-سَمفــونـیمُـردِگـان
Open in Telegram
189
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-12130 days
Posts Archive
درشلوغیوهمهمهگمشدهبودم،صداهایسرمخاموششدهبود،گوشهامسوتمیکشیدند،دستوپامروحسنمیکردم،حسهایدرونیقلبمانقدرعمیقبهجریانافتادهبودندکهحتیحسنمیکردمزندمیامرده،حسنمیکردمیهخوابهشیرینهیایهحقیقتدردناک..خورشیدبیرحمانهباسوزانندهترینحالتخودشتنبیجونمرامیسوزاند؛
خشکمزدهبود،چشمهامتارمیدیدندوبهرویهمبازوبستشانمیکردم،ایاهماناستیامندارمخوابشیرینمرامیبینم؟
"چقدرموهایقهوهایرنگشزیرنورخورشیدزیباهستند"
ناگهانبرگشتوباچشمهایشروبهروشدم؛
دیگهچیزیحسنمیکردم،دردکلوجودمروگرفتهبود،اشتباهنمیکردم..هیچوقتمقابلچشمهایشاشتباهنمیکنم،خودشبود.
قدمیبهجلوبرداشتم...چشمهایمرابازکردم،تنبیجونمرارویتختمیدیدم،تپشقلباجازهیحرکتبهبدنمرونمیداد،بهنورخورشیدکهخودشرالایدرزپنجرههاجادادهبودنگاهیانداختمکهبهرویقلبمتابیدهبود،برایهمانبودکهبهخوابمآمدی.. اشکهایمازگوشهیچشممجاریشدندوزمزمهکردم؛چهچشمهایزیباییزیرنورخورشیدداشتیعزیزکردهیقلبم.
