نواده تهمینه
Open in Telegram
780
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+630 days
Posts Archive
780
داشتم فکر میکردم به این که تا همین دوروز پیش چه خوشخیال و دخترونه سایتا و پیجا و حتی مغازهها رو دنبالش زیرورو میکردم و امروز چطور پروندهش بستهشد برام که یادم افتاد به این حدیث:
الدَّهرُ يَومانِ : يَومٌ لكَ و يَومٌ علَيكَ....
780
از شدت کلیشهای بودن (عشق پسر پولدار به دختر فقیر) با کتابهای میممودبپور قابل قیاسه.
اگه تحمل این حجم چندشی رو ندارید، نرید ببینید فیلمو که بعدا فحششو بمن ندید🤦♀
780
اسمش اومد یاد فیلمش افتادم: "گاهی خوشی، گاهی غم"
یه فیلم هندی کلیشهای ولی قشنگ با بازی شاهرخخان و کاجول.
اگه ندیدید و اعصاب فیلمهندی دارید، پیشنهاد بدی نیست برای یه آخر هفته خونوادگی.
780
کی فکرشو میکرد یه سوال ساده بعد از نزدیک یهدهه از عمر آدمیزاد، دوباره سروکلهش تو ذهن آدم پیدا شه و کاری کنه که گریه، سوی چشاشو ببره؟!
780
بعضی نیازها مثل رابطه بعضی از آدما با مادرشون میمونه. اونایی که حتی اگه همه دنیا بخاطر قهرمانیشون، صف بکشن و براش دست بزنن، باز بین جمعیت چشم میچرخونه تا نگاه تایید مادرشو ببینه و مطمئن شه از نظر مامانش الان دیگه باعث افتخاره یا هنوز باید بره از بچه همسایه یاد بگیره که درسته مدال نداره اما رتبه تکرقمی کنکور شده.
اینا هم اینجورین که مهم نیست همه دنیا نگاهشون به ما چجوریه و اگه لب تر کنیم چیکار میکنن یا نمیکنن و بنظرشون ما چجوریایم؛ فقط مهمه آدم زندگیمون بهمون چجوری نگاه کنه و بنظرش ما ارزششو داشته باشیم.
[و وای به روزی که این اتفاق برعکس بیفته]
780
مادامی که کسی بهت حس نخواستهشدن بده، هیچ اهمیتی نداره تو واقعیت خواستنی، دوستداشتنی، کارآمد، خوب، درست، زیبا، خوشقلب، انسان و مطلوب هستی یا نه. اون حس لعنتی قدرت اینو داره که همه واقعیتهای زندگیتو از پیش چشمت غیب کنه و هیچکس زورش بهش نمیرسه (تازه اگه واقعیت داشته باشن!)
780
تو زندگی همه یه نقطه عطفی وجود داره که از اونجا به بعد دیگه هیچکدوم از لبخنداشون واقعی نیست و تو زندگی بعضیا دوتا از این نقطهها وجود داره.
دسته دوم بعیده بتونن حتی یه نفر رو متقاعد کنن که خنده رو لبشون فیک نیست چون از یه جایی به بعد این چشمای آدما هستن که اعلام وضعیت میکنن نه لبهاشون.
780
نمیدونم بین احساسات آدمیزاد، حسی قویتر از تحقیر شدن، برای ازهمپاشیدن روانی وجود داره یا نه.
780
توانایی نه گفتن
تحمل نه شنیدن
هیچکدوم قرار نیست با هزاران ساعت تمرین هم تا آخر عمر روی کسی نصب بمونه. همیشه برای هرکسی، یه موقعیت هست که نمیتونه تووش بگه نه؛ یا نمیتونه نه بشنوه و باهاش کنار بیاد.
اگه دارید فکر میکنید، اینجوریام نیست باید بگم فهمیدن این مساله، دیر و زود داره گرامیان؛ ولی سوخت و سوز نه.
780
نفر اول شاید بتونه دوباره خودش رو پیدا کنه اما نفر دوم دیگه هیچوقت میتونه ادعا کنه که یه آدم با روان سالمه؟
من که فکر میکنم نه. تا آخر عمر باید نقاب سلامت روان به صورتش بزنه و همه شبهای باقیمونده زندگیش رو با خودکمبینی و اضطراب مضاعف صبح کنه. و احتمالا این احساسات رو با خودش تو همه محیطهای اجتماعی، کاری، دوستانه و فامیلی میبره و هیچکس هیچوقت نمیفهمه چه بلایی سر اون آدم همیشگی اومده. همه فقط متوجه میشن یه چیزی سر جاش نیست ولی هیچوقت نمیفهمن چی.
780
من فکر میکنم رنج واقعی رو اونی که موقع صاف و ساده زندگی کردن، با یه دست رد خوردن غیرمنتظره و بزرگ مواجه میشه، نمیچشه؛ رنج واقعی رو اونی میچشه که سالها زمان گذاشته تا بعد از نه شنیدن تو جایی که حقش نبوده، خودش رو ترمیم کنه، از نو باور کنه شایسته داشتن هست، جرات خواستن و ابراز پیدا کنه، مرز بین پرتوقع بودن و محق بودن رو یادبگیره، با هزار تردید و یکدنیا اضطراب، لب از لب باز کنه و دوباره با یه دست رد خوردن بیرحمانه مواجه بشه.
780
شما نمیتونید یه باغبون رو بخاطر ناراحتی از بارون شلاقی دیشب و خراب شدن گلبرگهای تازه از غنچگی درومدهش سرزنش کنید؛ حتی اگه بهنظرتون این احمقانهترین دلیل برای غصه خوردن باشه. آدمها باهم فرق دارن و حتما رنجهای هرکسی برای خودش خیلی غیر قابل تحمل و طاقتفرساست؛ همونطور که ممکنه هیچوقت نفهمید چرا بعضی آدمها با چیزای خیلی کوچیک و کمارزش اونقدر خوشحال میشن که یه لبخند واقعی روی صورتشون میشینه و تو دلتون فکر کنید اینا اگه احمق نباشن، قطعا بیمارن. ولی هیچکدوم از این دو مورد درست نیست؛ پاسخ سادهست: آدمها با هم فرق دارن و ممکنه چیزی که از نظر شما بیمعنا، مسخره و بیاهمیته، تمام نظام ذهنی اون آدم رو درگیر شوک کرده باشه.
780
منم هی نگران اینم که تو کدومیکی از این عملیاتهای نجات، اون دسته محکم سر طناب میخوره تو سر اونی که پشت مبله و بازی تبدیل میشه به جنگ و دعوا🤦♀
780
اژدهاسواران و آتشنشانی و گروه شبنقاب رو باهم ترکیب کردن؛ یکیشون میره به زور خودشو جا میکنه پشت مبل، بعد زنگ میزنه به ۱۲۶ (خلاقیت رو عشق کنید!) و میگه الو سلام من گیر افتادم کمک میخوام ، بعد اونیکی جواب میده و میگه الان اژدهامو برمیدارم میام به کمکت. بعد سرراه اعضای گروهشو (که تعدادی حیوون و رباتن) سوار میکنه و میاد طناب ورزشی داداششو میندازه اونور مبل تا اونیکی بگیره سر طناب رو و بعد نجاتش میده. آخر سر هم مراسم بغل و تشکر و اینا به راهه.
و با جابجا شدن امدادگر و مددجو، بازی ادامه پیدا میکنه.
#مادری_بدون_فیلتر
