ru
Feedback
سنجاقک آبی /الهام ندایی

سنجاقک آبی /الهام ندایی

Открыть в Telegram

الهام ندایی سنجاقک آبی 💙 https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8 نور رستگاری🌻در حال تایپ https://t.me/+CH5gcSaqzfUzMmE0 پیج اینستاگرام nstagram.com/narrator_roman

Больше

📈 Аналитический обзор Telegram-канала سنجاقک آبی /الهام ندایی

Канал سنجاقک آبی /الهام ندایی (@nonovol) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 17 532 подписчиков, занимая 2 023 место в категории Книги и 18 843 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 17 532 подписчиков.

Согласно последним данным от 08 июля, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило -136, а за последние 24 часа — -23, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 2.47%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 6.60% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 433 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 1 159 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как وقت, صدا, رمان, کس, مهرتا.

📝 Описание и контентная политика

Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
الهام ندایی سنجاقک آبی 💙 https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8 نور رستگاری🌻در حال تایپ https://t.me/+CH5gcSaqzfUzMmE0 پیج اینستاگرام nstagram.com/narrator_roman

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 09 июля, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

17 532
Подписчики
-2324 часа
-177 дней
-13630 день
Архив постов
رمان بالاخره در vip به پایان رسیده 🩷🩵 اگر تمایل دارید داستان هیجان انگیز سراب رو یک جا بخوانید مبلغ 80000 ”تومان به شماره کارت زیر واریز کرده و شات رو به همراه اسم رمان به ایدی زیر بفرستید🙏 6104 3376 2637 8069 الهام ندایی @el_novel_o میانبر پارت ها 🔆کانال پشتیبان❗️ ble.ir/join/5NdJAnGgfW

sticker.webp0.57 KB

Repost from N/a
#آن_سوی_مه #پارت_1 دختر آرام از جایش بلند شد. در میانه اتاق ایستاد و برای چند ثانیه با دقت به اطراف گوش داد. شب از نیمه گذشته بود و جز سکوت، صدای دیگری به گوش نمیرسید. نفس عمیقی کشید و پاورچین به سمت کمد چوبی گوشه اتاق رفت و با سرانگشتانش در کمد را به سمت خودش کشید. صدای قیژ مانند در، نفس را در سینه اش  حبس کرد و ترس را در دلش نشاند.  با قلبی که ضربانش به شدت بالا رفته بود بی حرکت به انتظار شنیدن صدایی از بیرون ایستاد. وقتی مطمئن شد  کسی از خواب بیدار نشده، نفس حبس شده اش را رها کرد و با احتیاط لباس هایش را از داخل کمد بیرون آورد به تن کرد. روسری مشکی بزرگش را سر کرد. کیف کوچکی که مدارکش در آن بود را روی دوشش انداخت. در آخر ساک  سیاه رنگی که با چند دست لباس پر شده بود را از زیر تختش بیرون کشید و با ذهنی مغشوش از اتاق خارج  شد. دختر در حالی که روی پنجه های پا راه میرفت خودش را به مادرش که گوشه هال خوابیده بود رساند. به آرامی کاغذ تا شده ای را که از قبل داخل جیب مانتویش پنهان کرده بود درآورد و زیر بالش مادرش گذاشت. زیر لب زمزمه کرد: - مامان معذرت میخوام. کاش مجبور نبودم این کار رو انجام بدم. تو خودت شاهد بودی که من تمام راه ها رو امتحان کردم تا کار به اینجا نکشه ولی نشد یعنی نذاشتن که بشه. اشک روان شده روی صورتش را پاک کرد و با عزمی جزم تر به راه افتاد. قد راست کرد و برای آخرین بار نگاهی به خانه انداخت. دیگر راه برگشتی وجود نداشت. همه پل های پشت سرش را خراب کرده بود و حالا دیگر چاره ای جز ادامه دادن نداشت. نفسی گرفت و با قدمهای بلند به سمت خیابان به راه افتاد. همین که از کوچه بیرون آمد پسر را دید که ساک به دست به انتظارش ایستاده. با دیدن پسر تمام ترس و اضطرابش از بین رفت و لبخند بر روی لب هایش نشست. رسیدن به او ارزش خطری را که به جان خریده بود  داشت. او عشقش، امیدش و تمام زندگیش بود. او راهی به سمت آینده روشنی بود که برای خودش تصور کرده بود. با او میتوانست به تمام آرزوهایش برسد. پسر لبخند زنان دستش را برای دختر تکان داد. دختر قدم دیگری به سمت پسر برداشت ولی ناگهان دستی بزرگ روی دهانش را پوشاند و دستی دیگری دور بدنش حلقه زد و او را محکم گرفت. چشم هایش از ترس گشاد شد و نفسش به شماره افتاد. شروع به تقالا کرد تا شاید بتواند خودش را نجات دهد ولی صدایی آشنا درگوشش زمزمه کرد: - اشتباه بزرگی کردی. خیلی بزرگ. دختر با وحشت به پسر نگاه کرد که در دستان دو مرد سیاه پوش اسیر شده بود و دست و پا میزد.  مردی که دختر را اسیر خودش کرده بود با حرکت سر اشاره ای کرد که از دید دختر پنهان نماند. یکی از مردان  سیاه پوش چاقوی ضامن داری را از جیبش بیرون آورد. برق تیغه چاقو که بی محابا درون سینه پسر فرو رفت چشمان دختر را کور کرد. صدای فریادش به واسطه دستی که روی دهنش بود خفه شد و بدنش محکمتر از قبل  اسیر دستان قدرتمند مرد شد. هر چی بیشتر تقلا میکرد فشار دستان مرد روی دهان و بدنش بیشتر میشد. تا جایی که نفسش بند آمد. بدنش شل شد و چشمانش روی هم افتاد. https://t.me/+RBXQHhk0oudkNTE0 https://t.me/+RBXQHhk0oudkNTE0

Repost from N/a
فقط 20 پارت دیگه تا پایان این رمان مونده🥹👇 کلی پارت آماده داره. «قبل چاپ حتما بخونش» #پارت_155 -خواهر احمق من از شوهرت حامله‌س خانـــــوم. دامنِ لباس عروسم را بالا می‌کشم و پر بهت به مرد خشمگین رو به رو خیره می‌شوم. هیاهوی وحشتناکی مجلس را فرا گرفته و همگی سر در گوش یکدیگر می‌برند و پچ‌پچ می‌کنند. صورت کامیار از خشم کبود شده است. مرا عقب می‌کشد و محکم رو به مرد می‌گوید: -جمع کن این بساط رو، اومدی عروسی منو بهم ریختی و چرت و پرت می‌گی واسه من؟ معنی حرفاتو می‌فهمی مرتیکه؟ مرد عربده می‌کشد و می‌خواهد به سمت کامیار یورش بیاورد که نمی‌گذارند: -بی‌ناموس بی همه‌چیز خواهر ساده منو گول زدی و هر به راهی کشوندیش دو قورت و نیمتم باقیه؟ -خواهرت کیه؟ این مزخرفات چیه می‌گی؟ -خواهرم کیه؟ بیا ببینش... مرد دست‌های بقیه را پس می‌زند و دست دختر ریزمیزه‌ای را می‌گیرد و از میان جمعیت جلو می‌کشد. نگاه می‌دهم به دختر که شکمش برجسته شده و از لباسش بیرون زده است. این دختر محدثه است. رفیق ناب و صمیمی خودم که حالا از نامزدم حامله شده بود... نفسم بالا نمی‌آید و چشم به کامیار می‌دهم که با دیدن محدثه رنگ از رخش می‌پرد. -چی‌شد حالا یادت اومد چه بی‌ناموسی سر خواهر من اوردی؟ پدر کامیار جلو می‌آید و با پرخاشگری می‌غرد: -دست خواهرتو بگیر و از خونه من برو بیرون و بگرد دنبال کسی که این بلا رو سرتون اورده، پسر من اهل این بی‌ناموسی‌ها نیست که دارید بهش انگ می‌زنید. مرد خنده‌ای عصبی سر می‌دهد و محدثه سر در یقه‌اش فرو می‌برد. برادرش محکم تکانش می‌دهد و فریاد می‌کشد: -بگو بهشون، بگو که با همین شازده پسر بودی و خاک تو سر ما کردی، بگو که چطور و دور از چشم ما پات رو تو خونش باز کرده. کامیار سکوت اختیار کرده و قلب من هر لحظه بیشتر خرد می‌شود و فرو می‌ریزد. پدر کامیار به سوی محدثه می‌رود و می‌پرسد: -سرتو بده بالا خوب نگاه کن، تو با پسر من بودی؟ آره؟ محدثه از ترس و بدون نگاه تنها به تایید سر تکان می‌دهد و من دیگر پاهایم توان ندارند که روی صندلی فرود می‌آیم. همان صندلی‌ای که قرار بود ده دقیقه پیش بله سر عقد را به کامیار بگویم. درگیری بالا می‌گیرد و زد و خورد‌ها شروع می‌شود. همه به تکاپو می‌افتند برای جدا کردن کامیار و برادر محدثه. محدثه با گریه گوشه‌ای ایستاده و من احساس می‌کنم دیگر نباید در این جمع بمانم. دعوا برای جانشین کردن محدثه به جای من است. محدثه‌ای که حدس زده بودم سر و سری ممکن است با کامیار داشته باشد. اما صیغه و بچه داشتن، فرای چیزی است که بتوانم تحمل کنم و سر سفره این عقد بشینم. با دعوای رو به رو کسی حواسش به من نیست. با جمع کردن لباسم از میان جمعیت می‌گذرم و از خانه بیرون می‌زنم. وارد حیاط که می‌شوم، با قدم‌های تند به طرف در حیاط می‌دوم. اما قبل از رسیدن به در سکندری می‌خورم و همان دم نقش زمین می‌شوم. دیگر نمی‌توانم خودم را کنترل کنم و در یک آن بغضم می‌ترکد. دستانم را ستون زمین می‌کنم و بلند گریه می‌کنم و زمین و آسمان را نفرین می‌کنم. نمی‌دانم چقدر می‌گذرد و کسی هم سراغی از من نمی‌گیرد ولی بعد از مدتی کفش‌های براق مشکی در مسیر دید چشمان اشکی‌ام قرار می‌گیرند. صاحبش را می‌شناسم و سر بالا نمی‌برم. امشب او هم در مراسم حضور داشت و حتم دارم از حال و روز من لذت می‌برد. چرا که همیشه مرا طعنه می‌زد و تمسخر آمیز با من رفتار می‌کرد. اما اشتباه کرده‌ام که آب معدنی را به سمتم می‌گیرد و می‌گوید: -قوی‌تر از این حرف‌ها می‌دیدمت خانم مهندس. لعنتی! همیشه در شرکت کارش طعنه زدن به من بوده و سنگ رو یخ کردنم. حالا قصد کمک کردن به من را دارد؟ تعللم را که می‌بیند، در آب معدنی را باز می‌کند و می‌گوید: -نظرت چیه این آب رو بگیری بخوری و منم لطف کنم سوئیچ ماشینمو بهت بدم که با این سر و وضع آواره کوچه و خیابون نشی؟ معین حکمت نگران من شده است؟ اویی که همیشه می‌خواست سر به تن من نباشد و به سگ اخلاقی مخصوصا نسبت به من معروف بود؟ مات شدنم را که می‌بیند می‌گوید: -با اینکه دلم نمیاد ماشین نازنیمو به یه خانمی با حال و روز تو بدم ولی چاره‌ای هم ندارم... سوئیچ را تکان می‌دهد تا از دستش بگیرم: -اگه باهات بیام ممکنه امشب انگ خیانت به پیشونی تو هم بخوره و تو هم مثل اون یارو متهم بشی. باور نمی‌کنم او به من محبت کند. اویی که احساس می‌کردم همیشه از من متنفر است.  اما ذهنم تنها یک چیز را می‌فهمد. فرار کردن از این‌جا به هر روشی که ممکن است. -نظرت چیه؟ خودت میری؟ یا حرف بقیه رو به جون می‌خری؟ در یک آن سوئیچ را از دستش می‌قاپم‌ و حیاط را ترک می‌کنم. آن شب هیچ وقت فکر نمی‌کردم روزی برسد که نفسم بسته به معین حکمتی شود که از نزدیکی به او وحشت داشتم. https://t.me/+I-UFuX793X45MzQ0 https://t.me/+I-UFuX793X45MzQ0

Repost from N/a
یه دختر پایین شهری بودم که بابام وضع مالی خوبی نداشت. سه وعده غذارو  یکی میکردیم که گرسنگی زیاد اذیتمون نکنه. مادرم مدام درد پاش اذیتش میکرد و آرزوم بود یه روز برسه تا بتونم خرج دوا درمونش رو دربیارم. آقام به هر دری می‌زد بسته بود و به سختی زندگی میکردیم تا اینکه یه روز صبح زود از خواب بیدار شدم . هنوز دست و صورتم رو نشسته بودم که مامانم اومد بالای سرم و گفت شب قراره برام خواستگار بیاد. دست از پا نمیشناختم و نفهمیدم چطور خودم رو به حیاط رسوندم تا آب و جارو کنم. اصلا نپرسیدم خواستگار کی هست چون فکر می‌کردم عطا بچه محلمونه. شب شد و مهمون ها یکی یکی اومدن. استکان ها رو توی سینی چیدم و چادر سفید یادگار مادربزرگم رو سرم کردم. انقدر زیبا بودم که می‌دونستم تو نگاه اول دل هر پسری رو میلرزونم. وقتی همه ی مهمون ها جمع شدن زنگ در به صدا اومد. از پشت پنجره ی آشپزخونه دیدم خان داداش خَیِر محل که مولتی میلیار...در بود و تمام مردم محله ازش حرف میزدن و سرش قسم میخوردن با هیبت و جبروت،همراه خانواده ش وارد خونه شد.توی همون نگاه اول وقتی توی کت و شلوار خوشرنگش دیدمش دهانم باز موند و حالا می‌فهمیدم دخترهای محل در موردش چی می‌گفتن و چرا آب از لب و لوچه شون آویزون می‌شد. نفسی کشیدم و فکر کردم خیالاتی شدم و هنوز قراره دوماد برسه. مادرم که گفت چای ببرم فکر کردم به احترامشون هست چون همه خان داداش و خانواده ش رو،روی سرشون میذاشتن. چای رو دور دادم و خواستم برگردم که عموی بزرگم بلند گفت: _حالا اگه دوست دارین عروس و دوماد برن حرفاشون رو بزنن. با تعجب به اطرافم نگاه کردم و دنبال دوماد می‌گشتم که یهو خان داداش بلند شد. سمت من حرکت کرد و یه لحظه حس کردم توی رویام. وقتی نزدیکم شد و شونه به شونه ی من وایستاد و من شوک زده فقط نگاهش میکردم که خندید و گفت: _نمیخوای با من حرف بزنی؟؟ با تعجب بهش زل زدم و با لکنت گفتم: _مگه دوماد شمایی؟؟؟ https://t.me/+zrkSKcG5ORllMjVk https://t.me/+zrkSKcG5ORllMjVk

Repost from N/a
_ذرت میکزیکی میخلی بلام لها؟! با نگرانی به ساعت مچی دستم نگاه میکنم… _نمیشه پناه به خدا همین الانشم دیر شده…اگه بابات برسه خونه و مارو نبینه میفهمه بدون اجازه اش اومدیم بیرون…اونوقت عصبانی میشه منو دعوا میکنه…میخوای همچین اتفاقی بیوفته برام ؟!… لب هایش را کج و معوج میکند: _خب اگه بلام بخلی تو اتوبوس میخولم تا بلسیم…میخلی؟… دلم غش میکند برایش… پرستار این بچه بودم ولی انگار تکه ای از وجودم شده بود…و پدرش!!!تمام آرزویم از این دنیا با وجود تمام بد اخلاقی ها و سو ظن هایی که به من داشت!!! _میخرم تو راه بخور رسیدیم اثر جرمی وجود نداشته باشه! می خندد…می خندم…امروز روز خوبی بود… سوار اتوبوس میشویم… قاشق سوم هنوز توی دهان پناه نرفته که حالت خفگی به او دست میدهد و روی تنم می افتد… _پناه…پناه…پناه… دخترک روی دستم افتاده و کبود شده بود… شیون میکنم…فریاد میزنم و راننده ی اتوبوس با وجود همه ی مسافران داخلش…مرا رو به روی نزدیک ترین بیمارستان پیاده میکند… چند ساعت بعد… پشت در اتاق بخش کودکان فقط اشک میریزم و خدا را صدا میکنم… به آزاد خبر داده بودم بیاید… تنها با یک اس ام اس… از رویارویی با او وحشت داشتم… میدانستم ساده از من نخواهد گذشت!!! _خانوم…مدارک لازمه…باید مشخصات و وارد سیستم کنم…لطف میکنید کمکم کنید؟!… _مدارکش خونست…من جز اسم و فامیل چیزی از این بچه نمیدونم! پرستار با تعجب میپرسد: _مادرش؟!… سری به طرفین تکان میدهم: _من پرستارشم!!! _پس بیارید مدارکو لطفا… نگران سمت اتاق پناه می چرخم که پرستار می گوید: _یه کم بهتره… اسنپ میگیرم و با عجله وارد خانه میشوم… پوشه ی مدارک را چنگ میزنم و سمت در میچرخم که با صورت با وسط سینه ی ستبر آزاد برخورد میکنم… برزخ تمام چهره اش را برداشته بود و گیج از این برخورد اولین سیلی نثار گونه ام میشود: _کجا برده بودی بچمو؟!… هنوز سوال اول را جواب ندادم که سیلی بعدی را میخورم: _مگه بهت نگفته بودیم بعضی خوراکیا منع غذایی داره پناه نباید بخوره؟!… ناباور دست روی گونه ام میگذارم: _من…من نمیدونستم به خدا… سیلی سوم را میزند و این بار فریاد می کشد: _تو کلفت این خونه و پرستار بچه ی منی باید بدونی!!!علیرام گفته بهت…اون به هر کی که قراره پرستار بچه ی من بشه اولین جمله ای که میگه اینه…پناه به فلان چیز حساسیت داره…تو فرمی که بهت دادیم واسه استخدام…جمله ی اولش همینه… دوباره فریاد می کشد: _پناه به فلان چیز حساسیت داره….نباید بخوره…تا آخر عمر!!! شانه هایم از زور گریه می لرزد: _نگفت بهم به خدا نگفت… یقه ام را میگیرد و سمت در هل میدهد: _برو گمشو…دیگه هیچوقتم سمت این خونه نیا…ببینمت…اگه ببینمت قول میدم که سرتو بذارم رو سینه‌ت! به هق هق می افتم: _به خدا نمیدونستم…علیرامم نگف بهم چیزی… در را باز میکند و اینبار از خانه رسما بیرون می اندازدم: _برو گمشو…گوشم پره از این حرفا… تکانی به تنم میدهم و سمت در میدوم… با بغض می گویم: _پناه… _اسم بچه ی منو به زبون نیار…یه پرستار بودی یه پرستار عوضی که قصدش کشتن بچه ی من بود…الانم اخراجی…هرررررری… دست روی گونه ی ترم میکشم و از خانه بیرون می آیم… https://t.me/+qIzgizcVwnM5MDM0 https://t.me/+qIzgizcVwnM5MDM0 https://t.me/+qIzgizcVwnM5MDM0 به رفتن دخترک نگاه میکند…گوشی از جیب بیرون میکشد و شماره ی علیرام را میگیرد: _الو علی…تو به رها نگفته بودی پناه بدنش به بادوم زمینی و ذرت و اینا واکنشای خیلی بدی نشون میده؟!… علیرام با مکث می گوید: _نه آزاد معذرت میخوام… آزاد با حرص دست مشت میکند: _تو چرا…اصلا گیریم تو نگفتی…فرم استخدامو که دیده !!!نخونده؟ علیرام دوباره می گوید: _نه بابا فرم استخدامو که اصلا پر نکرد رها…یادت نیس چجوری اومد!!! کلافه دستی به پیشانی اش می کشد و به در باز حیاط نگاه میکند… توی گوشی زمزمه میکند: _گند زدم علی…گند زدم… علیرام با نگرانی می گوید: _کتکش زدی باز؟!.. آزاد سخت نفس می کشد: _نه…از خونه بیرونش کردم! https://t.me/+qIzgizcVwnM5MDM0 https://t.me/+qIzgizcVwnM5MDM0 https://t.me/+qIzgizcVwnM5MDM0 https://t.me/+qIzgizcVwnM5MDM0 https://t.me/+qIzgizcVwnM5MDM0 https://t.me/+qIzgizcVwnM5MDM0 https://t.me/+qIzgizcVwnM5MDM0

رمان بالاخره در vip به پایان رسیده 🩷🩵 اگر تمایل دارید داستان هیجان انگیز سراب رو یک جا بخوانید مبلغ 80000 ”تومان به شماره کارت زیر واریز کرده و شات رو به همراه اسم رمان به ایدی زیر بفرستید🙏 6104 3376 2637 8069 الهام ندایی @el_novel_o میانبر پارت ها 🔆کانال پشتیبان❗️ ble.ir/join/5NdJAnGgfW

sticker.webp0.57 KB

Repost from N/a
#آن_سوی_مه #پارت_1 دختر آرام از جایش بلند شد. در میانه اتاق ایستاد و برای چند ثانیه با دقت به اطراف گوش داد. شب از نیمه گذشته بود و جز سکوت، صدای دیگری به گوش نمیرسید. نفس عمیقی کشید و پاورچین به سمت کمد چوبی گوشه اتاق رفت و با سرانگشتانش در کمد را به سمت خودش کشید. صدای قیژ مانند در، نفس را در سینه اش  حبس کرد و ترس را در دلش نشاند.  با قلبی که ضربانش به شدت بالا رفته بود بی حرکت به انتظار شنیدن صدایی از بیرون ایستاد. وقتی مطمئن شد  کسی از خواب بیدار نشده، نفس حبس شده اش را رها کرد و با احتیاط لباس هایش را از داخل کمد بیرون آورد به تن کرد. روسری مشکی بزرگش را سر کرد. کیف کوچکی که مدارکش در آن بود را روی دوشش انداخت. در آخر ساک  سیاه رنگی که با چند دست لباس پر شده بود را از زیر تختش بیرون کشید و با ذهنی مغشوش از اتاق خارج  شد. دختر در حالی که روی پنجه های پا راه میرفت خودش را به مادرش که گوشه هال خوابیده بود رساند. به آرامی کاغذ تا شده ای را که از قبل داخل جیب مانتویش پنهان کرده بود درآورد و زیر بالش مادرش گذاشت. زیر لب زمزمه کرد: - مامان معذرت میخوام. کاش مجبور نبودم این کار رو انجام بدم. تو خودت شاهد بودی که من تمام راه ها رو امتحان کردم تا کار به اینجا نکشه ولی نشد یعنی نذاشتن که بشه. اشک روان شده روی صورتش را پاک کرد و با عزمی جزم تر به راه افتاد. قد راست کرد و برای آخرین بار نگاهی به خانه انداخت. دیگر راه برگشتی وجود نداشت. همه پل های پشت سرش را خراب کرده بود و حالا دیگر چاره ای جز ادامه دادن نداشت. نفسی گرفت و با قدمهای بلند به سمت خیابان به راه افتاد. همین که از کوچه بیرون آمد پسر را دید که ساک به دست به انتظارش ایستاده. با دیدن پسر تمام ترس و اضطرابش از بین رفت و لبخند بر روی لب هایش نشست. رسیدن به او ارزش خطری را که به جان خریده بود  داشت. او عشقش، امیدش و تمام زندگیش بود. او راهی به سمت آینده روشنی بود که برای خودش تصور کرده بود. با او میتوانست به تمام آرزوهایش برسد. پسر لبخند زنان دستش را برای دختر تکان داد. دختر قدم دیگری به سمت پسر برداشت ولی ناگهان دستی بزرگ روی دهانش را پوشاند و دستی دیگری دور بدنش حلقه زد و او را محکم گرفت. چشم هایش از ترس گشاد شد و نفسش به شماره افتاد. شروع به تقالا کرد تا شاید بتواند خودش را نجات دهد ولی صدایی آشنا درگوشش زمزمه کرد: - اشتباه بزرگی کردی. خیلی بزرگ. دختر با وحشت به پسر نگاه کرد که در دستان دو مرد سیاه پوش اسیر شده بود و دست و پا میزد.  مردی که دختر را اسیر خودش کرده بود با حرکت سر اشاره ای کرد که از دید دختر پنهان نماند. یکی از مردان  سیاه پوش چاقوی ضامن داری را از جیبش بیرون آورد. برق تیغه چاقو که بی محابا درون سینه پسر فرو رفت چشمان دختر را کور کرد. صدای فریادش به واسطه دستی که روی دهنش بود خفه شد و بدنش محکمتر از قبل  اسیر دستان قدرتمند مرد شد. هر چی بیشتر تقلا میکرد فشار دستان مرد روی دهان و بدنش بیشتر میشد. تا جایی که نفسش بند آمد. بدنش شل شد و چشمانش روی هم افتاد. https://t.me/+RBXQHhk0oudkNTE0 https://t.me/+RBXQHhk0oudkNTE0

Repost from N/a
🌰#پارت_432 -جلو چشم بچه‌ها، خجالت می‌کشم جلو بشینم. کمی نگاهم می‌کند و با صدای بمی می‌گوید: -ولی من دلم می‌خواد بهم نزدیک باشی. کوبش و ریزش یک‌باره‌ای قلبم همزمان می‌شود با داد درسا از داخل ماشین: -چقدر لفتش می‌دید، بابا بذارید شر ما از سرتون کم بشه بعد لاو بترکونید واسه هم. السا پشت بندش می‌گوید: -جانان بشین دیگه، استخاره می‌‌گیری؟ چشماتم واسه ما گرد نکن، صندلی جلو واسه خودته، ما که می‌دونیم دل تو دلت نیست جلو بشینی. -السا فکر کنم منتظره دایی‌حاتم در رو واسش باز کنه. حتی نفس کشیدن را هم فراموش کرده‌ام و فقط با چشمانم خط و نشان می‌کشم که ادامه ندهند و آن‌ها بی‌پرواتر موضوع را کش می‌آورند، حاتم خنده‌اش را کنترل می‌کند و می‌گوید: -به روی چشم. سمت ماشین می‌رود و در جلو را برایم باز می‌کند. حرکتش سوت بلند نسیم و کَل کشیدن درسا و السا را به دنبال دارد و من... دلم می‌خواهد زمین دهن باز کند و مرا از خجالتی که تنم را فرا گرفته، ببلعد. سعی می‌کنم توجهی به مسخره‌ بازی‌های آن‌ها نداشته باشم و حاتم با سرش اشاره می‌زند سوار شوم. برای رهایی از نگاه‌های خیره‌شان، نامطمئن نزدیک می‌روم، از یک‌نفسی حاتم می‌گذرم و سوار می‌شوم، در را می‌بندد و در حینی که ماشین را دور می‌زند درسا از پشت سر تکانی به تنم می‌دهد و با لحن آمیخته به حسادت نمایشی می‌گوید: -دایی‌مون این حرکت‌و فقط واسه مامانی زده و بس... ببین چقدر واسش عزیزی جلو چشم ما سه عزب اوغلی واسه تو هم اجراش کرد. -زدی به هدف خواهر، به ما که می‌رسه حریف کشتی‌ گیریش می‌شیم و تموم فن و فنون‌های بی‌صاحابش‌و رومون پیاده می‌کنه، واسه بقیه جنتلمن می‌شه. ضربان قلبم یکی در میان می‌شود و حاتم که پشت فرمان جای می‌گیرد، درسا و السا بدون ترس حرف‌هایی که به من گفته بودند را با غلظت بیشتر رو به او می‌گویند. عکس‌العمل حاتم نگاهِ کوتاه و عمیقی به من می‌شود و تبسم زیبایی روی لبش می‌آید. ماشین را روشن می‌کند و به جای جواب دادن فقط می‌گوید: -آدرس‌ بوتیک‌و بگید بهم. با تذکر حاتم و بار دیگری که آدرس را می‌پرسد، درسا و السا بی‌خیال اذیت کردن بیشتر شده و همزمان دقیق و طوطی‌وار آدرس را می‌گویند؛ حاتم با چرخش کوتاه فرمان از پارک در می‌آید و وارد خیابان می‌شود. درسا در یک حرکت خودش را از ما بین صندلی جلو می‌کشد و با رد کردن چند آهنگ صدای موزیک شاد و بندری را بالا می‌برد. تذکرهای حاتم ذره‌ای بر آن‌ها اثر نمی‌کند که قر می‌دهند و از نسیم و ما هم می‌خواهند تا همراهی‌شان کنیم. نسیم با خنده فقط دست می‌زند و متوجه هستم که حضور حاتم او را از رقص واداشته و اگر تنها می‌بودیم تا جان در بدن داشت با این آهنگ می‌رقصید. زور درسا و السا به من و حاتم نمی‌چربد و فقط تماشاگر رقص و شلوغ بازی‌شان هستیم. هر چند در دلم عروسی به پا است و دوست دارم انرژی و شوق پنهانم را هر طور شده تخیله کنم اما کنار دست حاتم و پیش چشم آن سه نفر آخرین کاری‌ست که به آن فکر کنم. السا که یک‌بار دیگر اصرار می‌ورزد و من نه می‌گویم حاتم با نگاهی به من طوری که فقط خودم متوجه شوم آرام می‌گوید: -دلشون‌و نشکن‌، همراهی کن. چشم گرد می‌کنم: -وای نه... من اصلا بلد نیستم. با مردمک‌های درخشانش ‌می‌گوید: -قبلا نشونه دادی بلدی برقصی یادته؟ سریع نیم‌نگاهی به صندلی عقب می‌اندازم، از خوش‌شانسی‌ام است که هیچ کدامشان حواسشان به ما نیست و با هم حرف می‌زنند و می‌خندند. دوباره سمت حاتم می‌چرخم که سر به طرف خیابان چرخانده و با حس کردن اینکه خیره‌اش هستم دوباره نگاهم می‌کند و من می‌گویم: -اگه بفهمن رسوای عالمم می‌کنند، قرار نشد اذیتم کنید. گوشه‌ی چشمانش چین می‌خورد و دست روی چشم راستش می‌گذارد: -چشم خانم... چیزی نمی‌گم. -قول؟ پیش خودمون می‌مونه؟ -شک داری بهم؟ بی‌حرف سر به طرفین تکان می‌دهم و او با چشمک ریزی که حواله‌م می‌کند قلبم را کف ماشینش سُر می‌دهد. https://t.me/+4gP8HD6mSwgzNWVk https://t.me/+4gP8HD6mSwgzNWVk https://t.me/+4gP8HD6mSwgzNWVk عاشقانه‌ای بی‌نظیر با داستانی جذاب و دوست‌داشتنی🥹

Repost from N/a
من گیسو ام. یه دختر با موهای طلایی و چشم های رنگی. از بچگی یه ماه گرفتگی روی گردنم بود. پچ پچ مردم رو میشنیدم که میگفتن این د
من گیسو ام. یه دختر با موهای طلایی و چشم های رنگی. از بچگی یه ماه گرفتگی روی گردنم بود. پچ پچ مردم رو میشنیدم که میگفتن این دختر هرچی هم خوشگل باشه توی گردنش یه نقص داره! گریه میکردم و همیشه حالم بد بود. خاله ی مامانمم مدام تو گوش مامانم میخوند که این رو شوهرش ببینه همون شب اول برمیگردونه. دوست داشتم تا آخر عمرم مجرد بمونم اما پسر رئیس بابام به خواستگاری اومد و بابام نتونست نه بگه. اون روزا مامانم پاش درد میکرد و میدونستم اگه نه بگم بابام اخراج میشه و برای یه فیزیوتراپی ساده هم میمونیم. مجبور شدم به خاطر مامانم جواب مثبت بدم! پسر خوبی بود و همه دوسش داشتن و میگفتن خدا بهت شانس داده اما هیچکس از دل من خبر نداشت... تمام مراسمات رو گرفتن و آرایشگر هم لکه ی گردنمو پوشوند اما وقتی رفتیم خونه خودمون و شنل رو از سرم برداشتم با دیدن گردنم گفت..... https://t.me/+lW5I0kOFv4U2NDM8 https://t.me/+lW5I0kOFv4U2NDM8

Repost from N/a
_ذرت میکزیکی میخلی بلام لها؟! با نگرانی به ساعت مچی دستم نگاه میکنم… _نمیشه پناه به خدا همین الانشم دیر شده…اگه بابات برسه خونه و مارو نبینه میفهمه بدون اجازه اش اومدیم بیرون…اونوقت عصبانی میشه منو دعوا میکنه…میخوای همچین اتفاقی بیوفته برام ؟!… لب هایش را کج و معوج میکند: _خب اگه بلام بخلی تو اتوبوس میخولم تا بلسیم…میخلی؟… دلم غش میکند برایش… پرستار این بچه بودم ولی انگار تکه ای از وجودم شده بود…و پدرش!!!تمام آرزویم از این دنیا با وجود تمام بد اخلاقی ها و سو ظن هایی که به من داشت!!! _میخرم تو راه بخور رسیدیم اثر جرمی وجود نداشته باشه! می خندد…می خندم…امروز روز خوبی بود… سوار اتوبوس میشویم… قاشق سوم هنوز توی دهان پناه نرفته که حالت خفگی به او دست میدهد و روی تنم می افتد… _پناه…پناه…پناه… دخترک روی دستم افتاده و کبود شده بود… شیون میکنم…فریاد میزنم و راننده ی اتوبوس با وجود همه ی مسافران داخلش…مرا رو به روی نزدیک ترین بیمارستان پیاده میکند… چند ساعت بعد… پشت در اتاق بخش کودکان فقط اشک میریزم و خدا را صدا میکنم… به آزاد خبر داده بودم بیاید… تنها با یک اس ام اس… از رویارویی با او وحشت داشتم… میدانستم ساده از من نخواهد گذشت!!! _خانوم…مدارک لازمه…باید مشخصات و وارد سیستم کنم…لطف میکنید کمکم کنید؟!… _مدارکش خونست…من جز اسم و فامیل چیزی از این بچه نمیدونم! پرستار با تعجب میپرسد: _مادرش؟!… سری به طرفین تکان میدهم: _من پرستارشم!!! _پس بیارید مدارکو لطفا… نگران سمت اتاق پناه می چرخم که پرستار می گوید: _یه کم بهتره… اسنپ میگیرم و با عجله وارد خانه میشوم… پوشه ی مدارک را چنگ میزنم و سمت در میچرخم که با صورت با وسط سینه ی ستبر آزاد برخورد میکنم… برزخ تمام چهره اش را برداشته بود و گیج از این برخورد اولین سیلی نثار گونه ام میشود: _کجا برده بودی بچمو؟!… هنوز سوال اول را جواب ندادم که سیلی بعدی را میخورم: _مگه بهت نگفته بودیم بعضی خوراکیا منع غذایی داره پناه نباید بخوره؟!… ناباور دست روی گونه ام میگذارم: _من…من نمیدونستم به خدا… سیلی سوم را میزند و این بار فریاد می کشد: _تو کلفت این خونه و پرستار بچه ی منی باید بدونی!!!علیرام گفته بهت…اون به هر کی که قراره پرستار بچه ی من بشه اولین جمله ای که میگه اینه…پناه به فلان چیز حساسیت داره…تو فرمی که بهت دادیم واسه استخدام…جمله ی اولش همینه… دوباره فریاد می کشد: _پناه به فلان چیز حساسیت داره….نباید بخوره…تا آخر عمر!!! شانه هایم از زور گریه می لرزد: _نگفت بهم به خدا نگفت… یقه ام را میگیرد و سمت در هل میدهد: _برو گمشو…دیگه هیچوقتم سمت این خونه نیا…ببینمت…اگه ببینمت قول میدم که سرتو بذارم رو سینه‌ت! به هق هق می افتم: _به خدا نمیدونستم…علیرامم نگف بهم چیزی… در را باز میکند و اینبار از خانه رسما بیرون می اندازدم: _برو گمشو…گوشم پره از این حرفا… تکانی به تنم میدهم و سمت در میدوم… با بغض می گویم: _پناه… _اسم بچه ی منو به زبون نیار…یه پرستار بودی یه پرستار عوضی که قصدش کشتن بچه ی من بود…الانم اخراجی…هرررررری… دست روی گونه ی ترم میکشم و از خانه بیرون می آیم… https://t.me/+qIzgizcVwnM5MDM0 https://t.me/+qIzgizcVwnM5MDM0 https://t.me/+qIzgizcVwnM5MDM0 به رفتن دخترک نگاه میکند…گوشی از جیب بیرون میکشد و شماره ی علیرام را میگیرد: _الو علی…تو به رها نگفته بودی پناه بدنش به بادوم زمینی و ذرت و اینا واکنشای خیلی بدی نشون میده؟!… علیرام با مکث می گوید: _نه آزاد معذرت میخوام… آزاد با حرص دست مشت میکند: _تو چرا…اصلا گیریم تو نگفتی…فرم استخدامو که دیده !!!نخونده؟ علیرام دوباره می گوید: _نه بابا فرم استخدامو که اصلا پر نکرد رها…یادت نیس چجوری اومد!!! کلافه دستی به پیشانی اش می کشد و به در باز حیاط نگاه میکند… توی گوشی زمزمه میکند: _گند زدم علی…گند زدم… علیرام با نگرانی می گوید: _کتکش زدی باز؟!.. آزاد سخت نفس می کشد: _نه…از خونه بیرونش کردم! https://t.me/+qIzgizcVwnM5MDM0 https://t.me/+qIzgizcVwnM5MDM0 https://t.me/+qIzgizcVwnM5MDM0 https://t.me/+qIzgizcVwnM5MDM0 https://t.me/+qIzgizcVwnM5MDM0 https://t.me/+qIzgizcVwnM5MDM0 https://t.me/+qIzgizcVwnM5MDM0

رمان بالاخره در vip به پایان رسیده 🩷🩵 اگر تمایل دارید داستان هیجان انگیز سراب رو یک جا بخوانید مبلغ 80000 ”تومان به شماره کارت زیر واریز کرده و شات رو به همراه اسم رمان به ایدی زیر بفرستید🙏 6104 3376 2637 8069 الهام ندایی @el_novel_o میانبر پارت ها کانال پشتیبان ble.ir/join/5NdJAnGgfW

sticker.webp0.57 KB

Repost from N/a
#آن_سوی_مه #پارت_1 دختر آرام از جایش بلند شد. در میانه اتاق ایستاد و برای چند ثانیه با دقت به اطراف گوش داد. شب از نیمه گذشته بود و جز سکوت، صدای دیگری به گوش نمیرسید. نفس عمیقی کشید و پاورچین به سمت کمد چوبی گوشه اتاق رفت و با سرانگشتانش در کمد را به سمت خودش کشید. صدای قیژ مانند در، نفس را در سینه اش  حبس کرد و ترس را در دلش نشاند.  با قلبی که ضربانش به شدت بالا رفته بود بی حرکت به انتظار شنیدن صدایی از بیرون ایستاد. وقتی مطمئن شد  کسی از خواب بیدار نشده، نفس حبس شده اش را رها کرد و با احتیاط لباس هایش را از داخل کمد بیرون آورد به تن کرد. روسری مشکی بزرگش را سر کرد. کیف کوچکی که مدارکش در آن بود را روی دوشش انداخت. در آخر ساک  سیاه رنگی که با چند دست لباس پر شده بود را از زیر تختش بیرون کشید و با ذهنی مغشوش از اتاق خارج  شد. دختر در حالی که روی پنجه های پا راه میرفت خودش را به مادرش که گوشه هال خوابیده بود رساند. به آرامی کاغذ تا شده ای را که از قبل داخل جیب مانتویش پنهان کرده بود درآورد و زیر بالش مادرش گذاشت. زیر لب زمزمه کرد: - مامان معذرت میخوام. کاش مجبور نبودم این کار رو انجام بدم. تو خودت شاهد بودی که من تمام راه ها رو امتحان کردم تا کار به اینجا نکشه ولی نشد یعنی نذاشتن که بشه. اشک روان شده روی صورتش را پاک کرد و با عزمی جزم تر به راه افتاد. قد راست کرد و برای آخرین بار نگاهی به خانه انداخت. دیگر راه برگشتی وجود نداشت. همه پل های پشت سرش را خراب کرده بود و حالا دیگر چاره ای جز ادامه دادن نداشت. نفسی گرفت و با قدمهای بلند به سمت خیابان به راه افتاد. همین که از کوچه بیرون آمد پسر را دید که ساک به دست به انتظارش ایستاده. با دیدن پسر تمام ترس و اضطرابش از بین رفت و لبخند بر روی لب هایش نشست. رسیدن به او ارزش خطری را که به جان خریده بود  داشت. او عشقش، امیدش و تمام زندگیش بود. او راهی به سمت آینده روشنی بود که برای خودش تصور کرده بود. با او میتوانست به تمام آرزوهایش برسد. پسر لبخند زنان دستش را برای دختر تکان داد. دختر قدم دیگری به سمت پسر برداشت ولی ناگهان دستی بزرگ روی دهانش را پوشاند و دستی دیگری دور بدنش حلقه زد و او را محکم گرفت. چشم هایش از ترس گشاد شد و نفسش به شماره افتاد. شروع به تقالا کرد تا شاید بتواند خودش را نجات دهد ولی صدایی آشنا درگوشش زمزمه کرد: - اشتباه بزرگی کردی. خیلی بزرگ. دختر با وحشت به پسر نگاه کرد که در دستان دو مرد سیاه پوش اسیر شده بود و دست و پا میزد.  مردی که دختر را اسیر خودش کرده بود با حرکت سر اشاره ای کرد که از دید دختر پنهان نماند. یکی از مردان  سیاه پوش چاقوی ضامن داری را از جیبش بیرون آورد. برق تیغه چاقو که بی محابا درون سینه پسر فرو رفت چشمان دختر را کور کرد. صدای فریادش به واسطه دستی که روی دهنش بود خفه شد و بدنش محکمتر از قبل  اسیر دستان قدرتمند مرد شد. هر چی بیشتر تقلا میکرد فشار دستان مرد روی دهان و بدنش بیشتر میشد. تا جایی که نفسش بند آمد. بدنش شل شد و چشمانش روی هم افتاد. https://t.me/+RBXQHhk0oudkNTE0 https://t.me/+RBXQHhk0oudkNTE0

Repost from N/a
فقط 20 پارت دیگه تا پایان این رمان مونده🥹👇 کلی پارت آماده داره. «قبل چاپ حتما بخونش» #پارت_155 -خواهر احمق من از شوهرت حامله‌س خانـــــوم. دامنِ لباس عروسم را بالا می‌کشم و پر بهت به مرد خشمگین رو به رو خیره می‌شوم. هیاهوی وحشتناکی مجلس را فرا گرفته و همگی سر در گوش یکدیگر می‌برند و پچ‌پچ می‌کنند. صورت کامیار از خشم کبود شده است. مرا عقب می‌کشد و محکم رو به مرد می‌گوید: -جمع کن این بساط رو، اومدی عروسی منو بهم ریختی و چرت و پرت می‌گی واسه من؟ معنی حرفاتو می‌فهمی مرتیکه؟ مرد عربده می‌کشد و می‌خواهد به سمت کامیار یورش بیاورد که نمی‌گذارند: -بی‌ناموس بی همه‌چیز خواهر ساده منو گول زدی و هر به راهی کشوندیش دو قورت و نیمتم باقیه؟ -خواهرت کیه؟ این مزخرفات چیه می‌گی؟ -خواهرم کیه؟ بیا ببینش... مرد دست‌های بقیه را پس می‌زند و دست دختر ریزمیزه‌ای را می‌گیرد و از میان جمعیت جلو می‌کشد. نگاه می‌دهم به دختر که شکمش برجسته شده و از لباسش بیرون زده است. این دختر محدثه است. رفیق ناب و صمیمی خودم که حالا از نامزدم حامله شده بود... نفسم بالا نمی‌آید و چشم به کامیار می‌دهم که با دیدن محدثه رنگ از رخش می‌پرد. -چی‌شد حالا یادت اومد چه بی‌ناموسی سر خواهر من اوردی؟ پدر کامیار جلو می‌آید و با پرخاشگری می‌غرد: -دست خواهرتو بگیر و از خونه من برو بیرون و بگرد دنبال کسی که این بلا رو سرتون اورده، پسر من اهل این بی‌ناموسی‌ها نیست که دارید بهش انگ می‌زنید. مرد خنده‌ای عصبی سر می‌دهد و محدثه سر در یقه‌اش فرو می‌برد. برادرش محکم تکانش می‌دهد و فریاد می‌کشد: -بگو بهشون، بگو که با همین شازده پسر بودی و خاک تو سر ما کردی، بگو که چطور و دور از چشم ما پات رو تو خونش باز کرده. کامیار سکوت اختیار کرده و قلب من هر لحظه بیشتر خرد می‌شود و فرو می‌ریزد. پدر کامیار به سوی محدثه می‌رود و می‌پرسد: -سرتو بده بالا خوب نگاه کن، تو با پسر من بودی؟ آره؟ محدثه از ترس و بدون نگاه تنها به تایید سر تکان می‌دهد و من دیگر پاهایم توان ندارند که روی صندلی فرود می‌آیم. همان صندلی‌ای که قرار بود ده دقیقه پیش بله سر عقد را به کامیار بگویم. درگیری بالا می‌گیرد و زد و خورد‌ها شروع می‌شود. همه به تکاپو می‌افتند برای جدا کردن کامیار و برادر محدثه. محدثه با گریه گوشه‌ای ایستاده و من احساس می‌کنم دیگر نباید در این جمع بمانم. دعوا برای جانشین کردن محدثه به جای من است. محدثه‌ای که حدس زده بودم سر و سری ممکن است با کامیار داشته باشد. اما صیغه و بچه داشتن، فرای چیزی است که بتوانم تحمل کنم و سر سفره این عقد بشینم. با دعوای رو به رو کسی حواسش به من نیست. با جمع کردن لباسم از میان جمعیت می‌گذرم و از خانه بیرون می‌زنم. وارد حیاط که می‌شوم، با قدم‌های تند به طرف در حیاط می‌دوم. اما قبل از رسیدن به در سکندری می‌خورم و همان دم نقش زمین می‌شوم. دیگر نمی‌توانم خودم را کنترل کنم و در یک آن بغضم می‌ترکد. دستانم را ستون زمین می‌کنم و بلند گریه می‌کنم و زمین و آسمان را نفرین می‌کنم. نمی‌دانم چقدر می‌گذرد و کسی هم سراغی از من نمی‌گیرد ولی بعد از مدتی کفش‌های براق مشکی در مسیر دید چشمان اشکی‌ام قرار می‌گیرند. صاحبش را می‌شناسم و سر بالا نمی‌برم. امشب او هم در مراسم حضور داشت و حتم دارم از حال و روز من لذت می‌برد. چرا که همیشه مرا طعنه می‌زد و تمسخر آمیز با من رفتار می‌کرد. اما اشتباه کرده‌ام که آب معدنی را به سمتم می‌گیرد و می‌گوید: -قوی‌تر از این حرف‌ها می‌دیدمت خانم مهندس. لعنتی! همیشه در شرکت کارش طعنه زدن به من بوده و سنگ رو یخ کردنم. حالا قصد کمک کردن به من را دارد؟ تعللم را که می‌بیند، در آب معدنی را باز می‌کند و می‌گوید: -نظرت چیه این آب رو بگیری بخوری و منم لطف کنم سوئیچ ماشینمو بهت بدم که با این سر و وضع آواره کوچه و خیابون نشی؟ معین حکمت نگران من شده است؟ اویی که همیشه می‌خواست سر به تن من نباشد و به سگ اخلاقی مخصوصا نسبت به من معروف بود؟ مات شدنم را که می‌بیند می‌گوید: -با اینکه دلم نمیاد ماشین نازنیمو به یه خانمی با حال و روز تو بدم ولی چاره‌ای هم ندارم... سوئیچ را تکان می‌دهد تا از دستش بگیرم: -اگه باهات بیام ممکنه امشب انگ خیانت به پیشونی تو هم بخوره و تو هم مثل اون یارو متهم بشی. باور نمی‌کنم او به من محبت کند. اویی که احساس می‌کردم همیشه از من متنفر است.  اما ذهنم تنها یک چیز را می‌فهمد. فرار کردن از این‌جا به هر روشی که ممکن است. -نظرت چیه؟ خودت میری؟ یا حرف بقیه رو به جون می‌خری؟ در یک آن سوئیچ را از دستش می‌قاپم‌ و حیاط را ترک می‌کنم. آن شب هیچ وقت فکر نمی‌کردم روزی برسد که نفسم بسته به معین حکمتی شود که از نزدیکی به او وحشت داشتم. https://t.me/+I-UFuX793X45MzQ0 https://t.me/+I-UFuX793X45MzQ0

Repost from N/a
یه دختر پایین شهری بودم که بابام وضع مالی خوبی نداشت. سه وعده غذارو  یکی میکردیم که گرسنگی زیاد اذیتمون نکنه. مادرم مدام درد پاش اذیتش میکرد و آرزوم بود یه روز برسه تا بتونم خرج دوا درمونش رو دربیارم. آقام به هر دری می‌زد بسته بود و به سختی زندگی میکردیم تا اینکه یه روز صبح زود از خواب بیدار شدم . هنوز دست و صورتم رو نشسته بودم که مامانم اومد بالای سرم و گفت شب قراره برام خواستگار بیاد. دست از پا نمیشناختم و نفهمیدم چطور خودم رو به حیاط رسوندم تا آب و جارو کنم. اصلا نپرسیدم خواستگار کی هست چون فکر می‌کردم عطا بچه محلمونه. شب شد و مهمون ها یکی یکی اومدن. استکان ها رو توی سینی چیدم و چادر سفید یادگار مادربزرگم رو سرم کردم. انقدر زیبا بودم که می‌دونستم تو نگاه اول دل هر پسری رو میلرزونم. وقتی همه ی مهمون ها جمع شدن زنگ در به صدا اومد. از پشت پنجره ی آشپزخونه دیدم خان داداش خَیِر محل که مولتی میلیار...در بود و تمام مردم محله ازش حرف میزدن و سرش قسم میخوردن با هیبت و جبروت،همراه خانواده ش وارد خونه شد.توی همون نگاه اول وقتی توی کت و شلوار خوشرنگش دیدمش دهانم باز موند و حالا می‌فهمیدم دخترهای محل در موردش چی می‌گفتن و چرا آب از لب و لوچه شون آویزون می‌شد. نفسی کشیدم و فکر کردم خیالاتی شدم و هنوز قراره دوماد برسه. مادرم که گفت چای ببرم فکر کردم به احترامشون هست چون همه خان داداش و خانواده ش رو،روی سرشون میذاشتن. چای رو دور دادم و خواستم برگردم که عموی بزرگم بلند گفت: _حالا اگه دوست دارین عروس و دوماد برن حرفاشون رو بزنن. با تعجب به اطرافم نگاه کردم و دنبال دوماد می‌گشتم که یهو خان داداش بلند شد. سمت من حرکت کرد و یه لحظه حس کردم توی رویام. وقتی نزدیکم شد و شونه به شونه ی من وایستاد و من شوک زده فقط نگاهش میکردم که خندید و گفت: _نمیخوای با من حرف بزنی؟؟ با تعجب بهش زل زدم و با لکنت گفتم: _مگه دوماد شمایی؟؟؟ https://t.me/+zrkSKcG5ORllMjVk https://t.me/+zrkSKcG5ORllMjVk

Repost from N/a
_تو کجا؟!…ما فقط چهار تا صندلی رزرو کردیم! رژ لب را نصفه نیمه کشیده بودم که خنده روی لبم خشک میشود… لب هایم را میبندم… علیرام وارد اتاق میشود: _نه بابا من که گفتم پنج تا صندلی رزرو کن رهام قراره بیاد باهامون… ساحره پشت چشمی نازک میکند: _شنیدم،ولی گفتم که چهار تا صندلی خالی بیشتر نداره! علیرام با تعجب نگاهش میکند: _میگفتی واسه آزاد میخوای رزرو کنی خالی میکرد! ساحره حرص میخورد: _حالا این دختره ی دهاتیو نندازی دنبال باسنمون نمیتونی شام بخوری؟!… از اتاق بیرون آمده بودم تا کمتر بشنوم و خورد شوم ولی ساحره انقدر بلند حرف میزد که مطمئن شود به گوشم صدایش میرسد: _اصلا آزادم از این دختره خوشش نمیاد…کجا میخوای دنبالمون راش بندازی…یه شامه دیگه…میمونه تو خونه کوفت میکنه…جایی ام نداره بره که…همینجا همون جوجه و کباب و سفارش بده بیاد بخوره! علیرام با مراعات می گوید: _خب حالا…رها پرستار پناهه …هیزم تر نفروخته بهت که اینجوری حرف میزنی ساحره…بعدشم آزاد کجا گفته ازش بدش میاد؟!… گوش تیز میکنم…این جمله واقعا قلبم را شکسته بود… درست بود بی کس و کار بودم ولی قرار نبود مرد این خانه با زور تحملم کند… اگر جوابش قانع کننده بود همین امشب میرفتم…حتی اگر از دوری از پناه میمردم هم برنمیگشتم دیگر… _مگه ندیدی اون شب خودش گفت به رها نگید قراره تولد بگیریم واسه پناه…مثل پاپتیا تیپ میزنه نمیخوام به عنوان پرستار بچم معرفیش کنم…آبروریزیه… قلبم له میشود… عکسهای تولد پناه را دیده بودم… همین یک هفته پیش جشن گرفته بودند و پس به خاطر این حرف آزاد مرا دعوت نکرده بودند!!! از بغض در حال خفه شدن بودم… به سرویس میروم و تمام آرایشم را میشویم… هق هق هایم را در گلو خفه میکنم و بالاخره صدای آزاد و پناه توی سالن می پیچد… _حاضرید؟!…بریم؟!… صدای پاشنه های کفش ساحره زودتر از همه روی سالن به صدا در می آید: _آره…آره… پناه با لحن بچگانه میپرسد: _لها کو؟!… باز هم ساحره جواب میدهد:_نمیاد…بریم همین و بعد خانه خالی میشودو سکوت و سکوت و سکوت… از سرویس بیرون میروم… مقصد اتاق و چمدانم است… با گریه همه ی لباس ها را بار چمدان میکنم… سیم کارتم را از گوشی بیرون میکشم و ان را خاموش میکنم…و در آخر یک نامه… _ببخشید اگه لایق پرستاری از دختر شما نبودم و این مدت منو لباسای دهاتیمو تحمل کردید…دل کندن از پناه واسم سخته ولی اینکه میبینم به زور تحملم میکنید سخت تره… نامه را روی میز میگذارم و از خانه بیرون میزنم… اشک هایش مثل قندیل روی صورتم خشک میشود…هوا خیلی سرد بود… زیاد دور نشده بودم که ماشین آزاد پیچ کوچه را می پیچد و با باز کردن در پارکینگ داخل میرود… تنها بود!!! کنجکاو بودم که ببینم واکنشش از نبودم چه خواهد بود؟!… پشت در باز پارکینگ کمین میکنم… آزاد را می بینم که چطور بعد از خواندن نامه و گشتن خانه بهم ریخته بود!!! صدای’ مشترک مورد نظر خاموش می باشد هم توی خانه می پیچد… به گوشی خاموشم نگاه میکنم… بلاشک با من تماس میگرفت… و بعد صدای علیرام: _جانم آزاد؟!… عصبی بود:_کدوم بی پدری این چرت و پرتا رو به رها گفته که رفته هان؟!… _ساحره!!!بهش گفتم داری زیاده روی میکنی…زد دختره رو پوکوند… _بهش بگو رها رو پیدا میکنی برمیگردونی ساحره وگرنه من میدونم و تو!!! با تعجب نگاهش میکنم… انقدر مهم بودم و خبر نداشتم!!! حالا که به خیالشان رفته بودم باید میرفتم… سمت چمدان برمیگردم و دسته ی آن را چنگ میزنم… صدای بیرون آمدن آزاد را میشنوم و با سرعت تر میدوم… ولی صدای بلند آزاد ، پاهایم را متوقف میکند: انگار با تمام جانش …صدایم میزند: _رها!!! https://t.me/+1GHd4hFLTjtkZDM0 https://t.me/+1GHd4hFLTjtkZDM0 https://t.me/+1GHd4hFLTjtkZDM0 https://t.me/+1GHd4hFLTjtkZDM0 https://t.me/+1GHd4hFLTjtkZDM0

رمان بالاخره در vip به پایان رسیده 🩷🩵 اگر تمایل دارید داستان هیجان انگیز سراب رو یک جا بخوانید مبلغ 80000 ”تومان به شماره کارت زیر واریز کرده و شات رو به همراه اسم رمان به ایدی زیر بفرستید🙏 6104 3376 2637 8069 الهام ندایی @el_novel_o میانبر پارت ها کانال پشتیبان ble.ir/join/5NdJAnGgfW

sticker.webp0.24 KB