en
Feedback
🏛️رسانه روانشناسی اتاق سوّم

🏛️رسانه روانشناسی اتاق سوّم

Open in Telegram

🏛️ اتاق سوم | فضایی برای دیدنِ خودمونه؛ صادقانه‌تر و عمیق‌تر چیزی که اینجا میخونید بازتابِ مطالعات نویسنده‌ست، نه توصیه یا تشخیص بالینی برای شرایط فردی شما. ★هماهنگی تراپی بامن: @Therapy_Admin ★Boost: https://t.me/boost/WisdomGrowthPath

Show more
858
Subscribers
+524 hours
+1607 days
+30130 days
Posts Archive
بیشترین رأی نه به «رو کردنِ تاریکی» بود، نه به «امنیت و ثبات»؛ به این بود: حسِ مهم بودن و دیده‌شدن برایِ یه نفر این خیلی معناداره. چون نشون میده عمیق‌ترین نیازِ خیلی از ماها تو رابطه، اثباتِ ارزشمندی از طریقِ خودمون و دستاوردهامون نیست؛ از طریقِ نگاه و تحسینِ «دیگریه». این یه حقیقت عریان در مورد روانِ ماست که با رای شما مشخص شد.

سلام به روی ماه شما. اول ازت میخوام این پست رو بخونی دوباره: https://t.me/Mywisdomgrowpath/1266 اما میخوام یه چیزی بهت بگم. ما در ارتباط عاطفی «وظیفه داریم» ابهامات پارتنرمون رو برطرف کنیم و «شفاف باشیم». این حتی توجه اضافه هم نیست وظیفه‌ست. وقتی شما یه سوال ساده میپرسی و ریکشنی که میگیری گارد گرفتنه، پس میشه یه نتیجه گرفت و اونم اینه که پارتنرت در حال حاضر داره ازت اجتناب میکنه و اهمیت و قدر رابطه رو میخواد که ندونه. شما هیچ کار اشتباهی نکردی و ازت میخوام به خودت شک نکنی یا انگشت اتهام رو به سمت خودت برنگردونی. کسی که مقصر این دعواست قطعا ایشونه و به نظرم هوشمندانه سوال خوبی هم پرسیدی ازش♥️

سلام شمیم جان یه سوال داشتم خیلی داره اذیتم می‌کنه من اون روز به پارتنرم گفتم چرا پشت فرمون تو برنامه بله آنلاینی چرا تلگرام نمیای گارد گرف و دعوا کرد بعد چند ساعت هم بلاکم کرد وقتی بهش اس دادم کف توهین میکنی و بی انصافی میکنی و شک داری البته با دعوا بعدم از همه جا بلاکم کرد اس دادم که من شک نداشتم فقط برام سوال بود و توضیح میخاستم چرا باید گارد بگیری آخه و خوب برخورد نکرد گف نمیخام دیگه این رابطه رو چیکار کنم شمیم آیا واقعا تقصیر من بوده یا ن آخه آدمی که شک داره که میگه اثبات کن من فقط توضبخ میخاستم هرچی ام‌میگف قبول میکردن

این نظرسنجی رو سعی کنید همه رای بدید چون پست بعدی رو میخوام بر اساس نیاز خودتون بذارم♥️

این روزا از آدما زیاد میشنویو که میگن «دارم مرز میذارم با فلان آدما و خیلی وقته ازشون بی خبرم». خود این اتفاق خوبه، چون مرزگذاری واقعاً یکی از سالم‌ترین مهارت‌های رابطه‌ست. اما یه اتفاق عجیب داره میفته. خیلی وقتا زیرِ کلمه «مرزگذاری»، در واقع داریم از یه چیز دیگه فرار میکنیم: •شاید از توضیح دادن •یا از شنیدنِ صبورانه •یا هر چیز دیگه‌ای.. اما مرزگذاریِ واقعی همیشه با ارتباط همراهه که تنظیم میکنه حد و مرز صمیمیت در ارتباط رو. براتون مثال میزنم: مثلاً میگی «این رفتار برام قابل‌ قبول نیست، باید دربارش حرف بزنیم». اما یه نوعِ دیگه هم هست که بعضیا به اشتباه بهش میگن مرزگذاری اما اسم واقعیش«جداییِ دفاعی» (Defensive Detachment) هست. یعنی بدونِ هیچ دلیلِ واضحی بدونِ هیچ اتفاق قابل توجهی (منظور این نیست که اگر شخص مقابل داره منفعلانه پرخاش میکنه و مستقیم بحث نمیکنه ما باید وارد بازی او بشیم. اینو قاطی نکنید) قطع ارتباط می‌کنیم و بعد بهش برچسبِ «مرزگذاری» میزنیم تا از مسئولیت بعدش هم شونه خالی کنیم. پس متوجه شدید فرقشون کجاست؟ مرزگذاریِ واقعی از جایِ امن و بالغانه میاد. از شواهد بیرونی واقعی. جداییِ دفاعی از یه ترسِ ناخودآگاه میاد؛ ترس از اینکه محبور به قبول مسئولیتی بشیم که خواهانش نیستیم. برای همینه که این روزها تو ارتباطات آدما ترجیح میدن به‌جای توضیحِ واقعی، بی‌صدا کنار بکشن و از اسم مرزگذاری استفاده کنن. پس مرزِ واقعی، دونفر رو نزدیک‌تر میکنه به رابطه‌ی سالم. جداییِ دفاعی، افراد رو از رابطه دور میکنه. این توضیحات رو با مثال همراه کردم تا قشنگ بتونید تشخیصشون بدید.

از کِی «مرزگذاری» تبدیل شد به یه اسمِ قشنگ برای فرار کردن از صمیمیت؟🤎 امشب می‌خوایم رُک دربارش حرف بزنیم.
از کِی «مرزگذاری» تبدیل شد به یه اسمِ قشنگ برای فرار کردن از صمیمیت؟🤎 امشب می‌خوایم رُک دربارش حرف بزنیم.

اصلی‌ترین چیزی که تهِ دلتون از یه رابطه عاطفی می‌خواید چیه؟
Anonymous voting

این روزا به این که چرا آدمایی که از بیرون «بهتر از نرمال» به نظر میرسن، معمولاً سخت‌ترین کیس‌ها برای رابطه ساختن‌ میشن؟ اونایی که موفقن، جذابن، همیشه یه چیزی برای گفتن دارن، آدمایی که همه تقریبا به چشممون میاد. اما دقیقاً همینا اغلب سخت‌ترین رابطه‌هارو تجربه میکنن. چرا؟ چون این آدما به شکلِ ناخودآگاه یاد گرفتن که برای دیده‌ شدن و دوست‌داشتی موندن، باید نسخه‌ی «قابل‌ارائه»‌ خودشون رو نشون بدن. نه اون نسخه‌ی واقعی،بدونِ بی‌نقص و حقیقیشون رو. ما یه اصطلاح روانشناسی داریم به اسمِ «خودِ کاذب» (False Self)، من میخوام امشب یه قدم جلوتر بیام بریم تو بحثِ روابط. وقتی این آدما وارد یه رابطه میشن، همون نسخه‌ی "قابل‌ارائه" رو با خودشون میارن و به پارنترشون ارائه میدن. نسخه‌ای که خوب گوش میده، با اعتماد به نفس واکنش نشون میده، مسلط به نظر میاد، همیشه یه ذره بالاتر از خود واقعیشه. حالا مشکل کجاست؟ ناخودآگاهشون هیچوقت مطمئن نیست که اگه اون نسخه‌ی خام‌تر، ضعیف‌تر، نیازمندتر رو نشون بدن، هنوز دوست‌داشتنی میمونن یا نه. پس چیکار میکنن؟ •یا اصلاً وارد رابطه نمیشن. •یا وارد میشن ولی همیشه یه فاصله‌ی امن نگه میدارن. فاصله‌ای که ازش درباره اتمسفر رابطه و ماسکِ آرامش ازش حرف زدیم روزهای گذشته تو‌ کانال. نتیجه‌ش یه تناقض تلخه: هرچی بیرون از رابطه موفق‌تر و کامل‌تر به نظر برسن، تنهاییِ درونیشون عمیق‌تره. چون هیچوقت واقعاً امتحان نمیکنن که خودِ واقعیشون، بدون نسخه‌ی خودِ کاذب هنوز براشون امن هست یا نه. این هم یه اتفاقِ رایج این روزهای ماست در جامعه که خیلی‌ها رو تو تله انداخته. برای رابطه‌ی واقعی و صمیمیت، راهی جز واقعی بودن نداریم..

تمام پوینت حرفمون اینجاست که موقع تعارض تکراری توی رابطه سکوت رو انتخاب نکنیم. چون هر بار سکوت میکنی، انگار داری منتظر میمونی که طرف مقابل حرفتو تایید کنه تا بهت اجازه بده به حست اعتماد کنی. ولی حسِ تو، برای معتبربودن نیازی به تاییدِ کسی نداره. حتی اگه بازم انکار کنه، حست همچنان واقعیه. وقتی این رو بفهمی، دیگه حرف‌زدن یه تلاش برای گرفتنِ تاییدیه از پارتنرت نیست. یجورایی شبیه وفادار بودن به خودت و درونت و احساساتته فارغ از اینکه دیگری چی میگه و در انتها از رابطه چی‌ حاصل میشه. امیدوارم این جواب به خوبی کمکت کرده باشه مخاطب عزیزم.♥️

در مواقعِ تعارض و عدم هماهنگی بین احساسِ یکی و رفتار دیگری در ارتباطات، خیلی از رواندرمانگرها میگن توی رابطه‌ باید حرف بزنی.. یا میگن مهم اینه که تو مکالمه به یه جمع‌بندی برسید باهم.. حرف درستیه، ولی یه جای کار میلنگه اگه عمیق نشیم تو این مفهوم. ارتباط عاطفی، ارتباط کاری نیست که با حرف زدن و حاصل شدن توافق همه چیز تموم شه. تو رابطه‌ی کاری یه سند هست، یه توافق امضا میکنید و همون میمونه تا پایان قرارداد. ولی رابطه‌ی عاطفی این‌ شکلی نیست. جنس رابطه عاطفی سیاله. هر روز بهش ابعاد جدیدی میتونه اضافه بشه. تو این ماهیت سیال، چیزی که اعتبار داره «احساس» شماست؛ نه فقط جمله‌ای که رد و بدل شده و چیزی که حتی موقتاً قانع کرده باشتتون. ماجرا معمولاً این‌ جوری میشه: شما حرف میزنی، طرف مقابل انکار میکنه.. یه مدت میگذره و دوباره یه نشونه میبینی و دلت میخواد دوباره حرف بزنی. ولی به جاش اکتفا میکنی به همون جمله‌ای که قبلاً شنیدی «نه عزیزم اینجوری نیست و یاد جملاتی که تهش قانعتون کرد میفتید» و نهایتاً ساکت میشید. این سکوت و عدمِ ابراز احساس یه اتفاق روانی پشتشه به اسمِ سکوتِ خود انتخابگرایانه self-silencing؛ (یعنی وقتی آدم برای حفظ رابطه یا آرامش ظاهریش، صدای احساس واقعیِ خودش رو خفه میکنه چون فکر میکنه گفتنش به ضررشه). • نکته اینجاست: توی ارتباط عاطفی هر بار که اون حس متضاد دوباره بالا میاد، باید بتونی "دوباره" ازش حرف بزنی. نه برای اینکه لزوماً به توافق برسید. حرف‌ زدن کارکردش این نیست که طرف مقابل رو قانع کنی یا یه جمع‌بندی نهایی داشته باشید باهم. حرف‌زدن برای خودته. برای اینکه نسبت به احساسِ واقعیت آگاه باشی و بدونی که چیو داری حس میکنی در هر لحظه و قرار نیست خودن رو سرکوب کنی.

پستِ امروز رو همونجور که قول دادم برای مخاطب ناشناسِ عزیز آماده کردم. با خوندن پیامشون یه بار دیگه، فکر میکنم چیزی که در این‌جور مواقع آدم رو اذیت میکنه و از این پیام هم دقیقاً همینو دریافت میکنم، خودِ ترس از «رفتنِ» طرف مقابل نیست؛ اون حسِ تناقضه. اینکه یه چیزی رو با تمام وجود حس میکنی ولی طرف مقابل میگه «نه، اینجوری نیست». آدم در اینجور مواقع میمونه بین اعتماد به حسِ خودش یا اعتماد به حرفی که پارتنرش میزنه. همین تعارض به‌تنهایی خسته‌کننده‌ست و زمانی که در بحران‌ها اینجور میشه واقعاً انرژی روانی زیادی میبره..

مهرنوش که اینو گذاشت یه چیزی اومد به ذهنم که احساس کردم بلند بیان کردنش ضرری نداره و میتونه بیدار کننده هم باشه. تو این چند وقت اخیر من ندیدم یکی مدام گیر داده باشه به کلمه آدمای سمی و برچسب زدن به بقیه و قضاوتِ ریکشن بقیه و خودش اونی باشه که رفتاراش کنترلگرانه نبوده باشه! این اصطلاح شاید در ابتدا با نیت خوب ترند شد اما در گذر زمان تبدیل شد به نقابِ آدمایی که بازی روانی رو خودشون شروع میکنن و میخوان باهاش بقیه رو کنترل کنن. اینو به تجربه شخصیم دیدم و جرات کردم بگم🤎

سلام عزیزِ من. سوالت انقدر خوبه و عمیقه که من پست فردا رو قول میدم بهش اختصاص بدم.🤎 اینجور وقتا خیلی نوشخوار فکری زیاد میشه و کنترل روی شرایط کم میشه.

شمیم جان سلام. یه ماجرایی که در خصوص رابطه عاطفی هست و خودمم درگیرشم اینه که وقتی حس میکنیم طرف مقابل میخواد کم کم بره ولی خودش قبول نمیکنه چیکار کنیم؟ 🥲 من نشونه های تغییرشو دارم میبینم اما اون قبول نمیکنه....

فعلا فقط در حد همین گل‌های رز پرپر شده و نور خورشید و دراز کشیدن رو زمین به خودمون اجازه زندگی در اتمسفر عشق رو میدیم :))♥️

چون ناخودآگاهِ ما فکر میکنه اگه کنترلِ شرایطِ بیرونی رو نداره، حداقل می‌تونه با "احساس نکردن"، "دل‌بسته نشدن" و ریسک نکردن، جلوی آسیبِ مجدد زندگی شخصیش رو بگیره. این یه تلاشِ ناشیانه امّا حیاتیِ روانه برای اینکه خودش رو در برابر ناکامیِ جدید محافظت کنه. دقیقاً به همین دلیله که ما پشتِ تحلیل‌های روشنفکرانه و جملاتِ تکراری مثلِ «من الان ظرفیتش رو ندارم» سنگر گرفتیم تا با سوگِ واقعی و دردِ عمیقمون مواجه نشیم. روانِ جمعیِ ما تسلیمِ کهن‌الگوی ویرانی (فروید میگفت روان یا از اِروس تغذیه میکنه یا تاناتوس و ما فعلا از تاناتوس تغذیه میکنیم) شده و داره انتقامِ تمامِ نشدن‌ها و ناکامی‌هاش رو از لطیف‌ترین بخشِ زندگی‌ یعنی رابطه عاطفی میگیره. این یکی از مهمترین چیزایی بود که باید نسبت بهش آگاه باشیم و بدونیم چرا انقدر کرختیم؟ اگر کسی هم تو این وضعیت بود و سردرگم شده بود، بتونیم بهش آگاهی بدیم از علت این احساسش. ترس، ندونستن و انفعال، بدترین دشمنِ زندگیامون در حال حاضرن.

این روزا چه توی گفتگوهام با رفقا و چه حاصل جلساتِ تراپیِ خصوصی به یک حقیقت تلخ اما واقعی میرسم: جامعهٔ ما کاملاً داره برای بقا از «خشم» تغذیه میکنه. کافیه به نیرویی نگاه کنیم که هر روز صبح ما رو از خواب بیدار میکنه تا یه روز دیگه رو هم ادامه بدیم.. اگه دقیق بشیم میبینیم اون موتورِ محرک، عشق یا ارتقای کیفیت زندگی نیست بلکه خشمِ انباشته‌ست که تو چنته مونده برامون. برای همین وقتی میشنویم یا خودمون میگیم که «من انرژی و ظرفیتِ وارد رابطه شدن رو ندارم» یا حس میکنیم یه کرختی و بی‌حوصلگیِ عمیق روی روابطمون سایه انداخته، همه‌چیز فقط تقصیر تورم و خستگی نیست؛ بخشی از این ماجرا دفاعِ ناخودآگاهِ روانِ خودمونه.. روانِ ما سال‌ها زیر بار خشمِ روزافزون قرار گرفته اما دستمون به خاستگاهِ اصلیِ اون خشم و تخلیه کردنش به سمتِ منبع اصلی نمیرسه. پس چیکار میکنه؟ دچار مکانیزم دفاعی به اسم «چرخش خشم به سمت خود» (Turning Anger Against Self) میشه. 😄 تو این حالت روان خشم رو ۱۸۰ درجه برمیگردونه سمت خودش و خودش رو از صمیمیت محروم میکنه! امّا چرا روان دست به چنین کارِ عجیبی میزنه؟

برای نوشتن پست امشب، از دیشب فکر کردم و خودمو مجبور کردم که نگاه واقعی عمیق به خودمون کنم و بعدش دربارش حرف بزنیم. پستِ امشب رو با دقت بخونید چون به‌نظرم کاربردی‌ترین حرف‌های لخت و عریان رو درباره ارتباطات عاطفی حال حاضرمون بیان میکنه.🤎

در نهایت میخوام این رو هم اضافه کنم که ما در بستر یه رابطه واقعی میتونیم رشد کنیم و احساس کنیم واقعا عاشق شدیم، واقعا چیزی به دست آوردیم و رشد کردیم که بدونِ دیگری ممکن نبود و یا حتی واقعا بخشی از قلبمون رو پیش دیگری جا گذاشتیم و این احساس رو هم دوست داریم. ارتباطاتِ پاستوریزه و هموژنیزه( فقط همین به ذهنم رسید برای توصیفشون=]) چیزی به ما اضافه نمیکنن و هیچ بخشی از وجودمون رو ارضا نمیکنن. گرسنگی عاطفی و روانی در ارتباطاتی که با سانسور پیش بره، ادامه پیدا میکنه و تنها حتی عمیق‌تر از قبل احساس میشه. شبتون سرشار از عشق.🤎