𝗂𝗇𝗍𝗈 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗎𝗇 𖦹𓂃
Open in Telegram
248
Subscribers
+124 hours
-17 days
-630 days
Posts Archive
Repost from 𝗏𝖺𝖼ı𝗈
ㅤㅤ#ㅤ𝗌𝗇𝗂𝗉𝖾𝗋 ?? 🔝 Я навсегда останусь недосягаемым.
Repost from نعناعِ برفی هیونگ
بگم از بیتـابیِ نـفسهایی که به انتـظارِ سیـگار بین لبهای تو دود میشدن؟ یا از قـلبِ دلتـنگی که به بیرحـمی سیـاهترینش عادت کرده بود؟ از نـگاهِ شیـفتهای بگم که پشتِ سرت جا موند و هنوز هم راه برگشت از تو رو بلد نیست؟ یا از روحِ خستـهای که بیگـاه هوای حضـورت رو نفس میکشید، غافل از اینکه عطرِ لیلیـومش مدتهاست ازش دریـغ شده؟
تو بگو، قـلب... از بین این همه حسـرت، سهمِ تو کدوم بود؟ نکنه تمامِ این قـصه فقط از یک طرف درد داشت و من بیـهوده دنبالِ رد دلتـنگیِ خودم توی عـمق نـگاه به غـم نشستـهات میگشـتم جانِ عزیزکردهی من.
Repost from ㅤㅤ𝖣 ! 𝖵𝖤𝖱𝖦𝖤𝖭𝖳 𝗇3𝗐
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤОльгаㅤ𔓨 ﹙𝗁ı𝗀𝗁 𝗊𝗎𝖺𝗅ı𝗍𝗒﹚ ? ?
ㅤㅤㅤ𝖽𝖾𝗏 ' ı𝗅 ı𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗋𝖾𝗌𝗍 ﹫ 𝗋ı𝖽𝖾 𝗈𝗋 𝖿*𝖼𝗄 ¡ ¡
Repost from Gray writer
لا به لای قفسه های کتاب میگشت، بین یکی از بخش های کتاب ها، به بخش نامه های بازمانده که ارسال نشدن، دستش روی باکس ماند، یکی از پاکتهای نامه برایش آشنا بود، آرام پاکت را از باکس بیرون کشید، تاریخش برای ۱۹۸۹ بود. دستی روی پاکت کشید، با خطی زیبا فرانسوی نام گیرنده و فرستنده نوشته شده بود، آرام پاکت قدیمی را باز کرد، نامه با دست خطی فرانسوی نوشته شده بود، آهسته تای نامه را باز و خواند:
Pour Café,
Peut-être que cette lettre, elle aussi, ne te parviendra jamais. Qu'importe... je veux tout de même te dire ces mots.
Hier encore, le hasard t'a conduit au café. Je n'arrive décidément pas à détourner les yeux de toi. Je le sais... oui, je le sais.
Toutes ces longues contemplations ont fini par devenir le dessin que tu trouveras dans cette enveloppe. J'espère sincèrement qu'il te plaira.
Dis-moi, Café... as-tu apprécié le café que l'on t'a servi ce jour-là ? Et la mélodie qui s'échappait du gramophone ? Peut-être n'as-tu prêté attention ni à l'un, ni à l'autre.
Je sais que je devrai porter chaque jour le regret de ne pouvoir exister dans ton regard. Mon cœur souffre chaque fois que la réalité me rattrape, et mes yeux se remplissent de larmes à chaque souvenir.
Si, ne serait-ce qu'une seule fois, tu étais venu dans mon atelier, tu aurais compris qu'il n'y a rien d'autre que toi sur mes toiles, dans mes sculptures et sur mes feuilles de papier.
Café... chaque fois que je passe devant la pièce où tu joues du piano, je suis incapable de continuer mon chemin. Je dois m'arrêter et écouter le chant de tes mains dansantes.
Mais à quoi bon ? Car, aussitôt après, une douleur envahit toute ma poitrine lorsque la réalité se dresse devant moi : toi... avec lui.
Je ne sais plus quoi écrire.
Je terminerai donc cette lettre ici.
À jamais vôtre,
Le Prince français
مارسی. ۱۳ ژوئن. کافه. ۱۹۸۹
برای قهوه شاید این نامه هم باز به دستت نرسد، اما هر چه باشد برایت می گویم دیروز هم باز گذرت به کافه افتاده بود نمیتوانم دست از نگاه کردن به تو بردارم می دانم می دانم پایان همه ان خیره شدن ها شد طرحی که داخل پاکت هست ، امیدوارم دوسش داشته باشی بگذریم قهوه از سرو آن روز قهوه لذت بردی؟ از آهنگی که از گرامافون می آمد چی؟ شاید هم به هیچکدام دقت نکردی میدانم باید حسرت بودن در چشمهایت را هر روز با خود حمل کنم و قلبم هر بار با یاداوری واقعیت به رنجش بیوفتد و چشمانم هر دقیقه خیس اگر یکبار هم گذرت به کارگاهم می افتاد میفهمید جز تو چیزی در بوم ها و سنگ ها و کاغذها نمایان نیست قهوه، هربار که از کنار اتاقی که پیانو میزنی رد میشوم توان رد شدن ندارم و باید به ایستم و به آواز ان دستان رقصنده گوش بدم اما چه فایده پس از ان درد تمام سینه ام را فرا میگیرد، مادامی که واقعیت جلوی چشمانم قرار میگیرد تو با او دیگر نمی دانم چه بگویم نامه را همین جا پایان می دهم دوست دار شما شاهزاده فرانسویبا تمام شدن نامه قطرات اشکش بی اختیار پایین ریخت و دردی بی دلیل تمام قفسه سینه اش را فرا گرفت، نامه را دوباره بست و میخواست در پاک برگرداند _پروانه کوچولو...؟ +بله قهوه؟ _بیا کتاب رو پیدا کردم و سمتش دوید... #jovanil
Repost from 𝐆𝐨𝐨𝐤𝐨𝐨𝐲𝐚🕊
#Newpack 💋 cute bunny
ִֶָ 𝗍𝖾𝗉 𝗍𝖾𝗉 𝗁𝖾𝗋𝖾 ִֶָ
ִֶָ ִֶָ ִֶָ ִֶָ
Repost from 𝐆𝐨𝐨𝐤𝐨𝐨𝐲𝐚🕊
#Newpack 💋 cute bunny
ִֶָ 𝗍𝖾𝗉 𝗍𝖾𝗉 𝗁𝖾𝗋𝖾 ִֶָ
ִֶָ ִֶָ ִֶָ ִֶָ
Repost from N/a
+8
𓇼 𓈒𓏸𓂃 𓆞 𓆝 ⋆。𖦹°‧𓂃𓈒𓏸 𓊝 𓇼 𓂃𓈒𓏸 𖠋𖠋𖠋 🪡 𓈒𓏸 𓇼 𓂃 ˙ 𓂃 𓆉 ⋆。˚ 𓈒𓏸𓂃 𝒷𝓁𝓊𝑒 𝒽𝒶𝓏𝑒 𓂃𓏸𓈒 ⋆𓂃𓇼⋆ 𝒸𝒶𝓁𝓂 𝓈𝑒𝒶 𝓂𝑜𝑜𝒹 ⋆𓇼𓂃⋆
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
