en
Feedback
سنجاقک آبی /الهام ندایی

سنجاقک آبی /الهام ندایی

Open in Telegram

الهام ندایی سنجاقک آبی 💙 https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8 نور رستگاری🌻در حال تایپ https://t.me/+CH5gcSaqzfUzMmE0 پیج اینستاگرام nstagram.com/narrator_roman

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel سنجاقک آبی /الهام ندایی

Channel سنجاقک آبی /الهام ندایی (@nonovol) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 17 257 subscribers, ranking 2 086 in the Books category and 19 241 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 17 257 subscribers.

According to the latest data from 07 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -131 over the last 30 days and by -34 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 2.24%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 6.75% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 387 views. Within the first day, a publication typically gains 1 166 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
الهام ندایی سنجاقک آبی 💙 https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8 نور رستگاری🌻در حال تایپ https://t.me/+CH5gcSaqzfUzMmE0 پیج اینستاگرام nstagram.com/narrator_roman

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 08 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

17 257
Subscribers
-3424 hours
-467 days
-13130 days
Posts Archive
رمان بالاخره در vip به پایان رسیده 🩷🩵 اگر تمایل دارید داستان هیجان انگیز سراب رو یک جا بخوانید مبلغ 80000 ”تومان به شماره کارت زیر واریز کرده و شات رو به همراه اسم رمان به ایدی زیر بفرستید🙏 6104 3376 2637 8069 الهام ندایی @el_novel_o میانبر پارت ها 🔆کانال پشتیبان❗️ ble.ir/join/5NdJAnGgfW

sticker.webp0.18 KB

Repost from N/a
از ۹ سالگیش زن تو به اسم تو‌...! همه فکر میکنن عروس من حالا میگی نمی‌خوام؟ غلط کردی مگه دست تو بعد ده سال تازه از خارج برگشته بودم و این حرفا جای خوش‌آمد گوییش بود کلافه غریدم: - یعنی چی؟ پس زندگی من دست کیه پدر من؟ اشتباه از تو بود که یه بچرو زدی بیخ ریش ما از جاش بلند شد: -احمق بیشعور بچه ی برادر خدا بیامرزم بود خواستم خیالم راحت شه زن تو شه که اگه پس فردا افتادم مردم تو باشی بالا سرش داد زدم: -حالا که نـــمـــردی اونم نزدیک ۲۰ سالش شده می‌تونه گیلیمشو از آب بیرون بکشه... زن چی اصلا؟ مگه من دست زدم به اون بچه که هی زن زن مـــی‌کـــنـــی؟ پدرم مات موند و خودم پشیمون شدم از برخوردم اما به یک باره صدای دخترونه ای به گوشم رسید: -درست حرف بزن با عمو حرف زدنت مثل نیش مار انگاری چاقو میزنه به جون آدم متعجب سرم و بالا گرفتم، مارال بود؟! چقدر بزرگ شده بود، آخرین بال نه سالش بود و من بیست سالم اما الان یه دختر کامل بود. قد بلند چشمای سبز و موهای بلند مشکی پر کلاغی و خلاصه زیبا بود‌... متعجب از این همه تغییر وقتی به خودم اومدم که روبه روم ایستاد بود و جوری پر اخم و طلبکارانه نگاهم می‌کرد که انگار واقعا دختر بابام بود و با پرویی تمام ادامه داد: - میگی بهم دست نزدی؟! نه ترو خدا به یه بچه‌ی ۹ ساله می‌خواستی دستم بزنی؟ هی میگی نمی‌خوام نمی‌خوام؟ خب نخواه منم نمی‌خوامت به احترام بابات هیچی نمیگم ولی تو بی ادبیو به حد علا رسوندی پسر عمو یادم نمی‌اومد آخرین بار که دیده بودمش حتی صداشو شنیده باشم ولی الان‌‌...؟ اخمام به یک باره پیچید توهم و به بابام نگاهم کردم که لبخند معنی داری زد و خطاب بهش گفتم: - اینم از تربیتش - شازده تربیت من هر چی باشه بلدم به بزرگترم احترام بزارم این‌بار به خودش خیره شدم و قدش بلند بود اما تا زیر شونه ی من بود: - منم ازت یازده سال بزرگترم بچه - بزرگی به عقل نه سن و قد و قواره! صدای تک خنده ی پدرم این بار بلند شد و من خیره ی مارال روی جدیمو اینبار نشون دادم: - نظرم عوض شد! طلاقش نمیدم وسایلتو جمع کن امشب میام دنبالت، از امشب خونه ی شوهرتی دیگه دختر جون صورتش وا رفت و قطعا می‌دونست بابام همین امشب از خدا خواسته قطعا راهیش می‌کنه خونم! و منم دیگه نموندم عینکمو به چشمام زدم: - شب می‌بینمت دختر عمو و لحظه ی آخر خم‌شدم و در گوشش جوری که بابام نشنوه ادامه دادم:- الان سنی داری که بهت دست بزنم دیگه مگه نه؟ لال شد و من سمت خروجی رفتم اما لحظه ی آخر صدای گریه و بدو بدو کردنش از پله ها به گوشم خورد که سر برگردوندم و با دیدنش که به سمت اتاقش در حال فرار بود نیشخندی زمزمه کردم: - بچه‌‌... https://t.me/+ZXo8muleMoliMDhk https://t.me/+ZXo8muleMoliMDhk https://t.me/+ZXo8muleMoliMDhk - در اتاقشو قفل کرده از وقتیم رفتی زار زار داره گریه می‌کنه، چی تو گوشش زمزمه کردی که ترسیده هان؟ شونه ای انداختم بالا و به ساعت دستم نگاهی کردم: -هیچی نگفتم، من خستم برو بیارش بابا جلو روم ایستاد و جدی شد: - من که باش حرف زدم راضیش کردم بیاد خونت اما نامجو وای به حالت مو از سرش کم شه! تا وقتی زنده باشم بیچارت میکنم همون طور که تو پسرمی اون دخترم بابام جدی بود، معلوم چقدر مارال و دوست داره و گفتم: - منم نمی‌برم جلادش باشم که، چی فکر کردی راجبم بابا؟! لبخندی زد: -من مردم فهمیدم ازش خوشت اومده می‌دونم بیشتر از اینم خوشت میاد اما دختر ناز داره براش صبر کن بابا... مبادا تحمیل کنی خودتو مارال مادر نداره توام مادر نداری افتاده گردن من این چیزارو بهت بگم هیچی نگفتم دوست نداشتم راجب این چیزا با بابام حرف بزنم ولی انگار بابام منتظر جوابی از سمت من بود تا خیالش راحت بشه که پوفی کشیدم: - نه پدر من حواسم هست و با این حرف پدرم مارال و صدا زد و سر کله اونم با قیافه ی توهم پیدا شد و من مطمعن بودم عمرا بتونم با وجود همچین دختری تو خونم که از قضا همه جوره حق داشتم بهش دست بزنم بتونم صبر کنم. البته که منم با سی سال سن بلد بودم کاری کنم دختره ی چموش خودش وا بده... مارال بابامو بغل کرد و در نهایت با چشمای بغض دار گفت: - عمو بهش گفتی کاریم نداشته باشه دیگه؟ پس این حرفای بابام از همین دختره ی بی حیا بلند می‌شد و بابام تا خواست چیزی بگه من محکم لب زدم: - بریم ادامه😭😭😭👇🏿👇🏿👇🏿 https://t.me/+ZXo8muleMoliMDhk https://t.me/+ZXo8muleMoliMDhk https://t.me/+ZXo8muleMoliMDhk

Repost from N/a
_ حلقه دستت ندیدم. نشون کرده نیستی؟💍 حاج خانومی که از اول پا توی مسجد گذاشته بود با دقت دخترک رو زیر نظر داشت، اینو پرسید. _ نه حاج خانوم. مجردم و قصد ازدواج هم ندارم. _ اگه پسر منو ببینی قصد ازدواج هم پیدا می‌کنی. هزار ماشالا از بَر و رو، قد و هیکل چیزی کم نداره. بعد سرش را جلو آورد و با شیطنت و آهسته گفت: _ از نظر قوه و بنیه‌ی پایین ماییناش هم مطمئنم چون روی حاجیِ خودمون رفته هزار الله اکبر. رویا لبش را زیر دندان کشید تا از خنده ریسه نرود. باورش نمی‌شد که الان حاج خانوم با این حرف تبلیغِ دم و دستگاه نوه‌اش را کرده باشد. رویا چادرش را کامل در صورتش کشید تا خنده‌اش نمایان نشود که حاج خانوم به حساب شرم و حیا گذاشت. _ هزار ماشالا برات مادر! دختر با شرم و حیای تو این روزا کمه. چند ماهه برای نوه‌ام دنبال زن می‌گردم، یه دختری می‌خوام که مثل تو مومن، محجبه و اهل مراسمات امام حسین باشه ولی هر کسی رو پسرم نمی‌پسنده. بعد هم با خنده‌ای ریز اضافه کرد _ البته که یه دختر خوشگل موشکل می‌خواد. تن و بدن سفید و گوشتالو هم مهمه که ماشالا تو هم خوب بدنی داری. دخترک از روی شیطنت حرفی نمی‌زد و نگفت که با اصرار مادربزرگش آمده و در دلش ریز ریز می‌خندید که حاج خانوم سرش را جلو کشید و ادامه داد _ دخترهای این روزها همه نی قلیون شدن. ولی ادیبم دختر تپل می‌خواد... از بچگی هم عاشق این بود سر بذار روی سینه‌ام و می‌گفت این بالشت‌ها نرمن. ریز و بامزه خندید و با اشاره‌ی چشم و ابرویش به سینه‌ی آیماه گفت: _ که هزار ماشالا تو هم از این بالشتِ پَر قوها کم نداری. رویا چادر را کامل روی صورتش کشیده آن زیر از خنده ریسه می‌رفت که حاج خانوم از میان جمع سینه زنان، پسرش را صدا زد. _ رئوف ، مادر بیا. دخترک کنجکاوانه گوشه‌ی چادرش رو کنار زد و با دیدن پسری قد بلند و هیکل‌دار که حتی توی لباس سیاه هم جذاب بود کلاً لال شد دل به این بازی داد در حالیکه اویِ قرتی قطب مخالف این خانواده بود ولی وقتی نگاهش توی چشم‌های رئوف گره خورد بازی شروع شده راه برگشتی نبود https://t.me/+yFHgKzGV8dFiODJk https://t.me/+yFHgKzGV8dFiODJk https://t.me/+yFHgKzGV8dFiODJk https://t.me/+yFHgKzGV8dFiODJk مخصوصاً وقتیکه چند ماه بعد همکار آن بداخلاقِ بالشت پسند شد و...😉🤤 https://t.me/+yFHgKzGV8dFiODJk https://t.me/+yFHgKzGV8dFiODJk https://t.me/+yFHgKzGV8dFiODJk از اون عاشقانه‌های دل آب کن هست که خواب رو ازت می‌گیره😮‍💨 برای خواندن ادامه این عاشقانه جذاب و حال خوب کن روی لینک زیر بزنید👇 https://t.me/+yFHgKzGV8dFiODJk

Repost from N/a
من کژال هستم چهل روز از مرگ پدرم گذشته بود… هنوز لباس سیاه از تنم درنیامده بود که صاحب خونه جلویم رو گرفت. «تا آخر ماه خونه رو خالی کن. من پسر مجرد دارم، به دختر تنها خونه اجاره نمی‌دم…» نه پولی داشتم، نه جایی برای رفتن… و بدتر از همه، پیشنهادی که مثل خنجر توی قلبم فرو رفت
«اگه می‌خوای بمونی… باید زن پسرم بشی.»
پسرش کی بود؟ یه ول گرد خیابونی که هر کاری از دستش بر میومد.. همه‌چیز از همان شب شروع شد… شبی که برای دفاع از خودم دستم به پارچ آب رفت و سرنوشت زندگی‌ام عوض شد. یک ضربه… یک فریاد… و چند دقیقه بعد دستبند روی دست‌هایم! وقتی پسر صاحب خونه از کما بیرون آمد، با یک لبخند سرد گفت: «یا صیغه من میشی… یا اینقدر اینجا می‌مونی تا موهات رنگ دندونات بشه.» با نفرت جواب دادم: «اگه بمیرم هم نمی‌ذارم دستت به جنازه‌ام برسه… چه برسه به اینکه زنت بشم.» اما درست فردای همان روز… اتفاقی افتاد که هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد… مرد چهل ساله ای آزادم کرد به شرط ازدواج، اما فقط ازدواجی که روی کاغذ باشه نه واقعی تا روزی که فهمیدم اون یک آدم معمولی نیست بلکه.... https://t.me/+Ei1j21Hwvm4xNjRk https://t.me/+Ei1j21Hwvm4xNjRk

Repost from N/a
- اگه خانوم دکتر بشی میام خواستگاریت! https://t.me/+d_qDZDihRg02N2E0 https://t.me/+d_qDZDihRg02N2E0 کتاب قطور تست رو بستم و پاهامو توی شکم جمع کردم. خسته و کلافه نگاهش کردم و گفتم: - فکر کردی برام مهمه؟ زیادی خودتو تحویل میگیری عماد خان! دست به سینه توی چهارچوب در ایستاده بود و با همون نیشخند همیشگی روی لب‌هاش نگاهم می‌کرد. از وقتی چشم باز کرده بودم، عماد بود. برادرم نبود، فامیل بودیم اما مامان و بابا مدام توی گوش هر دوتامون خونده بودن که مثل خواهر و برادر باشید باهم، نه کمتر و نه بیشتر! بلاخره جلو اومد، کنارم روی زانو نشست و صورتمو سمت خودش چرخوند. - چشمات که یه چیز دیگه میگن! لبخند زدم و دیدم که مسیر نگاهش سمت لبهام تغییر کرد. صورتشو جلوتر کشید. فاصله‌ی کم بینمون معذبم می‌کرد. با زبون لب‌هام رو تر کردم و بی‌اختیار پرسیدم: - چشم‌هام چی میگن؟ هرم داغ نفس‌هاش پوست صورتمو قلقلک می‌داد. حس و حال عجیبی داشتم، برای اولین بار بهم ثابت شده بود که احساس بین و من و اون فراتر از یه دوست داشتن ساده‌ست. - حرف دلتم همینه؟ رو راست باش باهام. نگاهمو دزدیدم، سر به زیر انداختم و توی سن هیجده سالگی از به زبون آوردن اینکه عاشقشم خجالت کشیدم. اون اما مثل من نبود...دست دست نکرد و افسار عقلشو دست دلش سپرد. - اگه ببوسمت...ناراحت میشی؟! تندی سر بلند کردم و خیره‌ی نگاه خمارش با ناباوری زمزمه کردم: - چی میگی عماد؟ سیبک گلوش تکون خورد و بی‌معطلی جواب داد: - هیچی...فقط بیشتر از این نمی‌تونم جلوی خودمو بگیرم. وقتی بی‌اطلاع و بی‌مقدمه لب‌هامو می‌بوسید، کنار نکشیدم، مقاومت هم نکردم. همراهیش کردم. میخواستمش، اونقدری که بخاطرش قید خانواده‌امو بزنم. اما نشد، اون بوسه‌ی ممنوعه برامون دردسرساز شد و آقاجونم مجبور شد دردونه‌ی خواهر خدابیامرزش رو بعد از بیست و چند سال از خونه‌اش بیرون کنه. عماد رفت، بی‌خبر از منی که دلمو بهش داده بودم. https://t.me/+d_qDZDihRg02N2E0 https://t.me/+d_qDZDihRg02N2E0 *چند سال بعد* - دکتر رحمتی هنوز نیومدن؟ من باید شیفتو تحویل بدم. سرپرستار بخش سری تکون داد و یه بار دیگه شماره گرفت. - باهاشون تماس گرفتم خانوم دکتر، متاسفانه خاموشه! با کلافگی پوفی کشیدم و گفتم: - این موضوع ارتباطی به من نداره، چندمین باره که بی‌اطلاع تاخیر میکنن و من... حرفم نصفه موند، کد احیا از اورژانس اعلام شد و تا قبل از تحویل دادن شیفت، پزشک کشیک من بودم. وقتی برای فکر کردن نداشتم خودمو به بیماری رسوندم که قلبش از حرکت ایستاده بود و باید احیا می‌شد. بار اولم نبود، اما نمیدونم چرا دلشوره داشتم. وقتی بالاسرش رسیدم، قبل از اینکه بخوام هر اقدامی بکنم نگاهم به چهره‌اش افتاد. - اوردوز کرده خانوم دکتر! نبض نداره. نفسم توی سینه حبس شد و خشکم زد. میون هیاهوی اطراف، من بی‌اختیار فقط نگاهش می‌کردم. بعد از ده سال، اینجا... نزدیک تخت شدم و با ناباوری زمزمه کردم: - عماد! https://t.me/+d_qDZDihRg02N2E0 https://t.me/+d_qDZDihRg02N2E0 https://t.me/+d_qDZDihRg02N2E0 https://t.me/+d_qDZDihRg02N2E0 این داستان پارت به پارتش هیجانه، از دستش ندید😌👆🏻

رمان بالاخره در vip به پایان رسیده 🩷🩵 اگر تمایل دارید داستان هیجان انگیز سراب رو یک جا بخوانید مبلغ 80000 ”تومان به شماره کارت زیر واریز کرده و شات رو به همراه اسم رمان به ایدی زیر بفرستید🙏 6104 3376 2637 8069 الهام ندایی @el_novel_o میانبر پارت ها 🔆کانال پشتیبان❗️ ble.ir/join/5NdJAnGgfW

Repost from N/a
تنها ۶ ماه از ازدواج عاشقانه ام با دوست برادرم می گذشت، که به خیانت متهم شدم! آن هم با طراح شرکتم! شهاب از شدت عصبانیت رگ پیشانیش برجسته شده بود و فریاد کشید: -بیچاره!  اون بیچاره ست یا من؟ من صدبار بهت نگفتم اون پسره رو رد کن بره، نگفتم دوست ندارم دوروبرت بپلکه؟ «گفتم یا نگفتم» آخر را با چنان عربده‌ای گفت؛ که شانه‌هایم ناخودآگاه بالا پرید، برگشت و گوشیش را از روی میز چنگ زد و در آن به دنبال چیزی می‌گشت، به محض پیدا کردن چیزی که مدنظرش بود،گوشی راجلوی صورتم گرفت ونعره زد: -منظورم اینه هرزه،اینم بهانه ست؟برداشتی پسره رو وقتی که من نبودم،شب آوردیش خونه! با چشمانِ گرد شده به صفحه‌ی گوشی نگاه کردم.عکس من وعلی بود،درست جلوی درهمین خانه! چیزی را که می دیدم باور نمی‌کردم، این عکس از کجا آمده بود؟ چه کسی عکس گرفته بود وبرای شهاب فرستاده بود؟ شهاب که دید من متعجب مانده‌ام عکس های بعدی را هم نشان داد،من با پیراهن خانگی حلقه ای جلوی در ایستاده بودم در حالی که دستم در دست علی بود و هردو می‌خندیدیم... هرعکس را ورق می زد چشمانم گشادتر می شد! آنقدر عکس ها ناجور بود که می توانست همین حالا حکم سنگسارم را بگیرد! ناباورانه نگاهش کردم و با لکنت گفتم: -ب...بـــاور کن همش پاپوشه! پوزخندی زد و گوشی را به سمت دیوار پشت سرم، پرت کرد! - عکس از این واضح تر می خوای خانم؟هــــــان؟ عربده اش تنم را لرزاند. ترسیده در خودم جمع شدم. - فقط ده دقیقه وقت داری گورت رو از این خونه گم کنی دیبا پرتویی! فقط ده دقیقــــه! به حرمت تمام سال هایی که با برادرت دوست بودم از خونت می گذرم! فقط از این خونه گم شو برای همیشه برو! می رفتم؟ کجا می رفتم؟ آن هم این وقت شب! - ده دقیقه ات از همین الان شروع شد! نری بعدش دیگه تضمین نمی کنم جنازه ات هم از این در بیرون بره! https://t.me/+Ctd085g8tFY0YWM0 https://t.me/+Ctd085g8tFY0YWM0 https://t.me/+Ctd085g8tFY0YWM0 https://t.me/+Ctd085g8tFY0YWM0

Repost from N/a
-تو هیچ وقت من و دیدی؟! متوجه بودی منِ خر هم هستم؟؟ حیران نگاهش می کنم. -چی میگی دادا؟ پوزخندی میزند که دلم را خون می کند. -میگم هیچوقت من و دیدی؟! نه ندیدی...چرا؟! چون چشت همیشه دنبال مبین بود...مسعود خر کیه؟! مسعود مثل سگ پاسوخته همه جا دنبالت موس موس می‌کرد...همیشه منتظر بود تا خانوم یه کاری بخواد تا مثل اسب بدوه و براش انجام بده...ولی آخرش چی؟! مبین شد مرد دوست داشتنی خانم!! شد کسی که تو عاشقش شدی!! حرف هایش برایم تازگی دارد و گیج شده ام. موهای لخت پر کلاغی اش را چنگ می زند. خنده ای مصلحتی می کنم. باید این کوه خشم را آرام کنم...گرچه خدا هم می داند که کسی حریف مسعود خشمگین نمی شود و برای همین کل محل با دیدنش راهشان را کج می کنند تا مورد خشم او واقع نشوند. جلو می روم و به اویی که روی تختم نشسته و پاهایش را عصبی تکان می دهد، خیره می شوم. -چی شده دادا؟! میدونی که تو رو قد مبین خدابیامرز دوست دارم... خم می شوم و صورتم را مقابل صورتش می گیرم. -شاید حتی بیشتر...تو دادای مهربون منی...یادم نمیره که کل شهر و به خاطر پیدا کردن اسپری هام گز می کردی!! یادم نمیره وقتی می ترسیدم دور از چشم عمو و زن عمو میومدم تو اتاقت می خوابیدم...هیچکدوم از محبتات و یادم نمیره... به شوخی ضربه ای به بینی اش میزنم. -به داداش خدابیامرزت حسودی می کنی؟! چهره اش که تا حالا مانند مسخ شده ها نگاهم می کرد، ظرف چند ثانیه ماننده آتش سرخ می شود...جوری  از جا می جهدکه من برای اینکه با او برخورد نکنم به عقب می پرم. -آره توی بیشرف باعث شدی من به یه مرده حسودی کنم، اونم کی؟!برادرم... صدایش هر لحظه بالاتر می رود و من به فکر اینم که صدایش به گوش بقیه در طبقه پایین نرسد. جلو می روم و با دستانم جلوی دهانش را می گیرم. -آروم باش دادا...دورت بگردم، چرا اینجوری میکنی آخه؟؟...مریم پایینه می شنوه خدای نکرده فکر بد می کنه...سه روز دیگه عقدته قربونت برم...الان باید خوشحال باشی... وسط حرفم می پرد و دستان بزرگش را دور بازوهای نحیفم می پیچد و مرا به سمت خودش می کشد. نفس های خشمگینش به صورتم می خورد. -هر خری می خواد بشنوه و هر فکری که دوست داره بکنه...به اسفل سافلین...من چمه؟! درد من اینه که دل پیش توعه و تو هنوز به شوهر مردت وفاداری...دردم اینه که تنم نبض میزنه برای با تو بودن...دردم اینه از بچگی مثل پروانه دورت گشتم و تو عاشق مبین شدی...دردم اینه می خوام تو کنارم باشی کنار سفره ی عقد نه مریم...دل لعنتیم تو رو می خواد نورا... مات به صورتش که هر لحظه نزدیک تر می شود می نگرم... با صدای شکستن چیزی نگاه درمانده ام را به آن سمت می دهم... سینی شربتی که از دست مریم افتاده و مسعود بی رحمی که با دیدنش به جای دور کردنم مرا در آغوش کشیده و سرش را در گریبانم فرو می کند. https://t.me/+ai1WVGH6OD83OGQ0 https://t.me/+ai1WVGH6OD83OGQ0

Repost from N/a
#پارت4 #آرزونامداری -فقط یک شب... با‌ یه دوشیزه‌ی باکره! از بوی عود متنفر بود. از آن صدای هوهو مانند که میان ناله‌های آن پیرزن می‌پیچید نیز. شاید مورد تعرض قرار می‌گرفت! -اون یه نشونه‌ی خاص و نادر تو صورتش هست! برای هیچکس رحمی در دل نداشت. فقط کافی بود دست لجن‌شان را از روی "او" کنار بکشند. بالاخره خشن لب زد: -اسم... نشونه... آدرس! صدای لبخندی کریه به گوشش رسید. آن‌ها می‌دانستند با چه کسی روبه‌رو هستند. خیلی خوب خبر داشتند از ذات بی‌رحم و خطرناکش. -تو باید پیداش کنی! قبل از اینکه دوشیزگیش توسط یکی از شکاچی‌ها تصاحب بشه، باید اون کار رو تموم کنی! لب‌هایش با طرحی از نیشخند کشیده شدند. جزئی از نادرترین ری اکشن‌های صورتش! آن دختر باکره با نشانه‌ی خاص، هرکس که بود، قطعاً خطر بزرگی برای آن‌ها محسوب می‌شد که برای آلوده کردنش دست به دامان قدرت کسی مانند این مرد شده بودند. -اون بیرون پره از دخترای باکره با‌ یه نشونه توی صورتشون. باید با همه‌شون بخوابم؟ -برای حفاظت از تنها فرزندت چاره‌ای جز قبول این شرط نداری. قبل از رسیدن برج فلکی جوزا اون نطفه باید شکل بگیره. حالا مردمک‌هایش می‌توانستند برای بار سوم تنگ و گشاد شوند. وقتی این حالت به چشمانش دست می‌داد چهره‌اش ترسناک می‌شد. از او چه می‌خواستند؟ یک تکه‌ی دیگر از وجود خود را به قربانگاه آنان بفرستد؟ -بعدش؟ -حضور اون دوشیزه مثل یک نقطه‌ی پرخطر برای مجموعه ست. قبل از اینکه دیر بشه ، اون‌  رو به خلوت خودت بکش! نیشخند زد و چشمانش به برق نشستند: -ترس، از‌ یه دوشیزه‌ی باکره؟ در جواب دادن به او مکث کرد. مکثش باعث درخشان‌تر شدن آن چشم‌های لیزری می‌شد. خون میان رگانش به حرکت درآمد و لذتی که وجودش را فرا گرفت، باعث شد آن‌ها مهر آخر را بزنند: -قبل از برج فلکی جوزا اون دوشیزه رو پیدا کن... موعود! *** #آرزو_نامداری #پارت8 -نازنین!؟ در حالی که آرنجم هنوز روی میز بود نگاه چپم را به مرجان دادم و پچ زدم: -جای صدا زدن من، به این نردبونای سیبیل دراز رو بنداز. ‌یه دختر تنها بره منفی سه طبقه زیر زمین بگه چند منه؟ -بابا لازم نیست بری زیر زمین. از همون در و دیواراش عکس بگیری بفهمیم اون تو چه خبره کافیه. -با عکس در و دیوارای تو حیاطش می‌خوای تز کامل کنی؟ حتماً هم استاد شهریار قبول می‌کنه! -یکی از پسرا هم باهات میاد. هوم؟ مرتضی و احمد فوراً پشت کردند و پوزخند من به قد و قواره‌ی دراز و بی‌مصرف‌شان بود: -اون‌جوری که من بین مکالمه تون شنیدم گفتید قبل برج فلکی جوزا هرسال صدای‌ یه جیغ بلند از اون ساختمون شنیده شده. -خرافاتی نباش ناز. اون ساختمون هیچ چیز ترسناکی نداره! - الان چه ماهی هستیم؟ اردیبهشت. یعنی همون برج قبل از جوزا. نمی‌دونم چه حسابی رو کله‌خراب بودن من بردید، اما کور خوندید. من تو اون ساختمون برو نیستم! -پاک‌سرشت؟ باز هم پلک روی هم گذاشتم. صدای استاد شهریار بود که جدی نامم را می‌خواند من می‌دانستم این بار بدون تنبیه از من نمی‌گذرد: -ببخشید استاد. داشتم سؤال یکی از بچه‌ها رو جواب می‌دادم! وقتی وسایلش را جمع می‌کرد عضلاتش بزرگ‌تر می‌شد و انگار حتی پیراهنش علاقه‌ی وافری به نشان دادن خط آن عضلات داشت. -کار عکس‌برداری از سازه‌ی آدم و حوا به عهده ی توئه. دهانم نیمه‌باز ماند و او با نگاه آبی لیزری‌اش خیره‌ام شد: -منفی سه طبقه زیر زمین و مثبت سه طبقه روی زمین. قبل از خردادماه از تک‌تک طبقات عکس‌برداری و رلوه می‌کنی! ❌❌❌❌ https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk فکر می‌کنید چه اتفاقی در اون ساختمون مرموز به انتظار نازنین نشسته؟ شاید یه شکارچی دختران باکره... https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk ژانر خاص این رمان مناسب همه‌ی سنین نیست ❌

Repost from N/a
- بچه‌های مهد همش مخسرم میکنن می‌گن هامان بابات چقدر پیره! سپهر اخم در هم کشید... زمانی که فهمید پدرش در پنجاه سالگی دوباره پدر شده و به شدت ناراحت شد همچین روزهایی را میدید! - بذار بگن چه اهمیتی داره؟ مهم اینه دوست داره! قطعا که مسخره شدن این بچه اهمیت داشت اما چه باید به فرشته‌ی بانمکی که مقابلش بود میگفت؟! پسرک بغضش بیشتر شد. - آخه بابا منو دوست نداره داداش... همش تو رو دوست داره! سپهر دلش برای برادر ده‌ساله‌اش که بخاطر تحصیلش در خارج از کشور نتوانسته بود تمام این سال ها او را ببیند ، آتش گرفت. - هیولا کوچولو نبینم بغضتو چشم؟ همین حرف کافی‌ست تا اشک های کودک بچکد! - آخه داداشی هی داد میزنه سرم! البته که میزد… همه این ها را روزی به پدرش گفته بود. گفته بود در آن سن و سال پدر شدن قطعا عاقبت خوبی نخواهد داشت! در آغوشش کشید و گفت: - از این به بعد خودم می‌برمت مهد جوجه! https://t.me/+4w-Fy4MNybs3OTI8 قهقهه‌‌اش بلند شد و گونه هامانو بوسید. فکرشم نمیکرد بردار‌کوچولوش‌که بیست‌و‌پنج سال باهاش اختلاف سنی داشت رو بتونه انقدر دوستش داشته باشه! - وای داداشی دیدی؟ بچه‌ها تورو دیدن بلگاشون ریخته بود. اخم میکنه تا خنده‌شو‌بپوشونه. - آی‌آی فسقل‌! برگاشون چیه؟ نبینم حرف بد بزنیا! هامان معصومانه سر کج میکنه و با شیرین زبونی دست کوچولوشو رو چشمش میذاره. - چش. دیگه نمیتونه خودشو کنترل کنه و لبخند میزنه. - قربون چشات. برو دست و صورتتو بشور، منم برم ببینم بقیه اهل خونه کجان پسرم. “پسرم” رو بی‌اختیار میگه و با حس عجیبی که یه لحظه پیدا میکنه، خنده از روی لباش پاک میشه. - لفتم… لفتم. خیره به دویدن هامان سمت اتاق پدرش میره، اما قبل در زدن سالن با صدای زمزمه آرومی توجهش جلب میشه. - دیوونه شدی؟ سپهر اگه بفهمه هامان پسر خودشه دیگه عمرا برنمیگرده آمریکا. به هیچ عنوان نباید بفهمه! هم از ما متنفر میشه و هم اینکه بهترین موقعیتی که میتونه تو شغلش پیدا کنه رو از دست میده! دستش روی دستگیره در شل میشه میشه و‌ یخ زده به در چوبی نگاه میکنه. https://t.me/+4w-Fy4MNybs3OTI8 بعد چند سال از خارج برگشته اما نمی‌دونه پسری که میگن داداشته از رابطه‌ی یه شبه‌ با یارای بی‌پناهیه که یه زمانی به عنوان دخترخونده پدرش‌تو خونشون زندگی‌میکرد و…😭😢 https://t.me/+4w-Fy4MNybs3OTI8

رمان بالاخره در vip به پایان رسیده 🩷🩵 اگر تمایل دارید داستان هیجان انگیز سراب رو یک جا بخوانید مبلغ 80000 ”تومان به شماره کارت زیر واریز کرده و شات رو به همراه اسم رمان به ایدی زیر بفرستید🙏 6104 3376 2637 8069 الهام ندایی @el_novel_o میانبر پارت ها 🔆کانال پشتیبان❗️ ble.ir/join/5NdJAnGgfW

Repost from N/a
دیبـا پرتویی! یه زن زیبا،موفق وصاحب برندجواهرات! شـش ماه ازازدواج دیبا با دوست برادرش که صاحب شرکت معتبری است،‌می گذرد و زندگ
دیبـا پرتویی! یه زن زیبا،موفق وصاحب برندجواهرات! شـش ماه ازازدواج دیبا با دوست برادرش که صاحب شرکت معتبری است،‌می گذرد و زندگی عاشقانه ای با اودارد. همه چیز خوب است تا اینکه یک شب،عکس های دیبابا مردی دیگر به دست شوهرش می رسد! عکس هایی که برهنگی دیبا راکنار مردی غیر ازشوهرش نشان می دهد،دست روی غیرت همسرش می گذارد! علی معتمدی،طراح ارشد برند جواهراتش همان مردی است که درعکس ها کنار او ایستاده و مرزی بین تن هایشان نیست! همه چیز واقعی تر از آن است که دیبا بتواند بی گناهی اش را ثابت! حال دیبامطلقه بدنامی است که شرکتش هم درحال ورشکستگی است؛ وعلی معتمدی مردی‌ که متهم ردیف دوم است،به دنبال ترمیم زندگی ازهم پاشیده دیباست! https://t.me/+LMVuYloED_xmZGI0 - فقط ده دقیقه وقت داری گورت رو ازاین خونه گم کنی دیبا پرتویی!فقط ده دقیقه!به حرمت تمام سال هایی که بابرادرت دوست بودم ازخونت می گذرم! فقط ازاین خونه گم شوبرای همیشه برو! می رفتم؟ کجا می رفتم؟آن هم این وقت شب! - ده دقیقه ات ازهمین الان شروع شد!نری بعدش دیگه تضمین نمی کنم جنازه ات هم از این در بیرون بره!میدونی حکم زن زنا کار سنگساره؟ https://t.me/+LMVuYloED_xmZGI0

Repost from N/a
#پارت4 #آرزونامداری -فقط یک شب... با‌ یه دوشیزه‌ی باکره! از بوی عود متنفر بود. از آن صدای هوهو مانند که میان ناله‌های آن پیرزن می‌پیچید نیز. شاید مورد تعرض قرار می‌گرفت! -اون یه نشونه‌ی خاص و نادر تو صورتش هست! برای هیچکس رحمی در دل نداشت. فقط کافی بود دست لجن‌شان را از روی "او" کنار بکشند. بالاخره خشن لب زد: -اسم... نشونه... آدرس! صدای لبخندی کریه به گوشش رسید. آن‌ها می‌دانستند با چه کسی روبه‌رو هستند. خیلی خوب خبر داشتند از ذات بی‌رحم و خطرناکش. -تو باید پیداش کنی! قبل از اینکه دوشیزگیش توسط یکی از شکاچی‌ها تصاحب بشه، باید اون کار رو تموم کنی! لب‌هایش با طرحی از نیشخند کشیده شدند. جزئی از نادرترین ری اکشن‌های صورتش! آن دختر باکره با نشانه‌ی خاص، هرکس که بود، قطعاً خطر بزرگی برای آن‌ها محسوب می‌شد که برای آلوده کردنش دست به دامان قدرت کسی مانند این مرد شده بودند. -اون بیرون پره از دخترای باکره با‌ یه نشونه توی صورتشون. باید با همه‌شون بخوابم؟ -برای حفاظت از تنها فرزندت چاره‌ای جز قبول این شرط نداری. قبل از رسیدن برج فلکی جوزا اون نطفه باید شکل بگیره. حالا مردمک‌هایش می‌توانستند برای بار سوم تنگ و گشاد شوند. وقتی این حالت به چشمانش دست می‌داد چهره‌اش ترسناک می‌شد. از او چه می‌خواستند؟ یک تکه‌ی دیگر از وجود خود را به قربانگاه آنان بفرستد؟ -بعدش؟ -حضور اون دوشیزه مثل یک نقطه‌ی پرخطر برای مجموعه ست. قبل از اینکه دیر بشه ، اون‌  رو به خلوت خودت بکش! نیشخند زد و چشمانش به برق نشستند: -ترس، از‌ یه دوشیزه‌ی باکره؟ در جواب دادن به او مکث کرد. مکثش باعث درخشان‌تر شدن آن چشم‌های لیزری می‌شد. خون میان رگانش به حرکت درآمد و لذتی که وجودش را فرا گرفت، باعث شد آن‌ها مهر آخر را بزنند: -قبل از برج فلکی جوزا اون دوشیزه رو پیدا کن... موعود! *** #آرزو_نامداری #پارت8 -نازنین!؟ در حالی که آرنجم هنوز روی میز بود نگاه چپم را به مرجان دادم و پچ زدم: -جای صدا زدن من، به این نردبونای سیبیل دراز رو بنداز. ‌یه دختر تنها بره منفی سه طبقه زیر زمین بگه چند منه؟ -بابا لازم نیست بری زیر زمین. از همون در و دیواراش عکس بگیری بفهمیم اون تو چه خبره کافیه. -با عکس در و دیوارای تو حیاطش می‌خوای تز کامل کنی؟ حتماً هم استاد شهریار قبول می‌کنه! -یکی از پسرا هم باهات میاد. هوم؟ مرتضی و احمد فوراً پشت کردند و پوزخند من به قد و قواره‌ی دراز و بی‌مصرف‌شان بود: -اون‌جوری که من بین مکالمه تون شنیدم گفتید قبل برج فلکی جوزا هرسال صدای‌ یه جیغ بلند از اون ساختمون شنیده شده. -خرافاتی نباش ناز. اون ساختمون هیچ چیز ترسناکی نداره! - الان چه ماهی هستیم؟ اردیبهشت. یعنی همون برج قبل از جوزا. نمی‌دونم چه حسابی رو کله‌خراب بودن من بردید، اما کور خوندید. من تو اون ساختمون برو نیستم! -پاک‌سرشت؟ باز هم پلک روی هم گذاشتم. صدای استاد شهریار بود که جدی نامم را می‌خواند من می‌دانستم این بار بدون تنبیه از من نمی‌گذرد: -ببخشید استاد. داشتم سؤال یکی از بچه‌ها رو جواب می‌دادم! وقتی وسایلش را جمع می‌کرد عضلاتش بزرگ‌تر می‌شد و انگار حتی پیراهنش علاقه‌ی وافری به نشان دادن خط آن عضلات داشت. -کار عکس‌برداری از سازه‌ی آدم و حوا به عهده ی توئه. دهانم نیمه‌باز ماند و او با نگاه آبی لیزری‌اش خیره‌ام شد: -منفی سه طبقه زیر زمین و مثبت سه طبقه روی زمین. قبل از خردادماه از تک‌تک طبقات عکس‌برداری و رلوه می‌کنی! ❌❌❌❌ https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk فکر می‌کنید چه اتفاقی در اون ساختمون مرموز به انتظار نازنین نشسته؟ شاید یه شکارچی دختران باکره... https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk ژانر خاص این رمان مناسب همه‌ی سنین نیست ❌

Repost from N/a
#پارت۱ - یارا؟! صدای آشنا که چندین سال است نشنیده‌ام را از پشت سر می‌شنوم. دستانم یخ می‌زند و به خود دلداری می‌دهم که احتمالاً باز هم دچار توهم شده‌ام! اما باز هم صدا می‌زند: - یارا جان خودتی؟! مطمئن می‌شوم توهمی در کار نیست! بعد از ده سال امروز قرار بود بیاید! می‌خواستم قبل از آمدنش بروم. گفته بودند امروز ظهر می‌آید... و من هفت صبح را برای رفتن انتخاب کرده بودم تا حداقل در لحظه‌ی ورود نبینمش. صدای قدم‌هایش را می‌شنوم و رو به رویم که می‌بینمش لحظه‌ای نفسم می‌گیرد. نه اندازه‌ی من اما تغییر کرده بود! آن صورت بشاش و جوان جایش را با یک چهره‌ی مردانه عوض کرده. می‌توانستم همین حالا ده‌ها مرد را نام ببرم که از او زیباترند اما آن دلنشینی عجیب که همیشه در صورتش می‌دیدم، به اوج خود رسیده! روزهای آخر قبل رفتنش ورزش کردن را شروع کرده بود. اما آن پسر بیست ساله‌ی کمی رو آمده کجا و این مرد سی‌ساله با این شانه‌های پهن و طویل کجا! - چقدر عوض شدی قربونت برم! شنیدن جمله‌اش و خنده‌ی آرامی که می‌کند، تک تک رگ‌های قلبم یخ می‌زند. - بیا اینجا ببینمت. نزدیک شدنش را که می‌بینم، مغز منفجر شده و قلب لرزانم را جمع می‌کنم. - حتی جرات نکن بهم دست بزنی! صدایم آنقدر خشک و بی‌حس است که حتی خودم را هم شوکه می‌کند! این بار اوست که سرجایش خشک می‌شود! با تنه‌ای که به شانه‌اش می‌زنم از کنارش رد می‌شوم. - واقعاً جدی هستی تو؟! اهمیتی به جمله‌اش نمی‌دهم و سمت ماشینم می‌روم. بیخیال نمی‌شود و ادامه می‌دهد: - بعد ده سال یعنی اصلاً از دیدنم خوشحال نشدی که حتی بخوای یه سلام بهم بدی؟! به ماشین که می‌رسم نمی‌توانم جوابش را ندهم. سر به سمتش می‌چرخانم و به اخم‌های درهمش نگاه می‌کنم. - سپهر؟ صدایش که می‌کنم، کمی از شدت اخم‌هایش کم می‌شود. - جانـ... بله خانوم بداخلاق؟ - امیدوارم زودتر برگردی همون جهنمی که ازش اومدی! بی‌اهمیت به چهره وارفته‌اش دزدگیر را می‌زنم و سوار ماشین می‌شوم. https://t.me/+rYnh8dHaGm8wNGI0 https://t.me/+rYnh8dHaGm8wNGI0

رمان بالاخره در vip به پایان رسیده 🩷🩵 اگر تمایل دارید داستان هیجان انگیز سراب رو یک جا بخوانید مبلغ 80000 ”تومان به شماره کارت زیر واریز کرده و شات رو به همراه اسم رمان به ایدی زیر بفرستید🙏 6104 3376 2637 8069 الهام ندایی @el_novel_o میانبر پارت ها 🔆کانال پشتیبان❗️ ble.ir/join/5NdJAnGgfW

sticker.webp0.80 KB

Repost from N/a
دیبـا پرتویی! یه زن زیبا،موفق وصاحب برندجواهرات! شـش ماه ازازدواج دیبا با دوست برادرش که صاحب شرکت معتبری است،‌می گذرد و زندگ
دیبـا پرتویی! یه زن زیبا،موفق وصاحب برندجواهرات! شـش ماه ازازدواج دیبا با دوست برادرش که صاحب شرکت معتبری است،‌می گذرد و زندگی عاشقانه ای با اودارد. همه چیز خوب است تا اینکه یک شب،عکس های دیبابا مردی دیگر به دست شوهرش می رسد! عکس هایی که برهنگی دیبا راکنار مردی غیر ازشوهرش نشان می دهد،دست روی غیرت همسرش می گذارد! علی معتمدی،طراح ارشد برند جواهراتش همان مردی است که درعکس ها کنار او ایستاده و مرزی بین تن هایشان نیست! همه چیز واقعی تر از آن است که دیبا بتواند بی گناهی اش را ثابت! حال دیبامطلقه بدنامی است که شرکتش هم درحال ورشکستگی است؛ وعلی معتمدی مردی‌ که متهم ردیف دوم است،به دنبال ترمیم زندگی ازهم پاشیده دیباست! https://t.me/+LMVuYloED_xmZGI0 - فقط ده دقیقه وقت داری گورت رو ازاین خونه گم کنی دیبا پرتویی!فقط ده دقیقه!به حرمت تمام سال هایی که بابرادرت دوست بودم ازخونت می گذرم! فقط ازاین خونه گم شوبرای همیشه برو! می رفتم؟ کجا می رفتم؟آن هم این وقت شب! - ده دقیقه ات ازهمین الان شروع شد!نری بعدش دیگه تضمین نمی کنم جنازه ات هم از این در بیرون بره!میدونی حکم زن زنا کار سنگساره؟ https://t.me/+LMVuYloED_xmZGI0