2 370
مشترکین
-524 ساعت
-187 روز
-4730 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئن '26
ژوئن '26
+14
در 0 کانالها
مه '260
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+4
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+3
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+10
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+10
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+11
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+10
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+6
در 5 کانالها
Get PRO
اوت '25
+11
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+12
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+15
در 0 کانالها
Get PRO
مه '25
+17
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+21
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '25
+16
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+20
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+31
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+41
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+43
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+45
در 6 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+37
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '24
+33
در 6 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+71
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+10
در 0 کانالها
Get PRO
مه '24
+22
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+18
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '24
+6 496
در 2 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 29 ژوئن | 0 | |||
| 28 ژوئن | 0 | |||
| 27 ژوئن | 0 | |||
| 26 ژوئن | +1 | |||
| 25 ژوئن | 0 | |||
| 24 ژوئن | +1 | |||
| 23 ژوئن | 0 | |||
| 22 ژوئن | +1 | |||
| 21 ژوئن | 0 | |||
| 20 ژوئن | 0 | |||
| 19 ژوئن | 0 | |||
| 18 ژوئن | 0 | |||
| 17 ژوئن | +1 | |||
| 16 ژوئن | 0 | |||
| 15 ژوئن | 0 | |||
| 14 ژوئن | +1 | |||
| 13 ژوئن | 0 | |||
| 12 ژوئن | +1 | |||
| 11 ژوئن | 0 | |||
| 10 ژوئن | 0 | |||
| 09 ژوئن | +1 | |||
| 08 ژوئن | +1 | |||
| 07 ژوئن | +1 | |||
| 06 ژوئن | 0 | |||
| 05 ژوئن | +1 | |||
| 04 ژوئن | +2 | |||
| 03 ژوئن | 0 | |||
| 02 ژوئن | +1 | |||
| 01 ژوئن | +1 |
پستهای کانال
📺 هر سال سریال مختارنامه رو میبینم ولی همیشه برام سوال بود که بعد مرگ مختار چه بلایی سره عبدالله بن زبیر و برادرش مصعب میاد تا اینکه این چنل تاریخی رو پیدا کردم و دیدم که تمام اتفاقات بعد مرگ مختار رو بدون سانسور گفته، حتما بیا بخون خیلی جالبه :
👈 مشاهده بدون سانسور ‼️
| 2 | مایع دستساز جادویی چربی زدا بساز و فیلتر هود و چدن های گازت رو برق بنداز✨
⬅️مشاهده ی کانال➡️ | 1 |
| 3 | سینک ظرفشویی خونتون لک و رسوب داره‼️‼️
یا سیاه و کدر شده👎
⬅️مشاهده راهکار➡️ | 1 |
| 4 | ✾࿐༅🍃🦋🍃༅࿐✾
📚رمان آخرین سرو
پارت 495 / 496
گفتم الانه که برگرده نگام کنه ،صدام کنه، اما فقط یه کوچولو...به اندازه ی یه سه رخ ناقص از صورتشو دیدم...
بیشتر از اون هیچ چیزی نبود!
رنگش پریده بود. دایی و دختر داییش که کمی از اون جلوتر افتاده بودن ایستادن دختره بدو بدو بر گشت، دست سرو رو گرفت یه تکونی بهش داد. انگار تازه به خودش اومده باشه همون نیم نگاه رو هم ازم پس گرفت. دختره دستشو دور بازوی سرو من حلقه کرد و در حالی که می خندید اونو برداشت و برد!
- دختره؟ اون دیگه کیه؟
- دختر داییشه، بچه اس بابا ! ولی درد من اون نیست سهیلا...
درد من از اینه که چرا حتی نگام هم نکرد!
بغض کرده ،نالیدم و گفتم:
- می دونستم سهیلا...می دونستم اون دیگه دوستم نداره...
شایدم داره فراموشم می کنه، یعنی فراموش کردن انقدر راحته؟
- ببین به من گوش بده ماهی ، همین الان برگرد بیا خونه اصلا هم غصه نخور.
شب سر فرصت می شینیم با هم دیگه یه فکر اساسی می کنیم.
گفتنش آسان بود اما دل کندن و رفتن برای من بی شک حکم مرگم را داشت!
می خواستم تا ابد آنجا بمانم، آنقدر بمانم که در همان جا، در نزدیکترین حد به سرو ،آنجایی که گهگاهی بادی می وزید و بوی گیسوان در هم ریخته اش را برایم به ارمغان می آورد، آنجا که پر از خاطرات سرو بود، آنقدر زجه بزنم که جانم تمام شود!
در گوشه ای روی پل نشستم و گوشی را برداشته و شروع به نگارش کردم.
" سهیلا سهیلای خوبم می دانم باز چقدر از دستم رنجیده وعصبی خواهی شد. می دانم باز تبدیل شدم به همان موجود ضعیف و غیر قابل پیش بینی، دستم که از دنیا کوتاه می شود، سرو که نباشد ،من قاتل خاموش خودم می شوم!
دلم می خواهد بمیرم که دیگر نباشم!
من حتی قدرت و فرصت دفاع از خودم را هم از دست داده ام!
آنقدر با پای برهنه دنبال سرنوشتم دویدم تا بالاخره در یک جا زمین خوردم و اینگونه شکسته و از پا نشستم!
حالا که تمامی درها به رویم بسته شده و همه چه آسان فراموشم کردند هیچ کس دیگر حتی به یادش نخواهد آمد قصه ی تلخ ماهی را....
من مي روم...
من از مرگ می ترسم سهیلا! من حتی قدرت نابود کردن خودم را هم ندارم، وگرنه تا به حالا صد باره خودم را نابود کرده بودم؛ اما امروز بی رحمانه احساساتم را خواهم کشت.هر چند آدم بی احساس با یک مرده چندان فرقی هم ندارد...
تصمیم عجیبی گرفتم... شتابزده عمل کردم...
مثل همیشه که نصف بیشتر تصمیماتم را نسنجیده گرفتم و اغلب با سر در دیوار جهل وپشیماني رفتم و امروز به این نقطه رسیدم.
چرا سرو را فراموش نکردم؟!
چرا پس از آن شب که من را برگرداند و رفت ،همان موقع که بایستی همه چیز تمام می شد ، شدم دیوانه ای که دیگر نتوانستم یادش و حتی عطر ویرانگر تنش را فراموش کنم؟!
به خاطر او از همه چیز گذشتم !
بهادر و عشقش، التماس ها واشک هايش را ندیدم!
پدرم رفت و من حتی او را هم ندیدم!
مهر مادری را از خودم دریغ کردم. از تمامی امیال و متعلقاتم گذشتم هزار بار گفتند دیوانه شدی دختر ؟
خودم را در آتش عشقی انداختم که سوختن وخاکستر شدن در راهش فقط برای یک لحظه بود، که در هر ثانیه اش هزار بار گفتم فدای سر تو سرو که سرت سلامت باشد ،فقط تو باش، برایم بمان که اگر ماهی هم رفت، که اگه او هم بمیرد فدای سرت !
اشتباه زیاد کردم، خطا هم کردم. حتی دروغ هم گفتم!
اما خدا می داند که همه به خاطر سرو بود.
اما سهیلا...
حالا که دیگر من را نمی خواهد ،حالا که حتی دیگر حاضر نیست به صورتم نگاه کند، نمی توانم بمانم و بیشتر موجب عذاب و آزار او و خودم شوم!
سهیلا من میروم....
همانطور که قرار است تو هم بروي...
همه ی ما رفتنی هستیم، دنیا هر چقدر هم که بزرگ باشد عاقبت یک جا محل توقف است ،وقت رفتن ها و جدایی هاست!
اگر باشم تو را هم می رنجانم؛همانطور که دیگران را رنجاندم.
همه رفتند .. مادرم رفت، پدر رفت، بهادر رفت، تو هم می؛روی...
سرو هم که امروز با سردی دستش، با سردی نگاهش ،با سکوتش به من گفت رفته است و دیگر مرا نمی شناسد!قبل از رفتنش مرا کشت و رفت. از همه ی آن هایی که رفتند و دوستشان داشتم، که نا خواسته رنجاندمشان و دیگر فرصتی برای بازگشت برای بخشوده شدن ندارم طلب بخشش دارم، می روم و در گوشه ای از دنیا با کوله باری از خاطره که بر دوش می کشم فقط در انتطار مرگ خواهم نشست.
فقط اگر زماني سرو من را دیدی از طرف من به او بگو...
حتما بگو که سرو بلند بالایم! عشق فراموش نشدنی ام ! دوستت داشتم!
خیلی دوستت داشتم... هیچ وقت به تو دروغ نگفتم! ناچار شدم و بعضی از حقایق را پنهان کردم، آن هم برای محافظت از تو و محافظت از عشقمان !
بگو نامرد قرار ما فقط یك قهر کوچک بود!
تو که می گفتی قهر کردن را نمی دانی ، نمی خواهی!
پس چه طور شد که انقدر بی رحمانه درهای قلبت را به رویم بستی؟
هرچه مشت بر قلبت کوبیدم چرا صدایم را نشنیدی؟
ری اکشن فراموش نشه 😘
| 239 |
| 5 | ‼️ واقعیت روز عاشورا و شهادت امام حسین (ع) و یارانش چه بود؟ 😵
اگر امام حسین با یزد بیعت میکرد اسلام نابود میشد؟
آیا امام نمیدانست که مردم کوفه بیوفا هستند؟
آیا ایرانیان در روز عاشورا حضور داشتند؟
نقش حضرت زینب در کربلا چه بود؟
آیا واقعا شمر دایی حضرت ابوالفضل بود؟
آیا امام حسین و یارانش به آب دسترسی نداشتند؟
امام و یارانش می توانستند چاهی در آنجا حفر کنند؟
حضرت رقیه در زمان شهادت چند سال داشت؟
شغل حضرت ابوالفضل چه بود؟
چرا همسر حضرت زینب در کربلا نبود؟
آیا امام سجاد در واقعه کربلا حضور داشت؟
چرا امام حسین در ماه حرام جنگید؟
🌟 جواب بدون سانسور تمام سوال های شما درمورد واقعه کربلا 👇
ـ مشاهده بدون سانسور جواب سوالات ـ | 244 |
| 6 | ❗️پشت پردهی مردی که تاریخ ایران را با زور بازنویسی کرد‼️
چرا پیکر رضاشاه پهلوی را مومیایی کردند و نه کفن؟
چرا نام «پرشیا» به «ایران» تغییر کرد؟
کشف حجاب؛ اصلاح یا اجبار؟
خشونت بیسابقه با روحانیون از کجا آمد؟
رضاشاه چگونه تحقیرآمیز عزل و تبعید شد؟
فرزندانش به قدرت رسیدند یا قربانی شدند؟
همسران رضاشاه که بودند؟
کاخهای پنهان، تبعید در موریس، و زندگی در انزوا
سرنوشت تلخ تاجالملوک و مادر رضاشاه
و ناگفتههایی که سالها سانسور شدند…
✅همهچیز درباره دوران رضاشاه پهلوی
مشاهده بدون سانسور➡️ | 45 |
| 7 | بگو متولد چه ماهی هستی تا بگم شما فردی با چه خصوصیاتی هستی؟
فروردین اردیبهشت خرداد
تیر مرداد شهریور
مهر آبان آذر
دی بهمن اسفند | 1 |
| 8 | بگو متولد چه ماهی هستی تا بگم شما فردی با چه خصوصیاتی هستی؟
فروردین اردیبهشت خرداد
تیر مرداد شهریور
مهر آبان آذر
دی بهمن اسفند | 73 |
| 9 | 🔴⛔️مسجد آدم کش !!
در شهرری مسجدی بود معروف به مسجد آدم کش!هرکس شب در مسجد میماند فردا جنازه ش را بیرون می آوردند!غریبه ها که مطلع نبودند میرفتند و شب را آنجا میخوابیدند و صبح مردم جنازه آن را بیرون می آوردند. بالاخره مردم تصمیم به تخریب مسجد گرفتند ولی عده ای نگذاشتند و گفتند خانه خدا را نباید خراب کرد بهتر است شبها مسجد را قفل کنیم و تابلو بگذاریم تا کسی وارد نشود روزی دو مسافر غریبه گذرشان به شهر خورد و تابلوی مسجد را نیز دیدند! یکیشان که شجاع بود تصمیم گرفت شب را آنجا بماند و بفهمد که ماجرای مسجد چیست!!هرچه دوستش التماس کرد وارد مسجد نشو مرد اعتنایی نکرد و گفت اگر کشته شدم خبر به خانواده ام برسان و 👇👇وارد مسجد شد...
🟥 ادامه ماجرا باز شود...
🔥 | 222 |
| 10 | ✾࿐༅🍃🦋🍃༅࿐✾
📚رمان آخرین سرو
پارت 493 / 494
!... بغضم را به شدت در گلویم محبوس کردم. قسمش دادم گفتم:
" تو رو خدا صبر کن... حالا وقتش نیست... کمی آروم بگیر!"
برای باز گشتن به آنسوی خیابان باز محکوم به طی آن پل عابر شدم، چاره ای نبود، کل مسیر پله ها را به سمت بالا دویدم و خدا را شکر کردم که جز خودمکسی بالای آن پل نبود، تنها خودم بودم وتنهایی ام وتمام امید و باورم که در کمتر از آنی آه سوخته ای می شد و از ورای ترک های سقف پل پر می کشید و تا آسمان ها می رفت.
بیشتر از آن طاقت نیاوردم ،گلویم را در میان دستان لرزانم گرفته و فشردم، می خواستم راهی برای خروج بغضی که آن گونه مدفونش کرده بودم باز کنم اما بغضم دیگر بغض نبود ،تبدیل به گلوله ای آتشین شده بود که در راه گلویم گیر کرده و قدرت تفکر ، حرکت، نفس کشیدن و حتی گریستن را هم از من می گرفت!
برای شکستن آن بغض کشنده نیرویی ماورایی لازم بود، اینکه فقط برای یک لحظه بدون تفکر بتوانی چشمت را ببندی، تصور کنی که انقدر زود فراموش شدی، که دیگر نیستی، وجود نداری، در هیچ کجای زندگی سرو قرار نداری، کافی شد برای انفجار بغض ویرانگری که منفجر می شد و به دنبال خود مشتی سرشک در به در را روانه می کرد.
غریبانه و محزون یک گوشه نشستم و قدری گریستم، بعد یک مرتبه بلند شدم و شروع به راه رفتن کردم. مانند دیوانه ها چند بار طول پل را رفتم و برگشتم ،صدای زنگگوشی مرا از دنیای دیوانگیم خارج کرد .نگاه کردم، سهیلا بود .نالیدم وگفتم:
- آخ سهیلا ، سهیلا!
چیزی برای گفتن ندارم، سهیلا تمام باورهام آرزوهام نقش بر آب شده سهیلا.....
صدای ممتد زنگ تلفن بیشتر دیوانه ام می کرد .بیشتر از آن طاقت نیاوردم و جواب دادم. با شنیدن صدایم که پر از درد و نا امیدی و رنج بود دانست که خوشحال نیستم .چیزی نپرسید. گفتم :
- سهیلا می بینی؟ سرو اینجا نیست!
- دیدیش ماهی؟ تو اونو دیدی ؟
- می گمنیست، رفته بیرون . ظاهرا با اقوامش برای برگزاري مراسم جشن تولدش مشغوله.
- خوب تو ، تو الان کجایی؟
- همین جا بالای پل، مثل دیوونه ها صد دفعه از این سر پل رفتم اون سر و دوباره بر گشتم:
- خوب برگرد ، ماهی برگرد... بیا تو روخدا انقدر خودتو عذاب نده!
- نمی تونم، نمی تونم سهیلا باید همین امروز ببینمش. باید هر طوریه تکلیفم معلوم شه!
- بچگی نکن ماهی! احمق نباش بهت می گم برگرد و بیا...
- نه...نه سهیلا..س
- چیه ماهی چی شد؟! دارم می شنوم... الو الو ماهی! چرا لال شدی؟!! جوابمو بده.
- سُ...سُ...سهیلا...سرو...
_چی ؟ گفتی سرو ؟ اون هم اونجاست؟
- آره به جونتو سهیلا اونم اینجاست... بالای پل!
- آخه بالاي پل چیکار می کنه؟ تنهاس؟
- نه ظاهرا چند نفر هم باهاشن... فکر کنم اقوامشن. وای سهیلا حالا چیکار کنم؟!!
- برگرد ، برگرد تا ندیدتت... برگرد احمق!
- نه نمی شه انگار منو دیده! وایی سهیلا به خدا داره نیگام می کنه... تو رو خدا بگو چیکار کنم؟
- خیلی خوب ماهی همینطور بی خیال به حرف زدن ادامه بده...
اصلا انگار نه انگار دیدیش بذار ببینیم عکس العملش چیه.
- یعنی نرم پیشش؟ باهاش حرف نزنم؟ حتی سلام؟!
- نه دیونه منتطر عکس العمل اون بمون! شاید نخواد اقوامش تو اون شرایط باهات روبه رو بشن!
- داره نزدیک می شه سهیلا...
- توجه نکن ماهی ،بهش توجه نکن! همینطور به حرف زدن ادامه بده.
- پاهام... پاهام داره می لرزه!
- ای خاک بر سرت کنن...بپا گند نزنی! فقط منتظر واکنش اون بمون.
- رسید رسید... من دیگه دارم می میرم سهیلا! می میرم!
الو الو؟ ماهی ماهی؟ صدامو می شنوی؟ هی تو هنوز اون بالایی؟!
- رفت سهیلا... همین الان از کنارم رد شد و رفت!
- خوب؟
- دیگه خوب نداره سهیلا. فقط نگام کرد، زل زد توي چشام، اما نگاهش عجیب بود...یه طور خاصی... انگار منو نمی شناخت!
نمی دونم شایدم اشتباه می کنم... خدا کنه اشتباه کنم !
- توچیکار کردی؟ حرکتی ؟ حرفی ؟ کلامی؟
- هیچی سهیلا هیچی!
مثل یه مجسمه تا رسیدم روبه روش خشکم زد، یه چند لحظه چشم تو چشم شدیم، چشاش یه طوری عجیب غم داشت ، غم بود یا بیماری نمی دونم. از کنارم رد شد...
انقدر بهم نزدیک بودیم که سایِشِ تنش رو با بدنم احساس کردم!
برخورد دستش که سرد بود به دست هام که حالا دیگه باورم شده داغ داغه!
من تب دارم سهیلا دارم هذیون می گم... سینم می سوزه...
بدجوری می سوزه!
از سرمای بیش از حد این بالاست یا گرمای آتیشیه که از درونم زبونه می کشه نمی دونم.
مثل یه شبح بود حرکت انگشتش که تو یه لحظه...فقط یه لحظه از میون دستم لغزید ، سر خورد و پر کشید و رفت!
همون جا سر جام وایسادم و زل زدم به دست های خالیم، اونم یه چند قدم جلوتر از من در حالی که یه کم از من فاصله گرفته بود بیشتر از اون طاقت نیاورد یه مرتبه ایستاد و دستش رو گرفت روی نرده ی پل ،انگار تموم سنگینی وزنشو انداخته بود روی نرده!
دست هاش می لرزید سهیلا!
ری اکشن فراموش نشه 😘
| 307 |
| 11 | شب عروسی روی تخت منتظر شوهرم بودم تا از حموم در بیاد اما یهو اتفاقی چشمم به گوشیش افتاد و دیدم که مادرش بهش پیام داده منم از سرکنجکاوی بازش کردم براش نوشته بود :
اول تو حموم امتحانش کن بعد که زنت خوابید روش انجام بده
گیج شده بودم و با تعجب از سوراخ در حموم نگاه کردم که ببینم شوهرم داره چیکار میکنه
اما صحنه ای که دیدم دنیا روی سرم خراب شد 😳😳
ادامه داستان حتما بخونید➡️ | 216 |
| 12 | چرا نباید " پای مرغ " بخوریم ؟
چرا نباید در حمام " ادرار" کنیم ؟
چرا نباید "باد شکم " نگه داریم ؟
چرا روی "سنگ قبر" آب میریزند ؟
چرا نباید روی "سنگ قبر"پا بگذاریم؟
چرا باید بعد از "نزدیکی غسل "کنیم ؟
چرا اسلام زنا با" زن شوهردار" ممنوع کرده؟
https://t.me/+MwrSXIiFDm4wNjFk
https://t.me/+MwrSXIiFDm4wNjFk
جواب تمامی چراهای شما ⬆️⬆️ | 276 |
| 13 | 🔴علت نفخ و باد شکم و از بین بردن فوری آن
مشاهده ➡️ | 283 |
| 14 | ✾࿐༅🍃🦋🍃༅࿐✾
📚رمان آخرین سرو
پارت 491 / 492
.
. راه افتادم ،راه که نه ،انگار پرواز می کردم! بدون تردید و بدون خجالت، بدون وحشت از طرد شدن، از پس زدگی،بدون ترس و دلهره فقط به او اندیشیدم؛و به روزی که سالروز ولادت موجودی آن چنان آسمانی و مقدس بود...
دستم را درون کیفم فرو بردم و به باقیمانده ی اسکناس های کهنه ای که آمنه پنهانی به من داده بود نگاهی انداختم. مطمئن شدم که برای خرید قشنگترین کیک کافه قنادی که در آن بودم کافی بود یکی از قشنگ ترین هایش را انتخاب کردم ،کیکی که شبیه قلب بود، یک قلب تپل سرخ و آتشین!
یکباره تبدیل شدم به دخترکی ناآرام که با شوق بچگانه اش پای صندوق اصرار می کرد :
- حاج آقا می شه لطفا بدین با شکلات روی کیکم اسم عشقمو بنویسن؟!
حاج آقا از زیر چشم نگاهی انداخت و استغفراللهی گفت و بعد روبه یکی از شاگرد مغازه ها کرد و گفت:
- آی پسر! ببین خانوم چی لازم دارن همونو انجام بدين.
شاگرد مغازه دست به کار شد گفت : چی بنویسم آبجي؟
- بنویس سرو... فقط سرو خالی... همون کافیه .
در حالی که مشغول بود پرسید:
- سرو، اسمشه؟
- آره اسمش سروبُده. ولی شما همون سرو رو بنویسی کافیه.
با اینکه هرگز نتوانست آنطور که دلم می خواست بنویسد ولی باز دلم برای اسم شکلاتی کج وکوله اش هم ضعف می رفت. کیک را برداشتم و شادمانه به راه افتادم.
آقا میرزا مثل اکثر روزها که روی یک صندلی جلوی در هتل می نشست تا چشمش به من افتاد خندید و از جایش بلند شد. یادم آمد دفعه ی قبل بر خورد خوبی با او نداشتم. کمی شرمنده بودم و می خواستم کم لطفی چند روز پیش را جبران کنم؛ قبل از اینکه حالش را بپرسم با صدای بلند خندید وگفت :
- هایییی ماشالله دختر مبارکه مبارکه!
می بینم شما هم تو این جشن دعوتید!
درست متوجه ی حرف هایش نشدم، صحبت از جشن و دعوت و از این قبیل حرف ها مي زد!
دل را به دریا زدم و گفتم:
- آقا میرزا می شه بپرسم دقیقا چه خبره اینجا؟
در حالی که چهره اش رنگ ابهام می گرفت با ناباوری گفت:
- یعنی خبر نداری بابا ؟ چیزی هم نمی دونی؟
خندیدم وگفتم:
- نه به خدا منطورتونو نمی فهمم. از چیزی باید خبر داشته باشم؟
اتفاقی افتاده؟
مرموزانه لبخندی زد و به کیکی که در دستم بود اشاره کرد و گفت:
-اون کیک، اونکیک توي دستت چی می گه بابا ؟
یعنی شما خبر ندارین؟ نمی دونید امروز اینجا تولده؟
دست هایم شل شد؛ بیشتر از آن طاقت نیاوردم فورا کیک را یک گوشه روی میزی که در آنحوالی بود گذاشتم و در عین بی خبری صادقانه گفتم:
- نه. آقا میرزا به خدا من بی خبرم ، مگه اینجا چه اتفاقی افتاده؟
بازویم را گرفت و مرا سمت گوشه ای ساکت کشاند و در همان حالت در حالی که آهنگ صدایش را کاملا آهسته کرده بود طوری که انگار می خواست به طور پنهانی و محرمانه حقیقتی را برایم فاش سازد گفت:
- امروز تولد سروه.. یعنی خبر نداشتی؟
- چرا ، چرا اینو می دونستم ؛اما از اینکه امروز قراره براش جشن بگیرن.والله یه خورده جا خوردم آخه.
نگذاشت ادامه دهم فوری پرید وسط کلامم وگفت:
- آره آره بابا خودمم می دونم سرو اینجا کسی رو نداره ،اما دیروز یه مرتبه داييش اومد.
با تعجب پرسیدم:
- دایی فرخ؟
ابروهایش را گره انداخت وگفت:
- می شناسی مگه؟
- آره آره یه چیزایی در موردش می دونم. اما راستش تا حالا ندیدمش.حالا چه طور شده یه مرتبه ، ناگهانی.
- آره دیروز داییش بی خبر همراه دخترش اومدن هتل، یه چند وقتی بود که سرو حال درست وحسابی نداشت، اما خوب شد که اینا اومدن، انگار با دیدن داییش یه تکونی خورد...
بالاخره از اون اتاق لعنتی زد بیرون.
الانم سه نفری رفتن بیرون ،قرار بود مهمون داییش باشه ،رفتن برا ناهار ،وقتی هم که می رفتن دختره اومد پیشم سفارش یه کیک درست وحسابی داد. قراره امروز براش جشن بگیرن.
سکوت کرد، اما سکوتم را که دید متعجب شد و دوباره پرسید:
- یعنی جون آمیرزا خبر نداشتی؟
بغض را مخفی کرده وگفتم:
- نه به خدا آقا میرزا!
می دونستم امروز تولدشه...می خواستم سورپرایزش کنم...
اما انگار قبل از من یکی پیدا شده زحمت این کارو کشیده.
- یعنی خود سرو هم خبرت نکرد ، بهت نگفته امروز چه خبره؟
آهی کشیدم و گفتم:
نه آقا میرزا...
سرو این روزها دیگه منو نمی شناسه... انگار یادش رفته یه روزی یه ماهی.....
گریه ام گرفت. پیرمرد ناراحت از آنچه که راپورت داده بود پشیمان شد و با اندوه گفت:
_حالا خودتو ناراحت نکن بابا. بذار خودش بیاد ،شاید فراموش کرده شاید....
اشک هایم را پاک کردم و در حالی که آماده ی رفتن بودم به کیک روی میز اشاره کرد و گفت:
- ماهی دخترم این جا موند تکلیف این چی میشه بابا؟
گفتم:
- هیچی آمیرزا. بندازش توی سطل آشغال.
اين را گفتم و بیرون زدم. درد بود یا نوعی حس حسادت نمی دانم..
حس بدی را تجربه می کردم.اینکه انقدر امیدوارانه دنبال عشقت بروی ،منتهای تلاشت را بکنی و در آخرین لحظه ببینی هنوز هم تنهایی!...
ری اکشن فراموش نشه 😘
| 352 |
| 15 | 🚨 دوستان زیادی تقاضا کردن کانالی که پوشش جام جهانی رومعرفی کرده بودین دوباره بزارین
اینم به احترام شما دوستان برای آخرین بار میزارم کانالشو👇👇👇
https://t.me/+jbrxM1zY745lZTY8
https://t.me/+jbrxM1zY745lZTY8 | 160 |
| 16 | هنوز صعود ایران قعطی نشده هوادارای ایران لخت اومدن رو سکو بزن بکوب و شروع کردن😂
مشاهده | 16 |
| 17 | کانال حواشی بدون سانسور فوتبال
🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞
همین الان ورزشگاه آمریکا هموطنان عزیز منتظر بازی در حال رقص چه میکنن تو ورزشگاه 👇👇
https://t.me/+jbrxM1zY745lZTY8 | 167 |
| 18 | چند ساعت دیگه فوتبال ایران تو جام جهانی شروع میشه اگه میخوای بدون سانسور بازی رو ببینی چنل زیر رو از دست نده😍❤️
@Football | 20 |
| 19 | ✾࿐༅🍃🦋🍃༅࿐✾
📚رمان آخرین سرو
پارت 489 / 490
، بر عکس مردای به ظاهر عاشق که فقط ادعای عاشقی دارن و فقط ادای عشقو در میارن...نه برای شاخ و شونه کشیدن و از صحنه خارج کردن رغیب، بلکه برای موندنش و ادامه دادنش، برای حمایت از عشق اون و تشویق کردن به زندگی ،برای وادار کردنش به اینکه بمونه وخوشبختت کنه...
نه ماهی بهادر سهم دل من نیست!
بهادر واسه ی من فقط یه نشونه بود، یه تلنگر به قلبم که اگه یه روز یکی مثل تو پرسید عاشقی چه شکلیه بتونم یه توضیحی واسش داشته باشم.
اما ماهی تو هیچ جوره کم نیار ،جلوی این زندگی بی رحم به این جدایی و سردی سر خم نکن!
هر طور که می تونی دنبال عشقت برو و ولش نکن!
برو پیش سرو...اونطور که لیاقتشه عشقتو بهش ثابت کن ،حالا از هر راهی... نمی دونم...فقط ولش نکن، تنهاش نذار.
بوسیدمش، فقط بوسیدمش و هرگز به او و حسش حسادت نکردم. به پاس آن همه شجاعتش، آن همه ایثار و شکسته شدن قلبش، به خاطر اعترافات صادقانه اش که ابراز کردنش برای او قطعا حکم مرگ را داشت بوسیدمش و گفتم:
- چشم خواهرم. چشم م هربونم.حتما می رم همه چی رو درستش می کنم...
وای خدایا زندگیمون چه قشنگ شده بود!
سرو با شروع ماه آینده قرار بود رسما سرکار بره...
فقط یه پله باقی بود!
بهش گفتم قهر کنیم، گفت نمی شه ،گفت که طاقت قهر رو نداره ،تاب جدایی رو نداره ...
بهش قول داده بودم ،گفتم فقط یه قهر کوچولوئه، جزو قوانین بازیه، گفتم تو قهر کن، به خدا خودم میام منت کشی!
نمی ذارم این قهر طولانی شه ،نمی دونم چرا اون قهر بالاخره اتفاق افتاد!
چرا انقدر طول کشید!
اونکه گفته بود طاقت قهرو نداره ،پس چطور تا حالا دووم آورده؟!
فردا می رم سراغش...نه پس فردا روز تولدشه!
آخ سهیلا اگه بدونی واسه ی تولدش چه نقشه هایی کشیده بودم!
کلی برنامه ریزی کرده بودم!
دیدی چطور شد ؟!
می رم سراغش برش می گردونم سهیلا...
قسم می خورم که عشقمو از چنگال بی رحم تقدیر یه بار دیگه پس بگیرم.
پای عشق که در میان باشد می بینی هیچ نیستی !
نه بُعد مکان را می بینی و نه طول زمان را!
همه چیز آنقدر سریع در وجودت به بوته ی فراموشی سپرده می شود که در نهایت فقط یک چیز است که تنها او را می شناسی... فراتر از او چیزی نمی بینی...کسی را نمی شناسی...حتی اگر باشد هم نمی خواهی بودنشان را باور کنی!
امروز دلم را به دریا زدم، دلی را که روزگاری خود دریایی بود ...
به انتظار آمدن امروز تا صبح بیدار نشسته و احیای روح وجان کردم، من حتی قرآن برداشته و بر سر و سینه فشردم و هزار بار از خدایم العفو خواستم!
و همانقدر از سرو برای بخشوده شدن .....
صبح که شد آماده ی رفتن شدم ،رفتن و باز ستاندن دل و دینم از دست های نامرد روزگار!
مصمم روبه روی سهیلا ایستادم و برای تصمیمی که داشتم هرگز تردید نکردم ،فقط گفتم:
- سهیلا امروز تولد عشقمه. یه جوری که خوب بلدی درستم کن ،یه دونه از اون مانتوقشنگاتم بده بپوشم، طوری که وقتی سرو منو می بینه نشناسدم!
می خوام براش یه ماهی خوشگل و تازه باشم!
بهش قول بدم دیگه از این به بعد کاری نمی کنم که غصه بخوره،که اونطور گریه کنه، که دلم برای هر یه دونه قطره اشکش که اونطور معصومانه می چکید هزار مرتبه پر پر شه!
سهیلا نشست روبه رویم و مداد سیاهي برداشت و آرام روی پلکم کشید. مقداری رژ گونه روی گونه ام پخش کرد و سپس با نوک رژ لبش یه رنگ مات و کم رنگ را هم ارزانی لب های داغم کرد. وقتی کرم پودر را روی صورتم پخش می کرد گفت:
- ماهی ، انگار یه جورایی داغی!
بعد دستش را مهربانانه روی پیشاني ام گذاشت و کمی دلواپس و نگران گفت:
- غلط نکنم تب داری!
گفتم:
- تو رو خدا ول کن این تب مب رو...
نیگا کن! خیلی هم حالم خوبه ،دارم می رم دیدن عشقم! ملتمسانه دستش را گرفتم و گفتم:
- سهیلا دعا کن... تو رو خدا دعا کن سرو منو ببخشه! به خدا دلم براش تنگ شده، اونقدر بی تاب و دلتنگشم که حس می کنم حتی نفس کشیدن بدون اون هم برام سخت شده.
چشمانم پر از اشک شد؛با دلخوری و با نوک انگشتش نم زیر چشمم را پاک کرد وگفت:
- تو رو خدا ماهی خواهش می کنم فقط گریه نکن! الانه که زیر چشات سیاه بشه ها!... خیلی سریع خودم را جمع کردم و در آن حال گفتم:
- تموم شد ؟ خوب فقط همین ؟
با تعجب گفت:
- بیشتر از این دیگه خیلی تند و زننده می شه .
با اینکه توقع بیشتری داشتم اما به همان اندازه بسنده کردم .یادم آمد که یک بار که لبم را سرخ کرده بودم سرو گفته بود خیلی زشت شدی! نمی خواستم زشت باشم می خواستم همیشه برایش زیبا ترین باشم!
بلند شدم و شال بلند و سپیدی را از میان شال هایش انتخاب کردم و روی سرم کشیدم. خندید و گفت:
- آی دختر عروسی نیستا!
- هست هست... ایشالا که عروسی هم می شه به همین زودی!
خودش گفت... بهم قول داد!
فقط یه پله مونده سهیلا... حالا ببین می رم چه طور دامادمو می دزدم.
-خدا کنه ماهی، خداکنه..
ری اکشن فراموش نشه 😘
| 355 |
| 20 | ⭕️ سقوط آزاد قیمت دلار و طلا...!! 😱
⬅️ مشاهده قیمت و خبر | 222 |
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
