en
Feedback
Both window and mirror

Both window and mirror

Open in Telegram
71
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
چه کسی مرگ نقاشی می‌کند و که زندگی؟ - دو راهی اخلاقی کلر آبسکیور ❌خطر اسپویل بازی ❌ کلر آبسکیور تکنیکی در نقاشی‌ است که در آن سوژه در تضاد بین سیاه و سفید غرق می‌شود. جدال سیاه و سفید و تعیین مرز بین درست و غلط، در قلب روایت کلر آبسکیور قرار دارد. جدالی که نه تنها در جای جای جهان کلر آبسکیور جریان دارد، بلکه مخاطبان را نیز در دل این ستیز می‌کشد و یک و سوال اساسی می‌پرسد: چه کسی نماینده تاریکی‌ است و چه کسی نماینده نور؟ یا همان‌طور که رنوار در بخشی از بازی اشاره می‌کند "Who really is the one who paints death? And who paints life instead?"" آیا نقاش مرگ آلین است که با حضور در جهان Canvas به مرگش نزدیک می‌شود و به خانواده‌اش آسب می‌زند، یا رنوار که با مبارزه با آلین مسئول گوماژ شهروندان لومیر است؟ نقاش زندگی چه کسی است؟ آلین که با خلق این جهان به لونه، سیل، گوستاو و دیگر شهروندان لومیر اجازه زندگی داده، یا رنوار که با تلاش برای نابودی جهان Canvas از مرگ آلین و متلاشی شدن خانواده‌اش جلوگیری می‌کند؟ نویسندگان با پرسش این سوال جهانی را خلق کرده‌اند که مرز بین سیاه و سفید به باریکی مو است. اما هنر خالقان کلر آبسکیور صرفا خلق چنین جهانی نیست، بلکه استفاده از عاملیت ویدیوگیم و تبدیل کردن بازیکن به بخشی از این دوراهی دشوار است. به طوری آلیسیا در نامه‌ای که برای گوستاو می‌نویسد با تاکید بر نقش دوگانه رنوار و آلین از مایل و بازیکن یک سوال می‌پرسد: "But perhaps you'll find another way. You who have lived amongst us. Perhaps you differ from your father and sister, as I differ from mine. Your mother paints life. Whilst your father, death. What will you paint?" سوالی که نه تنها شامل مایل می‌شود، بلکه بازیکن را نیز در بر می‌گیرد. چرا که همانطور که مایل در میان موجودات Canvas زندگی کرده و گوستاو، لونه، سیل و دیگران برایش تبدیل به چیزی بیش از مخلوقاتی وهم‌آمیز که زیستشان محدود به بوم نقاشی‌ است شده‌اند، بازیکن نیز از این قاعده مستثنی نیست. در واقع بخشی از دلیلی که این وابستگی برای بازیکن نیز ماموریت‌ مربوط به اعضای پارتی در کمپ است. ماموریتی که پیچیدگی خاصی ندارند و به مجموعه عظیمی از Fetch questهای بی معنا ختم نمی‌شوند. بلکه در سادگی کامل به هدفشان می‌رسند. بله سیستم انتخاب دیالوگ بازی این ماموریت‌ها ساده و نمایشی است. بله، تعامل با اعضای پارتی کوتاه است. ولی دقیقا همین سادگی تعامل‌های بازیکن نبوغ سندفال را نشان می‌دهد. چرا که هدف کلر آبسکیور تاثیرگذاری بر مخاطب است، و برای تاثیرگذاری به هیچکدام از آن‌ها نیاز نیست. انتخاب دیالوگ به دلیل ارائه آزادی عمل به بازیکن در توسعه روابطش وجود ندارد، بلکه بازی به مخاطب اجازه تعامل در مکالمه‌ها را می‌دهد چون هدفش دادن حس عاملیت در بازی است. چرا که صرف وجود انتخاب دیالوگ مخاطب و شخصیت‌ها را به هم نزدیک می‌کند، چه دیالوگ‌ها تصنعی باشند و چه هر انتخاب به مجموعه عظیمی از پیش‌آمدها منجر شود. کاتسین‌های مربوط به تعامل با اعضای پارتی کوتاه هستند، ولی به هیچ وجه سطحی نیستند. بلکه دقیقا همانطوری که روابط ساخته و پیشرفت می‌کنند طراحی شدند. تعامل‌های ریز در موقعیت‌های مختلف که آدم‌ها را ذره به ذره به هم نزدیک می‌کند و حس دوستی درشان می‌سازد. تعامل‌هایی با نویسدگی سنجیده‌شان به هدفشان - که نزدیک‌کردن بازیکن به شخصیت‌ها است - می‌رسند. تعامل‌هایی که ساختشان سهل ممتنع است و سندفال اینتراکتیو با موفقیت از پسشان برآمده. تمامی این مقدمات و تلاش برای نزدیک کردن بازیکن به جهان بازی فقط برای یک چیز است، همان سوالی که رنوار و آلیسیا پرسیدند، سوالی که در پایان بازی مخاطب را در دوراهی سختی قرار می‌دهد. باز هم انتخاب ساده ولی هوشمندانه‌ای که به اثر عمق بیشتر بخشیده است و سوال رنوار و آلیسیا را تبدیل به قلب روایت کلر آبسکیور می‌کند و مخاطب را مجبور پاسخ آن می‌کند. مخاطبی که حال باید به سوال آلیسیا جواب بدهد. حال تو که در میان موجودات محکوم به فنا Canvas زندگی کردی و در کنارشان خندیدی، گریه کردی و در غم‌شان شریک شدی، تو چه نقاشی می‌کنی؟

تکرار باعث باعث ازبین رفتن معنی چیزها و بی‌ارزشی می‌شه. همونطور که وقتی یک کلمه رو چندین بار تکرار می‌کنیم معنیش رو حس نمی‌کن
تکرار باعث باعث ازبین رفتن معنی چیزها و بی‌ارزشی می‌شه. همونطور که وقتی یک کلمه رو چندین بار تکرار می‌کنیم معنیش رو حس نمی‌کنیم (اشباع معنایی) اصلا «ابتذال» یعنی همین، تکراری که منجر به بی‌ارزشی می‌شه. اینا رو گفتم که بگم من خیلی بی‌ظرفیتم، یک متن دیگه در مورد کلر آبسکیور نوشتم اینجا می‌فرستمش بعدش دیگه دهنم رو می‌بندم. (البته فکر کنم در مورد معنی ابتذال دارم اشتباه می‌کنم)

کد استفاده شده در ضربان سنج فوق دقیق ساعتی که کاملا خریدش رو پیشنهاد می‌کنم:
import random


heart_beat = random.choices(range(60, 80))
print(heart_beat[0])

Video message00:20

مثلا یکی به این بنده خدا بگه با تغییر سطحی ساختار جمله سعدی نمی‌شه.
مثلا یکی به این بنده خدا بگه با تغییر سطحی ساختار جمله سعدی نمی‌شه.

از کمال برایم سخن می‌گویی، اما آیا واقعاً چیزی به نام کمال وجود دارد؟ یا صرفاً آژیر فریبنده‌ای‌ست که ما را از راه درست منحرف
از کمال برایم سخن می‌گویی، اما آیا واقعاً چیزی به نام کمال وجود دارد؟ یا صرفاً آژیر فریبنده‌ای‌ست که ما را از راه درست منحرف می‌کند؟ با شادمانی پیش‌بینی می‌کنم که هیچ‌یک از ما هرگز به قله‌ی آن کوه دست‌نیافتنی نخواهد رسید، اما برایم مهم نیست؛ تا زمانی که کنار هم قدم برداریم. هنر به ما حس کنترل می‌دهد. در لحظه‌ای که قلم‌مو را بر بوم می‌کشم، در دل آشوب دنیا نظمی کوچک می‌یابم. آن لحظه برای من آرامش خالص است و باور کن، این بسیار بهتر از کمال است. کلر آبسکیور—رنوار
🗒#Quote 🔵 Ionia

اگر من یک داستان بنویسم و جزئیاتش رو در پاورقی‌ها/ته‌نویس‌ها جا بدم من دیوید فاستر والاس نشدم؛ بلکه بدون فهم کامل چرایی استفاده والاس از این رویکرد دست به تقلید کورکورانه‌اش زدم. بدون این که بفهمم منظور والاس چی بود وقتی در پاسخ به سوال مربوط به پاورقی‌ها گفت:
it seems to me that the reality is fractured now - at least the reality I live in - the difficulty about writing that reality, is that text is very linear and unified and I'm constantly on the lookout for the ways to fracture the text that aren't totally disoriented. [...] the endnotes were for me a useful comprise.
صرفا تبدیل به یک میمون که کت و شلوار پوشیده می‌شم. به نظرم این بحث به هر تقلید کورکورانه‌ای از چیزی که نمی‌فهمیم قابل تعمیمه.

💠 هر آنچه که سریال انیمیشنی جدید آواتار می‌دانیم 🔺هفده سال از پخش آواتار: آخرین باد افزار و دنباله‌اش افسانه کورا گذشته است
💠 هر آنچه که سریال انیمیشنی جدید آواتار می‌دانیم 🔺هفده سال از پخش آواتار: آخرین باد افزار و دنباله‌اش افسانه کورا گذشته است و در این هفده سال، با وجود زیست کوتاه این جهان فانتزی و غیبت بیش از یک دهه‌اش همچنان به محبوبیت فرانچایز آواتار اضافه می‌شود و جهان سازی جذاب و ظرافتش در پرداخت به مسائل پیچیده با وجود قالب کودکانه‌اش مورد ستایش مخاطبان جدید قرار می‌گیرد. غیبتی که سرانجام با معرفی دنباله مجموعه با نام Avatar: Seven Havens به پایان رسیده است. 🔻این مطلب را در آیونیا بخوانید. 📝#Article 🔵 Ionia

"I know how powerful and intoxicating it is. How deeply attached we can become to the worlds we pour our hearts and souls into."

تو روز قضا باید تک تک صفحات جنگ و صلح رو لوله کنی بکنی تو کونت

این هم به نظرم ربط داره به این قضیه خرید آیفون.

Repost from N/a
ماچا، موچی، شکلات دبی، بابل‌تی و ... همه تبدیل شدن به کم‌هزینه‌ترین و بهینه‌ترین تفریحِ طبقه‌ی متوسطِ(؟) شهرنشینِ ایرانی در وضعیت اقتصادیِ افتضاح و فرار از واقعیت سیاسی-اقتصادیِ جاعش. ترند‌هایی که باعث می‌شه تصور کنن با جامعه‌‌ی جهانی همراهن.

«نه ببین، من ۲۰۰ تومن نمی‌دم آیفون که ناامنی‌هام رو پنهان کنم و جلوی همکلاسی‌هام احساس کمبود نکنم. این سرمایه گذاریه.»

«نه ببین داداش، فقط کافیه یک بار آیفون دستت بگیری تا دیگه گوشی اندرویدی نتونی استفاده کنی»

Repost from eternal classic
photo content

کاربر رندوم که اصلا نمی‌دونه کلمه معماری در کانتکست سخت‌افزار چه معنی‌ای می‌ده در حال نظر تخصصی دادن:

"art can be a Window and art can be a Mirror. And great art. Great art is both. Son, you’ll never be a true artist if there’s always a mask between you and the viewer, especially when the viewer is you."

Repost from بیگانه
«اختصار خواهر استعداد است.» این عبارت یکی از ده‌ها جمله‌ی آنتون چخوف است که در زبان و فرهنگ روسی به مثابه یک اصطلاح عامیانه یا ضرب‌المثل جا افتاده. واقعا هم چنین است. هنر بزرگی است که مقصود خود را کوتاه، واضح و دقیق بیان کنی. تا زمانی که بر مطلب مسلط نباشی مجبوری برای رساندن منظور جمله‌بافی کنی، کلام دو کلمه‌ای را در ده جمله بگویی و مطلب ده خطی را به درازای یک کتابِ مطول امتداد بدهی. این‌چنین است که می‌بینی برخی نوادر با یک جمله‌شان محتوای صدها کتاب را تامین می‌کنند و با یک عنوان کتابشان خوراک قرن‌ها بحث علمی را. آن‌ها استعداد دارند و با حرف کوتاهی به جان و ذهن دیگران نفوذ کرده‌اند و اینک همان دیگران حول چند جمله‌ی موجز قلم می‌زنند و لفظ می‌پردازند. امروز زادروز چخوف است.

یک سنجه‌ای وجود داره که مثل یک چکشه، هر معنایی رو به بهونه معنا خورد می‌کنه. آدم‌ها رو دسته بندی می‌کنه و بهشون عدد نسبت می‌ده، پیچدگی‌ زندگی آدم‌ها رو به بهونه پیچیده نبودن نادیده می‌گیره و در یک لحظه هر کسی اجازه اظهار نظر نداره، هر اثری ارزش تجربه شدن نداره، هر عملی درست نیست. همه چیز قابل اندازه گیریه، حتی ارزش آدم‌ها. دیگه تماشای دو فصل فرندز از ساعت ۱۲ شب تا ۷ صبح درست نیست، بلکه عمل بی‌معناست. دیگه «عقب موندن از دیگری» واقعی می‌شه، دیگه do your best معنایی نداره چون اون سنجه و چکشش بالا سرته که خوردش کنه و از معنا تهی. در مقابلش می‌تونی اون سنجه و در نتیجه چکش معنا زُداش رو نادیده بگیری. دیگه آدم‌ها و تجربه‌ها و اعمالشون قابل اندازه گیری نیستن، بلکه پدیده‌های پیچیده‌‌ای هستن که باید تلاش کنیم بفهمیمشون و باهاشون همدلی کنیم. همدلی نه صرفا به معنای فهم درد دیگری، بلکه به معنای درک این که همه ما از پیش زمینه‌های متفاوتی اومدیم و هر کدوم از ما مسیر خودمون رو داریم و مسیر هیچکدوم از ما بهتر یا درست‌تر نیست، صرفا هر کدوم به جای متفاوتی ختم می‌شن و ناهمواری‌های خودشون رو دارن. دیگه هر عملی بی‌معنا نیست، دیگه هر اثری - چه از موسیقی‌های عامه پسند باشه چه نمایشنامه‌های شکسپیر - در جایگاه خودش معنی‌ای داره. من نمی‌دونم کدوم درسته، نمی‌دونم وقتی مسیر دومی رو انتخاب می‌کنیم یعنی اون سنجه اساسا وجود نداشته یا صرفا وجودش رو نادیده گرفتیم تا حال بهتری داشته باشیم.

از این معامله پشیمونم.