en
Feedback
شقایق در انحلالِ غروب

شقایق در انحلالِ غروب

Open in Telegram

نبسته شیخ فقط مکتب شقایق را به هر کجا که دری باز بود دیوار است سمیع حامد

Show more
599
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-530 days
Posts Archive
Repost from N/a
شماره‌ی دوم گندمین.

امروز در «نمی‌دانم»ترین حالت ممکن به سر می‌برم. نمی‌دانم خوشحال باشم که گزاره‌هایم را به تحریر درآورده‌ام یا غمگین، چون گزاره‌هایم از جنس نبردِ امید و ناامیدی بودند. عجیب‌تر این است که امروز سالروز نحسِ تاریخ دوباره تکرار شد و هم‌زمان، روایت‌های ۶۰ بانو از ظلم و استبداد به نشر رسید. در کنار اندوهِ عمیق امروز، صمیمانه از خانم بهشته خرم و تیم عزیز گندمین سپاسگزاری می‌کنم. نسل شما باید ماندگار شود تا اندکی نور از پسِ این پرده‌ی کدر به صورت‌هایمان بنشیند.

Repost from TheGandomin
از تمام زنانی که قلم به دست گرفته‌اند و با صداقت و شجاعت از تجربه‌ها، گسست‌ها و پایداری‌های خود نوشته‌اند و روایتمندِ این برهه از تاریخ شده‌اند، صمیمانه سپاسگزارم. زیرا باور داریم تا زمانی که روایتی نوشته و خوانده می‌شود، صاحبانِ آن روایت شکست نخورده‌اند. لینک دانلود مجله: https://gandomin.com/5254/

Repost from TheGandomin
دومین شمارۀ مجله گندمین، ویژۀ پنج‌سالگی بازگشت طالبان منتشر شد. ما باور داریم که تاریخ تنها از خلال رویدادهای بزرگ سیاسی نوشت
دومین شمارۀ مجله گندمین، ویژۀ پنج‌سالگی بازگشت طالبان منتشر شد. ما باور داریم که تاریخ تنها از خلال رویدادهای بزرگ سیاسی نوشته نمی‌شود، بلکه از میان تجربه‌ها، روایت‌های فردی و خاطره‌های انسانی نیز شکل می‌گیرد. بدون شک، زنان بیش از هر گروه دیگرِ تحت ستم؛ بارِ سنگینِ این دگرگونی‌های سیاسی را بر دوش کشیده‌اند و تاریخِ واقعی، در خطوط چهرهٔ همین زنان ثبت می‌شود. در دومین شمارهٔ «گندمین»، به سراغ همین زنان رفته‌ایم و ۶۰ روایت از تأثیرات و دگرگونی‌های دو دورهٔ حاکمیت طالبان بر زندگی آنان را ثبت کرده‌ایم. در نیم‌قرن اخیر و به‌ویژه میان دورهٔ نخست در دههٔ هفتاد و دورهٔ دوم در امروز، نه‌تنها تقویم‌ها که نسل‌ها دست‌به‌دست شده‌اند. در لایه‌ای عمیق‌تر، این وضعیت به یک انقطاع نسلی و تکرارِ تلخِ تاریخ اشاره دارد. محرومیت امروزِ دختران خردسال و نوجوان، بازتولید همان چرخه و تجربه‌ای است که مادرانشان در دههٔ هفتاد خورشیدی گذرانده بودند. لینک دانلود مجله: https://gandomin.com/5254/

نبسته شیخ فقط مکتب شقایق را به هرکجا که دری باز بود دیوار است سمیع حامد

https://t.me/HarfChatBot?start=b39a0d37060c برای نمی‌دانم، شاید برای سقوط.

نامهٔ یک زن افغانستانی، به ۲۴ اسد/مرداد می‌خواستم در ساعاتی که خودت روی تقویمِ دهر نفس می‌کشی، برایت نامه‌ای بنویسم و به دست زمانه بسپارم تا بدانند اینجا کسی از تنفس کردن در این تاریخ، گریزان است. اما با خود پنداشتم در این روز یا برق‌ها قطع است و یا سیم‌کارت‌ها بی‌آنتن. بهترش هم همین بود قبل از صبح شدن، قالیِ سیاه به قدم‌جایت فرش کنم. ما به یکی‌دو تا منتهی نمی‌شویم؛ بعد از آمدنت، ظلمتِ چهار دیواری‌های یک افغانستان را به سیطره گرفته است. مردادِ عزیزم، تو از ازل شوم بودی یا لشکری رویت تجاوز کردند و ناپاک شدی؟ آه، می‌دانی، تو حتی گس نیستی؛ می‌پندارم خشت‌های نمک را به خوردت داده‌اند که این‌گونه شوردامنی. چرا پنج سال گذشت و زمستان‌ها سر آمد، بهاران از در آمد، زمین روی مدار خویش می‌چرخد؛ و اما سرنوشتِ زنِ افغان ایست کرده؟ چرا شهاب‌سنگی عظیم‌الجثه‌ای به زمین نمی‌خورد تا همه نفله شوند؟ این گوشه‌ای از نفرین‌هایی‌ست که می‌کنم. تو خود نظاره کن؛ چه بر سرمان روا داشته‌اند که مادرانِ هستی، خودِ هستی را نفرین می‌کنند. مردادِ عزیزم، به خودیِ خود شوم نبودی، شوم شدی و با دفن شدن هم نامت نیک نخواهد شد. حتی اگر تو را بسوزانند و خاکسترت را به رودِ آمو بیندازند، می‌ترسم ماهیان ناپاک شوند. آخر مادربزرگ می‌گفت: «خوردن ماهی چهل‌روزه گناه آدم را پاک می‌کند.» مردادِ عزیزم، تو شومی و جهان نمی‌خواهدت. مادر به برادر تماس گرفت و شنیدم یکی از پشتِ خط می‌خواند: «فرا رسیدن این روز را به شیر‌دل‌های ملتِ غیور مبارک می‌گویند.» گویی از صدای آقای پشتِ گوشی، غم می‌تراوید. پنداشتم اگر این «تبریک‌نامه» را نمی‌خواند، سلاخی می‌شد. دیگر خودت بخوان؛ چقدر ما در بودنت عذاب می‌کشیم. چرا طوری که آمدی، دوباره نمی‌روی؟ در اولین ۲۴ مرداد، من شام‌گاهان در پشتِ کوچه آب ریختم. چرا؟ چون خواستم مثل آب آمدی و دوباره مثل آب برگردی! اما تو شومی و پاک نمی‌شوی… مردادِ عزیزم، تو می‌پنداری با آمدنت، کمرهای ما خم خواهد شد؟ عزیزکم، غلط می‌پنداری! حتی اگر سطرهای دهر را از ظلم‌های تو بنویسند، ماندگار نیستی. تو کوچ خواهی کرد؛ چون یک لکاته‌ای که از مسجد بیرونش خواهند کرد. این وطن، تنِ مردمانش است. این وطن، این خاک، این آشیانه، صدها چون تو را لگدمال کرده است. تو که شانزده پولیِ دورانِ ببرک کارمل هم حساب نمی‌آیی. دیگرش را نمی‌دانم، اما می‌دانم ظلم‌هایت ماندگار نیستند. ۲۴ مردادِ عزیزم، تو را به خاطر خواهیم داشت؛ چون دورانِ یک پاپتی در یک عمارت. ما مردان/زنان، فرزندانی به بار خواهیم آورد که حتی بدوی‌ترین عقایدتان را با شوکتِ قلم، از تاریخِ هستی پاک کند. ۲۴ مردادِ عزیزم، تو با این همه، چرا از تقویمِ هستی محو نمی‌شوی؟ شقایق سرینا

کور نمی‌بیند لال حرف نمی‌زند معیوب راه نمی‌رود کوه قدم نمی‌زند جهیل خروشان نمی‌شود زمین دهان در نمی‌آورد عقیم باردار نمی‌شود دیوانه هشیار نمی‌شود معشوق وفادار نمی‌شود و خاکِ قبر آدم را که بلعید، روی خاک گل می‌روید. شقایق سرینا

آدمیت نه به نطق است و نه ریش است و جان طوطی هم نطق، بز هم ریش، خر هم جان دارد! صائب تبریزی

من شاعری بدون شعرم!

بابک افرا - هیچی نمیشه (موزیک ویدیو) | Babak Afra - Hichi Nemishe (Official Video) 🍭 Download by RegaYouTube

مردگان کجا می‌روند وقتی در یادهای ما زنده‌اند؟ از صبح به ماما/دایی‌ام می‌اندیشم. جایی میان افکارم در رفت‌وآمد است. به چشمان سبزآبی‌اش فکر می‌کنم؛ به دریایی که عمری در مشکلات زندگی شیرجه زد و باز آسمان را آبی می‌دید، در نهایت به سرطان جگر مبتلا شد و از دنیا رفت. آن روز نمی‌گریستم. راستش به یاد نمی‌آورم در مرگ هیچ‌یک از عزیزانم گریسته باشم. در هشت‌سالگی مادربزرگ را از دست دادم؛ دختردایی که از من کوچک‌تر بود، با دو دست به سرش می‌زد و می‌گریست و برای من مضحک می‌نمود. چه هشت‌سالگی و چه بیست‌سالگی، من برای مرگ آدمی نگریسته‌ام. بارها از طرف مادر و دیگران، سنگ‌دل حساب شده‌ام. بعضاً می‌پندارم سنگ‌دل هستم، اما روزی را به یاد می‌آورم که «کبک»مان را پشک خورد، پای «گرگ‌سگ»مان شکست و چرخ‌دستی مرد کراچی‌کش شکست و من روزها گریستم. روزی که برای آهنگ شفیق مرید گریستم؛ آهنگی که در مورد ما کودکان افغان بود. راستش، نصف‌شب‌ها وقتی به یادم می‌آید روزی ـ که امیدوارم قبلش من بمیرم ـ مادر یا پدرم را از دست بدهم؛ چه‌کار خواهم کرد؟ آیا آن روز هم با خاطرات‌شان لبخند محوی روی صورتم خواهد نشست و برای ارواح‌شان احساس آرامش خواهم کرد؟ دایی برای من حکم یک خانواده را داشت و مادامی برایش لبخند می‌زنم. شب‌ها که به خوابم می‌آید، صبح‌هایش شادم. نمی‌دانم در مواجهه با مرگ همه یکسانم و یا فرق می‌کند. اما می‌دانم بیچارگی بیشتر از مرگ مرا می‌تواند بشکند. مردگان هیچ‌جایی نمی‌روند وقتی در یادهای ما جاودان‌اند. شقایق سرینا

می‌گریزم؛ دو پا دارم و هزارتای دیگر قرض می‌کنم و می‌گریزم. از تن، از وطن، از پدر، از خانه از دوست و از خودِ خودم می‌گریزم. به کجا؟ آن رویی که با من ناشناخته است. در حقیقت کی‌ام؟ یک آدمی که از عالم شکست‌خورده و بی‌زار. چرا شادمان به نظر می‌رسم؟ چون آدم و عالم را به سخره می‌گیرم تا من نباشم؟ نمی‌خواهم من باشم. چرا باید منی بود که خروارخروار حرف در دلش دارد و لب شیرین نمی‌کند؟ چرا باید به روی دیگران دید و زیر دل به ریش‌شان خندید؟ چراهایی بی‌شمار در ذهنم تحرک می‌کنند و من را از عالم هستی دور می‌کنند. در حقیقت، لحظه‌های من، من هستم که مشتی غم را به سینه فشرده‌ام. لحظه‌های من نیستم که صدای خنده‌هایم کرسی وجود دیگران را می‌لرزاند. نمی‌شود حتی زیر هفت‌من خاک از خود گریخت. اما چه می‌شود کرد؟ اگر می‌شد «من» کشتی افکارم را هدایت کند، همه را باید می‌کشتم. و اولین جنازه، جنازه‌ای خودم بود که از بلندترین قسمت خانه‌ای پدر آویزان بود. شقایق سرینا