سنجاقک آبی /الهام ندایی
الهام ندایی سنجاقک آبی 💙 https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8 نور رستگاری🌻در حال تایپ https://t.me/+CH5gcSaqzfUzMmE0 پیج اینستاگرام nstagram.com/narrator_roman
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel سنجاقک آبی /الهام ندایی
Channel سنجاقک آبی /الهام ندایی (@nonovol) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 17 257 subscribers, ranking 2 086 in the Books category and 19 241 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 17 257 subscribers.
According to the latest data from 07 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -131 over the last 30 days and by -34 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 2.24%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 6.75% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 387 views. Within the first day, a publication typically gains 1 166 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“الهام ندایی
سنجاقک آبی 💙
https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8
نور رستگاری🌻در حال تایپ
https://t.me/+CH5gcSaqzfUzMmE0
پیج اینستاگرام
nstagram.com/narrator_roman”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 08 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.
Data loading in progress...
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 08 September | 0 | |||
| 07 September | 0 | |||
| 06 September | +84 | |||
| 05 September | 0 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | 0 |
| 2 | sticker.webp | 40 |
| 3 | تنها ۶ ماه از ازدواج عاشقانه ام با دوست برادرم می گذشت، که به خیانت متهم شدم!
آن هم با طراح شرکتم!
شهاب از شدت عصبانیت رگ پیشانیش برجسته شده بود و فریاد کشید:
-بیچاره! اون بیچاره ست یا من؟ من صدبار بهت نگفتم اون پسره رو رد کن بره، نگفتم دوست ندارم دوروبرت بپلکه؟
«گفتم یا نگفتم» آخر را با چنان عربدهای گفت؛ که شانههایم ناخودآگاه بالا پرید، برگشت و گوشیش را از روی میز چنگ زد و در آن به دنبال چیزی میگشت، به محض پیدا کردن چیزی که مدنظرش بود،گوشی راجلوی صورتم گرفت ونعره زد:
-منظورم اینه هرزه،اینم بهانه ست؟برداشتی پسره رو وقتی که من نبودم،شب آوردیش خونه!
با چشمانِ گرد شده به صفحهی گوشی نگاه کردم.عکس من وعلی بود،درست جلوی درهمین خانه!
چیزی را که می دیدم باور نمیکردم، این عکس از کجا آمده بود؟ چه کسی عکس گرفته بود وبرای شهاب فرستاده بود؟
شهاب که دید من متعجب ماندهام عکس های بعدی را هم نشان داد،من با پیراهن خانگی حلقه ای جلوی در ایستاده بودم در حالی که دستم در دست علی بود و هردو میخندیدیم...
هرعکس را ورق می زد چشمانم گشادتر می شد!
آنقدر عکس ها ناجور بود که می توانست همین حالا حکم سنگسارم را بگیرد!
ناباورانه نگاهش کردم و با لکنت گفتم:
-ب...بـــاور کن همش پاپوشه!
پوزخندی زد و گوشی را به سمت دیوار پشت سرم، پرت کرد!
- عکس از این واضح تر می خوای خانم؟هــــــان؟
عربده اش تنم را لرزاند. ترسیده در خودم جمع شدم.
- فقط ده دقیقه وقت داری گورت رو از این خونه گم کنی دیبا پرتویی! فقط ده دقیقــــه! به حرمت تمام سال هایی که با برادرت دوست بودم از خونت می گذرم! فقط از این خونه گم شو برای همیشه برو!
می رفتم؟
کجا می رفتم؟ آن هم این وقت شب!
- ده دقیقه ات از همین الان شروع شد! نری بعدش دیگه تضمین نمی کنم جنازه ات هم از این در بیرون بره!
https://t.me/+Ctd085g8tFY0YWM0
https://t.me/+Ctd085g8tFY0YWM0
https://t.me/+Ctd085g8tFY0YWM0
https://t.me/+Ctd085g8tFY0YWM0 | 48 |
| 4 | -تو هیچ وقت من و دیدی؟! متوجه بودی منِ خر هم هستم؟؟
حیران نگاهش می کنم.
-چی میگی دادا؟
پوزخندی میزند که دلم را خون می کند.
-میگم هیچوقت من و دیدی؟! نه ندیدی...چرا؟! چون چشت همیشه دنبال مبین بود...مسعود خر کیه؟! مسعود مثل سگ پاسوخته همه جا دنبالت موس موس میکرد...همیشه منتظر بود تا خانوم یه کاری بخواد تا مثل اسب بدوه و براش انجام بده...ولی آخرش چی؟! مبین شد مرد دوست داشتنی خانم!! شد کسی که تو عاشقش شدی!!
حرف هایش برایم تازگی دارد و گیج شده ام.
موهای لخت پر کلاغی اش را چنگ می زند.
خنده ای مصلحتی می کنم.
باید این کوه خشم را آرام کنم...گرچه خدا هم می داند که کسی حریف مسعود خشمگین نمی شود و برای همین کل محل با دیدنش راهشان را کج می کنند تا مورد خشم او واقع نشوند.
جلو می روم و به اویی که روی تختم نشسته و پاهایش را عصبی تکان می دهد، خیره می شوم.
-چی شده دادا؟! میدونی که تو رو قد مبین خدابیامرز دوست دارم...
خم می شوم و صورتم را مقابل صورتش می گیرم.
-شاید حتی بیشتر...تو دادای مهربون منی...یادم نمیره که کل شهر و به خاطر پیدا کردن اسپری هام گز می کردی!! یادم نمیره وقتی می ترسیدم دور از چشم عمو و زن عمو میومدم تو اتاقت می خوابیدم...هیچکدوم از محبتات و یادم نمیره...
به شوخی ضربه ای به بینی اش میزنم.
-به داداش خدابیامرزت حسودی می کنی؟!
چهره اش که تا حالا مانند مسخ شده ها نگاهم می کرد، ظرف چند ثانیه ماننده آتش سرخ می شود...جوری از جا می جهدکه من برای اینکه با او برخورد نکنم به عقب می پرم.
-آره توی بیشرف باعث شدی من به یه مرده حسودی کنم، اونم کی؟!برادرم...
صدایش هر لحظه بالاتر می رود و من به فکر اینم که صدایش به گوش بقیه در طبقه پایین نرسد.
جلو می روم و با دستانم جلوی دهانش را می گیرم.
-آروم باش دادا...دورت بگردم، چرا اینجوری میکنی آخه؟؟...مریم پایینه می شنوه خدای نکرده فکر بد می کنه...سه روز دیگه عقدته قربونت برم...الان باید خوشحال باشی...
وسط حرفم می پرد و دستان بزرگش را دور بازوهای نحیفم می پیچد و مرا به سمت خودش می کشد.
نفس های خشمگینش به صورتم می خورد.
-هر خری می خواد بشنوه و هر فکری که دوست داره بکنه...به اسفل سافلین...من چمه؟! درد من اینه که دل پیش توعه و تو هنوز به شوهر مردت وفاداری...دردم اینه که تنم نبض میزنه برای با تو بودن...دردم اینه از بچگی مثل پروانه دورت گشتم و تو عاشق مبین شدی...دردم اینه می خوام تو کنارم باشی کنار سفره ی عقد نه مریم...دل لعنتیم تو رو می خواد نورا...
مات به صورتش که هر لحظه نزدیک تر می شود می نگرم...
با صدای شکستن چیزی نگاه درمانده ام را به آن سمت می دهم...
سینی شربتی که از دست مریم افتاده و مسعود بی رحمی که با دیدنش به جای دور کردنم مرا در آغوش کشیده و سرش را در گریبانم فرو می کند.
https://t.me/+ai1WVGH6OD83OGQ0
https://t.me/+ai1WVGH6OD83OGQ0 | 26 |
| 5 | #پارت4
#آرزونامداری
-فقط یک شب... با یه دوشیزهی باکره!
از بوی عود متنفر بود.
از آن صدای هوهو مانند که میان نالههای آن پیرزن میپیچید نیز.
شاید مورد تعرض قرار میگرفت!
-اون یه نشونهی خاص و نادر تو صورتش هست!
برای هیچکس رحمی در دل نداشت. فقط کافی بود دست لجنشان را از روی "او" کنار بکشند.
بالاخره خشن لب زد:
-اسم... نشونه... آدرس!
صدای لبخندی کریه به گوشش رسید. آنها میدانستند با چه کسی روبهرو هستند.
خیلی خوب خبر داشتند از ذات بیرحم و خطرناکش.
-تو باید پیداش کنی! قبل از اینکه دوشیزگیش توسط یکی از شکاچیها تصاحب بشه، باید اون کار رو تموم کنی!
لبهایش با طرحی از نیشخند کشیده شدند. جزئی از نادرترین ری اکشنهای صورتش!
آن دختر باکره با نشانهی خاص، هرکس که بود، قطعاً خطر بزرگی برای آنها محسوب میشد که برای آلوده کردنش دست به دامان قدرت کسی مانند این مرد شده بودند.
-اون بیرون پره از دخترای باکره با یه نشونه توی صورتشون. باید با همهشون بخوابم؟
-برای حفاظت از تنها فرزندت چارهای جز قبول این شرط نداری. قبل از رسیدن برج فلکی جوزا اون نطفه باید شکل بگیره.
حالا مردمکهایش میتوانستند برای بار سوم تنگ و گشاد شوند. وقتی این حالت به چشمانش دست میداد چهرهاش ترسناک میشد.
از او چه میخواستند؟
یک تکهی دیگر از وجود خود را به قربانگاه آنان بفرستد؟
-بعدش؟
-حضور اون دوشیزه مثل یک نقطهی پرخطر برای مجموعه ست. قبل از اینکه دیر بشه ، اون رو به خلوت خودت بکش!
نیشخند زد و چشمانش به برق نشستند:
-ترس، از یه دوشیزهی باکره؟
در جواب دادن به او مکث کرد.
مکثش باعث درخشانتر شدن آن چشمهای لیزری میشد.
خون میان رگانش به حرکت درآمد و لذتی که وجودش را فرا گرفت، باعث شد آنها مهر آخر را بزنند:
-قبل از برج فلکی جوزا اون دوشیزه رو پیدا کن... موعود!
***
#آرزو_نامداری
#پارت8
-نازنین!؟
در حالی که آرنجم هنوز روی میز بود نگاه چپم را به مرجان دادم و پچ زدم:
-جای صدا زدن من، به این نردبونای سیبیل دراز رو بنداز. یه دختر تنها بره منفی سه طبقه زیر زمین بگه چند منه؟
-بابا لازم نیست بری زیر زمین. از همون در و دیواراش عکس بگیری بفهمیم اون تو چه خبره کافیه.
-با عکس در و دیوارای تو حیاطش میخوای تز کامل کنی؟ حتماً هم استاد شهریار قبول میکنه!
-یکی از پسرا هم باهات میاد. هوم؟
مرتضی و احمد فوراً پشت کردند و پوزخند من به قد و قوارهی دراز و بیمصرفشان بود:
-اونجوری که من بین مکالمه تون شنیدم گفتید قبل برج فلکی جوزا هرسال صدای یه جیغ بلند از اون ساختمون شنیده شده.
-خرافاتی نباش ناز. اون ساختمون هیچ چیز ترسناکی نداره!
- الان چه ماهی هستیم؟ اردیبهشت. یعنی همون برج قبل از جوزا. نمیدونم چه حسابی رو کلهخراب بودن من بردید، اما کور خوندید. من تو اون ساختمون برو نیستم!
-پاکسرشت؟
باز هم پلک روی هم گذاشتم.
صدای استاد شهریار بود که جدی نامم را میخواند من میدانستم این بار بدون تنبیه از من نمیگذرد:
-ببخشید استاد. داشتم سؤال یکی از بچهها رو جواب میدادم!
وقتی وسایلش را جمع میکرد عضلاتش بزرگتر میشد و انگار حتی پیراهنش علاقهی وافری به نشان دادن خط آن عضلات داشت.
-کار عکسبرداری از سازهی آدم و حوا به عهده ی توئه.
دهانم نیمهباز ماند و او با نگاه آبی لیزریاش خیرهام شد:
-منفی سه طبقه زیر زمین و مثبت سه طبقه روی زمین. قبل از خردادماه از تکتک طبقات عکسبرداری و رلوه میکنی!
❌❌❌❌
https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk
فکر میکنید چه اتفاقی در اون ساختمون مرموز به انتظار نازنین نشسته؟
شاید یه شکارچی دختران باکره...
https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk
ژانر خاص این رمان مناسب همهی سنین نیست ❌ | 21 |
| 6 | - بچههای مهد همش مخسرم میکنن میگن هامان بابات چقدر پیره!
سپهر اخم در هم کشید...
زمانی که فهمید پدرش در پنجاه سالگی دوباره پدر شده و به شدت ناراحت شد همچین روزهایی را میدید!
- بذار بگن چه اهمیتی داره؟ مهم اینه دوست داره!
قطعا که مسخره شدن این بچه اهمیت داشت اما چه باید به فرشتهی بانمکی که مقابلش بود میگفت؟!
پسرک بغضش بیشتر شد.
- آخه بابا منو دوست نداره داداش... همش تو رو دوست داره!
سپهر دلش برای برادر دهسالهاش که بخاطر تحصیلش در خارج از کشور نتوانسته بود تمام این سال ها او را ببیند ، آتش گرفت.
- هیولا کوچولو نبینم بغضتو چشم؟
همین حرف کافیست تا اشک های کودک بچکد!
- آخه داداشی هی داد میزنه سرم!
البته که میزد…
همه این ها را روزی به پدرش گفته بود.
گفته بود در آن سن و سال پدر شدن قطعا عاقبت خوبی نخواهد داشت!
در آغوشش کشید و گفت:
- از این به بعد خودم میبرمت مهد جوجه!
https://t.me/+4w-Fy4MNybs3OTI8
قهقههاش بلند شد و گونه هامانو بوسید.
فکرشم نمیکرد بردارکوچولوشکه بیستوپنج سال باهاش اختلاف سنی داشت رو بتونه انقدر دوستش داشته باشه!
- وای داداشی دیدی؟ بچهها تورو دیدن بلگاشون ریخته بود.
اخم میکنه تا خندهشوبپوشونه.
- آیآی فسقل! برگاشون چیه؟ نبینم حرف بد بزنیا!
هامان معصومانه سر کج میکنه و با شیرین زبونی دست کوچولوشو رو چشمش میذاره.
- چش.
دیگه نمیتونه خودشو کنترل کنه و لبخند میزنه.
- قربون چشات. برو دست و صورتتو بشور، منم برم ببینم بقیه اهل خونه کجان پسرم.
“پسرم” رو بیاختیار میگه و با حس عجیبی که یه لحظه پیدا میکنه، خنده از روی لباش پاک میشه.
- لفتم… لفتم.
خیره به دویدن هامان سمت اتاق پدرش میره، اما قبل در زدن سالن با صدای زمزمه آرومی توجهش جلب میشه.
- دیوونه شدی؟ سپهر اگه بفهمه هامان پسر خودشه دیگه عمرا برنمیگرده آمریکا. به هیچ عنوان نباید بفهمه! هم از ما متنفر میشه و هم اینکه بهترین موقعیتی که میتونه تو شغلش پیدا کنه رو از دست میده!
دستش روی دستگیره در شل میشه میشه و یخ زده به در چوبی نگاه میکنه.
https://t.me/+4w-Fy4MNybs3OTI8
بعد چند سال از خارج برگشته اما نمیدونه پسری که میگن داداشته از رابطهی یه شبه با یارای بیپناهیه که یه زمانی به عنوان دخترخونده پدرشتو خونشون زندگیمیکرد و…😭😢
https://t.me/+4w-Fy4MNybs3OTI8 | 62 |
| 7 | رمان بالاخره در vip به پایان رسیده 🩷🩵
اگر تمایل دارید داستان هیجان انگیز سراب رو یک جا بخوانید مبلغ 80000 ”تومان به شماره کارت زیر واریز کرده و شات رو به همراه اسم رمان به ایدی زیر بفرستید🙏
6104 3376 2637 8069
الهام ندایی
@el_novel_o
میانبر پارت ها
🔆کانال پشتیبان❗️
ble.ir/join/5NdJAnGgfW | 226 |
| 8 | sticker.webp | 137 |
| 9 | دیبـا پرتویی!
یه زن زیبا،موفق وصاحب برندجواهرات!
شـش ماه ازازدواج دیبا با دوست برادرش که صاحب شرکت معتبری است،می گذرد و زندگی عاشقانه ای با اودارد.
همه چیز خوب است تا اینکه یک شب،عکس های دیبابا مردی دیگر به دست شوهرش می رسد!
عکس هایی که برهنگی دیبا راکنار مردی غیر ازشوهرش نشان می دهد،دست روی غیرت همسرش می گذارد!
علی معتمدی،طراح ارشد برند جواهراتش همان مردی است که درعکس ها کنار او ایستاده و مرزی بین تن هایشان نیست!
همه چیز واقعی تر از آن است که دیبا بتواند بی گناهی اش را ثابت!
حال دیبامطلقه بدنامی است که شرکتش هم درحال ورشکستگی است؛
وعلی معتمدی مردی که متهم ردیف دوم است،به دنبال ترمیم زندگی ازهم پاشیده دیباست!
https://t.me/+LMVuYloED_xmZGI0
- فقط ده دقیقه وقت داری گورت رو ازاین خونه گم کنی دیبا پرتویی!فقط ده دقیقه!به حرمت تمام سال هایی که بابرادرت دوست بودم ازخونت می گذرم! فقط ازاین خونه گم شوبرای همیشه برو!
می رفتم؟
کجا می رفتم؟آن هم این وقت شب!
- ده دقیقه ات ازهمین الان شروع شد!نری بعدش دیگه تضمین نمی کنم جنازه ات هم از این در بیرون بره!میدونی حکم زن زنا کار سنگساره؟
https://t.me/+LMVuYloED_xmZGI0 | 103 |
| 10 | #پارت4
#آرزونامداری
-فقط یک شب... با یه دوشیزهی باکره!
از بوی عود متنفر بود.
از آن صدای هوهو مانند که میان نالههای آن پیرزن میپیچید نیز.
شاید مورد تعرض قرار میگرفت!
-اون یه نشونهی خاص و نادر تو صورتش هست!
برای هیچکس رحمی در دل نداشت. فقط کافی بود دست لجنشان را از روی "او" کنار بکشند.
بالاخره خشن لب زد:
-اسم... نشونه... آدرس!
صدای لبخندی کریه به گوشش رسید. آنها میدانستند با چه کسی روبهرو هستند.
خیلی خوب خبر داشتند از ذات بیرحم و خطرناکش.
-تو باید پیداش کنی! قبل از اینکه دوشیزگیش توسط یکی از شکاچیها تصاحب بشه، باید اون کار رو تموم کنی!
لبهایش با طرحی از نیشخند کشیده شدند. جزئی از نادرترین ری اکشنهای صورتش!
آن دختر باکره با نشانهی خاص، هرکس که بود، قطعاً خطر بزرگی برای آنها محسوب میشد که برای آلوده کردنش دست به دامان قدرت کسی مانند این مرد شده بودند.
-اون بیرون پره از دخترای باکره با یه نشونه توی صورتشون. باید با همهشون بخوابم؟
-برای حفاظت از تنها فرزندت چارهای جز قبول این شرط نداری. قبل از رسیدن برج فلکی جوزا اون نطفه باید شکل بگیره.
حالا مردمکهایش میتوانستند برای بار سوم تنگ و گشاد شوند. وقتی این حالت به چشمانش دست میداد چهرهاش ترسناک میشد.
از او چه میخواستند؟
یک تکهی دیگر از وجود خود را به قربانگاه آنان بفرستد؟
-بعدش؟
-حضور اون دوشیزه مثل یک نقطهی پرخطر برای مجموعه ست. قبل از اینکه دیر بشه ، اون رو به خلوت خودت بکش!
نیشخند زد و چشمانش به برق نشستند:
-ترس، از یه دوشیزهی باکره؟
در جواب دادن به او مکث کرد.
مکثش باعث درخشانتر شدن آن چشمهای لیزری میشد.
خون میان رگانش به حرکت درآمد و لذتی که وجودش را فرا گرفت، باعث شد آنها مهر آخر را بزنند:
-قبل از برج فلکی جوزا اون دوشیزه رو پیدا کن... موعود!
***
#آرزو_نامداری
#پارت8
-نازنین!؟
در حالی که آرنجم هنوز روی میز بود نگاه چپم را به مرجان دادم و پچ زدم:
-جای صدا زدن من، به این نردبونای سیبیل دراز رو بنداز. یه دختر تنها بره منفی سه طبقه زیر زمین بگه چند منه؟
-بابا لازم نیست بری زیر زمین. از همون در و دیواراش عکس بگیری بفهمیم اون تو چه خبره کافیه.
-با عکس در و دیوارای تو حیاطش میخوای تز کامل کنی؟ حتماً هم استاد شهریار قبول میکنه!
-یکی از پسرا هم باهات میاد. هوم؟
مرتضی و احمد فوراً پشت کردند و پوزخند من به قد و قوارهی دراز و بیمصرفشان بود:
-اونجوری که من بین مکالمه تون شنیدم گفتید قبل برج فلکی جوزا هرسال صدای یه جیغ بلند از اون ساختمون شنیده شده.
-خرافاتی نباش ناز. اون ساختمون هیچ چیز ترسناکی نداره!
- الان چه ماهی هستیم؟ اردیبهشت. یعنی همون برج قبل از جوزا. نمیدونم چه حسابی رو کلهخراب بودن من بردید، اما کور خوندید. من تو اون ساختمون برو نیستم!
-پاکسرشت؟
باز هم پلک روی هم گذاشتم.
صدای استاد شهریار بود که جدی نامم را میخواند من میدانستم این بار بدون تنبیه از من نمیگذرد:
-ببخشید استاد. داشتم سؤال یکی از بچهها رو جواب میدادم!
وقتی وسایلش را جمع میکرد عضلاتش بزرگتر میشد و انگار حتی پیراهنش علاقهی وافری به نشان دادن خط آن عضلات داشت.
-کار عکسبرداری از سازهی آدم و حوا به عهده ی توئه.
دهانم نیمهباز ماند و او با نگاه آبی لیزریاش خیرهام شد:
-منفی سه طبقه زیر زمین و مثبت سه طبقه روی زمین. قبل از خردادماه از تکتک طبقات عکسبرداری و رلوه میکنی!
❌❌❌❌
https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk
فکر میکنید چه اتفاقی در اون ساختمون مرموز به انتظار نازنین نشسته؟
شاید یه شکارچی دختران باکره...
https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk
ژانر خاص این رمان مناسب همهی سنین نیست ❌ | 66 |
| 11 | #پارت۱
- یارا؟!
صدای آشنا که چندین سال است نشنیدهام را از پشت سر میشنوم.
دستانم یخ میزند و به خود دلداری میدهم که احتمالاً باز هم دچار توهم شدهام!
اما باز هم صدا میزند:
- یارا جان خودتی؟!
مطمئن میشوم توهمی در کار نیست!
بعد از ده سال امروز قرار بود بیاید!
میخواستم قبل از آمدنش بروم.
گفته بودند امروز ظهر میآید...
و من هفت صبح را برای رفتن انتخاب کرده بودم تا حداقل در لحظهی ورود نبینمش.
صدای قدمهایش را میشنوم و رو به رویم که میبینمش لحظهای نفسم میگیرد.
نه اندازهی من اما تغییر کرده بود!
آن صورت بشاش و جوان جایش را با یک چهرهی مردانه عوض کرده.
میتوانستم همین حالا دهها مرد را نام ببرم که از او زیباترند اما آن دلنشینی عجیب که همیشه در صورتش میدیدم، به اوج خود رسیده!
روزهای آخر قبل رفتنش ورزش کردن را شروع کرده بود.
اما آن پسر بیست سالهی کمی رو آمده کجا و این مرد سیساله با این شانههای پهن و طویل کجا!
- چقدر عوض شدی قربونت برم!
شنیدن جملهاش و خندهی آرامی که میکند، تک تک رگهای قلبم یخ میزند.
- بیا اینجا ببینمت.
نزدیک شدنش را که میبینم، مغز منفجر شده و قلب لرزانم را جمع میکنم.
- حتی جرات نکن بهم دست بزنی!
صدایم آنقدر خشک و بیحس است که حتی خودم را هم شوکه میکند!
این بار اوست که سرجایش خشک میشود!
با تنهای که به شانهاش میزنم از کنارش رد میشوم.
- واقعاً جدی هستی تو؟!
اهمیتی به جملهاش نمیدهم و سمت ماشینم میروم.
بیخیال نمیشود و ادامه میدهد:
- بعد ده سال یعنی اصلاً از دیدنم خوشحال نشدی که حتی بخوای یه سلام بهم بدی؟!
به ماشین که میرسم نمیتوانم جوابش را ندهم.
سر به سمتش میچرخانم و به اخمهای درهمش نگاه میکنم.
- سپهر؟
صدایش که میکنم، کمی از شدت اخمهایش کم میشود.
- جانـ... بله خانوم بداخلاق؟
- امیدوارم زودتر برگردی همون جهنمی که ازش اومدی!
بیاهمیت به چهره وارفتهاش دزدگیر را میزنم و سوار ماشین میشوم.
https://t.me/+rYnh8dHaGm8wNGI0
https://t.me/+rYnh8dHaGm8wNGI0 | 144 |
| 12 | رمان بالاخره در vip به پایان رسیده 🩷🩵
اگر تمایل دارید داستان هیجان انگیز سراب رو یک جا بخوانید مبلغ 80000 ”تومان به شماره کارت زیر واریز کرده و شات رو به همراه اسم رمان به ایدی زیر بفرستید🙏
6104 3376 2637 8069
الهام ندایی
@el_novel_o
میانبر پارت ها
🔆کانال پشتیبان❗️
ble.ir/join/5NdJAnGgfW | 343 |
| 13 | sticker.webp | 322 |
| 14 | دیبـا پرتویی!
یه زن زیبا،موفق وصاحب برندجواهرات!
شـش ماه ازازدواج دیبا با دوست برادرش که صاحب شرکت معتبری است،می گذرد و زندگی عاشقانه ای با اودارد.
همه چیز خوب است تا اینکه یک شب،عکس های دیبابا مردی دیگر به دست شوهرش می رسد!
عکس هایی که برهنگی دیبا راکنار مردی غیر ازشوهرش نشان می دهد،دست روی غیرت همسرش می گذارد!
علی معتمدی،طراح ارشد برند جواهراتش همان مردی است که درعکس ها کنار او ایستاده و مرزی بین تن هایشان نیست!
همه چیز واقعی تر از آن است که دیبا بتواند بی گناهی اش را ثابت!
حال دیبامطلقه بدنامی است که شرکتش هم درحال ورشکستگی است؛
وعلی معتمدی مردی که متهم ردیف دوم است،به دنبال ترمیم زندگی ازهم پاشیده دیباست!
https://t.me/+LMVuYloED_xmZGI0
- فقط ده دقیقه وقت داری گورت رو ازاین خونه گم کنی دیبا پرتویی!فقط ده دقیقه!به حرمت تمام سال هایی که بابرادرت دوست بودم ازخونت می گذرم! فقط ازاین خونه گم شوبرای همیشه برو!
می رفتم؟
کجا می رفتم؟آن هم این وقت شب!
- ده دقیقه ات ازهمین الان شروع شد!نری بعدش دیگه تضمین نمی کنم جنازه ات هم از این در بیرون بره!میدونی حکم زن زنا کار سنگساره؟
https://t.me/+LMVuYloED_xmZGI0 | 163 |
| 15 | من یه بیوه ی هجده سالم!!
دختری که فردای عقدش، همسرش و کشتن...
از نظر بقیه، تا حالا دختر نجیب خونه بودم ولی الان، یه دختر نانجیبم که برای برادر شوهر مجردم تور پهن کردم...اون یه فرد نظامی عبوس و گوشت تلخه با هزار جای زخم روی بدنش...
با همه ی عبوس بودنش، مثل برادرم دوسش دارم.
غافل از اینکه اون حس دیگه ای بهم داره و از بچگی می خواستتم...
حالا از نظر کل خانواده، من یه زن خراب و بد کارم که باعث شدم برادر شوهرم نامزدیش و بهم بزنه و من و بخواد....
از بچگی تو خونه ی عموم بزرگ شدم و عاشق پسر کوچیکش شدم و باهاش ازدواج کردم، غافل از اینکه پسر عموی بزرگم که پونزده سال ازم بزرگتره و حکم برادرم و داره از بچگیم عاشقم بود...
https://t.me/+eiPfYKmHDvtlMWI0 | 63 |
| 16 | #پارت4
#آرزونامداری
-فقط یک شب... با یه دوشیزهی باکره!
از بوی عود متنفر بود.
از آن صدای هوهو مانند که میان نالههای آن پیرزن میپیچید نیز.
شاید مورد تعرض قرار میگرفت!
-اون یه نشونهی خاص و نادر تو صورتش هست!
برای هیچکس رحمی در دل نداشت. فقط کافی بود دست لجنشان را از روی "او" کنار بکشند.
بالاخره خشن لب زد:
-اسم... نشونه... آدرس!
صدای لبخندی کریه به گوشش رسید. آنها میدانستند با چه کسی روبهرو هستند.
خیلی خوب خبر داشتند از ذات بیرحم و خطرناکش.
-تو باید پیداش کنی! قبل از اینکه دوشیزگیش توسط یکی از شکاچیها تصاحب بشه، باید اون کار رو تموم کنی!
لبهایش با طرحی از نیشخند کشیده شدند. جزئی از نادرترین ری اکشنهای صورتش!
آن دختر باکره با نشانهی خاص، هرکس که بود، قطعاً خطر بزرگی برای آنها محسوب میشد که برای آلوده کردنش دست به دامان قدرت کسی مانند این مرد شده بودند.
-اون بیرون پره از دخترای باکره با یه نشونه توی صورتشون. باید با همهشون بخوابم؟
-برای حفاظت از تنها فرزندت چارهای جز قبول این شرط نداری. قبل از رسیدن برج فلکی جوزا اون نطفه باید شکل بگیره.
حالا مردمکهایش میتوانستند برای بار سوم تنگ و گشاد شوند. وقتی این حالت به چشمانش دست میداد چهرهاش ترسناک میشد.
از او چه میخواستند؟
یک تکهی دیگر از وجود خود را به قربانگاه آنان بفرستد؟
-بعدش؟
-حضور اون دوشیزه مثل یک نقطهی پرخطر برای مجموعه ست. قبل از اینکه دیر بشه ، اون رو به خلوت خودت بکش!
نیشخند زد و چشمانش به برق نشستند:
-ترس، از یه دوشیزهی باکره؟
در جواب دادن به او مکث کرد.
مکثش باعث درخشانتر شدن آن چشمهای لیزری میشد.
خون میان رگانش به حرکت درآمد و لذتی که وجودش را فرا گرفت، باعث شد آنها مهر آخر را بزنند:
-قبل از برج فلکی جوزا اون دوشیزه رو پیدا کن... موعود!
***
#آرزو_نامداری
#پارت8
-نازنین!؟
در حالی که آرنجم هنوز روی میز بود نگاه چپم را به مرجان دادم و پچ زدم:
-جای صدا زدن من، به این نردبونای سیبیل دراز رو بنداز. یه دختر تنها بره منفی سه طبقه زیر زمین بگه چند منه؟
-بابا لازم نیست بری زیر زمین. از همون در و دیواراش عکس بگیری بفهمیم اون تو چه خبره کافیه.
-با عکس در و دیوارای تو حیاطش میخوای تز کامل کنی؟ حتماً هم استاد شهریار قبول میکنه!
-یکی از پسرا هم باهات میاد. هوم؟
مرتضی و احمد فوراً پشت کردند و پوزخند من به قد و قوارهی دراز و بیمصرفشان بود:
-اونجوری که من بین مکالمه تون شنیدم گفتید قبل برج فلکی جوزا هرسال صدای یه جیغ بلند از اون ساختمون شنیده شده.
-خرافاتی نباش ناز. اون ساختمون هیچ چیز ترسناکی نداره!
- الان چه ماهی هستیم؟ اردیبهشت. یعنی همون برج قبل از جوزا. نمیدونم چه حسابی رو کلهخراب بودن من بردید، اما کور خوندید. من تو اون ساختمون برو نیستم!
-پاکسرشت؟
باز هم پلک روی هم گذاشتم.
صدای استاد شهریار بود که جدی نامم را میخواند من میدانستم این بار بدون تنبیه از من نمیگذرد:
-ببخشید استاد. داشتم سؤال یکی از بچهها رو جواب میدادم!
وقتی وسایلش را جمع میکرد عضلاتش بزرگتر میشد و انگار حتی پیراهنش علاقهی وافری به نشان دادن خط آن عضلات داشت.
-کار عکسبرداری از سازهی آدم و حوا به عهده ی توئه.
دهانم نیمهباز ماند و او با نگاه آبی لیزریاش خیرهام شد:
-منفی سه طبقه زیر زمین و مثبت سه طبقه روی زمین. قبل از خردادماه از تکتک طبقات عکسبرداری و رلوه میکنی!
❌❌❌❌
https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk
فکر میکنید چه اتفاقی در اون ساختمون مرموز به انتظار نازنین نشسته؟
شاید یه شکارچی دختران باکره...
https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk
ژانر خاص این رمان مناسب همهی سنین نیست ❌ | 80 |
| 17 | #پارت۱
- یارا؟!
صدای آشنا که چندین سال است نشنیدهام را از پشت سر میشنوم.
دستانم یخ میزند و به خود دلداری میدهم که احتمالاً باز هم دچار توهم شدهام!
اما باز هم صدا میزند:
- یارا جان خودتی؟!
مطمئن میشوم توهمی در کار نیست!
بعد از ده سال امروز قرار بود بیاید!
میخواستم قبل از آمدنش بروم.
گفته بودند امروز ظهر میآید...
و من هفت صبح را برای رفتن انتخاب کرده بودم تا حداقل در لحظهی ورود نبینمش.
صدای قدمهایش را میشنوم و رو به رویم که میبینمش لحظهای نفسم میگیرد.
نه اندازهی من اما تغییر کرده بود!
آن صورت بشاش و جوان جایش را با یک چهرهی مردانه عوض کرده.
میتوانستم همین حالا دهها مرد را نام ببرم که از او زیباترند اما آن دلنشینی عجیب که همیشه در صورتش میدیدم، به اوج خود رسیده!
روزهای آخر قبل رفتنش ورزش کردن را شروع کرده بود.
اما آن پسر بیست سالهی کمی رو آمده کجا و این مرد سیساله با این شانههای پهن و طویل کجا!
- چقدر عوض شدی قربونت برم!
شنیدن جملهاش و خندهی آرامی که میکند، تک تک رگهای قلبم یخ میزند.
- بیا اینجا ببینمت.
نزدیک شدنش را که میبینم، مغز منفجر شده و قلب لرزانم را جمع میکنم.
- حتی جرات نکن بهم دست بزنی!
صدایم آنقدر خشک و بیحس است که حتی خودم را هم شوکه میکند!
این بار اوست که سرجایش خشک میشود!
با تنهای که به شانهاش میزنم از کنارش رد میشوم.
- واقعاً جدی هستی تو؟!
اهمیتی به جملهاش نمیدهم و سمت ماشینم میروم.
بیخیال نمیشود و ادامه میدهد:
- بعد ده سال یعنی اصلاً از دیدنم خوشحال نشدی که حتی بخوای یه سلام بهم بدی؟!
به ماشین که میرسم نمیتوانم جوابش را ندهم.
سر به سمتش میچرخانم و به اخمهای درهمش نگاه میکنم.
- سپهر؟
صدایش که میکنم، کمی از شدت اخمهایش کم میشود.
- جانـ... بله خانوم بداخلاق؟
- امیدوارم زودتر برگردی همون جهنمی که ازش اومدی!
بیاهمیت به چهره وارفتهاش دزدگیر را میزنم و سوار ماشین میشوم.
https://t.me/+rYnh8dHaGm8wNGI0
https://t.me/+rYnh8dHaGm8wNGI0 | 196 |
| 18 | رمان بالاخره در vip به پایان رسیده 🩷🩵
اگر تمایل دارید داستان هیجان انگیز سراب رو یک جا بخوانید مبلغ 80000 ”تومان به شماره کارت زیر واریز کرده و شات رو به همراه اسم رمان به ایدی زیر بفرستید🙏
6104 3376 2637 8069
الهام ندایی
@el_novel_o
میانبر پارت ها
🔆کانال پشتیبان❗️
ble.ir/join/5NdJAnGgfW | 675 |
| 19 | sticker.webp | 623 |
| 20 | من کوروش طهرانی ام...
مردی که خانواده و احترام واسش همه چی بود تا وقتی که دلش برای کسی که نباید ، لرزید!
میدونستم دخترِ نامادریمه... ابلیسی که زندگی هممون و جهنم کرده بود...
میدونستم سنش خیلی ازم کمتره...
میدونستم متاهلم و زنم برام همه کسمه!
اولش هدفم فقط حمایت و کمک به زندگیش بود اما اون اینو نمیخواست!
تهش همه ی حس های سرکوب شده ی وجودم و یه دنیا انکار، جوری ترکید و رو کل زندگیم آوار شد که دیگه هیچی مثل سابق نشد!
آبی ، دختری بود که تموم مردونگی و عشق و بعد سالها دوباره تو وجودم شعله ور کرد اما در عین حال شیطان کوچیکی بود که هیچ کس نمیتونست بفهمه چی میخواد و واقعا تو مغز و قلبش چی میگذره!
https://t.me/+8ClRRMH_C61kMmE0
https://t.me/+8ClRRMH_C61kMmE0
اثر جدید و جنجالی #مدیاخجسته رو اینبار رایگان بخون🥳
🔴 | 285 |
