en
Feedback
•میم•

•میم•

Open in Telegram

می‌پرسم.. هنوز هم آیا در یاد و خاطر شب مانده‌ایم؟

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 423
Subscribers
-124 hours
-137 days
-5730 days
Posts Archive
مدت‌هاست از خودم دور شده‌ام. غصه دارم اما به بطن قلبم دفنش می‌کنم. به خودم پیچیده‌ام. فراموشم کرده‌ام. در این شب‌های به خواب رفته‌ی دل‌گیر، به هزاران عقده زنجیر می‌شوم و نفس نفس زنان، به لاله‌زار مرده‌ و پژمرده‌ی دلم می‌نگرم و خاکسترشان را به دستم می‌گیرم. به صد داد و بیداد و به هزاران سگ‌دو نمی‌شود از خاکستر گُلی ساخت و این پژمرده‌زار، مسر است. یکی خسته می‌شود و دل به صدای هستی می‌بندد و دیگری پی‌اش را می‌گیرد و هم‌راه او به استقبال سردی و سختی خاکِ زمختُ و کثیف می‌رود تا با خاکسترش به زمین قوتی بخشد! آخ که نمی‌داند این پژمرده‌زار مسر است! تراژدی یعنی دود شدن و یک‌جا ایستادن. دانه‌های برف را بی‌هوا از پشت پنجره‌ی خاکی لک‌زده می‌شمارم و به آب رفتن‌شان را می‌نگرم. آمدید به این خاکی خاکستر لاله‌ها را به خود جا داده، جان دهید؟ تراژدی یعنی دست به جیب ایستادن وقتی رنج، دست به شانه آدم گذاشته. من زاده‌ی بهارم و خدای زندگی؛ اما الان ساعت به سمت پاییز تیک‌تاک می‌کند و غم، مسافر همیشگی خانه‌‌ی ماست. این دفعه‌ طولانی‌تر؛ شیرین‌تر. مثل بابونه‌ها خوش‌بوتر و مثل گیسوی پریشان‌ِ تو؛ پیچیده‌تر.

می‌بینمت لا‌به‌لای سبزی علف‌زار‌ها. چشم‌هایی سیاه و موهایی به سان امواج قهرآلود دریا‌ها. دوری یا دورتر؟ خسته‌ای یا خسته‌تر؟ من نیستم. چی نیستم؟ دور یا خسته؟ نمی‌دانم؛ شاید هم خوش‌حال. مثل یک سنگ لبه‌ی پرت‌گاه؛ که آخرین تمنای انسان برای زنده بودن است. مثل یک چوب خشک لبه‌ی آتش؛ که می‌داند عاقبت خاکستر می‌شود. مثل یک بابونه وسط صحرا؛ که طوفان از ریشه درش آورده. مثل یک خدا؛ که خودش هم می‌گوید تنهاست؛ تنهایم. به قول اوحدی:«سر زلف خود بگیری همه پیچ و خم برآید دل ریش من بکاوی همه درد و غم برآید...»

از یکی از ممبرهای عزیز برایم رسید.
از یکی از ممبرهای عزیز برایم رسید.

چنل پرایوت من. این‌جا هر کسی رو اکسپت نمی‌کنم به دلایلی.

معبودم! خدا شب را برای من آفرید و روز را برای تو. سیاهی برای من و سفیدی از آن تو. غم برای من و زیبایی برای تو. خدا من را برای من آفرید و تو را هم برای او...
برای او...

معدود افرادی در زندگی من هستند که بتوانم واقعا آن گونه که هستم، کنارشان باشم و لب به سخن بگشایم. خیلی‌‌ها هستند که تا کنارم می‌نشینند؛ چانه‌شان از تعریف داستان‌های اکس و نکست‌شان خسته نمی‌شود. اغلب هم تمام گفته‌هاشان را به تخمم می‌گیرم و ظاهرا سرم را تکان می‌دهم که گویا دارم گوش می‌دهم. اما یکی از این داستان‌ها جالب است؛ این‌که فلانی‌ای وجود دارد که می‌گوید دختر و پسر نمی‌توانند دوست معمولی باشند و از این کارها بی‌زار است. فلانی تا با پسر مورد علاقه‌ش، ارتباطش تمام می‌شود؛ یک مدت بعد یک پسر دیگری به اکانتش گیفت می‌دهد و خلاصه‌ی کلام می‌خواهد با زبان بی‌زبانی بگوید که من دورم خالی نیست. فکر نکن نبودنت را کس دیگری پر نمی‌کند. و از قضا کسی که گیفت داده، دوستِ این دختر از آب در‌می‌آید. حالا سرتان را با این جور کصشعرها به درد نیاورم؛ فقط خواستم بگویم نه به حرف آدم‌ها اعتماد کنید و نه به چشم‌شان. این‌جا دروغ، مثل باران‌های پاییزی‌ست. تمام نمی‌شود. فقط گاهی قطع می‌شود و دوباره پیدا.

ما هم خیلی دوست داشتیم خیلی‌ها می‌ماندند؛ اما نبودشان را یاد گرفتیم. خیلی می‌خواستیم خیلی چیزهارا داشته باشیم؛ اما با نداشتن‌شان زندگی کردن را یاد گرفتیم. ما قامت‌مان حالا حالا ها خم نمی‌شود؛ سر پاییم. هر کسی کنارمان هست که خوش‌ به حالش، هر کسی هم که نیست؟ خودتان جای خالی را تکمیل کنید.

زندگی همیشه پر دوراهی ها و حتی چند راهی هاست. اما راهی رو برو که منجر به "خوش‌حالیت" بشه. یه شرطی که به خودت و دیگری آسیب نزنی.

‌ بزار یه بار دیگ بگم اولش درباره حالم گفتم ک خوب نیسم دومیش هم نوشتم خوبه ک سوالا و حرفا رو میزای تو چنلت تو به بازه و جواب میدی. سومین بخش حرفمم. درباره علامت سوالی که تو ذهنم بود رو نوشتم. میگم که چرا اصلا نمیشه تصمیم گرفت من کسی ام ک بین همه چی گیر میکنم چون همه چی خوبی و بدی خودشو داره و نمیتونم یه تصمیم قاطع بگیرم:))

نتونستم دقیقا درک کنم که چی می‌گی.

‌ حال ک چه بگم هر ثانیه تلاش میکنی که حال بدتو تبدیل کنی به یه حال نرمال دیدم تو چنل سوال میپرسن باحاله چون بعضی هاش سوال و حرفای ما هم هست. من این چند مدت میخواستم بگم اصلا تصمیم یعنی چی یعنی چی من صد در صد باید به چیزو قبول کنم و تو همون مسیر برم آخه نمیشه ارتباط می‌خوام بگیرم تو ارتباط هم ضعیفم یعنی چی آخه ؟دبگ بسه این ندونستن😭💆‍♀

راستش من نمی‌دونم در واقع، به چه چیزی می‌شه گفت "عشق." تعاریف ان‌قدر زیاده که هنوز نتونستم یکیش رو به طور تام و کامل بپذیرم. اما من از دوست داشتن، این رو بلدم که "شرایط سخت زندگی فقط مال من، خوش‌حالی‌هات فقط مال تو، خوشحالی‌هام مال هردوتامون."

‌ نوشته هات خیلی عجیب و مبهمن تو عاشقی؟ عاشق شدی؟

محیط همیشه تأثیرش رو به روح آدما می‌ذاره. نصیحت‌های ریش سفید‌ها راجع به مسائل مالی، الان جواب نمی‌دن. خواستن، توانستنه آره. ولی خواستنش یک ثانیه‌ست، توانستنش و رسیدنش ده سال.

‌ حالم ؟ در چند کلمه خلاصه سرگردان ، عصبی و خشمگین ، گیج ، پر از سوال ، سرد ، دلتنگ ، ناراحت و آرزوی همیشگی که کاش حداقل قبل‌تر به دنیا میومد ... نه با این دنیایی که با حقوقت می‌تونی یه گرم طلا بخری از اونور ریش سفیدا میگن خواستن توانستن است ، نابرده رنج گنج مسیر نمیشود ، اگه کسی پولشو نداشت یعنی عرضه اشو نداره

و نگاه‌های خانواده؛ هیچ کاریش نمی‌شه کرد. نمی‌شه براشون منطقی توضیح داد که فرزند از کنکور مهم‌تره. خیلی از خانواده‌ها به این درک می‌رسند و خیلی‌ها نمی‌رسند.

من براتون پزشکی رو مثال می‌زنم که الان تاپه. کسی که پزشکی قبول می‌شه، نباید فکر کنه کون آسمون پاره شده و این به زمین افتاده. چون هزاران و ده‌هزارن نفر هم کنارش قبول می‌شن. خیلی ها قبول شده‌اند. خیلی ها هم بعد اون قراره بشن. کسی هم که قبول نشده، بازم چیزی رو از دست نداده. درسته که علاقه خیلی مهمه ولی باور کنید که "پول" خیلی مهم‌تره.

‌ درسته کنکور همه ی زندگی نیست به قول تو شاید اصلا چند سال دیگه حسی نداشته باشم بهش ولی من این باخت رو هیچوقت یادم نمیره حسی که داشتم حسی که به خانواده منتقل کردم جوری که با ذوق درس خوندن منو نگاه میکردن با عشق منتظر من بودن پشت در هیچوقت این شرمندگی رو یادم نمیره

من مخالف تحصیل نیستم. مخالف اجبار به تحصیل همه هستم. قرار نیست هر کسی درس بخونه. درس خوندن به خودی خود، هیچ موفقیت خاصی نسبت به کسی که توی بازار آزاد کار می‌کنه، نداره. هیچ شخصیت بالاتر و افزون‌تری به آدم نمی‌ده. اجبار به تحصیل، صرفا آدم‌هایی که می‌تونستن اون عمرشون رو کار کنن رو عقب میندازه از زندگی.

‌ چرا مخالفی با درس و تحصیل مگه خودت یه زمانی همین راهو نرفتی؟ یا نمی دونن الان اصلا زندگیت یکم تحصیلاتت نجات نداده؟ البته فقط سوال پرسیدم محترمانه چون کنجکاوم نسبت به این حرفت