en
Feedback
گوشه‌ای از جهانش.

گوشه‌ای از جهانش.

Open in Telegram

کسی چه می‌داند، شاید تنها چیزی که از ما در این جهان باقی بماند کتابخانهٔ‌مان باشد. اطلاعات و لینک‌های مرتبط به من: @anjomaninf0

Show more
1 190
Subscribers
-624 hours
-247 days
+1330 days

Data loading in progress...

Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
December '24
December '24
+3
in 1 channels
November '24
+6
in 0 channels
Get PRO
October '240
in 1 channels
Get PRO
September '24
+134
in 2 channels
Get PRO
August '24
+133
in 0 channels
Get PRO
July '24
+28
in 0 channels
Get PRO
June '24
+138
in 1 channels
Get PRO
May '24
+1 688
in 11 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
08 December0
07 December0
06 December0
05 December+2
04 December+1
03 December0
02 December0
01 December0
Channel Posts
sticker.webp0.20 KB

2
عادت کردن به بدختی، از خود بدبختی هم بدتر است. - صفحه صد و نود و پنج.
1 172
3
چون دیگران ساکت‌اند. نه به این خاطر که راضی‌اند، چون عادت کرده‌ا‌ند. - صفحه صد و نود و پنج.
1 495
4
خودکشی را هم زیبنده‌ی انسان نمی‌دانست چرا که می‌پنداشت برای مردن همیشه فرصت هست و هرکس از پایان دادن به آن بر می‌آید. این زندگی است که فرصتی استثنائی برای انسان فراهم می‌کند تا به آنچه که شایسته‌اش هست برسد؛ راهی دشوار که فقط گروه کمی موفق می‌شوند آن را درست به پایان برسانند. - صفحه صد و هشتاد و نه.
1 142
5
همیشه می‌گفت که درباره‌ی کارهایی که از اختیار ما خارج است غصه خوردن دردی را دوا نمی‌کند و بهتر است به جای آن به کارهایی که از پسش بر می‌آییم توجه کنیم. - صفحه صد و هشتاد و دو.
1 145
6
وقتی صحبت تقدیر است، تقصیر جایی ندارد. - صفحه صد و شصت و پنج.
1 159
7
دینی که از دست پیامبران به دست پادشاهان بی‌افتد عاقبتی جز این نخواهد داشت. - صفحه صد و چهل و هفت.
1 112
8
این‌که مردم راه آسان‌تر را انتخاب می‌کردند چندان عجیب نبود اما چرا روحانیان آن‌ها را به این کار تشویق می‌کردند؟ - صفحه صد و چهل و یک.
1 034
9
او می‌دانست ترس از مرگ از خود مرگ هراسناک‌تر است. وقتی در آستانه مرگ هستی آن را می‌پذیری اما اگر از تو دور باشد بیش‌تر نگرانی که مبادا به سراغت بیاید. - صفحه صد و ده.
974
10
دلواپسی برای دیگران بیش‌تر از نگرانی برای خود، دست و پای آدم را می‌بندد. - صفحه هشتاد و چهار.
904
11
چرا؟ چه دارد بر سر این سرزمین می‌آید؟ - صفحه شصت و هشت.
901
12
بعد از کمی مکث با خود ادامه داد: «در این دُنیای دیوانه همه چیز ممکن است.» - صفحه شصت و هفت.
890
13
راهی جز فکر کردن برای فرار از تنهایی پیش رو نداشت و همین را غنیمت می‌دانست. - صفحع شصت.
875
14
چشم به راه ماندن وقتی فایده دارد که کسی در راه باشد. - صفحه چهل و هشت.
1 020
15
می‌گویند دشمن. دشمن. دشمن. کدام دشمن؟ دشمن، بی‌عدالتی و فساد است که در این سرزمین بیداد می‌کند. - صفحه چهل و هفت.
1 245
16
با خود فکر می‌کرد انگار راز حیات در همین مقابله کردن‌ها و به پیش رفتن‌هاست چون پارویی که به آب زخم می‌زند و قایق را به پیش می‌راند. زندگی‌اش آن‌قدر فراز و فرود داشت که مجال سیر زیبایی‌ها را از او گرفته بود. - صفحه چهل و چهار.
980
17
با خود گفت: «چه خوب است که نپرسند چرا این‌طور شده‌ام، چون خودم هم نمی‌دانم.» - صفحه سی و یک.
1 000
18
حکومت پیش از هر زمان دیگری در واهمه است. برای همین بیشتر از آنکه نگران سرحدات مرزهایش با رومیان و اعراب باشد نگران سخن‌هایی است که در دهان مردم می‌چرخد. - صفحه بیست و هشت.
1 011
19
گفت: «دنبال چه می‌خواهی بگردم؟دنبال جوانی‌ام.» - صفحه دوازده.
905
20
گفت: «دنبال چه می‌خواهی بگردم؟دنبال جوانی‌ام.»
1