🚶‍♀ __کوکو

Amin_Bani_Che_Kardi_چه_کار_کرده_ای_Türkçe_Çeviri.mp33.64 MB

gustavo_santaolalla_babel.mp37.25 MB

حرف بزن سرد است؛ آنقدر که، مبهوتْ دنبال خودم می‌گردم مغزم نیز، از سوختنِ سرما، می‌خواهد لُخت شود. سرد است؛ آنقدر که یادم نمی‌آید، کجا بودیم؟ حرف بزن حافظه! آن شب نیز سرد بود؟ آن شب نیز رخسارِ جنون‌آمیز برف، بر قامتِ زمین سیلی می‌زد؟ توفیری ندارد چند جامه بر تن کنم، هنگامی که، سرخرگ‌ها به انجماد می‌رسند. و قطبِ مذابِ چشمانم، بر کویرِ جهانِ مقابل، بالا می‌آورد. حرف بزن حافظه! کجا بودیم؟ آن هنگام که اشتهای مرگ، جملگی میل را تهدید می‌کرد؛ و میلِ بی‌نوا، آنقدر سردش بود که یادش نمی‌آمد! حرف بزن لعنتی! میلِ نادان، در هم‌خوابگیِ با آینه، می‌خندید و می‌لرزید! تو که می‌دانی. پس بگو یادم بیاور، آن ‌شب نیز جهنم را دور زدیم؟ آن شب نیز، از بهشتِ فاسد سقوط کردیم آن دم که شیطان انگورهای باستانی را می‌بلعید؟ آیا آن شب لعنتی، جنازه‌ی آزادی بر شانه‌ها اضافی بود؟ آن شب نیز، مانند هرشب، باختیم؟ حرف بزن حافظه! نکند تو هم سردت است؟ __بداهه‌هایی در خیال ( از شما🌱)

Repost from من!
اینجا با وجود شما بهم یاد داده گاهی فاصله‌ها و دوری‌ها باعث می‌شن جهان شاعرتر باشه.

Siah O Sepid سیاه و سپید ONEDAM.m4a3.21 MB

Googoosh - Mordab [320].mp38.13 MB

کاش پیدایم کنی! دیگر چراغِ‌قوه برای پیدا کردنم کافی نیست نگاه کن ماه نورافکنی شده‌است امشب تمامِ آرزو‌هایم را حباب کرده‌ام روی سطحِ آب. می‌توانی پیدایم کنی؟ روز‌ها موج مرا نزدیکِ ساحل می‌برد و باز موقع رسیدن؛ عقب می‌کشاندم از موج می‌پرسم: کِی به ساحل می‌رسیم؟ زبانش را نمی‌فهمم... می‌دانم اما روزی تمامیِ دریا‌ها خشک خواهند شد. آنوقت در این خشکی‌ها آدم‌ها بی‌شمارند کاش تو پیدایم کنی! __کچویی (از شما🌱)

چه کسی میتواند اثبات بکند اتاقِ من بخشی از یک ساختمانِ بی‌روح است؟! در را می‌بندم و روی تخت می‌نشینم: تلاطم سرامیک ها نسیم در موهایم صدای مرغانِ دریایی پشت پنجره‌ام موج های کوبنده بر دیوارم سقفِ دائما در چرخشم... چه کسی میتواند اثبات بکند اتاقِ من بطری‌‌ ای رها شده در دریا نیست؟! __کچویی (از شما🌱)

https://t.me/XBCHATBot?start=sec-bihcbbbffg حرفی، متنی، آهنگی...

اسمش را می‌گذارم زندگی. با این‌که خوب می‌دانم هر واژه‌ای که بخواهم در نسبت با آن تعریف شوم، یا هر عبارت و موضوعی که ذیل مضمون آن قرار گیرد، فرسنگ‌ها فاصله دارد. اسمش زندگی است. خوب می‌‌شناسمش. خودت هم حسابی در آن غرق هستی. شاید نمی‌دانی. شاید نمی‌فهمی. اسمش ولی همین است. زندگی. چیزی که «همواره می‌آید». نه آنکه لحظه‌ای تنهایت بگذارد و برود ها! نه. امّا چون حس تعلیق، چون حس آزار و چون حس هشدار، همواره می‌آید. نمی‌توانی خودت را از آن برانی. فکر می‌کنی که می‌توانی. فقط فکر. زندگی، تکراری‌ست. حالم را به هم می‌زند. استعاره و آرایه را چه کار کنم؟ وقتی تحت عنوان زندگی‌ست. نفرتم را کجای اندامِ بی‌بدنِ مرگ جای دهم؟ به کدام صورتِ بی‌صورتِ زندگی سیلی بزنم؟ از کدام رنجِ بی‌شمارِ بی‌نهایتِ بی‌حد و مرزِ کسل‌کننده‌ی تمام‌نشدنی، التماس کنم؟ کدام امید را از مالامالِ دروغ و وهم و سراب و خیال، طلب کنم؟ چه می‌گویی؟ اسمش را می‌گذاری زندگی خب مگر چاره‌ی دیگری هم هست؟ مگر همه‌چیز همین اسمِ لعنتی‌ست؟ آه! واقعاً کاش همه‌چیز فقط یک اسم بود. بازی با کلمات. شنا در استعاره‌ها. خواب در انتزاع و مرگ در استعلا. امّا زندگی، که اسمش را چیز دیگری نمی‌توانی بگذاری، نمی‌توانی فراموشش کنی و نمی‌توانی کاری برای رنج و دردش انجام دهی، همین‌جاست. خیره و نزدیک. همین حوالی. ترسناک و نامتناهی. باد سردی می‌وزد که نسیمِ نفسِ اوست. آه، نسیم زیادی شاعرانه است. زندگی یک متنِ خشکِ انزجارآورِ طولانی‌ست که نه می‌توانی از خواندنش کور شوی و نه از او چشم برداری. رویا نبین. دست بردار. زندگی رویا نیست. زندگی همان چرخشِ روزمره‌ی موقتی و عذاب‌آوری‌ست که به عبث، می‌خواهی از آن جدا شوی. بیهودگی‌ات را داد می‌زنی. تا کجا؟ تا آستانه‌ی مُردن، بیهودگی‌ات را داد می‌زنی. __بداهه‌هایی در خیال (از شما🌱)

قبل‌ترها وقتی به خودم فکر می‌کردم، لبخند می‌زدم و یه جاده‌ی چهار فصل تو ذهنم نقش می‌بست. حالا یه کوچه‌ی بن‌بست می‌بینم، که هیچ رهگذری رو نگه نمی‌داره. یک زمانی تاری بود، پناهی بود برای عنکبوت‌های سیاه، حالا اما گوش من به صدای سقوط اجرام سیاه عادت کرده. بدنم ذره‌ذره جر خورده و من رد پای قدم‌های آدم‌هارو می‌بینم لبه‌ی پرتگاهی که ساختم. دنیا بزرگ‌تر شده و من خوشم میاد خالی‌ترش کنم. از همه‌ی چیزهایی که یک زمانی دوستشون داشتم و از آسیب‌ها و غرایز و شهوات و هوس‌های شیاطین. بزرگ‌ترها راست می‌گفتن، من باورم نشده بود.

من همان آوازِخوانِ مردمِ پاکم هنوز.

هنوز هم قلب‌ها به شکنجه‌ی امید آغشته‌اند؟ که جایی خبری هست هنوز؟

how is your heart today?

06 Avaze Khan.mp312.70 MB