en
Feedback
☭نیکلاس آکیچیتالوتا

☭نیکلاس آکیچیتالوتا

Open in Telegram

خُرده‌مُبارِزی در پیشگاه واکان تانکا🚩 پیرو راه سرخ داس و چکش☭ وگن و گیاهخوار🌿 فمنیستِ چپ♀️ نویسنده✍️ و کمی شاعر دلنوشته‌های من. کانال شخصی نیکلاس آکیچیتالوتا(تنها رسانه و چنلی که در اون فعالیت رسمی دارم) ارتباط با من : @Nicholas_socialist

Show more
2 584
Subscribers
-224 hours
+27 days
+3230 days
Posts Archive
میدونین چرا کشته‌های دی‌ماه متال گوش نمیدن؟ چون سرشون متلاشی شده نمیتونن هد بزنن

Video message01:00

Video message00:58

و چقدر یک جریان می‌تونه بی‌وجود و پست‌فطرت باشه خبر در تصویر هست؛ و شاهد این هستیم که امثال این انگل که به درک واصل شدن و اسم
و چقدر یک جریان می‌تونه بی‌وجود و پست‌فطرت باشه خبر در تصویر هست؛ و شاهد این هستیم که امثال این انگل که به درک واصل شدن و اسمشون "جاویدنام" هست تا چه حدی میتونن از مرزهای ستم عبور کنن و این یکی از هزاران نمونه هست. و مطمئن باشید کسی که از کشتار کودکان میناب حمایت می‌کنه، یقینا به اینجا و بدتر از این هم خواهد رسید شاید بپرسید "از کجا انقدر مطمئنی این نَر جزو جریان دی‌ماه بوده؟" تنها پاسخ این هست «در تمام این مرز و بوم تنها از همین دسته چنین جنایتی بر میاد».

#میم
#میم

Video message01:00

Video message01:00

Video message01:00

Video message01:00

Video message01:00

Video message01:00

Video message01:00

Video message00:58

Video message01:00

صدایی شنیدم، صدایِ آشنایِ بیداری ریشه‌ها، روحِ ستمدیدگان به اعماق زمین رفت، این صحنه را دیده بودم. اولین ریشه از زمین بیرون زد. لبخند زدم. موشک حالا روبروی چشمانم بود. با خود گفتم : «پس من خالق نبودم؛ من آغازگر بودم؛ آغازگری برای شروعِ یک تغییر. و یک راوی که دخالت کرد. یک قانون‌شکن، یا به تعبیری، یک خلافکار هنجارشکن. اما من، این هنجارشکنی را دوست دارم.». صدای مهیب انفجار آمد؛ و این، آخرین چیزی بود که شنیدم. پایان. پایان؟ ✍️نیکلاس آکیچیتالوتا

تنش سوخته و تکه‌تکه بود؛ پرسیدم : «چه شد؟» گفت : «تو نویسنده ای، و من از لحظه تولدم تنها جهنمی دیدم که خاموش نمیشد؛ این من نیستم که باید بدانم چه شد». گلویش خشک شد، سرفه‌های خونینش لبانش را سرخ کرد. با چشمانی اشکبار گفت : «تو خالق نیستی. تنها راوی و شاهدی؛ پس حالا که دیدی از رنج ما بنویس؛ و ما، ستمدیدگان تاریخ، همچنان در بادها بر جهان خواهیم وزید؛ تا پیروزی نهایی». چشمانش بسته شد. باد تکه‌هایش را با خود برد. همه جا دوباره تاریک شد. به خود که آمدم، دخترک در باد محو شده بود. سکوت کردم، سکوتی که از ابتدا بود، و تا ابد امتداد دارد. زمانی در کار نبود. و شاید یک لالایی سوزناک؛ در جایی که هیچکس برای خواندن آن نیست. فکر کردم داستان تمام شده، همان کودکان بومی آسیب‌دیده را دیدم، روح بودند، آزاد از جسم محدود انسانی. منتظر بودم به آسمان بروند، اما به قعر زمین شتافتند. صدایی از اعماق زمین شنیدم، ریشه‌های عظیم با ناله ارواح بیدار شده بودند. ریشه‌های عظیم یکی پس از دیگری از زمین سر برآوردند. اختاپوس‌مانند غول‌پیکر با هزاران بازویش به ریشه‌ها کوبید؛ ریشه‌ها بازوهای اختاپوس‌مانند را پاره پاره میکردند. اختاپوس‌مانند فریاد کشید : «من روح ندارم، این بی‌عدالتیست!». سازشگرها بلندگو دست گرفتند؛ فریادکنان دویدند. میگفتند «این عدالت نیست؛ ریشه‌های متخاصم روح دارند؛ اختاپوس مقدس روح ندارد. این نقض حقوق بشر است؛ ریشه‌ها حق روح داشتن ندارند» پرسیدم : «حقوق بشر؟ بشر کیست؟» سازشگران همانطور که با باند زخم‌های اختاپوس‌مانند را می‌بستند گفتند : «معلوم است انسان‌ها». گفتم : «اون باندها برای کودکان زخمیه نه اختاپوس‌مانند» چشمان سازشگران گرد شد و رگ‌های گردنشان باد کرد. فریاد زدند : «تو هتاک به حقوق اختاپوس مقدسی!»خواستم به سر اختاپوس‌مانند نگاه کنم؛ سقف چوبی بود. به اطرافم نگریستم؛ یکی از همان روح‌های زخمی بود، هنوز روح نشده بود؛ جسم بود. جسم دختربچه‌ای سرخپوست. رو به من کرد؛ نیشخندش از هر ناله‌ای تلخ تر بود. گفت : «سازشگر؟ اونا همین غارتگران؛ با نقابی از انسانیت». سرباز سفیدپوست با بدن برهنه متعفنش از راه رسید. رگم از خشم باد کرد، دستم را به غلاف بردم تا شمشیر بکشم. شمشیر کشیدم؛ وقتی برگشتم، بقایای جسد اختاپوس‌مانند را دیدم. در میان ریشه‌ها پوسیده بود. و پرچم سرخ عظیم اکنون بر فراز هر کوه و جنگل موج میخورد. صدای خنده و بازی کودکان و ستمدیدگان سابق را از دور شنیدم. ارواح کودکان را دیدم که در آسمان با شادی بهشت جدید را نظاره می‌کنند. دنیای بی‌کران آهن تمام شده بود. تا چشم کار میکرد جنگل‌های عظیم، سبزه‌زارهای رنگارنگ، رودهای زلال و باغ‌های بی‌مرز پر از زیتون. بهشت حالا روی زمین بود. لبخند زدم. چشمانم را بستم تا نفسی عمیق بکشم؛ وقتی چشم‌هایم باز شد، دیگر خبری از بهشت نبود. در دنیای خودم، در دشتی دوردست بودم. دختر سرخپوست در گوشم زمزمه کرد : «برای همیشه در باد می‌وزیم». برگشتم تا او را ببینم. دختر آنجا نبود. اختاپوس‌مانند بود. زیر پایم دوباره جهان آهنین را دیدم. بازوهای اختاپوس‌مانند از سرتاسر جهان طلا می‌گرفتند. اطرافم را نگریستم. بیمارستان بود. نوزاد بودم. پرستاران به زبانی آفریقایی پچ پچ کردند : «پدرش ترکش کرده و مادرش سرِ زا رفت». با گریه فریاد زدم : «این کابوس کی تمام می‌شود؟» پسر سیاهپوست که حالا سرش متلاشی شده بود با صدایی خفه از حنجره پاره‌اش پاسخ داد : «تا جایی که زمین از خون شر سیراب شه، و بهشت از اون سر بر بیاره». نوزاد بودم؛ نمی‌توانستم سرم را برگردانم، وقتی سعی کردم، خود را دیدم، روبروی اختاپوس‌مانند؛ پیکر خونین یک چریک بر آهن‌های بی‌کران افتاده بود و جوانه‌های زیتون از خون او برمیخواستند. کمی آن‌طرف تر، پرچم سرخ پیش‌تر از دست چریک بر زمین افتاده بود و آهن را از خونِ خود سرخ می‌کرد. دختر ایرلندی که هنوز خون از رگ‌هایش می‌چکید با صدایی بغض‌آلود و معصوم گفت : «میتونی انجامش بدی». گفتم : «من راوی ام؛ راوی نباید دخالت کنه». گفت : «میخوای سازشگر باشی؟». سکوت کردم. مردمان زنجیر شده بودند. دنیا رنگ نداشت. این چه دنیایی وحشتناکیست؟ من دخالت نخواهم کرد؛ اما اگر دخالت نکنم، سازشگرم، و اگر دخالت کنم، هنجارشکن! تصمیمم را گرفتم. با کینه به چشمان اختاپوس‌مانند خیره شدم. درفش سرخ چریک را برداشتم. در دست دیگرم سلاح همان چریک. با تمام سرعت دویدم و تمام خشاب را با فریاد روی نزدیک‌ترین بازوی اختاپوس‌مانند خالی کردم. اختاپوس‌مانند فریاد درد سر داد. ارتش برترها را از آن سوی جهان آهنین دیدم. موشکی از آنجا به سوی من شلیک شد. این لحظه آخر است. سرم را برگرداندم؛ هیچ‌چیز تغییر نکرد. سرم را بالا بردم، باز هم همان شد. موشک با سرعت به سمت من می‌آمد. تمام قربانیان را پشت سرم دیدم. اینبار لبخند زده بودند. موشک نزدیک‌تر شد.

سرم را برگرداندم تا به قاضی پاسخ دهم، خود را در آسمان دیدم؛ آسمان تاریک بود، ستاره‌ای نبود؛ خلبان پرسید : «ستاره چیه راوی؟ پول ستاره این دنیاست». پشت سرم را نگاه کردم؛ مدرسه دختربچه سیاهپوست با خاک یکسان شده بود. خلبان آن را بمباران کرده بود. سرم را برگرداندم و از خلبان پرسیدم «چرا؟». ولی خلبان نبود؛ همان پسر سیاهپوست را در معدن دیدم؛ فهمیدم اینجا معدن است، در کنار او بودم. پرسید : «این منم که باید بپرسم {چرا؟}، عذاب من کی تموم میشه خالق؟» گفتم : «در بهشت». از پشت سرم صدایی آمد : «بهشتی در کار نیست. خاک مردگان را می‌بلعد و عدم حاکم هستیست». زنی جیغ کشید. سرم را به سمت صدا برگرداندم. پرچمی سرخ بود با ستاره‌ای در میان. پرچم به پایین کشیده شد، سرباز آمریکایی همه را در خندق به رگبار بست. با خنده گفت : «دیدی؟ نه ستاره‌ای در کاره، نه بهشتی...!». صدای هم‌صدای کودکان ستمدیده تاریخ را شنیدم : «بهشت آن‌ها روی اجساد ما بنا شده، پس دروازه‌های جهنم را برایشان خواهیم گشود؛ از پسش بهشت حقیقی بر لاشه‌های شروران تاریخ سر بر می‌آورد». سرم را به سمت صدا بازگرداندم. آنها را دیدم، یکی دست نداشت، یکی سر، یکی چشم؛ یکی شاهرگ. زخم‌هایشان تازه بود، خون همه‌جا را پر کرده بود. وحشتی بر دلم افتاد. قدمی عقب رفتم. به چاله‌ای پرتاب شدم. زندانبان اروپایی در را از بالا بست. تاریک و تنگ بود. سکوت شد. صدای زنی لالایی‌خوان را شنیدم. پرسیدم «کی هستی؟» با صدایی آرام گفت : «من بارها مُردم؛ و حالا نوزادم رو شیر میدم، برای بار آخر؛ مثل هزاران بارِ آخرِ دیگه» گفتم : «من خالقم» گفت : «اگه تو خالقی، لعنت به تو، لعنت به ذهن بیمارت...». میخواستم پاسخ بدهم، اما پاسخی نبود. صدای انفجار آمد؛ دیگر چیزی نشنیدم. همه‌چیز روشن شد، آنقدر روشن که چیزی برای دیدن نبود. نور فروکش کرد. درخت زیتون دیدم، دیگر هیچ. زمینش تا بی‌نهایت آهن بود. تنها یک درخت زیتون که آهن‌های بی‌انتها را پاره کرده بود و استوار به آسمان قد کشیده بود. دور آن را سیم خاردار کشیده بودند، نوزادی گرسنه با شکم گودرفته دستش را برای زیتون چیدن بلند میکرد؛ سیم‌های خاردار اندامش را پاره‌پاره کرده بود. هربار که روی دو پا می‌ایستاد تا زیتون بردارد و می‌افتاد، تَنَش بیشتر به سیم خاردار می‌گرفت و بیش از پیش زخم میخورد. یک زیتون افتاد، نوزاد سمتش چهار دست و پا کرد. دستش را که دراز کرد تا زیتون را بردارد، زیتون و دستش یکجا له شد، با یک پوتین نظامی. سرباز بود. ستاره آبی‌رنگی روی پرچم بود. فریاد زدم : «اون ستاره دروغه!» سمتش دویدم تا جلویش را بگیرم. دستم جا ماند، زنجیر شده بودم. پشت سرم را نگاه کردم. شوالیه‌ها مرا گرفته بودند. مرا کِشان‌کِشان از مسیرهای سنگفرش به دادگاه کلیسا بردند. برای حمایت از همان زن، به جرم حمایت از جادوگری، محکوم به اعدام شدم. مرا آتش زدند. تنم سوخت. تاریکی مطلق. چشمانم را که باز کردم. مشتم را گره‌خورده دیدم. پرچم سرخ خونین روبرویم سر برآورد. صدایی از پشت شنیدم : «موفق خواهیم شد». به عقب برگشتم، هیچ نبود. جهانی از آهن؛ وقتی روبرویم را نگاه کردم، ارتشی عظیم روبرویم ایستاده بود؛ شوالیه‌ها، قاضیان، برده‌داران، استعمارگران، سرمایه‌داران، سربازان و تمام ستمگران تاریخ. و من تنها ایستاده در جهانی از فرش آهنی. در میان ما آهن شکافت. جوانه‌ای از زیتون سر برآورد. ارتش ستمگران مرا از یاد برد. با تمام تسلیحات به جوانه زیتون حمله کردند. هوا از نور کورکننده پر شد. جوانه زیتون تا ده‌ها متر سوخت. هیچ نبود، تنها جهانی از آهن، و ارتشی که از ترس جوانه زیتون به خود می‌لرزید. خون من چکید، و جوانه‌های جدیدی از قطره خونم روئیدند. کنارم را نگاه کردم. خلبان سابق بود. ارتش شروران را نیافتم. خلبان گفت : «تو راوی هستی، راوی حق نداره به اونا بگه شرور. نباید قضاوت کنی. فقط روایت کن» ناگهان چشمانش از وحشت گرد شد؛ روبروی‌مان جوانه بود. خلبان ایجکت کرد. هواپیما به روی بیمارستان اطفال کوبیده شد و بیمارستان را با خاک یکسان کرد. به آنجا نگاه کردم. اما صدای جشن و مجلس مهمانی بود، برگشتم و خلبان را در کت و شلوار دیدم. گفت : «برنامه از اول همین بود. حالا برو و اعصابم رو با اراجیف اخلاقی خرد نکن راوی». سقوط کردم. تاریکی مطلق بود. صدای قدم شنیدم؛ پسر سیاهپوست به سمتم آمد. با صدایی آرام از حنجره پاره‌اش به من گفت : «روزی پیروز میشویم». گلوله‌ای از تپانچه سرش را متلاشی کرد. سرباز سلطنتی خندید و رفت. سرم را برگرداندم. همه‌جا روشن شده بود، پرچم سرخ خونین را در اهتزاز دیدم. تمام قربانیان تاریخ از پس آن لشکر کشیده بودند. صدای انفجار آمد. نیستی آغاز شد، همان که از ابتدا بود. دختر سیاهپوست روبرویم ایستاد.

هنوز جهانی نبود که صدای بمب گوشم را خراشید. عدالت را خلق کردم، دستان خود را دید، تنها چیزی که در آن ژرفای عدم میتوانست ببیند. اما تاریکی آمد، دیگر دستانش را ندید. صدای جیک جیک پرندگان در فضا پیچیده بود، صدای بمب از پیش میامد. رنگی به وجود آمد، خاکستری نبود؛ هم سیاه بود و هم سفید. هم تاریکی و هم روشنایی؛ هم عدم بود و هم جهان. هنوز جهانی وجود نداشت. پشت سرش را نگاه کرد، راهرویی بی‌انتها که در پایان دوردست آن نوری کوچک سوسو میزد. همه جا تاریک شد. اختاپوس عظیمی را دید که هزاران بازو داشت و هر بازویش جایی از جهان را می‌درید. عده‌ای را در هر گوشه کنار دید. خود را «برترها» معرفی می‌کردند؛ با غارت ملل بازوهای اختاپوس را پر از پول و طلا میکردند تا سهم بگیرند. هرکس از بردگی سر باز میزد تکه تکه میشد. کسی به پشت او زد و گفت : «لطفا اسم اون رو روی من نذار». برگشت، یک اختاپوس عادی بود. اشک در چشمان اختاپوس حلقه زده بود. ادامه داد : «من یک حیوانم. روح دارم. اون روح نداره. از خلقت نیست. اون من نیستم». دنیا کشیده شد و اختاپوس محو شد. دوباره هیچ نبود. روبرویش را نگاه کرد. دادگاه کلیسای کاتولیک. قاضی به من گفت : «جلسه رسمیه خفه شو!» گفتم من راوی ام؛ ادامه بده. سرم را به سمت عدالت بازگرداندم، دیگر نبود. قاضی گفت : «برای بار آخر هشدار میدم، بعدا داستان رو بگو راوی؛ جلسه رسمیه». نگاهم را لحظه‌ای از قاضی برداشتم. اسید از راست بر دشت بارید، ارواح مقدس در دریای نفت‌های یخ‌زده آتش گرفتند. سرم را برگرداندم تا ببینم کجا هستم، پشت سرم شوالیه سلطنتی ایستاده بود، جسم سختی را به سرم کوبید؛ با چشمانی که سیاهی میرفت آبشاری عظیم را در مناظر بکر دیدم، آبشار نبود، اشک بود. گونه‌های پسربچه‌ای سیاهپوست از پرده‌های پشت آن نمایان شد. با تمام توان فریاد زد اما چیزی نشنیدم، او زیر آب زنجیر شده بود. صدایی نمی‌رسید. فهمیدم او را وارونه بسته‌اند. اقیانوس به پایین سقوط کرد. به بالا که دیگر پایین بود نگریستم؛ سقف چوبی بود، سرم را به پایین برگرداندم تا پسرک را ببینم؛ اما او دیگر نبود. دختری برهنه را دیدم که دست و پایش را زنجیر کرده بودند؛ به قدری شلاق خورده بود که پوستش همرنگ زخم‌های خونینش شده بود. کشیش صدای روایت داستان را شنید و متوجه حضورم شد. سرش را به سوی من برگرداند؛ نیشخندی زد و گفت : «ببین کی اینجاست، نویسنده ما!» جلاد با شمشیر خونینش در کنارش ایستاده بود. داد زدم : «من این کابوس رو ساختم، نمیتونید خالق رو نابود کنید». کشیش با نیشخند گفت : «اینجا پول خالقه؛ حالا بمیر» جلاد شمشیر کشید. کشیش خندید، صدای خنده‌هایش هر ثانیه بلند میشد. دنیا تاریک شد. به خنده کشیش دقت کردم، خنده نبود، جیغ بود. کشیش نبود، دختر ایرلندی با دست و پای بسته در خاک زمین‌های تازه کشف‌شده مغرب افتاده بود، بدنش غرق در خون. باران بارید. با صدایی خفه از طنابی که دهانش را بسته بود مدام فریاد می‌کشید «یا عیسیٰ مسیح کمکم کن». اشکی از چشمش در قطره باران غلتید؛ دنیا را آب برد. برده‌داران از استخوان ملل کشتی ساختند تا نجات پیدا کنند. به استخوان که دقت کردم دیدم سفید است، استخوان نبود، تخته سفید مدرسه بود. دختر سیاهپوست در انشای خود توبیخ شد. از معلم خط‌کش خورد و معلم شماره تلفن خانواده‌اش را خواست. برگشتم تا معلم را ببینم. دوباره در مغرب تازه کشف شده بودم. دختر ایرلندی درد تجاوز را تاب نیاورد؛ شاهرگ خود را پاره کرد و به زندگی‌اش پایان داد. خون از گلوی دخترک فواره میزد و سفیدپوستان می‌خندیدند؛ از خون سرخ، درفشی سرخ سر برآورد. دنیا باریک شد. چاقو ها از نیستی به سمتم سقوط کردند؛ یکی از چاقوها را دنبال کردم، مستقیما به اندام مادر و پسری برهنه خورد؛ آزمایشگاه سلاح در مستعمرات اروپا؛ سرباز بریتانیایی پس از سلاخی مادر گفت : «اسپانیایی‌ها باروت بیشتری میسازن». گفت باروت و باروت دیدم. آن سوی کوهستان را از لبه پرتگاه نگاه کردم. باروت بر سر کمانداران سرخپوست فرود آمد. سیلاب خون برپا شد. آسمان را نگاه کردم. چیزی آنجا نبود. سرم را پایین آوردم، دختربچه سیاهپوست می‌گریست. معلم سیاهپوست فریاد زد «چرا میگی سفیدها شرورن؟ نژادپرست!» دختر ایرلندی از زیر خاک با صدایی شکسته گفت : «حق با اون دختره». معلم رویش را به من برگرداند : «تو کی هستی؟ از کجا اومدی؟ چرا ما رو مینویسی؟» دکمه نگهبانان را فشرد. گفتم : «من راوی ام». نگهبانان آمدند تا بیرونم کنند. صدای سوت از بالا آمد، نگاه کردم. تاریکی مطلق بود. و تنها منبع نور، پرچمی سرخ به دست عاشق و معشوقی محکوم به تیرباران. مردی که کنارم در دادگاه تفتیش عقاید کلیسا نشسته بود حرفم را شنید؛ نیشخند زد و گفت : «عاشق و معشوق مال قصه‌هاست راوی. اینجا عشق یعنی پول». سکوت شد. قاضی کلیسا گفت : «این زن را به جرم جادوگری به اعدام محکوم میکنم». زن تنها یک جرم داشت؛ بلد بود بنویسد.

داستان کوتاه «آغازگر» 👇👇👇
داستان کوتاه «آغازگر» 👇👇👇

ضمنا، زودباش زنگ بزن اطلاعات بگو نیکلاس لاکوتامذهبه مطمئن باش اونا زودتر از تو فهمیدن ولی تو به‌عنوان یک پهلویچی چپ‌نمای حامی صهیونیسم شمارت واسه اطلاعات بیفته خیلی باحال میشه و من هم شهامت این رو دارم که تفکر واقعی خودم رو بیان کنم نه مثل توی ترسو پشت شماره مجازی هارت و پورت کنم فاشیست خودکمونیست‌پندار