من چراغها را روشن میکنم.
Open in Telegram
اشکالی نداره اگه زندگیت تاریک شده عزیزِ دلم، تو فقط صدام کن؛ من چراغها رو روشن میکنم. روشنا صدایم کن✨ کپی نه؛ فوروارد کن.
Show more6 217
Subscribers
+724 hours
+1487 days
+21730 days
Posts Archive
نوشته«″یه روز میخرمش″ ِ تو چیه؟!» باید بگم: خونه. هزاران بار خونه. من برای هیچی اندازهٔ خونهٔ خودم رو خریدن، لحظهشماری نمیکنم.
یه مسئولیتی یه جا افتاده زمین، همه از کنارش رد میشن، هیچکی بهش توجه نمیکنه، تو میری برش میداری؛ حتی اگه اندازه تو نباشه. چرا؟!
تراپیستم بهم گفت.
بزرگ شدم و فهمیدم هیچی اندازه مراقبت از خودم، نباید برام اولویت باشه. فهمیدم نباید آدمایی رو توی زندگیم نگه دارم که دوستشون دارم، باید آدمهایی رو نگه دارم که خوبمو میخوان. فهمیدم هر چی بتونی با آدمها راحتتر ارتباط بگیری، کارهات سریعتر و بیدردسرتر پیش میرن. فهمیدم آدمهایی که بهت احساس ناکافی بودن میدن، خودشون توی هزاران زمینه ناکافیان یا حداقل احساس ناکافی بودن میکنن. فهمیدم بینقص قدم برداشتن مهم نیست اما قدم برداشتن، خیلی مهمه و در نهایت فهمیدم که هر چی قضاوتِ بقیه برات بیاهمیتتر باشه، حالت بهتره.
بزرگ شدم و فهمیدم هیچی اندازه مراقبت از خودم، نباید برام اولویت باشه. فهمیدم نباید آدمایی رو توی زندگیم نگه دارم که دوستشون دارم، باید آدمهایی رو نگه دارم که خوبمو میخوان. فهمیدم هر چی بتونی با آدمها راحتتر ارتباط بگیری، کارهات سریعتر و بیدردسرتر پیش میرن.
نمیخوام به هیچی فکر کنم، چون اگه بیفتم توش، دیگه هیچکی نمیتونه نجاتم بده.
چند دقیقه به روبرو خیره شدیم. هم من، هم بغل دستیم. چون پیرزنی رو دیدیم که پول داروهاش، دوازده برابرِ موجودی حسابش بود. آدم از غمِ این روزا زنده در بیاد، هنره.
الان دقیقا همونجام که عبدالعظیم فنجان میگه:«آری، قطعا دوستت دارم وگرنه در وطنی غمگین و غارت شده چه میتوانستم بکنم..؟!»
الان دقیقا همونجام که عبدالعظیم فنجان میگه:«آری، قطعا دوستت دارم
وگرنه در وطنی غمگین و غارت شده
چه میتوانستم بکنم..؟!»
چنلایی که خودم میخونم، هر کدوم یه تیکه از منن؛ یه گوشه از فکرهام، احساساتم و چیزایی که گاهی نمیتونم به زبون بیارم. بعضی وقتا فقط با خوندنشون چند دقیقه از شلوغی دنیا فاصله میگیرم و حس میکنم یکی منو میفهمه. دلم خواست این گوشههای دوستداشتنی رو با شما هم قسمت کنم؛ شاید بینشون چنلی رو پیدا کنید که بشه یه روز، اتفاقی پیداش کرد و دیگه دلتون نیاد ترکش کنید.🎀
چنلایی که خودم میخونم، هر کدوم یه تیکه از منن؛ یه گوشه از فکرهام، احساساتم و چیزایی که گاهی نمیتونم به زبون بیارم. بعضی وقتا فقط با خوندنشون چند دقیقه از شلوغی دنیا فاصله میگیرم و حس میکنم یکی منو میفهمه. دلم خواست این گوشههای دوستداشتنی رو با شما هم قسمت کنم؛ شاید بینشون چنلی رو پیدا کنید که بشه یه روز، اتفاقی پیداش کرد و دیگه دلتون نیاد ترکش کنید.🎀
۲۳ دسامبر ۱۹۰۹:
«هر روز صبح عزمم را جزم میکنم تا روز پیش رو را تحمّل کنم. هر شب در شگفتم که چطور میخواهم با فردا روبهرو شوم.»
- یادداشتهای شخصی ال. ام. مونتگمری.
دنیا دار مکافات نبود، سر بیگناه بالای دار رفت، الملک یبقی معالکفر که هیچ، یبقی مع الظلم هم شد. دیگر مطمئنی خدا جای حق نشسته و حق، جایی برای نشستن ندارد.
-رادیو بندر تهران؛ صد و هشتادم.
Repost from مخفیگاه من
وقتی همرنگ جماعت میشی، زیبایی رنگ واقعی خودت رو میون سایهها گم میکنی. گاهی تنها موندن، بهای وفاداری به خودته.
مادرت میگوید:« هر که خدارا دارد، چه ندارد؟!» و تو فکر میکنی:«پول مادر جان! پول! هر که خدا را دارد، پول ندارد. بیپولها خدا را دارند؛ پولدارها اما خودشان خدا هستند. قلمرویِ خداییشان هم به اندازه پولداریشان است. خدایی در صفِ خانه، حجره، کارگاه یا کارخانهشان.» مادرت قیافهات را میبیند و میفهمد که داری به جنگ خدا میروی. هنوز از تو ناامید نشده، برایت میخواند:«خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری.» و تو به این فکر میکنی تنها دری که گشاده شده، در ورودی خانهت است و درِ خروجیِ خودت.
-رادیو بندر تهران؛ صد و هشتادم.
یه شب تا دیر وقت گریه میکنی و به انواع و اقسام روشهای خودکشی فکر میکنی و فردا صبح بلند میشی، به صورتِ پفکردهت آب سرد میزنی و لباس میپوشی میری سر کار. واقعا مارا به سختجانی خود این گمان نبود.
من منتظرِ روزایِ بهترم و تویِ ذهنم تصورشون میکنم و مطمئنم میان. چون دیگه بعدِ همهٔ اون شکستها و از دستدادنها و فراقها، نوبتِ ماست. نوبتی هم که باشه دیگه نوبتِ ماست.
