🏛️رسانه روانشناسی اتاق سوّم
Open in Telegram
🏛️ اتاق سوم | فضایی برای دیدنِ خودمونه؛ صادقانهتر و عمیقتر چیزی که اینجا میخونید بازتابِ مطالعات نویسندهست، نه توصیه یا تشخیص بالینی برای شرایط فردی شما. ★هماهنگی تراپی بامن: @Therapy_Admin ★Boost: https://t.me/boost/WisdomGrowthPath
Show more858
Subscribers
+524 hours
+1607 days
+30130 days
Posts Archive
اما اصلاً چرا انقدر همه چیزو سانسور میکنیم؟
چون درگیر دوتا تلهی ذهنیِ شدیم:
اوّل اینکه میخوایم تصویرِ یه آدمِ منطقی و بیدردسر رو بازی کنیم.
انگار احساساتِ شدید و نیمه تاریک وجودمون حق ندارن وارد جریان رابطه بشن و اینجوری دستِ بالا رو داریم..
این که نه خودمون نیمه تاریک وجودمون رو بیرون بیاریم که ببینیم طرف مقابل میتونه مراقبت کنه ازش یا نه و نه اجازه بدیم دارک سایدهای طرف مقابل بالا بیاد و به جبرانِ سرکوبِ خودمون، با برچسب سمی زدن به نیمه تاریک وجود دیگری اونو هم سرکوب کنیمیکی از تلههای تکراری ارتباطات حال حاضر شده.
دوّم اینکه به موازاتِ این سرکوبِ احساساتِ شدیدمون، ناخودآگاهِ ما پناه میبره به یه مکانیزمِ دفاعیِ عمیقتر به اسم «فانتزیِ پیوندِ بدونِ تعارض» (Fantasy of Conflict-Free Oneness).
روان تحلیلگرایی مثل دونالد وینیکات خیلی قشنگ بهش اشاره میکنن.
توی این تعارض فرد از «پذیرشِ تفاوتهای واقعیِ دیگری» میترسه.
چون یه گفتگو و تعارضِ واقعی براش هراس آوره و اینو نشونه تلقی میکنه از مناسب نبودن برای همدیگه و نشونهای برای جدا شدن مسیرها.
برای فرار از این اضطراب چیکار میشه کرد؟ خب چی آسونتر از سلبِ مسئولیت :))
یعنی همهچیزو به زمانِ مناسب و نقشه تقدیر میسپاریم و صمیمیتِ واقعی رو قربانی میکنیم تا فقط توهمِ «یکی بودن و بیمشکل بودن ارتباطمون» رو حفظ کنیم.
واقعیت اینه که صمیمیت واقعی از نقطهی پذیرشِ تفاوتها و گذر از حرفهای سخت به وجود میاد.
وقتی از مواجهه فرار میکنیم، رابطه فقط یه ویترینِ باکلاس اما توخالی باقی میمونه که دستاورد واقعی توش جا نگرفته.
اگه توجه کرده باشید این روزا تو ارتباطات تقریبا اکثریت بلدن به تعبیر خودشون باکلاس رفتار کنن و همه یه چیزایی حتی کم؛ از اینکه رفتار بالغانه چیه و ریکشنهای کنترل شده داشته باشن بلدن.
حتی تعارضات رو هم آدما دیگه با ابراز خشم حل نمیکنن و یه ماسکی از خونسردی و تسلط بر شرایط به چهره میزنن و بعد میان برای گفت و گوی ظاهری.
اما چرا؟
خیلی از ما میدونیم پشت این آرامشِ ظاهری و رفتارِ بالغانه و محترمانهای که توی روابطمون داریم، چه سانسور بزرگی داره اتفاق میفته..
ما به این نقش بازی کردن آگاهیم، امّا انگار ترجیح میدیم به همین نقش بازی کردن ادامه بدیم تا اوضاع بهم نریزه و ریتم طوفانی نگیره رابطمون.
اسم این حالت تو روانشناسی «اجتناب از تعارض» (Conflict Avoidance) هستش.
وقتی ما به جای واقعی حرف زدن باهمدیگه صورتمسئله یا احساسِ حقیقیمون رو پاک میکنیم تا ظاهراً اتمسفر بینمون آروم بمونه و تصویر خودمون خراب نشه،در اصل داریم خیانت میکنیم به اون رابطه.
وقتی چه درباره «احساسِ واقعیمون» چه درباره «مشکلِ واقعی از دید خودمون» نتونیم واقعی صحبت کنیم و جرات نکنیم به اصرار برای حل مساله نه فقط پاک کردنش، اون مسئله هیچوقت حل نمیشه و اتمسفر بین دو نفر میره رو حالتِ نقاب زدن و نقش بازی کردن برای همدیگه.
برای پستِ امشب تصمیم گرفتم جای اینکه درباره ذهنیت و عملکرد هر کدوم از طرفین حرف بزنیم، بریم سراغ اتمسفرِ روابط.
این زاویه از ماجرا هم خیلی مهمه .
چون وقتی من و او باهم داریم تعامل میکنیم، یه اتمسفری رابطه بینمون میگیره که اونم هویت داره ..
اونم تعیین میکنه ما رابطمون بگو بخندیه یا سرسنگین؟
ما نقشمون برای هم چیه؟
حالا ازش صحبت میکنیم امشب تا ببینیم این فضای بین من و او چقدر مهمه و چرا این فضا در حال حاضر داره باعث شکاف بین دوطرف میشه.
یه شعر از مارگارت (Margaret Atwood) هست که خیلی به دلم نشسته در باب تمام صحبتهای این مدتمون:
“We stood in our trenches,
wearing armor forged of pride and despair.
And we had forgotten
that intimacy was never a battle,
but the courage to lay down our weapons.”
ما در سنگرهایمان ایستاده بودیم،
با زرههایی از جنسِ غرور و ناامیدی.
و فراموش کرده بودیم
که صمیمیت، نه یک جنگ،
که جراتِ زمین گذاشتنِ اسلحه بود..
به رسمِ دوشنبههای سبکِ کانال
امشب یه پستِ کوتاه و لطیف داریم که در عمق روانمون جا خوش کنه🤎
امیدوارم این آگاهیها ذره ذره به وجودمون بشینه و با مهر و عشق باهم ارتباط بگیریم نه با توقع.
از اون عزیزی هم که در آن به هر پست ریکشن میده، ممنونم :»🤎
شبتون بخیر و آروم.
علاوه بر نبودن الگوی پدرانگی مناسب برای اکثر پسرا، یه ترسِ بزرگ هم توی وجودشون دارن: وحشت از تکرارِ همون زندگی!
این خیلی خیلی مهمه بچهها.
مردها و پسرای امروزِ جامعهی ما فکر میکنن که اصلاً دلشون نمیخواد مثل پدرانشون بیاحساس و قدیمی باشن و از طرفی اصلاً نمیخوان اون زندگیِ مشترکِ تکراری، پر از تنش و زندگیِ بیذوقی رو که توی خونه از مامان و بابا دیدن دوباره تجربه کنن.
نتیجه چی میشه؟ یه گیجی و بلاتکلیفیِ شدید.
از یه طرف دلشون رابطه و صمیمیت میخواد
اما از طرفِ دیگه، تا رابطه جدی میشه و بوی نزدیک شدن به زندگیِ مشترک میگیره، سیستمِ عصبیشون آلارمِ خطر میده!
چون تنها تصویری که از زندگیِ واقعی توی ذهنشون داررن، همون الگوی خستهکنندهی والدهای خودشه.
تصورشون اینه در صورتی میتونم یه زندگی کاملا متفاوت رو بسازم که از نظر مالی خیلی بالاتر رفته باشم و در غیر این صورت همون روال قراره تکرار بشه.
پس مرد امروزی الگوی ذهنی برای ساختنِ یه «مردونگیِ جدید، امروزی و امن» رو نداره. . .
برای همین، دچار ترس و بلاتکلیفی میشه که طبیعیه.
نه میتونه عقب بمونه و کلا رابطه نسازه و نه جرات داره جلو بیاد برای عمیق کردن رابطه.
پس اون فرار میکنه، نه لزوماً به این خاطر که تو کافی نیستی؛ بلکه به این دلیل که از «تکرارِ اون سرنوشت» میترسه و هنوز نمیدونه چطور خودش یک مسیرِ متفاوت بسازه..
میخوایم از زاویهای درباره روابط حرف بزنیم که خیلی کم پیش میاد ازش حرف زده بشه.
یه نگاهِ واقعی به یکی از علتهای اصلیِ نموندن و نساختنِ خیلی از پسرها و مردها در حال حاضر.
(ما میدونیم فشارهای اقتصادی و تورّم وحشتناک در جامعه داریم و این پیش فرض تایید شدهست).
پشتِ رفتارهای تکانشی و شونه خالی کردنِ خیلی از مردها از ساختنِ یه رابطهی امن و جدی، یه گرهِ روانیِ عمیق وجود داره:
«Erosion of the Father Archetype»
«شکستنِ تصویرِ الگویِ پدر».
بیاید خیلی ساده و واقعی این مساله ریشهای رو بررسی کنیم.
پسرهای نسلِ جدید با پدرانی بزرگ شدن که خودشون زیرِ بارِ فشارهای سنگینِ زندگی، خسته و منزوی و بیحوصله یا عصبانی بودن.
ناخودآگاهِ پسرا و مردهای ایرانی، هیچوقت یه الگوی زنده و ملموس از یه «مردِ آروم، تکیهگاه، صبور و حامی» توی خونه ندیده.
پس این یه توقع زیادی براش به حساب میاد که طبق ترند و چیزی که جامعه امروز از مردها میخواد حالا هم یه مرد ساپورتیوِ آروم باشه و هم خود واقعیش باشه و احساس مردانگیش ارضا بشه.
تا اینجا به نظرم خیلی ملموسه.
حالا در کنارِ این خلا الگویی برای مردهای نسل ما، یه مساله عمیقتر هم وجود داره ..
برای امشب از قبل فکر کردم و دلم میخواست به چیزایی نگاه کنیم که ازشون حرف زده نمیشه و ما تو خودشناسی داریم خوب جلو میریم اما اطلاعاتی از شناختِ عمیق از مردها بهمون داده نمیشه.
از ترسهای ناخودآگاه مردها
از اتفاقاتی که در ناخودآگاه جمعی مردها در جامعه داره رخ میده
و ..
لازمه ساختن یه رابطه عاطفی خوب، فقط خودشناسی نیست؛ دیگر شناسی هم هست و نباید از کنارش رد شد.
پس پست امشب درباره جنس مکمل ما و توضیحاتی از مردهامونه.
داشتم امشب درس میخوندم.
دیدم باز تکرار حرفهای چند شب پیشمون مقابلمه.🤎
این پستِ کانال کاف همون چیزیه که سه چهار روز پیش باهم شکافتیمش و رُک و پوست کنده گفتیم اصلا انسانِ بیزخم وجود نداره در طبیعت.
این تلاش برای کمالگرایی فقط یه دفاع روانیِ مخربه که کاراییش هم رو به افوله.
اینحا در قالب یه متن کوتاهِ دلی نوشته اما بازم خوب بیانش کرده.
واقعا هوشمند بودنِ بدن و ذهنِ ناخودآگاهِ ما انسانها شگفت انگیزه.
دنیای روان دنیای خیلی پیچیدهایه که هنوز خیلی از ابعادش کشف نشده..
وقتی یکی پیدا میشه که از تمامِ فیلترهای سختگیرانه رد میشه و بالاخره تصمیم میگیری گاردت رو بیاری پایین تو همون مرحله،
اون آدم کمکم سرد میشه و عقب میکشه و همه چیز رو تموم میکنه.
چرا؟
حقیقت اینه که زمانی که داشتی اون آدم رو از فیلترهات رد میکردی، ناخودآگاه داشتی نقشِ یه «قاضیِ ناامن» رو ایفا میکردی.
توی دینامیکِ روابط، وقتی یه نفر نقشِ آزمونگیرنده رو ایفا میکنه، طرفِ مقابل ناخودآگاه میره توی نقشِ «متهمی که باید خودشو اثبات کنه».
[میشه گفت یجورایی دستکاری روانی هم هست.]
اون آدم تمامِ اون مدت داشته با «اضطرابِ عملکرد» و تلاش برای پذیرفته شدن میجنگیده..
درست از زمانی که تو تاییدش میکنی و گاردت میاد پایین، اون جنگِ روانی تموم میشه و اون آدم تازه به خودش میاد.
وقتی که این آرامش میخواد برقرار بشه اون شخص جای حسِ صمیمیت، خستگیِ مفرطِ خودش رو احساس میکنه.
سیستم عصبیِ اون آدم ناخودآگاه نتیجه میگیره که:
بودن با تو، مساوی با «زیرِ ذرهبین بودنه» نه یه رابطه بدون قضاوتِ امن.
پس بیصدا و بدونِ توضیح عقب میکشه و با سرد شدن تدریجی، رابطه رو تموم میکنه.
همه این توضیحات طولانی رو نوشتم که برسم به این جمع بندی.
در اکثرِ مواقع "وقتی رابطه رو با فیلتر و آزمون شروع کنیم، طرف مقابل رو توی همون مسیرِ آزمون از دست دادیم."..
اینو یادتون بمونه🤎
شب خوبی داشته باشید عزیزانم.
و حالا رنج اصلی کی اتفاق میفته؟
زمانی که آدمِ سختگیر و سختپسند با کسی معاشرت میکنه و بالاخره یه نفر از فیلترهاش رد میشه و به دلش میشینه.
اما اون روابط غالبا خیلی خیلی زود گسسته میشن و شکل نمیگیرن..
چرا؟
چی میشه که اینطور میشه؟
امشب از رازِ نهفته پشتِ جوابِ شیکِ «استانداردهام بالاست» پرده برداری میکنیم.🌚
اما واسه اینکه این پست قدم به قدم جلو بره باید اول به اصطلاحِ خودمختاریِ مفرط اشاره کنیم.
خیلیا وقتی با خودمختاریِ افراطی (Hyper-Independence) خو میگیرن، ذهنشون برای اینکه اونا رو از دوباره آسیب دیدن در امان نگه داره، یه بازیِ فوقالعاده هوشمندانه راه میندازه:
بازیِ آشنایِ «ارزیابیِ وسواسیِ آدما».
شاید فکر کنید دلیلِ اینکه دیگه کسی این روزا به دل کس دیگه نمیشینه یا روابط در همون ابتدای راهِ آشنایی، به اتمام میرسن اینه که هنوز آدمِ همسطح یا پرفکت رو پیدا نکردیم.
این هم سطحی فقط بخشی از نوک کوه یخه.
از نظر روانشناسیِ، اینکه منتظر آدم پرفکت بمونیم یه «تلهی دفاعیِ ناخودآگاه» بیشتر نیست.
مغزِ ما بعد از تجربیات منفیِ آسیب زا برای اینکه نذاره دوباره وارد منطقه خطر (یعنی صمیمیت و بیدفاعی) بشیم، ذرهبین میگیره دستش و روی کوچکترین رفتارهای طرف مقابل زوم میکنه.
•اینجاش اینطوری بود
•لحنِ پیامش فلان بود
•و خیلی مثالهای دیگه..
در واقع ناخودآگاه ما داره یه «اجتنابِ پیشگیرانه» انجام میده تا بهانهای برای هر پایانِ ناگوار داشته باشه.
امشب از این ماجرا صحبت میکنیم که چرا خیلی کم پیش میاد کسی به دلمون بشینه و سال تا سال از کسی عمیقا خوشمون نمیاد؟
آخرِ هفته خوبی داشته باشید.🪷
یه مرور خلاصه از تلههای عاطفی رو با اسنوپی داریم که یادمون بمونه از چیا صحبت کردیم.
امیدوارم با خوندن پست امشب این آگاهی در وجود هممون بیشتر بنشینه و بتونیم ظرفیت امن بودن رو گسترش بدیم تا اگر کسی داشت جلومون نقاب میزد، با آرامش بهش اطمینان خاطر بدیم که نیازی به این نقاب نداره..
نیازی نیست سختش کنه..
حقیقی بودن از همه چیز شیرینتره و این ارزشمندترین چیزیه که بین دو انسان وجود داره.
اینکه چقدر در کنار هم بتونن خود حقیقشون باشن و در این لخت و عریان بودن، باهم رشد کنن..
شبتون پر از قشنگی.🌟
حالا واقعی بودن دقیقاً یعنی چی؟
واقعی بودن یعنی «آسیبپذیریِ هدایتشده».
خیلی از آدما توی روابطشون دو شکل افراطِ بزرگ دارن:
*یا نقابِ بینقصی تنشون میکنن و ادای آدمای شکستناپذیر رو درمیارن که هیچکس نمیتونه بهشون نزدیک بشه و احساسِ سرما میدن و عدم صمیمیت میدن.
•یا اینکه توی همون قدمهای اول، تمامِ زخمها، تروماها و دردهای گذشتهشون رو میریزن روی سرِ طرف مقابل و اون رو فراری میدن.
اینجا هوشِ عاطفی واقعیEQ چطور باید بروز کنه؟
با «آسیبپذیریِ تدریجی و متقابل».
یعنی اونقدر شجاعت داشته باشی که به جای ارائهی تصویرِ یه «انسانِ پرفکت»، تصویرِ یه «انسانِ آگاه به نقصهای خودش» رو نشون بدی.
جرات داشته باشی بگی:
«من هم گاهی مضطرب میشم»،
«من هم فلان جا اشتباه کردم»،
یا «منم توی ارتباطمون گاهی بلاتکلیفم و میترسم».
واقعیت اینه آدما عاشقِ نمایشِ بینقصیِ ما نمیشن..
آدما جذبِ اون اصالت، شجاعت و امنیتی میشن که یک «آدمِ واقعی» با تمامِ زخمها و پذیرشِ نقصهاش از خودش ساطع میکنه.
ما برای تجربه یه رابطه واقعی، باید خودمون هم حضور واقعی داشته باشیم در اولین قدم.
همین
خب میخوایم دربارهی یه تلهی روانیِ و حقّهی بیرحمانه که چراغ خاموش داره تاثیرشو میذاره روی روابط حرف بزنیم.
از تلاشِ خستهکنندهیِ بیپایان انسانِ امروزی برای اینکه یه «انسانِ بینقص و بیعیب» به نظر برسیم.
بذارید همین اول از روانشناسیِ تحلیلی یه اصلِ اثباتشده رو بهتون بگم که بفهمید چرا از کلمه حقه براش استفاده کردم.
چیزی به نامِ «آدمِ کاملاً پرفکت و بدونِ نقص» در طبیعتِ انسان وجودِ خارجی نداره.
اگه کسی ظاهرش و انرژی که میخواد منتقل کنه اینه که بیش از حد بیعیب و نقص باشه اتفاقا اون داره یه تاریکی بزرگتری رو پنهوون میکنه..😶🌫
کارل راجرز که تقریبا همه میشناسنش یه حقیقتِ عمیق رو مطرح کرده در همین مورد.
راجرز میگه: تنها زمانی که نقصها و واقعیتِ لختِ وجودمون رو میپذیریم، تازه فرایندِ رشد و صمیمیت شروع میشه.
ببینید چقدر چیزِ عمیقی رو میگ.ه
اینکه تازه فرایدِ صمیمیت از اونجا شروع میشه و نقطه آغاز یه رابطه واقعی، این عریان بودنهست.
تلاش برای بینقص بودن یه "دفاعِ روانیِ" آسیبزاء نه قدرتِ حقیقی.
این تلاش برای پرفکت بودن چنان شرم عمیقی رو به آدمها داده که حتی گاهی بهترین آدمها دچار این تله شدن که تا رابطه خوب پیش نمیره، انگشتِ اتهام سمت خودشون میگیرن و میگن خودشون کافی نبودن.
خودشون انقدر خوب نبودن که طرف مقابلشون بمونه.
میخوام بگم تو دنیایی که همه دارن نقشِ آدمهای کاملاً بینیاز، مقتدر و بیعیب رو بازی میکنن، «واقعی بودن» تبدیل به یه سوپرقدرتِ نایاب شده که آدمها هم تشنهی بودن در کنار آدمهای واقعی شدن.
