من!
Open in Telegram
و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکرهالاولیا
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
378
Subscribers
-124 hours
-127 days
-4130 days
Posts Archive
378
Repost from من!
کمکم حس میکرد به غیر از خودش به یک نفر دیگر احتیاج دارد، به کسی که بتواند با اون حرف بزند، برایش دردِ دل کند، از گذشته بگوید، راجع به مردم گفتگو کند. به کسی محتاج است که بتواند رنج را هضم کند. در یک لحظه قلبش لرزید و حس کرد محتاج است بتواند رنج را هضم کند. در یک لحظه قلبش لرزید و حس کرد که در این موقع به مصاحبت یک گدا، یک مسلول، یا یک زندانی رنجور احتاج دارد، از آن زندانیهایی که داستایفسکی در کتابش به آدم میشناساند. حس میکرد به صداقت یک دهقان و یا حالت جوانمردانهی یک کارگر در وقت کار، و یا اندوه صادقانهی یک مادر احتیاج دارد. حس میکرد در این هنگام چیزی در او میجوشد که با هیچ پدیدهی فریبایی نمیتوان شعلهور و سپس آرامش کرد. حس کرد که به مصاحبت یک فاحشهای که گداخته شده باشد. فاحشهای که همهی گذشتهاش را زیر پوست بدنش و در لابهلای پردههای کبره بستهی قلبش قایم کرده باشد. در آن شب از پودر و سرخابهایی که خطوط در هم شکستهی چهرهی فاحشههای پیر را پر میکند بدش نمیآمد. [...]
خیال میکرد مشاهدهی این گونه پدیدهها غمی را که انگار در روحش گره خورده و بسته شده بود به جریان میاندازد و از او میگذارد. حس میکرد نفس موجود آدموارهای را از هوا گرفتن و بلعیدن به او لذت و حیات میبخشد. او در کاوش کمال اندوه بود.
ادبار و آیینه(ته شب)/ محمود دولتآبادی
378
حرف بزن
سرد است؛
آنقدر که، مبهوتْ دنبال خودم میگردم
مغزم نیز، از سوختنِ سرما، میخواهد لُخت شود.
سرد است؛
آنقدر که یادم نمیآید، کجا بودیم؟
حرف بزن حافظه!
آن شب نیز سرد بود؟
آن شب نیز
رخسارِ جنونآمیز برف، بر قامتِ زمین
سیلی میزد؟
توفیری ندارد چند جامه بر تن کنم، هنگامی که،
سرخرگها به انجماد میرسند.
و قطبِ مذابِ چشمانم، بر کویرِ جهانِ مقابل، بالا میآورد.
حرف بزن حافظه! کجا بودیم؟
آن هنگام که اشتهای مرگ،
جملگی میل را تهدید میکرد؛
و میلِ بینوا، آنقدر سردش بود
که یادش نمیآمد! حرف بزن لعنتی!
میلِ نادان، در همخوابگیِ با آینه،
میخندید و میلرزید!
تو که میدانی. پس بگو
یادم بیاور، آن شب نیز جهنم را دور زدیم؟
آن شب نیز،
از بهشتِ فاسد سقوط کردیم
آن دم که شیطان انگورهای باستانی را میبلعید؟
آیا آن شب لعنتی،
جنازهی آزادی بر شانهها اضافی بود؟
آن شب نیز، مانند هرشب، باختیم؟
حرف بزن حافظه!
نکند تو هم سردت است؟
__بداهههایی در خیال
( از شما🌱)
378
کاش پیدایم کنی!
دیگر چراغِقوه برای پیدا کردنم کافی نیست
نگاه کن
ماه نورافکنی شدهاست امشب
تمامِ آرزوهایم را حباب کردهام
روی سطحِ آب.
میتوانی پیدایم کنی؟
روزها موج مرا نزدیکِ ساحل میبرد
و باز موقع رسیدن؛ عقب میکشاندم
از موج میپرسم: کِی به ساحل میرسیم؟
زبانش را نمیفهمم...
میدانم اما روزی تمامیِ دریاها
خشک خواهند شد.
آنوقت در این خشکیها
آدمها بیشمارند
کاش
تو
پیدایم
کنی!
__کچویی
(از شما🌱)
378
چه کسی میتواند اثبات بکند
اتاقِ من
بخشی از یک ساختمانِ بیروح است؟!
در را میبندم و روی تخت مینشینم:
تلاطم سرامیک ها
نسیم در موهایم
صدای مرغانِ دریایی پشت پنجرهام
موج های کوبنده بر دیوارم
سقفِ دائما در چرخشم...
چه کسی میتواند اثبات بکند
اتاقِ من
بطری ای رها شده در دریا نیست؟!
__کچویی
(از شما🌱)
