en
Feedback
شِکآف؛

شِکآف؛

Open in Telegram

و آنجا در میان شکاف زیستن ریشه ای امیدوار لبخند می زند. t.me/HidenChat_Bot?start=5778228852 بایگانی : https://t.me/shekaf003

Show more
Iran123 521The category is not specified
585
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-830 days
Posts Archive
کفش هایی روی زمین مانده بودند… کفش هایی که دیگـر ؛ قدم نمی‌زنند!

« پیر گشـته دلِ ما،گرچـه آغازِ جوانی‍ـست هنوز »

شب‌ها بیشتر از چیزی که فکرش را میکنم تاریک میشوند و صبح‌ها خاموش‌تر از چیزی که میدانم؛ به کدام سو باید بروم بر فرار از خویش؟

وطن، نه فقط خاکی زیر پا، که خاطره‌ای در گلوست و بغضی که هر بار با شنیدن نامش دوباره زنده می‌شود. برای تو می‌گرییم، برای آنچه بودی و آنچه می‌توانستی باشی.

و چقدر مرگ، به اندازه‌یِ پیراهنِ من به من می‌آید!

ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺩﺵ، ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻗﻠﻘﻠﮏ ﺩﻫﺪ ﻣﻐﺰﺵ ﺩﺭﮎ می‌کند ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻗﻠﻘﻠﮑﺶ ﻧﻤﯽﺁﯾﺪ! بی‌شعوﺭﯼ ﻫﻢ دقیقا ﻣﺜﻞ این است؛ خیلی‌ها نمی‌فهمند ﮐﻪ ﺷﻌﻮﺭ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ.

پیروزی‌های چشمگیری ندارم ولی میتوانم با شکست‌هایی که از آنها زنده بیرون آمده‌ام، غافلگیرت کنم

اما من از شدت فکر زیاد خودمو مشغول هرچیزی میکنم تا شب‌ها از خستگی زیاد خوابم ببره.

Repost from N/a
زمین گندید، آیا بر فراز آسمان کسی نیست؟
زمین گندید، آیا بر فراز آسمان کسی نیست؟

«اندوهگینم عزیز من، به سوگِ وطنی نشسته‌ام که هزار پاره در آغوش تاریخ افتاده است.»

چه جوانانی اسمائیل می‌بینی؟ چه جوانانی! بسیاری‌شان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشرده‌اند.

شما آنقدر نادان هستید که فکر می‌کنید فقط به خاطر اینکه دین دارید، دیگر نیازی به اخلاق ندارید.

گاهی دلم می‌خواهد زندگی‌ام را به دست کسی بدهم بگویم: «این را می‌گیری؟» و فرار کنم.

اِی دوست.mp35.18 MB

💚🤍❤️
💚🤍❤️

این جهان سراپا گناه است، به دنیا آمدن ما نیز گناه است.

با غم آن‌ها که برای ما جان داده‌اند چه باید کرد؟

دنیا به رنگ زیبای ایران درآمده، چه عظمتی چه شکوهی چه زیباییِ درخشانی.

برف می‌بارد و باد می‌پیچد، جوانان خسته، سرد و بی‌صدا، در مسیرهایی که هیچ کس نمی‌بیند، پای‌شان در گل فرو می‌رود، دل‌شان در سکوت. نه ناقوس است، نه دعایی، فقط زمزمه‌ی باد و صدای سلاح‌ها؛ خورشید هم تاب نمی‌آورد تا گرمی دهد به آن تن‌های خاموش. و هر روزِ سرد، یک جوانِ دیگر را می‌گیرد، بی‌نشان، بی‌سرود، تا تنها خاطره‌ای از زیبایی باقی بماند.
ـ زمستانِ خاموش / Wilfred Owen

برف می‌بارد و باد می‌پیچد، جوانان خسته، سرد و بی‌صدا، در مسیرهایی که هیچ کس نمی‌بیند، پای‌شان در گل فرو می‌رود، دل‌شان در سکوت. نه ناقوس است، نه دعایی، فقط زمزمه‌ی باد و صدای سلاح‌ها؛ خورشید هم تاب نمی‌آورد تا گرمی دهد به آن تن‌های خاموش. و هر روزِ سرد، یک جوانِ دیگر را می‌گیرد، بی‌نشان، بی‌سرود، تا تنها خاطره‌ای از زیبایی باقی بماند.
ـ زمستانِ خاموش/ Wilfred Owen