en
Feedback
سپیدار

سپیدار

Open in Telegram

خیال پرداز

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
364
Subscribers
+124 hours
+17 days
+1330 days
Posts Archive
مرا بسیار زود از دیگران در جمع می‌بینی به شاخ لاله در مابین گندم‌زار می‌مانم هیمه

Repost from سپیدار
تو قهرمان منی قهرمان کودکی ام❤️
تو قهرمان منی قهرمان کودکی ام❤️

تو خاطرات منی در زمان کودکیم تو قهرمان منی، قهرمان کودکیم سفر بخیر خدا حافظ ای مسافر من فقط برای تو باید سرود آمر من صدا زدیم و نیامد جواب، فرمانده! چقدر خسته‌یی، آری! بخواب فرمانده
بهرام هیمه

تو خاطرات منی در زمان کودکیم تو قهرمان منی، قهرمان کودکیم سفر بخیر خدا حافظ ای مسافر من فقط برای تو باید سرود آمر من صدا زدیم و نیامد جواب، فرمانده! چقدر خسته‌یی، آری! بخواب فرمانده
بهرام هیمه

هم رفتنم خطاست و هم باز گشتنم چون اره بر گلوی سپیدار مانده ام

شب است و ستاره‌ها پنهان‌اند. داشتم به آسمان نگاه می‌کردم؛ هوا دق و دلگیرتر از همیشه بود و من هم که افکارم در صحراهای عربستان، میان کویرها، در گشت‌وگذار بودند. دلم باران خواست؛ از همان باران‌های دوست‌داشتنی. چشمانم را بسته بودم که قطره‌ای از آسمان روی صورتم لغزید و دانستم بعضی از دعاها چه زود اجابت می‌شوند...

خیلی لطیف و شاعرانه است؛ مخصوصاً پایانش که باران را با اجابت دعا پیوند می‌دهد. برای نشر، با حفظ حال‌وهوای خودتان، این‌طور روان‌تر می‌شود: شب است و ستاره‌ها پنهان‌اند. داشتم به آسمان نگاه می‌کردم؛ هوا دق و دلگیرتر از همیشه بود و من هم که افکارم در صحراهای عربستان، میان کویرها، در گشت‌وگذار بودند. دلم باران خواست؛ از همان باران‌های دوست‌داشتنی. چشمانم را بسته بودم که قطره‌ای از آسمان روی صورتم لغزید و دانستم بعضی از دعاها چه زود اجابت می‌شوند...

حرفی که دوست دارم به یگانه دوستم بگویم: ‌ « تو‏ حداقل‏ مرا داشتی، من تو را هم نداشتم. »

کارم از گریه گذشته به آن می خندم...

Repost from N/a
خاطره‌ای از چهار سال پیش... تقریباً یک سال بعد از سقوط بود؛ زمانی که هنوز کار زنان را منع نکرده بودند. فرصتی پیدا کرده بودیم تا با جمعی، البته با موجودیت محارم‌ما، عازم دورترین نقاط استان شویم؛ برای بازدید و سروی از اوضاع آن مناطق. یکی از روزها، مقصد ما شهرستان و محله‌ای بود که در دوران جمهوریت، به دلیل وضعیت شدیداً وخیم امنیتی، تقریباً کسی آنجا قدم نگذاشته بود. ما شاید از نخستین آدم‌هایی بودیم که پس از سقوط برای بازدید به آن منطقه می‌رفتیم. منطقه‌ای به‌شدت محروم؛ فقر، ناداری، ناچاری و محرومیت از سر و صورت مردمش هویدا بود. اما در کنار این همه محرومیت، با چیز دیگری هم روبه‌رو شدیم که به‌شدت آزاردهنده بود: شست‌وشوی مغزی و فقر فرهنگی. در ابتدا، وقتی آنجا قدم گذاشتیم، چنان ما را نگاه می‌کردند که گویی از سفینه‌ای دیگر به آنجا فرود آمده‌ایم. به‌دلیل صعب‌العبور بودن و دوری مسیر، ظهر به آنجا رسیدیم و قرار شد بعد از ادای نماز، کار را آغاز کنیم. حین ادای نماز، پچ‌پچ‌ها و سپس صداهای بلندتری به گوشم رسید. آنان فکر می‌کردند ما زبان‌شان را نمی‌فهمیم. یکی به دیگری می‌گفت: «ای وای! این‌ها هم که مسلمان بودند، ببین نماز می‌خوانند. به ما گفته بودند فارسی‌وان‌ها نماز نمی‌خوانند و کافر شده‌اند.» توصیف آن لحظه را نمی‌توانم بگویم؛ وحشت سراپایم را گرفته بود. نمی‌دانم چگونه نمازم را به پایان رساندم. اما رو به همان خانم کردم و به زبان خودشان گفتم: «فارسی‌وان‌ها مسلمان بودند و هستند.» او که شرمنده شده بود، دیگر چیزی نگفت. ده روز از رفت‌وآمد ما به آن ساحه گذشت. دیگر آنانی که روز اول ما را دشمن می‌دانستند، برای‌شان دوست، خواهر و درمانگر شده بودیم و از حرف‌های روز اول خود احساس پشیمانی می‌کردند. این خاطره یک واقعیت عینی بود؛ نه اغراقی در آن است، نه از سر تعصب نوشته شده و نه برای متهم‌کردن کسی. فقط خواستم بگویم: با ما دیگران چنین کردند...

از چی میترسی؟ بعد سیاهی رنگ نیست.

که گفته بر سر ابروی خود کاکل بیندازد چنان می‌بینمش که گونه‌هایش گل بیندازد مسلمانی بیش از حد برای او نمی‌آید از این پس دوست دارم چادرش را شُل بیندازد خدا هم کارهایی می‌کند بسیار رنج‌آور چرا باید تورا آورده در کابل بیندازد؟ شکست لوطیان در عشق پنهان است؛ مرجان را- بگو که یک نظر در چشم داش‌آکل بیندازد به خوابم هم نمی‌دیدم که روزی سرنوشتت را کسی در دست این مردان خنگ و خُل بیندازد چه می‌خواهند دیگر؟ یک همین دیوانگی مانده که آدم رفته خود را از سر یک پل بیندازد.... #بهرام_هیمه

می‌خواستی پشت دلم را تا بیندازد دوری تو کم‌کم مرا از پا بیندازد من آبرو دارم ولیکن عشق می‌خواهد دیگر مرا از چشم آدم‌ها بیندازد نگذار جای تو کسی دیگر شود پیدا بر شانه‌‌ام نگذار دستش را بیندازد آدم اگر از رنج دوری زنده می‌ماند باید کلاه خویش را بالا بیندازد هر شاعری دلتنگی‌اش را دوست دارد که به گردن معشوقه‌ای زیبا بیندازد شاید تمام شعرهایم را بسوزاند یا بعد از آنکه خواند به دریا بیندازد #بهرام_هیمه

گاه باید رویید از پس آن باران گاه باید خندید بر غمی بی پایان

و این جارا خیلی دوست داریم.

بعد از مدت‌ها به فیس‌بوک سر زدم. دوست پشتونم، که خیلی‌ها روی رفاقتش حساب می‌کردم، زیر یکی از پست‌ها کامنت گذاشته بود: «چقدر خوشحالم که دورهٔ فارسی و پارسی‌گویان تمام شده است.» دوباره اپ را دیلیت کردم و رفتم سراغ فهرست وظایف اعلان‌شده. موقعیت تمام وظایف اعلان‌شده در ولایات جنوبی بود. اینجا آمدم و از شهرزاد خواندم. نمی‌دانم با این همه تبعیض و تعصب، چطور روان خودمان را سالم نگه داریم؟ مگر می‌شود؟

AHMAD_ZAHİR_SANG_BARANAM_NAKON_سنگ_بارانم_مکن_احمد_ظاهر.mp31.78 MB

اهنیگفای🎶 🎧

ما که همیشه از پل بدعت گذشته‌ایم از کوچه‌های تنگ اطاعت گذشته‌ایم بانوی فارسی شگرفم خوشا به من زیرا حیات با تو هر آن فارسی تر است احسان بدخشانی

چقدر دلم می‌خواهد این روزهای سیاه، تاریک و تب‌آلود تمام شده باشند؛ روزی برسد که اگر چیزی اینجا می‌نویسم، بوی شوق و شادی بدهد، نه اندوه.