en
Feedback
Poetry's Wh*re

Poetry's Wh*re

Open in Telegram
695
Subscribers
-124 hours
+87 days
+2530 days
Posts Archive
نمی‌دانم چند جوان دیگر عکسشان روی دیوارها خواهد ماند، در حالی که خودشان دیگر هیچ‌وقت پیر نمی‌شوند. نمی‌دانم این سرزمین تا کجا می‌تواند از خودش کم کند و هنوز نام خودش را به یاد داشته باشد. فقط می‌دانم من دیگر توان دیدن ندارم. و با این حال، می‌بینم. همین شاید شکنجه‌ی اصلی باشد. چشم‌هایم را می‌بندم، اما ایران هنوز آنجاست؛ زیر پلک‌هایم، در تاریکی، با تمام کشته‌هایش، تمام مادرهایش، تمام چمدان‌هایش، تمام زندانی‌هایش، تمام پدرهای خسته‌اش، تمام کودکان محرومش، تمام جوان‌هایی که آینده‌شان را از آن‌ها دزدیده‌اند. و من فقط ایستاده‌ام و نگاه می‌کنم. با گلویی که چیزی از آن پایین نمی‌رود. با قلبی که دیگر نمی‌داند برای کدام مصیبت اول عزاداری کند. با زبانی که از گفتن خسته شده. با چشمانی که از دیدن پشیمان‌اند. و فقط یک جمله مانده است که هنوز می‌توانم بگویم نمی‌توانم. دیگر نمی‌توانم. نه چون ضعیفم. چون هنوز می‌فهمم چه چیزی دارد می‌میرد.

دیگر نمی‌توانم. نمی‌دانم این ناتوانی از کجای آدم شروع می‌شود؛ از چشم‌هایی که زیادی دیده‌اند، از قلبی که دیگر جایی برای دفن کردنِ مرده‌های بیشتر ندارد، یا از حافظه‌ای که هرچه می‌گذرد، سنگین‌تر می‌شود. فقط می‌دانم چیزی در من مدت‌هاست زیر آوار مانده و هر روز، پیش از آنکه بیدار شوم، دوباره صدای نفس کشیدنش را می‌شنوم. دیگر نمی‌توانم صبح‌ها چشم باز کنم و وانمود کنم جهان هنوز همان جهانی‌ست که شب قبل ترکش کردم. جهان عوض شده، یا شاید من دیگر آن آدمی نیستم که می‌توانست به جهان نگاه کند و چیزی از آن نشکند. من نمی‌توانم کشته شدن مردمم را ببینم و بعد زندگی را از سر بگیرم؛ انگار مرگ، فقط چند پیکسل روی صفحه بوده باشد. نمی‌توانم تصویری را ببینم که در آن جوانی، پیش از آنکه حتی فرصت پیر شدن پیدا کند، به تکه‌ای از یک خبر تبدیل شده و بعد گوشی را کنار بگذارم، آب بخورم، پرده را کنار بزنم و به خیابان نگاه کنم. مگر آدم چند بار می‌تواند یک انسان را ببیند که می‌میرد و هنوز خودش زنده بماند؟ بعضی مرگ‌ها اتفاق نمی‌افتند؛ در آدم ادامه پیدا می‌کنند. جنازه را از خیابان جمع می‌کنند، اما چیزی از آن در چشم کسانی می‌ماند که دیده‌اند. چیزی که دیگر نه می‌شود شست، نه دفن کرد، نه از خواب بیرون انداخت. من آن کیسه‌های سیاه را دیده‌ام و کاش نمی‌دیدم. کاش چشم، حافظه نداشت. کاش می‌شد پلک زد و بعضی تصاویر برای همیشه پشت تاریکی بمانند. اما نه؛ چشم خیانتکار است، می‌بیند و نگه می‌دارد. بعد سال‌ها بعد، درست وسط یک روز معمولی، همان تصویر را از جایی بیرون می‌کشد که فکر می‌کردی فراموشش کرده‌ای و می‌گذاردش وسط زندگی‌ات؛ وسط یک فنجان چای، وسط صدای خنده‌ی کسی که دوستش داری، وسط خیابان، وسط خواب. و ناگهان می‌فهمی بعضی چیزها تمام نمی‌شوند، فقط شکلشان عوض می‌شود. نمی‌توانم قیمت‌ها را ببینم و فقط عدد ببینم. هر عدد برای من صورت دارد. پشت قیمت یک کیسه برنج، دست‌هایی‌ست که پول را شمرده‌اند. پشت گران شدن گوشت، کودکی‌ست که نمی‌فهمد چرا چیزی که دیروز روی سفره بود، امروز نیست. پشت هر کالای حذف‌شده از سبد، یک آرزوی کوچک دفن شده است. چه کسی گفته فقر فقط نداشتن است؟ فقر، گاهی کوچک شدن تدریجیِ جهان است؛ اینکه آدم کم‌کم چیزهایی را که دوست داشته از زندگی‌اش خط بزند تا بتواند فقط زنده بماند. اول سفر را حذف می‌کند، بعد کتاب را، بعد تفریح را، بعد خانه را، بعد آرامش را، و آخر سر آن‌قدر به نخواستن عادت می‌کند که حتی دیگر یادش نمی‌آید زمانی چیزی می‌خواسته است. من نمی‌توانم چشم‌های پدری را فراموش کنم که چیزی برای فرزندش می‌خواهد و نمی‌تواند بخرد. آن لحظه‌ای که دست، پیش از زبان، حقیقت را می‌فهمد. لحظه‌ای که پدر قیمت را می‌بیند، کودک را نگاه می‌کند، دوباره به قیمت نگاه می‌کند و چیزی درونش بی‌صدا فرو می‌ریزد. بعضی شکست‌ها صدای شکستن ندارند؛ در مشت آدم اتفاق می‌افتند، وقتی پول را دوباره می‌شمارد، انگار با شمردن بیشتر قرار است عدد عوض شود. نمی‌توانم به دوستم بگویم «آینده‌ای هست» وقتی خودم هر شب آینده را مثل خانه‌ای می‌بینم که چراغ‌هایش یکی‌یکی خاموش می‌شوند. دیگر نمی‌دانم امید چیست؛ شاید امید در این روزها بیشتر شبیه عادتی‌ست که از ترسِ فرو ریختن، هنوز به زبان می‌آوریم. نمی‌خواهم دروغ بگویم. نمی‌خواهم جمله‌های زیبا را روی این همه خون پهن کنم و اسمش را امید بگذارم. بعضی زخم‌ها آن‌قدر عمیق‌اند که حتی شعر هم اگر رویشان بنشیند، خون از زیر کلمات بیرون می‌زند. نمی‌توانم رفتن را عادی کنم. این همه چمدان برای یک کشور زیادی‌ست. هر چمدان، بخشی از یک خانه را با خودش می‌برد؛ یک عکس، چند لباس، بوی اتاقی که دیگر صاحبش در آن پیر نمی‌شود. و پشت هر درِ خروجی، خانواده‌ای ایستاده که لبخند می‌زند تا گریه‌اش زودتر لو نرود. مادرها بچه‌هایشان را بدرقه می‌کنند و شاید نمی‌دانند این خداحافظی، از آن خداحافظی‌هایی‌ست که زمان در آن هیچ قولی به آدم نمی‌دهد. بعضی آدم‌ها وطنشان را ترک نمی‌کنند؛ وطن از زیر پایشان کنار می‌رود و آن‌ها فقط سعی می‌کنند هنگام سقوط، چمدانشان را محکم‌تر بگیرند. من به فرودگاه‌ها فکر می‌کنم و دلم می‌گیرد. به آدم‌هایی که می‌روند تا شاید جایی دیگر بتوانند همان زندگی معمولی‌ای را داشته باشند که اینجا از آن‌ها دریغ شده است. به کسانی که می‌روند و سال‌ها بعد، وقتی کسی از ایران می‌پرسد، برای جواب دادن مکث می‌کنند؛ چون وطن دیگر فقط یک مکان نیست، زخمی‌ست که نمی‌توانند توضیحش بدهند. نمی‌توانم نویسنده‌ها را پشت میله ببینم و بعد از آزادی کلمه‌ها حرف بزنم. نمی‌توانم هنرمند را خاموش ببینم و از زیبایی دفاع کنم. نمی‌توانم نخبه‌ای را ببینم که تمام جوانی‌اش را در جست‌وجوی راه خروج گذرانده و بعد درباره‌ی ساختن آینده‌ی این کشور سخنرانی کنم.

پوکی می‌خوام.

زمستون منتظر کپسول گاز و قطعی برق ۶-۷ ساعته باشید. حتی برای شمال کشور به جای گاز هیزم.

نفتکش ها مورد هدف قرار گرفتند.

جدیدنا خیلی پیاما شِیر میخوره حال میکنم.

sticker.webp0.14 KB

البته تهرانم نمی‌تونما ولی کرج‌رو خیلی بیشتر نمی‌تونم.

دیگه کرج‌رو هیچ‌جوره نمی‌تونم.

بریم

خب خسته شدید دوستان بریم؟

وای.

فکر کنم

نه این اداست اگه اعترافات بنویسم میشه سه‌برابرِ اعترافات آگوستین.

کتاب زیاد میخونید؟

شما واقعاً فاخری. من کصشرم یه‌جاهایی.

اینم اعترافِ من.

Repost from N/a
کاملا اتفاقی یاد شعر فاضل ترکمن افتادم. اعتراف می‌کنم؛ آقای قاضی! ده‌سالِ اول‌ عمرم‌ را در‌ محله‌ی‌‌ خِفت‌کن‌های‌خفن‌ بزرگ‌ شدم ده‌سالِ‌دوم‌عمرم‌ خجالت‌ کشیدم‌ که بگویم: بچه‌ی‌چهارراه‌نظام‌آبادم ده‌سالِ‌سوم‌عمرم دارد همین‌طور تخمی‌تخیلی‌ می‌گذرد! تخمی‌تخیلی یعنی که فانتزی با من قهر است.

موفق باشید

به سلامتی