en
Feedback
داستانهای شازده کوچولو

داستانهای شازده کوچولو

Open in Telegram
2 267
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-3630 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+1
in 0 channels
August '26
+4
in 1 channels
Get PRO
July '26
+7
in 0 channels
Get PRO
June '26
+14
in 0 channels
Get PRO
May '260
in 0 channels
Get PRO
April '26
+4
in 0 channels
Get PRO
March '26
+3
in 0 channels
Get PRO
February '26
+10
in 0 channels
Get PRO
January '26
+2
in 0 channels
Get PRO
December '25
+10
in 0 channels
Get PRO
November '25
+11
in 0 channels
Get PRO
October '25
+10
in 0 channels
Get PRO
September '25
+6
in 5 channels
Get PRO
August '25
+11
in 1 channels
Get PRO
July '25
+12
in 0 channels
Get PRO
June '25
+15
in 0 channels
Get PRO
May '25
+17
in 1 channels
Get PRO
April '25
+21
in 0 channels
Get PRO
March '25
+16
in 0 channels
Get PRO
February '25
+20
in 0 channels
Get PRO
January '25
+31
in 1 channels
Get PRO
December '24
+41
in 1 channels
Get PRO
November '24
+43
in 0 channels
Get PRO
October '24
+45
in 6 channels
Get PRO
September '24
+37
in 1 channels
Get PRO
August '24
+33
in 6 channels
Get PRO
July '24
+71
in 0 channels
Get PRO
June '24
+10
in 0 channels
Get PRO
May '24
+22
in 0 channels
Get PRO
April '24
+18
in 1 channels
Get PRO
March '24
+6 496
in 2 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
08 September+1
07 September0
06 September0
05 September0
04 September0
03 September0
02 September0
01 September0
Channel Posts
قیمت طلای 18اعیار امروز ۱۷شهریور👇 https://t.me/+YaqHwb-LiWxkMjA0 قیمت دلار امروز ۱۷شهریور👇 https://t.me/+YaqHwb-LiWxkMjA0

2
❤️‍🔥 بوسه بعد از طلاق برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم ….. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو ببوس…. من گیج شده بودم ! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟؟گفتم آره بگو…گفت..... خواندن ادامه ی داستان. ➡
101
3
قیمت طلای 18اعیار امروز 16شهریور👇 https://t.me/+YaqHwb-LiWxkMjA0
159
4
🔴قیمت لحظه ای دلار طلا سکه خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم👌👇                         Akhbar_DoIlar                         Akhbar_DoIlar 🔹سایت اتحادیه طلا و جواهرات تهران dolarakhbar داره لحظه ای قیمت میزنه عضویت در کانال👇 https://t.me/+YaqHwb-LiWxkMjA0
159
5
تو مهمانی‌ها رقص بلد نیستی ؟؟🕺 بیا اینجا آموزش مرحله به مرحله با مربی داره راحت و آسون یاد میگیری😎 آموزش کامل رقص ایرانی➡️➡
تو مهمانی‌ها رقص بلد نیستی ؟؟🕺 بیا اینجا آموزش مرحله به مرحله با مربی داره راحت و آسون یاد میگیری😎 آموزش کامل رقص ایرانی➡️➡️
215
6
رقص شاد و خوشگل هموطنان عزیز ما🥰🤩 برای دیدن رقص های بیشتر وارد لینک زیر شوید👇👇 https://t.me/+ZKkJXjKYDtw3NzQ0
رقص شاد و خوشگل هموطنان عزیز ما🥰🤩 برای دیدن رقص های بیشتر وارد لینک زیر شوید👇👇 https://t.me/+ZKkJXjKYDtw3NzQ0
203
7
🔴قیمت لحظه ای دلار طلا سکه خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم👌👇                         Akhbar_DoIlar                         Akhbar_DoIlar 🔹سایت اتحادیه طلا و جواهرات تهران dolarakhbar داره لحظه ای قیمت میزنه عضویت در کانال👇 https://t.me/+YaqHwb-LiWxkMjA0
83
8
قیمت طلای 18اعیار امروز 16شهریور👇 https://t.me/+YaqHwb-LiWxkMjA0
200
9
داستان پیرزن مکار و مرد هوسران دختر تنهایی روزی کوزه آبی برداشت و راهی چشمه شد دختر که کوزه را پر از آب کرد و به سمت خانه رفت
داستان پیرزن مکار و مرد هوسران دختر تنهایی روزی کوزه آبی برداشت و راهی چشمه شد دختر که کوزه را پر از آب کرد و به سمت خانه رفت ، در راه جوان خوش هیکلی از دیدن دختر که زیبایی وصف نشدنی داشت طاقت از دست داد و عاشق شد رد او را گرفت و به دنبالش به راه افتاد در خانه دختر که رسید خواست خود را به داخل خانه کند که دختر زود در را بست و جوان هم از آنجا دور شد ، جوان عاشق که طاقت از دست داده بود و عقلش درست کار نمی کرد در پی آن بود که به درون خانه مرضیه راه پیدا کند تا آن که روزی به نزد پیرزن مکاری رفت و... 🥺😡 ادامه ی این داستان جنجالی ➡️➡️
254
10
حکایت فریب پیرمرد عابد به دختر نابینا در میان بنی اسرائیل عابدی بود بنام «برصیصا» که زمانی طولانی عبادت کرده بود، و به آن حد از مقام قرب رسیده بود که بیماران روانی را نزد او می آوردند و با دعای او سلامت خود را باز می یافتند، روزی زن جوانی را از یک خانواده با شخصیت به وسیله برادرانش نزد او آوردند، و بنا شد مدتی بماند تا شفا یابد، شیطان در اینجا به وسوسه گری مشغول شد، و آن قدر صحنه را در نظر او زینت داد تا آن مرد عابد ... ادامه داستان ➡️
232
11
✾࿐༅🍃🦋🍃༅࿐✾ 📚رمان آخرین سرو پارت 651 / 652 سوئیچ را میان دستم گذاشت وگفت: تو زحمت بکش این ماشینو یه گوشه پارکش کن؛ منم یه دوری همین حوالی می زنم و‌ بر می گردم. منتظرم‌ باش زود بر می گردم. به سمت خیابان راه افتاد. من هم علی رغم دردی که داشتم سوار اتومبیلش شدم. هنوز سوییچ را در محل مخصوص خود فرو نکرده بودم که هجوم عطری در وجودم انباشته شد. قلبم فرو ریخت، اشتباه نمی کردم.نه خدایا محال بود! من ‌هیچ گاه در مورد عطر سرو اشتباه نکرده بودم. وحشت زده از درون اتومبیل بیرون پریدم و با خودم گفتم: سرو سرو اینجا بوده! این ماشین پره عطر سروه! چهره ی درد کشیده ی بهادر یک بار دیگر در ضمیرم نقش بست؛ همانی که تا دقایقی پیش قصد هلاک کردن خود را داشت. بر خودم نهیب زدم. احمق نشو دختر! مگر در تمامی دنیا فقط یک نفر هست که از عطر مخصوص سرو استفاده می کند؟ نه دختر تو هرگز نمی توانی نسبت به بهادر تا این اندازه بی رحم و بدگمان باشی . در ماشین را بستم. دیگر نه توان و نه قدرت و نه جسارت آن را داشتم که یک بار دیگر سوار شوم، اما نیرویی مرموز نیرویی که از کشنده ترین نوع شک بود مرا به‌سمت عقب اتومبیل وصندوق عقب آن می کشاند. مدام صدایی در گوش هایم طنین انداخته و مانند حکمرانی مستبد نشسته بر مسند قدرت مرا برای انجام کاری سخت و دشوار با تحکم ترغيب می کرد ناخواسته حکمش را اجرا کردم و در میان باید و نباید های دلم مغلوب شدم و کم آوردم. به سمت صندوق رفتم‌ و در حالتی شبیه به انجام جرم وگناه در را گشودم. در میان تاریکی شب با دست هایم‌ مشغول جستجو شدم. آنقدر دستم را تا انتهایی ترین قسمت فرو بردم که ناگهان با برخورد و تماس دستم با یک شی کمی مردد مانده و بر خود لرزیدم. بیشتر دستم را داخل فرو بردم .آن گرمای بی حد، آن لطافت دلپذیر عجیب برایم آرامبخش بود! حس می کردم ندیده می شناسمش. انگار هزاران بار دیده بودمش! بدون ذره ای تردید وفکر از درون صندوق بیرون کشیدمش.در تاریکی هوا دستانم را به سمتی که کور سویی از نور موجود بود بلند کردم و با دیدنش بر خود لرزیدم و وحشت کرده فریاد کشیدم. آن را درون صندوق پرت کردم در آن را هم محکم بستم. دیگر حتی توان ایستادن نداشتم! عاجزانه نشستم و مشتم را در میان دهان بازم فرو کرده و با دست دیگرم معده ام را که مرتب تیر می کشید وخیال فوران داشت را فشردم. فریادهایم شبیه آلت کشنده ای شده بودند که در درونم فرو‌ می بردم. تمامی وحشتم را در خود می بلعیدم و در آن‌حال هزار مرتبه می گفتم: - خودش بود ،خودش بود، شال گردن سرو ! بهادر را دیدم که به طرفم‌ باز می گشت. به سختی برخاستم و به تندی به طرف خانه دویدم. انگار متوجه شده بود اتفاقی افتاده که بر سرعتش افزود. به خانه رسیدم و داخل شدم. سعی کردم در را به رویش ببندم که پایش را میان در گذاشت. هر چقدر تلاش می کردم بی فایده بود. خیلی سریع در را باز کرد و در مواجه با چشمان وحشت زده ام قبل از اینکه بخواهد سوالی بپرسد مانند دیوانه‌ها فریاد کشیدم: - برو بهادر ، برو گمشو ، دیگه نمی خوام ببینمت، از من دور شو از منو‌ بچم فاصله بگیر قاتل ازت بدم میاد! مدتی ساکت و بهت زده نگاهم کرد بعد به سمتم آمد. با هر قدمی که به سمت جلو بر می داشت یک قدم عقب می رفتم تا آن جایی که با پله ها بر خورد کردم و همان جا روی پله از پای در آمدم. بی صدا نگاهم کرد وسر انجام لب باز کرد وگفت: - دیدیش نه؟ بالاخره دیدیش؟ اون شالو دیدی؟ فریاد کشیدم: - ساکت‌شو! محض رضای خدا ساکت شو! تا کی می خواستی ازم پنهونش کنی هان؟ دیگه چه چیزایی رو ازم پنهون کردی؟ چه بلایی سر سرو من آوردی بهادر؟ بهم گفتی هیچ‌موقع اونو ندیدی ؟ دروغ گفتی! هنوز فراموش نکردم اون روز آخری که سرو می رفت اون شال دور گردنش بود. خودم گره ی اونو محکم‌کرده بودم و بهش سپرده بودم هیچ وقت از دور گردنش باز نکنه ! نزدیک تر شد. صدایش پر از التماس شده و می گفت: -- ماهی تو رو خدا آروم‌ باش به حرفام گوش کن. دو دستی گوش هایم را گرفتم و در حالی که ‌میان دریایی از اشک وخون غرق می شدم چشمانم را بسته و یک بار دیگر فریاد کشیدم:😭 - نه جلو نیا ، دیگه نمی خوام‌ چیزی بشنوم... همون جا بمون ، ازت بدم‌ میاد بهادر ازت می ترسم!😭 بی توجه به سمتم آمد، آنقدر نزدیکم بود که گرمای نفس هایش را بر روی صورت خودم احساس کردم. با دو دستش دستانم را گرفته و از روی گوش هایم‌ جدا کرد. آنقدر صورتش نزدیک صورتم بود که به وضوح حتی عطر نفس هایش را نیز احساس می کردم. عطر نفس هایی را که زمانی آن ‌چنان آرام‌ جانم بود و اینک قاتل جانم‌ می شد. با تنفر دستانم را از میان دستانش بیرون کشیدم. دیگر فریاد نمی کردم. شبیه موجود ضعیف وناتوانی شده بودم که در عین دردی که می کشیدم التماسش کردم: - بهادر تو رو خدا بگو با سرو من‌ چی کار کردی ؟ چه بلایی سرش آوردي؟ یعنی حسادت عشق از تو چنين ‌موجودی ساخت ری اکشن فراموش نشه 😘   
270
12
💳 تو کلینیک سرو ۵۰٪ کل هزینه درمان ‌رو ما پرداخت می‌کنیم 😇 🦷تا بتونی با اقساط ۱۲ ماهه کامپوزیت انجام بدی 😍 اطلاع از سایر
💳 تو کلینیک سرو ۵۰٪ کل هزینه درمان ‌رو ما پرداخت می‌کنیم 😇 🦷تا بتونی با اقساط ۱۲ ماهه کامپوزیت انجام بدی 😍 اطلاع از سایر آفرها و اطلاعات بیشتر👇🏻 @sarvpalladium برای رزرو نوبت از اینجا اقدام کن 🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
322
13
✾࿐༅🍃🦋🍃༅࿐✾ 📚رمان آخرین سرو پارت 649 / 650 و فقط اشاره به موبایلش کردم و گفتم: - اگه ممکنه از موبایلتون استفاده کنم به اهل خونه خبر بدم الان میان. بی درنگ گوشی اش را دستم داد و من بدون توجه بدون اینکه فکر کنم و بسنجم یا پشیمان شوم شماره بهادر را گرفتم. چقدر زود فراموش کرده بودم که بهادر گفته بود دیگرنمی خواهد مرا ببیند... اینکه خسته است از هجوم دردهایی که با دیدنم بر او عارض می شود، اینکه تصمیم گرفته بود فراموشم کند، تا ابد فراموشم کند ! لحظه ای بعد صدای خسته اش به گوشم رسید. درد تا مغز استخوانهایم نفوذ کرده بود. دردمندانه گفتم: - بهادر ، منم ماهی ، به کمکت احتیاج دارم ، همین حالا... مياي؟! نپرسید ماهی چرا باز یاد من کردی. نگفت مگر فراموش کردن قرارمان نبود .نگفت اصلا دردهای تو به من چه، که دیگر فرصتی برای تو ندارم که هرگز نمی خواهم ببینمت. آنقدر بی تاب شد که بدون خداحافظی قطع کرد و هنوز مدتی نگذشته بود که کنارم بود. وقتی با آن حال و روز پشت در بسته نشسته بودم و در تنهایی خود از درد به خود می پیچیدم دیدن بهادر باز هم برایم نشانه هایی از طلوع نور بود، نوری که گرمای سحر انگیزش هیچ گاه و به هیچ قیمتی در زندگی ام دست از تابش وگرم کردن وحیات بخشيدن بر روح ناآرامم کم نمی شد. مضطرب شده وسراسیمه به یاری ام آمد. آنقدر نگران بود که برای لحظه ای از بی رنگی چهره اش ترسیدم. قبل از هر چیز متوجه ی در بسته شد و مثل یک گربه ی چالاک از دیوار بالا پرید و در اندک زمانی داخل حیاط پریده و در را گشود. متوجه ی دردی که می کشیدم شد، جلو آمد و دستم را گرفت .کمک کرد تا از جایم بلند شوم. در همان حال که دستانش پناه ناتوانی هایم بود گفتم: - بهادر، سرو اینجا بود. یک مرتبه ایستاد. لرزشی خفیف و نامحسوس در تمامی اندامش به جریان در آمده بود. چشمانش پر از شک و وحشت شده بود. در اوج تمامی تردیدهایش پرسید: - تو مطمئنی؟ - مطمئنم بهادر به خدا شک ندارم، نگاه کن رد پاهاش هنوز وسط باغچه مونده. نگاهی تا وسط باغچه انداخت، سرش را با تاثر تکان‌ داد و زیر لب غرید: - سرو ، سرو ، سرو خدا لعنتت کنه مرد! - تو چی گفتی بهادر؟! - حرفی نزدم. - چرا چرا گفتی! همین حالا شنیدم سرو رو لعنت می کردی! - اشتباه شنیدی، درست مثل همیشه مثل این اشتباه دیدنت دچار توهم شدی ماهی. بغض کرده وتمامی فشاری را که مدت ها در پشت در بسته نشسته و تحمل کرده بودم را یک جا سرش خالی کردم و بر سرش فریاد کشیدم: - تو هم بهادر، تو هم شبیه بقیه شدی، حتی وحشتناک تر از همه! چه طور ماهیتت یه مرتبه زمین تا آسمون تفاوت کرد؟ چه جوری انقدر ساده رنگ باختی؟ منو از خودت می رونی، سرو رو لعنت می کنی. خدا از سرت نگذره بهادر! اشتباه کردم! به خدا اشتباه کردم! نباید بهت زنگ می زدم، تو دیگه اون بهادر سابق نیستی...نه نیستی! به سمتم برگشت، چشمانش شبیه به دو پیاله ی خونین بود. از شدت خشم رنگش تا قعر کبودی پیش رفته بود و لب هایش از شدت خشم می لرزید .آنچنان نگاهم می کرد که برای یک لحظه در خود فرو ریختم. طاقت نگاه هایش را نداشتم. پاهایم سست شد و همان جا نرده را گرفته وروی پله از پای در آمدم. یک مرتبه شروع کرد خودش را زدن! ضربات سنگین دست هایش که بی مهابا بر سر وصورتش می کوفت و در آن حال فریاد می زد: - نه خدا منو لعنت کنه، اصلا خدا منو بکشه! بمیرم بمیرم تموم شم نابود شم، ببینم تا کجای دنیا قراره پیش روت همیشه انقدر زشت و منفور بمونم! بی طاقت شدم، هر ضربه ای بر او نه ،که بر جان من فرود می آمد! ناخواسته به سمتش دویدم، دست هایش را که‌ می لرزیدند را در میان دستم اسیر کردم. نگاهش کردم، یک گوشه از دلم برایش لرزید. درماندگی از وجودش زبانه می کشید. دلم به حالش سوخت. با این مرد چه کرده بودم؟ این مرد دیگر هرگز آن بهادر صبور بشاش پر استقامت نبود! خسته بود... خسته ی خسته! گفتم: - منو ببخش بهادر ، تو رو خدا با خودت این کارو نکن بیا منو بزن اما با خودت این کارو نکن. یک بار دیگر دردی مهلک در بطنم پیچید. بی اختیار دستم را روی شکمم گذاشتم و از قعر وجود نالیدم. چشمان ریز عسلی و مرطوبش را با نگرانی به من دوخته بود .آنقدر نگران شد که یک لحظه فراموش کرد که اگر مداخله ی من نبود تا الان حتما بر اثر ضرباتی که بر خود وارد کرده بود جان داده بود. با نگرانی چند قدم‌به سمتم برداشت و پرسید: - ماهدیس، تو درد داری؟ بگو چیکار کنم‌ واست ؟ - نه‌...نه من‌خوبم. باور کن خوب خوبم ، فقط... - فقط چی؟ فقط چی ماهی ؟ بگو تو رو خدا چی می خوای؟! بگو چیکار کنم‌ من الان ؟ - بهادر خوب نتونستم خیابون رو بگردم. یه توک پا برو تا سر خیابون می خوام ‌مطمئن شم اونی رو که دیدم سرو نبوده . حرفی نزد و به سمت خیابان به راه افتاد. لنگان لنگان‌ تا کنار در دنبالش رفتم. همانطور ماشین را با عجله میان خیابان رها کرده بود. ری اکشن فراموش نشه 😘    
314
14
انقدر غذاها واسم تکراری شدن دیگه خسته شدم نمیدونستم چی درست کنم که ی چیز متفاوت و خوشمزه باشه که با اینجا آشنا شدم: 😍🍔 @ash
انقدر غذاها واسم تکراری شدن دیگه خسته شدم نمیدونستم چی درست کنم که ی چیز متفاوت و خوشمزه باشه که با اینجا آشنا شدم: 😍🍔 @ashpzi
291
15
تا الان ماست خیار ساده میبردی سر میز و هیچکس بهش نگاهم نمیکرد بهت قول میدم یبار با این روشی که بهت یاد میدم درست کن همه عاشقش
تا الان ماست خیار ساده میبردی سر میز و هیچکس بهش نگاهم نمیکرد بهت قول میدم یبار با این روشی که بهت یاد میدم درست کن همه عاشقش میشن و دستورشو ازت میخوان ☺️ 🥣🥣 https://t.me/+319OuLCI62RlNTY0 چیزی هم از ماست خیار نمیمونه☺️
287
16
طلا ظریف و خوشگل اقتصادی بخر🍬💍 با پول کم طلا کادویی ظریف بخر💍 با یه تومن یه دستبند طلا شیک بخر😊 گوشواره طلا قلبی گوگولی فقط ۱۵۰۰📿
73
17
همیشه طلا یکی از بهترین راه های پس انداز بوده حتی الان با همین شرایط اقتصادی هم میشه طلا با قیمت مناسب خرید… اگر با بودجه ی ک
همیشه طلا یکی از بهترین راه های پس انداز بوده حتی الان با همین شرایط اقتصادی هم میشه طلا با قیمت مناسب خرید… اگر با بودجه ی کم میخواید برای ایندتون پس انداز داشته باشید پیشنهاد من📿 @tina_gallery
70
18
✾࿐༅🍃🦋🍃༅࿐✾ 📚رمان آخرین سرو پارت 647 / 648 ، اصلا هیچ چیز بر من‌ اثر نداشت ،حتی حرف های مهم کیوان که اگر با کمی صبر و تامل با چشم پوشی از قضاوت بی رحمانه ی خود درنگ می کردم و می شنیدمشان شاید تمامی اتفاقاتی که قرار بود در آن شب مخوف روی دهد به گونه ای دیگر اتفاق افتاده، تعریف و خلاصه می شد. دیوانه وار به سمت حیاط دویدم و چندین بار با نگاه همه جای آن را کاوییدم. به دنبال چشمانم چند قدم به هر طرف حرکت کردم. جز تاریکی و سکوت چیزی نیافتم. به سمت در حیاط حرکت کردم، در مسیری که طی می کردم بیل میرزعلی را دیدم، همان جایی بود که ساعتی قبل آن را آنجا گذاشته ورفته بود. مطمئن شدم میرزعلی نیامده. به سمت در ورودی حرکت کردم، در باز بود اما از قلوه سنگی که میرزعلی میان آن گذاشته بود خبری نبود. در را باز کردم و وجود پیکری را درست در مقابل و سینه به سینه ام احساس کردم. محکم به آن پیکر ی که روبه رویم بود بر خورد کردم و جیغ کوتاهی کشیدم. صدای میرزعلی مرا به خود آورد. - بابا جون نترس دخترم منم میرزعلی! هنوز دستم روی دهانم بود که همانگونه از وحشت باز مانده بود. با تمام ترسی كه در وجودم موج می زد پرسیدم: - میرزعلی شما الان داخل حیاط بودید ؟ - نه بابا بعد از نماز کاری پیش اومد تا برم و برگردم طول کشید. الانم که دیگه شبه چشام سو نداره تو شب نمی تونم کار کنم. اومدم خبر بدم می رم خونه، فردا صبح اول وقت میام این باغچه ی بیرونی رو هم بیل می زنم. در حالی که بیلش را بر می داشت تا برود پرسید: - ببینم دختر مگه کسی تو حیاط بود؟ - نه میرزعلی نه... نمی دونم‌ چرا فقط خیال کردم شما برگشتید و داخل حیاطید. خندید، سرش را تکانی داد، بیلش را برداشت، خداحافظی کرد ورفت. موقع رفتن تاکید کرد : - درو محکم ببند بابا. میرزعلی رفت. در را بستم و با افکاری که به شدت هنوز در گیر آن بودم بازمی گشتم که ناگهان با دیدن اثر رد پایی که از سمت باغچه شروع شده و تا سمت انتهای حیاط نقش بسته بود در جا خشکم زد. دقیق تر نگریستم. نه مطمئن بودم رد پای باقیمانده به وضوح نشانگر آن بود که شخصی در ساعتی که میرزعلی رفته و نبود، داخل حیاط شده! آن رد درست از وسط باغچه، آن جایی که تک سرو میان آن بود شروع شده و سپس از باغچه شروع شده و به سمت انتهایی حیاط ادامه پیدا کرده بود. مسیر کفش هایی مردانه با سایز تقریبا بزرگ که هرگز نمی توانست جای پای میرزعلی، با آن جثه ی ریزش باشد. آن جای پاها آنقدر در نظرم آشنا و ملموس بود که بدون کوچکترین تردیدی گفتم : - سرو ...سرو .. قسم می خورم این رد پای سرو است ... نه مطمئنم هرگز اشتباه نمی کنم. من‌ این رد را قبلا هم دیده بودم، همان روزی که پای سروِ آخر ایستاده بود... من یک بار دیگر این رد را دیده بودم ! دیوانه وار به سمت در دویدم و آن را گشودم. خودم را درون خیابان انداختم. تاریکی مطلق بود و من هرگز از آن تاریکی بیم نداشتم. هیچ چیز جز هوای سرو بر من اثر نداشت. می گریستم و دیوانه وار به هر سمتی می دویدم. قامت مردی بلند در آن حوالی به چشم‌ خورد. دقیقا نمی دانستم خود سرو است یا نه آن هم تنها جزئی از خیالم است. تمام هر آنچه که می دیدم زاییده ی ذهن مشوش منِ نا آرام بود. به سمت مرد دویدم، حتی چند بار صدایش کردم، از خود بی خود بودم و موتور سواری که به سرعت از سمت روبه رو درست از همان قسمت خیابان که می دویدم در حال راندن بود را نديدم. به واسطه ی سرعت زیاد موتور و عدم کنترل سرعت درست هنگامی موتور سوار توقف کرد که با نهایت کنترل در سرعتش باز هم اندکی با من اصابت کرد. ضربه ی چندانی نبود، انقدر که با برخورد همان ضربه ی نه چندان کاری دور خود پیچیدم و در حالی که کنترلم را از دست می دادم بر روی زانوهایم فرود آمدم. جوان عابری که از آن حوالی می گذشت به سرعت به طرفم دوید. موتور سوار که ترسیده بود از فرصت به دست آمده استفاده کرده و در دم می گریخت. عابر زیر بغلم را گرفته و در حالی که کمک می کرد برخیزم گویا متوجه ی وضع بارداری ام شده، دائم نگران بود و می خواست کمک ًکند .به او گفتم که خوبم .تمام حواسم به سمت سر خیابان بود و با دردمندی گفتم: - من خوبم تو رو خدا لطف کنید بهم بگید اون قسمت سر خیابون مردی بلند قد می بینید ؟ متعجبانه نگاهی دقیق به سمت سر خیابان انداخت وگفت: - نه! هیچ کس اونجا نیست . چیزی در درونم فرو ریخت و تمام ‌امید هایم تا ورطه ی نا امیدی رفته وسقوط کرد. جوان با نگرانی گفت: - حالتون خوبه خانم، منزلتون کجاست؟ بگید برسونمت. با اشاره ی دستم خانه را نشانش دادم. همانطور که دستم را گرفته بود و کمک می کرد به سمت خانه برویم ناگهان دردی عمیق در پهلو ومیانه ی کمرم پیچید و ناله ای کردم. کنار در رسیدیم. در بسته شده بود! همان جا پشت در بسته نشستم، دستم را روی پهلویم گذارده و بر خود پیچیدم. جوان با نگرانی خواهان کمک بود، تشکر کردم ری اکشن فراموش نشه 😘    
335
19
مرتب سردرد و حالت تهوع دارم مخصوصا اول صبح ، دلیلش چیه؟! مشاهده بیماری👉 پارگی مقعد چیست؟! چطوری درمان میشه؟⤵️⤵️ روش درمان بعضی وقتا موقع دفع متوجه میشم که مدفوعم کمی خونی هست بواسیر دارم یا سرطان؟ مشاهده 👉 سرطان مقعد چیست و آیا درمان دارد؟ مشاهده بیماری ➡️ اين كارها باعث مرگ و نابودى پروستات ميشوند👻 هشدار براى پروستات⤵️⤵️ مشاهده وجود خون در ادرار نشانه چیست؟ مشاهده ➡️ با توجه به هزینه های بالای درمان حتملا عضو این کانال بشید و از اطلاعاتش استفاده کنید 👇 https://t.me/+TlKGiUt0tZEzNjhk https://t.me/+TlKGiUt0tZEzNjhk
231
20
مشاهده دلایل و درمان انواع سردردها👇👇 دلایل سردردهای صبحگاهی .....روش درمان دلایل سردردهای پریودی .....روش درمان دلایل سردردهای شبانه .....روش درمان دلایل سردردهای نبض دار .....روش درمان دلایل سردردهای میگرنی .....روش درمان انواع سردردها و روشهای درمان 👆
286