en
Feedback
شقایق در انحلالِ غروب

شقایق در انحلالِ غروب

Open in Telegram

نبسته شیخ فقط مکتب شقایق را به هر کجا که دری باز بود دیوار است سمیع حامد

Show more
599
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-530 days
Posts Archive
دست من کوتاه و اغلب آرزوهایم بلند دخترِ خان غالباً در فال رعیت‌زاده نیست هادی معراجی

صد زبان بایدم از بهرِ عیان کردن حال

به خدا که بی‌خدایی بِه از این خدا نمایی که هر آن‌چه ما کشیدیم ز هرآنچه بی‌خدا بود به خدا که کفر و عصیان بِه از این ثنا و ایمان که به لب خدا خدا و به عمل عذاب ما بود که اگر خدایتان این و وفایتان این به خدا که فخر ما این که مسیرمان جدا بود

بچه‌ای به دنیا می‌آید مادری می‌میرد قوز بر شانه‌های پدر می‌نشیند و من به خاک می‌اندیشم شقایق سرینا

ظاهر هویدا - آسمان رنگ تو آبی آبی - Zahir Howaida - Asman range to abi abi 🍭 Download by RegaYouTube

Erfan Tahmasbi - Golom Golom ( عرفان طهماسبی - گلم گلم ) 🍭 Download by RegaYouTube

همیشه می‌پنداشتم از این شهر به آن شهر، جای ستاره‌ها در آسمان عوض می‌شود. در این سفر به آن سه ستاره‌ای توجه کردم که هربار در آسمانِ خانه‌مان دورتر از همدیگر نشسته‌اند. در آسمانِ آنجا ستاره‌ها کم‌نمایان بودند، اما آن سه ستاره‌ای که سال‌هاست تماشایشان می‌کنم، آن‌طرف‌تر از مهتاب تجلی می‌نمودند. آن شب دانستم بام همیشه یک بام خواهد بود و جریان زنده‌گی چیزی از او را تغییر نخواهد داد. قصهٔ آن شهر به جستنِ ستاره‌ها خلاصه نمی‌شود. در جریان راه، کودکی را دیدم که تلاش می‌کرد با عرقِ جبین، پولِ حلال به دست بیاورد. زنی را دیدم که با تنِ فربه، در ساعتی که خورشید مردمکِ چشم را می‌سوزاند، وسط خیابان با کودکی برهنه نشسته بود تا از سَلهٔ رحمِ دیگران استفاده جسته و مقدار پولی به جیب بزند. مردهایی را دیدم که روی جاده جانمازی پهن کرده و نماز می‌خواندند. راستی، مردی را هم دیدم که دختر‌بچه‌ای را با دو دست طوری محاصره کرده بود و از تهِ رو به دختر نگاه کرده و سؤال می‌پرسید. دختر هم شرم‌کشیده از نگاه‌های هیز او فرار می‌جست. آن طرف‌تر که رفتم، پسری مرا دید و محترمانه از جا برخاست و راه را باز کرد. پیرمردی هم به دختری از چشمه آب داد و او را «جانِ بابه» خطاب کرد. مردمِ آن دهات را دیدم؛ نه تنها دیدم، که دیدم. جرعه‌جرعه فرهنگ‌مان را در پس‌کوچه‌های پر از خاکش می‌نوشیدند. چاه‌های قدیمی را دیدم و از آن آب کشیدم. حق است که می‌گویند آبِ دهات گوارای وجود می‌شود. آنجا هم آفتاب‌گردان را دیدم و نگاهی پر از شوق به آفتاب انداختم؛ آفتابی که نیم دقیقه قبل به آن دشنام می‌دادم که چرا این‌همه داغ می‌تابد. مادر را دیدم که چقدر با خوشحالی در کنار هم‌دهاتی‌هایش نشسته و از بودن در آن خاک‌زار فیض می‌برد. راستی، خانهٔ پدریِ مادر را هم دیدم؛ خانه‌ای که می‌گویند روزگاری به قصر می‌مانسته. کنار آن خانه نهری بود که بیشتر به جویبار شباهت داشت. اما مادر می‌گوید روزگاری آنجا چشمه‌ای پرآب بوده. در کودکی دیده بودم؛ به‌راستی بود، ولی حالا نیست. چیزهای زیادی دیدم که با گذشت زمان عوض شده بودند. اما آن سه ستاره، در آسمانی به آن بزرگی، نه رنگ عوض کرده بودند و نه جا. شقایق سرینا

Repost from تاکستان
گفت: در این سفر یک چیز را متوجه شدم. پرسیدیم: چه؟ گفت: زن‌های تخار چشم‌های زیبایی دارند.

Repost from تاکستان
زمان: 22:11_1405,5,6 مکان: بندر سرای سنگ، تالقان. پ.ن: دزدی نیمه‌شب.

Repost from N/a
احسان بدخشانی: فارسی بود گریه‌ی پدرم فارسی هست خنده‌ی پسرم‌ مادرم سال‌هاست می‌گوید: فارسی درد می‌کند کمرم دخترم را به فارسی کشتند فارسی آتشی است در جگرم گریه‌ام، خنده‌‌ام، سکوتم نیز کلماتی که رُسته دور و برم کوه و دشتم، درخت و مزرعه‌‌‌‌‌‌ام ساقه و شاخه، برگم و ثمرم شک ندارم به فارسی بوده این که من سالهاست در به درم لحظه‌ی فارسی سخن گفتن من گمان می‌كنم پرنده‌ترم فارسی راه می‌روم وقتی... دوست دارم به آسمان بپرم فارسی می‌روم به دکّان‌ها تا که دیوان تازه‌ای بخرم فارسی دوست دارمت بسیار با خودم آمدم تو را ببرم

حالا که می‌روی بیا با سازِ پرندگان خداحافظی کنیم نه به شکلکِ ابرهای آسمان، که به پرهای سپیدِ کبوتر سوگند می‌خورم. حالا که می‌روی‌ دلم خانهٔ درندگان است نه آشیانهٔ پرندگان. اگر مانده بودی دامنم را پر از پتونی‌های بنفشِ بهاری می‌کردم، راهت را فرشِ گل کرده و تو را از بوی پتونی مست می‌کردم. حالا که می‌روی بنفش‌ها در نگاهم خاکستری می‌شوند. خنده‌هایم بر روی درختِ عمرم خشک می‌شوند و آوازم با غم‌ناله‌ها جامه عوض می‌کنند. نه به خطِ لبخندم که به گودیِ گونه‌هایم سوگند می‌خورم حالا که می‌روی لب‌هایم کویر و چشمانم تهی از زندگانی می‌شوند. دلم خانهٔ درندگان است، نه آشیانهٔ پرندگان. شقایق سرینا

با کلماتی که نمی‌شود نوشت، باید چه کرد؟ با خاطره‌هایی که از یاد نمی‌روند، چگونه باید کنار آمد؟ نشدهایی را که باید می‌شد، چطور باید پذیرفت؟ و اندوهی را که نمی‌توان شرح داد، در کدام شبِ سیه باید جا گذاشت؟
_معصومه‌شریفی.

می‌اندیشم و می‌اندیشم و می‌اندیشم؛ به این‌که چگونه افکارم را پُر کرده‌ای و حتی سایه‌ات از کورسوترین گوشهٔ زنده‌گی‌ام سر بر نمی‌آورد. تویی که دیدنت سهل و داشتنت محال است، در بیست‌وچهار ساعتِ شبانه‌روزم لمبر زده‌ای و نشسته‌ای. لحظه‌ای نیست که فقدانِ نداشتنت را در خود نیابم و دست‌هایم را، که از تو دور مانده‌اند، نفرین نکنم. دست‌هایی که به‌جای اوطو زدنِ لباس‌های دانشگاه، هر هفته خروارخروار لباسِ برادرانم را اوطو می‌زنند. دست‌هایی که به‌جای شستنِ لباس‌هایم در لیلیهٔ دانشگاه، لباس‌های یک خانواده را می‌شویند و با شوق هم این کار را می‌کنند؛ چون وظیفه‌ای خود می‌دانند. می‌دانی؟ اگر تو می‌بودی، باز هم با همین شوق کارهای خانه را انجام می‌دادم. چیزی از علاقه‌ام به زنده‌گیِ یک دخترِ افغان کم نمی‌شد. اگر تو می‌بودی، من غرب‌زده یا هوایی نمی‌شدم. اگر تو می‌بودی، دو قدم به آینده‌ای روشن نزدیک‌تر بودم. حالا بماند که تو نیستی و من عقدهٔ نبودنت را گاهی بر سرِ برادرانم خالی می‌کنم. گاهی می‌پندارم آنان نمی‌خواهند تو را داشته باشم؛ حال آن‌که شاید از من هم دل‌خون‌تر بوده باشند. چه بگویم؟ از وقتی نیستی، نمی‌دانم عقربه‌ای ساعت به کدام سو قدم می‌زند. نمی‌توانم بدانم زن بودن و زنده‌گی کردن یعنی چه. من خیلی چیزها را نمی‌دانم و گذاشته‌ام تو بیایی تا دانا شوم. با این همه، در میانِ همهٔ ندانستن‌هایم، این را می‌دانم که تو نخواهی آمد و من باید برای زنده‌گی کردن، شبیه مادرم، آماده شوم. کاش صد سال تنهایی می‌کشیدم و عوضش سایهٔ تو از روزگارم محو نمی‌شد. کاش آسمان به زمین می‌خورد، همه می‌مردیم و این پنج سالِ نکبت را نمی‌گذراندیم. هزار و یک نفرین و ای‌کاشِ دیگر هم دارم، فقط برای این‌که تو می‌بودی. فقدان‌های دیگر به درک. شقایق سرینا

بشارت می‌دهد هردم عصای پیر در دستم که مرگ اینجاست با اینجاست با اینجاست یا اینجا؟