•میم•
Открыть в Telegram
میپرسم.. هنوز هم آیا در یاد و خاطر شب ماندهایم؟
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
1 330
Подписчики
-424 часа
-127 дней
-6430 дней
Архив постов
1 329
پدر عزیزم،
امروز که این نامه را برایتان مینویسم، از گونههایم اشک میبارد و شما چندمتر آنطرف، پشت دیوارهای سنگی اتاق، نشستهای و چایت را مینوشی. امشب هم مانند هزاران شبی که آمد و گذشت، دلم به حال خودم سوخت و تو هیچوقت نفهمیدی. اینکه اینجا مینویسم، چون بعد تمام بدیهایی که در حق من و آیندهام کردی، هنوز در من نوری روشن مانده و نمیخواهم دلت را بشکنم. جرئت و جسارتش را ندارم تا به رویت بگویم هیچوقت برایم پدری نکردی و همیشه سرم پایین بود. هر وقت زمین خوردم، نبودی که دستم را بگیری. هر وقت زمینم زدی، خندیدی و رفتی. مریض شدم و گفتی بخواب، خوب میشوی. گشنه ماندم و خانه نیامدی. بزرگ شدم اما هیچوقت حس نکردم پدری دارم. با بچههای یتیم بیشتر دوست میشدم چون خیلی شبیهشان بودم. هر وقت کنارت بودم، بیشتر احساس تنهایی کردم. همیشه به فکر خودت بودی؛ معنی پدر بودن را نمیدانستی و احتمالا بعد از این هم نخواهی فهمید. نمیدانستی که فرزند را باید بزرگ کنی، اما مرا سپردی که خیابانها بزرگم کنند. خانواده را معنی نکردی، خانه را "پناه" نکردی. خانه برایم مثل یک مکانی شد که باید سریع کارم را تمام کنم و بروم، چون اینجا جای من نیست. غرورم را بارها شکستی و مرا به تنهایی سوق دادی، من غمگین نبودم، تو مرا غمگین ساختی. بچه که بودم؛ مادر چشمهایم را میبوسید و میگفت:«چشمهایت خیلی زیبا هستند؛ خیلی هم غمگین. خدا وقتی داشته چشمهایت را نقاشی میکرده، غصهدار بوده.»
رفته رفته فهمیدم تو از این چشمهای زیبا، غم ساختی.
همیشه حسرت این را داشتم که وقتی یکچیزی را خراب میکنم، تو بسازی؛ وقتی میشکنم؛ تو چسب بزنی و وقتی نیازی دارم؛ اولین نفر تو به ذهنم بیایی اما نه، تو نبودی.
تو از من آدمی ساختی که "خودش را لایق عشق نمیداند." آدمی که میترسد عاشق شود و از معشوقهاش یک درخت خشک و توخالی و تاریک بسازد؛ مثل خودش.
اگر روزی این نامه به دستت رسید، آن روز من کنارت نیستم و پیش خدا نشستهام و میخواهم چشمهایم را زیبا اما "خوشحال" بکشد. بدان که من بارها خواستم همهچیز را تنهایی بسازم اما زورم نرسید.
خودم را فدای همهتان کردم؛ گور آرزوهایم را کندم و دفنشان کردم تا شما راحت باشید.
اما احتمالا دیگر خستهام؛ خسته از نفس کشیدن. بدان که بعد این همه بدی، من میبخشمت اما تو خودت را نبخش.
1 329
دانههای برنج، به هوا رقصیدند و این یعنی "آزادی مهمتر از نان است."
نشان دادند که شکم گرسنه هم دزدی را توجیه نمیکند.
هر کجا چپ و اسلامگراهای افراطی پا گذاشتند، به ویرانی کشیده شد.
لیبرال میسازد، خلق میکند، میآفریند و چپ چون دستش به ساختن نمیرود، میسوزاند و میدزدد.
همهی ما، یک دستبوسی به مردم آبدانان بدهکاریم که اینچنین "شرافت در عین نداری" را به جهان معنی کردند.
1 329
متأسفانه گاهی میبینم که بعضی از پستهای بنده را یکسری افراد به ظاهر مذهبی که طرفدار ظالمان زمانه هستند، به چنلهایشان فوروارد میکنند.
از این ناعزیزانی که اسم دین و مذهب به دوش میکشند و چشمشان انقدری نور و سو ندارد که بدانند این افراد به تزویر و ریا، دین و مقدسات را خرج میکنند و بر خلاف نام حکومتشان، اصلا اسلامی نیستند؛ لطف کنند و از کانال من گم شوند بیرون چون من عقایدم با شماها ناسازگار است.
البته، من مثل شماها نیستم و معتقدم انسان آزاد است.
پس اگر همچنان بعد دیدن این پیام، در این کانال هستید و میخواهید بمانید؛ کمی هوش و حواس به خرج بدهید، و الباقی پستهای این کانال را نیز بخوانید؛ باشد که از این نادانی و حماقت رهایی یابید.
به قول حضرت حافظ:«حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را»
#پست_موقت
1 329
یکسری آدمها هستند که تا پا به زندگیمان میگذارند، یک جای خالیای را که خودمان هم هیچوقت احساس نکرده بودیم خالیست، پر میکنند. تا میروند، آنجا دیگر پر شدنی نیست؛ کسی توانایی ایستادن در آن مکان را ندارد. این آدمها هیچوقت فراموش نمیشوند؛ حتی به گریههای عمیق...
1 329
دنیا جای عجیبی است. فلانی صبح تا شب باسنش جر میخورد تا تکدلخوشی کوچکی بیابد یا بسازد تا لابهلای اینهمه کثافت به قهقرا نرود؛ آن یکی از گوشهای داد میزند و زر زر قهقهه میزند، گویا همانجای عمهاش را دیده.
یکی زیر فشارِ بیامان دنیا، به شاخهی خشکیدهای چنگ میزند تا صرفا "نیفتد"، آن یکی فلسفه میبافد که باید روی درخت رفت، نه این که از شاخهی خشکیده آویزان شد.
بیشتر از این حوصلهی بازی با کلمات و تشبیه و استعاره را ندارم؛ کصخوار کسی که دلخوشیهای مارا هر چند کوچک، به سخره بگیرد.
1 329
قدم زدیم؛ رفتیم و رفتیم و به خانههایی رسیدیم. دستمان را نیمهمشت کرده و با انگشتمان، درهارا کوبیدیم. هیچکس پشتِ در نبود؛ هیچکس وجود نداشت. شاید حتی خانهای وجود نداشت؛ به خیالاتمان بنایش کرده بودیم تا امیدوارباشیم راهی هست؛ کسی هست؛ زندگی پوچ نیست اما بود. زندگی خانه ندارد و حتی اگر داشته باشد، پشت درهایش پوچ و تو خالیست. زندگی تو را میخواند که بسازی؛ میخواند که بدوی و برسی. زندگی پوچتر از مرگ بود و مرگ، ایستگاه آخر بیمعنایی.
مرگ، چند فرسخی ما ایستاده بود و ما، یکی مانده به ایستگاه آخر، در حین تقلّا برای معنایی از این زندگی.
1 329
به صدای رسا فریاد میزنم:«دلم را به یغما مبر. یا ببر؛ دلم را، خودم را، صدای منفور نفس کشیدنم را.» مرا تنها مگذار؛ یا بگذار و دور شو. اینجا شهد غم آویخته؛ فغان ابرها میرسد. عاشقی کردن خطاست.
سلام! مرا ناتمام آفرید.دلم به سیاهی اعماق شبهای چاههاست؛ تنم به زردی برگ آبانی.
دستهایم را رها کن تا سقوط کنم؛ ناقص بودن را زیستم، باید ناقص بمیرم. مرا فراموش کن اما مارا نه.
1 329
ایشون حاصل این دوتاست.
گویا میخواد مهمون همیشگی ما باشه.
اسمشو گذاشتم میکا. امیدوارم حالش پیشمون خوب باشه.
1 329
یک بندهخدایی زمانی بهم گفت:«وقتی دلت میگیرد، خدا شادی را در قالب یک گربه برایت میفرستد. باشد که قدر بدانی.»
در قالب یک گربه که نه، سه گربه برایم فرستاده شد.
1 329
یک نوع درد "عدم تعلق" وجود دارد که هرکسی نمیفهمد. از خانه به خیابان میروی و از خیابان به خیابان دیگر. پیاده، تمام آدمها را میبینی. گربهها؛ درختها و صدای موسیقی باد روی برگها. خسته میشوی و دلت میخواهد دوباره برگردی به خانه؛ اما یادت میآید که چرا از خانه به بیرون رفتی.
نه متعلقی به خانه و نه خیابان. نه در بهشتی و نه جهنم و نه هیچجا. آن مسیر برگشت به خانه غمانگیز تر از غروبِ یک جمعهی پاییزیست. این که نه متعلِّق باشی و نه متعلَّق، یعنی تنهایی میان هزاران صدای نامفهوم که گوشت را میخراشند و عذاب پشت عذاب، رنج پشت رنج...
1 329
امروز درحالی که داشت بارون میومد یه ویدئو تو یوتیوب میدیدم که پنکیک کاکائویی درست میکرد
منم یهویی تصمیم گرفتم درست کنم و بهترین پنکیک کاکائویی عمرم رو درست کردم چون خیلی خوشمزه شد🧑🏻🩰✨✨✨✨✨
1 329
همین زندگی آروم و شیک و پیک شما، آرزوی تقریبا همهمونه. به نظرم لذت ببر و زیاد دنبال حاشیه نباش.
1 329
من بین "تنهایی" و "خلوتگزینی" تفاوت قائل میشم. تنهایی، معمولا بار منفی داره. اما خلوت بار مثبت. تنهایی، معمولا "تحمیل" میشه، اما خلوت "انتخاب" میشه.
اما ما(و حتی خود من) هم خیلی وقتها، به جای واژهی خلوت، از تنهایی استفاده میکنم و معمولا خواننده میتونه تشخیص بده که این واژه، خلوته، در قالب تنهایی.
در ادامهی متن، از واژهی تنهایی به جای خلوت(به معنای مثبت) استفاده خواهم کرد تا سؤتفاهم پیش نیاد.
بله، تنهایی امنه. آدمها همیشه به نیاز به تنهایی دارند تا رشد کنند و اصولا آدمی که نخواد تنها بمونه و مدام جمع رو ترجیح بده، شاید بیمار نباشه ولی قطعا انسان نرمالی نیست. در ادامه، میبینیم که تنهایی با "آزادی" هم نسبتی داره. وقتی در خونه رو باز میکنی و میبینی کسی منتظرت نیست؟ تو تنهایی یا آزاد؟
این سوال، جواب متعددی داره که به نظرم همهشون درستند. من بهش جواب میدم آزاد. آزادی احساس خوبی به آدم میده.
اما آیا تنهایی باری از روی دوش ما برمیداره؟ مخصوصا بار عشق رو؟ با این بخش همدلی ندارم و موافقتی ندارم.
تنهایی یک نوع تسلی و مسکن بعد از یک روز شلوغ و پر برخورد با آدمهاست. اما تنهایی هیچ باری رو از روی دوش ما برنمیداره. و این جمله به نظرم معنای درستی نداره که تنهایی، بار عشق رو از روی دوش برداره.
