سپیدار
Open in Telegram
خیال پرداز
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
364
Subscribers
+124 hours
+17 days
+1330 days
Posts Archive
364
Repost from Muzhgan | خاموش
تو خاطرات منی در زمان کودکیم
تو قهرمان منی، قهرمان کودکیم
سفر بخیر خدا حافظ ای مسافر من
فقط برای تو باید سرود آمر من
صدا زدیم و نیامد جواب، فرمانده!
چقدر خستهیی، آری! بخواب فرمانده
بهرام هیمه
364
تو خاطرات منی در زمان کودکیم
تو قهرمان منی، قهرمان کودکیم
سفر بخیر خدا حافظ ای مسافر من
فقط برای تو باید سرود آمر من
صدا زدیم و نیامد جواب، فرمانده!
چقدر خستهیی، آری! بخواب فرمانده
بهرام هیمه
364
شب است و ستارهها پنهاناند. داشتم به آسمان نگاه میکردم؛ هوا دق و دلگیرتر از همیشه بود و من هم که افکارم در صحراهای عربستان، میان کویرها، در گشتوگذار بودند.
دلم باران خواست؛ از همان بارانهای دوستداشتنی.
چشمانم را بسته بودم که قطرهای از آسمان روی صورتم لغزید و دانستم بعضی از دعاها چه زود اجابت میشوند...
364
خیلی لطیف و شاعرانه است؛ مخصوصاً پایانش که باران را با اجابت دعا پیوند میدهد. برای نشر، با حفظ حالوهوای خودتان، اینطور روانتر میشود:
شب است و ستارهها پنهاناند. داشتم به آسمان نگاه میکردم؛ هوا دق و دلگیرتر از همیشه بود و من هم که افکارم در صحراهای عربستان، میان کویرها، در گشتوگذار بودند.
دلم باران خواست؛ از همان بارانهای دوستداشتنی.
چشمانم را بسته بودم که قطرهای از آسمان روی صورتم لغزید و دانستم بعضی از دعاها چه زود اجابت میشوند...
364
Repost from سالهای تبآلود
حرفی که دوست دارم به یگانه دوستم بگویم:
« تو حداقل مرا داشتی، من تو را هم نداشتم. »
364
Repost from N/a
خاطرهای از چهار سال پیش...
تقریباً یک سال بعد از سقوط بود؛ زمانی که هنوز کار زنان را منع نکرده بودند. فرصتی پیدا کرده بودیم تا با جمعی، البته با موجودیت محارمما، عازم دورترین نقاط استان شویم؛ برای بازدید و سروی از اوضاع آن مناطق.
یکی از روزها، مقصد ما شهرستان و محلهای بود که در دوران جمهوریت، به دلیل وضعیت شدیداً وخیم امنیتی، تقریباً کسی آنجا قدم نگذاشته بود. ما شاید از نخستین آدمهایی بودیم که پس از سقوط برای بازدید به آن منطقه میرفتیم.
منطقهای بهشدت محروم؛ فقر، ناداری، ناچاری و محرومیت از سر و صورت مردمش هویدا بود. اما در کنار این همه محرومیت، با چیز دیگری هم روبهرو شدیم که بهشدت آزاردهنده بود: شستوشوی مغزی و فقر فرهنگی.
در ابتدا، وقتی آنجا قدم گذاشتیم، چنان ما را نگاه میکردند که گویی از سفینهای دیگر به آنجا فرود آمدهایم. بهدلیل صعبالعبور بودن و دوری مسیر، ظهر به آنجا رسیدیم و قرار شد بعد از ادای نماز، کار را آغاز کنیم.
حین ادای نماز، پچپچها و سپس صداهای بلندتری به گوشم رسید. آنان فکر میکردند ما زبانشان را نمیفهمیم. یکی به دیگری میگفت:
«ای وای! اینها هم که مسلمان بودند، ببین نماز میخوانند. به ما گفته بودند فارسیوانها نماز نمیخوانند و کافر شدهاند.»
توصیف آن لحظه را نمیتوانم بگویم؛ وحشت سراپایم را گرفته بود. نمیدانم چگونه نمازم را به پایان رساندم.
اما رو به همان خانم کردم و به زبان خودشان گفتم:
«فارسیوانها مسلمان بودند و هستند.»
او که شرمنده شده بود، دیگر چیزی نگفت.
ده روز از رفتوآمد ما به آن ساحه گذشت. دیگر آنانی که روز اول ما را دشمن میدانستند، برایشان دوست، خواهر و درمانگر شده بودیم و از حرفهای روز اول خود احساس پشیمانی میکردند.
این خاطره یک واقعیت عینی بود؛ نه اغراقی در آن است، نه از سر تعصب نوشته شده و نه برای متهمکردن کسی.
فقط خواستم بگویم: با ما دیگران چنین کردند...
364
که گفته بر سر ابروی خود کاکل بیندازد
چنان میبینمش که گونههایش گل بیندازد
مسلمانی بیش از حد برای او نمیآید
از این پس دوست دارم چادرش را شُل بیندازد
خدا هم کارهایی میکند بسیار رنجآور
چرا باید تورا آورده در کابل بیندازد؟
شکست لوطیان در عشق پنهان است؛ مرجان را-
بگو که یک نظر در چشم داشآکل بیندازد
به خوابم هم نمیدیدم که روزی سرنوشتت را
کسی در دست این مردان خنگ و خُل بیندازد
چه میخواهند دیگر؟ یک همین دیوانگی مانده
که آدم رفته خود را از سر یک پل بیندازد....
#بهرام_هیمه
364
میخواستی پشت دلم را تا بیندازد
دوری تو کمکم مرا از پا بیندازد
من آبرو دارم ولیکن عشق میخواهد
دیگر مرا از چشم آدمها بیندازد
نگذار جای تو کسی دیگر شود پیدا
بر شانهام نگذار دستش را بیندازد
آدم اگر از رنج دوری زنده میماند
باید کلاه خویش را بالا بیندازد
هر شاعری دلتنگیاش را دوست دارد که
به گردن معشوقهای زیبا بیندازد
شاید تمام شعرهایم را بسوزاند
یا بعد از آنکه خواند به دریا بیندازد
#بهرام_هیمه
364
بعد از مدتها به فیسبوک سر زدم. دوست پشتونم، که خیلیها روی رفاقتش حساب میکردم، زیر یکی از پستها کامنت گذاشته بود: «چقدر خوشحالم که دورهٔ فارسی و پارسیگویان تمام شده است.»
دوباره اپ را دیلیت کردم و رفتم سراغ فهرست وظایف اعلانشده. موقعیت تمام وظایف اعلانشده در ولایات جنوبی بود.
اینجا آمدم و از شهرزاد خواندم.
نمیدانم با این همه تبعیض و تعصب، چطور روان خودمان را سالم نگه داریم؟ مگر میشود؟
364
ما که همیشه از پل بدعت گذشتهایم
از کوچههای تنگ اطاعت گذشتهایم
بانوی فارسی شگرفم خوشا به من
زیرا حیات با تو هر آن فارسی تر است
احسان بدخشانی
364
چقدر دلم میخواهد این روزهای سیاه، تاریک و تبآلود تمام شده باشند؛ روزی برسد که اگر چیزی اینجا مینویسم، بوی شوق و شادی بدهد، نه اندوه.
