Pantea’s Dump🧺🐇
Open in Telegram
زیاد صحبت میکنم.هروقت حالشو داشتم یچیزی مینویسم. کاری باری: @allaboutpanteabot Podcast: @etherealchaos
Show more1 690
Subscribers
+424 hours
+157 days
+7930 days
Posts Archive
1 689
«دیگه سعی نمیکنم نوری رو که توی وجودمه بهت نشون بدم. میذارم باور کنی که تاریکم.»
تسلیم شدن یه غم عجیبی داره. یعنی دیگه امید به اینکه کسی واقعا تو رو بفهمه رو رها کنی. یعنی بذاری یه نسخه از تو توی ذهن و دنیای آدمها وجود داشته باشه که زشت، ناعادلانه و کاملا تحریفشدهست. یعنی وقتی بقیه دارن برای همه تعریف میکنن چه اتفاقی افتاده و داستان خودشون رو میگن، فقط راهت رو بکشی و بری، با این آگاهی که هیچوقت جلو نمیری تا داستان خودت رو بگی.
ولی در عین حال، شاید تنها راهی باشه که بتونم دوباره زندگیم رو پس بگیرم.
من نمیتونم وقتی مدام توی دادگاه قضاوت یه نفر دیگه ایستادم، پیشرفت کنم. نمیتونم رشد کنم وقتی تمام وقتم رو صرف اصلاح کتابی میکنم که یه نفر دیگه داره مینویسه.
ما همه فقط آدمهای دستوپاچلفتیایم که داریم سعی میکنیم توی دنیایی زندگی کنیم که ازمون انتظار بینقص بودن داره.
آدمهایی رو که دوست داریم، ناراحت میکنیم.
آدمهایی رو که بهمون اعتماد کردن، ناامید میکنیم.
مهم نیست چقدر سعی کنیم قهرمان داستان خودمون باشیم؛ بالاخره توی چند فصل از زندگی یه نفر، ما همون آدم بدهی داستان خواهیم بود.
تراژدی این نیست که یه نفر فکر کنه تو هیولایی.
تراژدی اینه که باقی عمرت رو صرف این کنی که به بقیه ثابت کنی هیولا نیستی و در این مسیر، آرامش خودت رو از دست بدی.
1 689
شاید براتون پیش اومده باشه یه جایی باشی و یهدفعه احساس کنیدبه اونجا تعلق نداری؛ انگار جزئی از آدمهای اونجا نیستی و هرچقدر هم تلاش میکنی، نمیتونی باهاشون ارتباط بگیری.
حتی عجیبتر اینه که ممکنه اون آدمها واقعا دوستت داشته باشن، باهات خوب رفتار کنن و هیچ اتفاق بدی هم بینتون نیفتاده باشه، ولی باز یه حسی ته دلت بگه «من اینجا جایی ندارم.» و تمام مدت احساس یه ماهی رو داری که بیرون از آب افتاده.
به این حس مبهم میگن موناکوپسیس؛ همون احساس تعلق نداشتن به محیط و آدمهای اطراف، انگار که جای اشتباهی، بین آدمهای اشتباهی قرار گرفتی؛ حتی وقتی هیچ دلیل مشخصی برای این حس پیدا نمیکنی.
1 689
همهچیز بالاخره یه جایی تموم میشه. معمولا وقتی دربارهی تموم شدن چیزها حرف میزنیم، بیشتر به این فکر میکنیم که ممکنه چیزهای خوب زندگیمون رو از دست بدیم؛ ولی برای من، یادآوری این که درد و رنج هم یه جایی تموم میشن، خیلی آرامشبخشه.
وقتی حالم خیلی بده و خیلی ناراحتم فقط این فکر کمی آرومم میکنه: اینکه مهم نیست این لحظه چقدر شدید و غیرقابلتحمل به نظر میاد، من قرار نیست برای همیشه همین احساس رو داشته باشم.
1 689
خیلی از چیزهایی که سالها پیش آزارم دادن، الان هم هنوز آزارم میدن؛ در حالی که شاید دیگه نباید اینطور باشه. وقتی بچه بودم، انگار بلد بودم چیزها رو حس کنم، تجربهشون کنم و بعد رهاشون کنم و برم سراغ زندگی.
اگه بخوام صادق باشم، فکر نمیکنم از وقتی بزرگ شدم واقعا چیزی و رو رها یا ازش عبور کرده باشم.
گاهی زیادی روی تروماها و زخمهامون تمرکز میکنیم و کمکم هویتمون رو هم بر اساس همونها میسازیم. میفهمم که ترمیم بعضی چیزها زمان میبره و نمیشه انتظار داشت یه شبه ازشون عبور کنیم. ولی همزمان، خودم از همین موضوع بهعنوان یه بهونه استفاده کردم که مدام همون تروماها رو توی ذهنم دوباره و دوباره زندگی کنم؛ چون یادم رفته بود چطور زندگی کنم. یا شاید هم جرات نداشتم اونجوری که میخوام زندگی کنم.
1 689
همیشه پستهایی میبینیم که میگن زندگی وقتی بچه بودیم بهتر بود؛ نه لزوما به این خاطر که کمسنتر و از همه جا بیخبر بودیم، بلکه شاید چون اون موقع به خودمون اجازه میدادیم فقط زندگی کنیم و واقعا تجربه کنیم.
وقتی درد داشتیم، به خودمون اجازه میدادیم درد بکشیم، حسش کنیم و تجربهش کنیم؛ بعد ولش میکردیم و میرفتیم سراغ ماجراجویی بعدی.
حداقل برای من که اینطور بود. اتفاقا فکر میکنم در دوران بچگی با تروماها و دردهای واقعی بیشتری روبهرو شدم، اما با این حال، شدت و دفعات دردهایی که الان در بزرگسالی تجربه میکنم، خیلی بیشتر و غیرقابلتحملتر به نظر میرسه.
1 689
امسال ۵۰ سال از زمانی میگذره که زنها تونستن بدون اجازهی یه مرد، برای خودشون حساب بانکی باز کنن.
اگه زنی هستی که به فمینیسم اعتقادی نداره، پس حساب بانکیت رو ببند، گوشیت رو کنار بذار، از حق رای دادنت صرفنظر کن، به جای شلوار، دامن بپوش و اگه شغلی داری ازش استعفا بده.
چون همین چیزهای بهظاهر ساده، چیزهایی هستن که زنهای شجاع و آگاه نسلهای قبل برای به دست آوردنشون جنگیدن.
1 689
مشکل خیلیا اینه که خودشون هنوز خودشونو نمیشناسن و واقعا نمیدونن که چه ویژگیهای شخصیتیای دارن برای همین روی هر ترندی سوار میشن چون تقلید از دیگران، براشون نزدیکترین چیز به داشتن هویت و سلیقه شخصیه.
1 689
شما با انجام دادن این ترند و چسبوندن شونصد تا استیکر پلاستیکی یکبارمصرف، whimsy نمیشید.
معنی کلمه ویمزی اینه: رفتار، ایده ها، هنر یا اشیایی که عجیب، خلاقانه و غیرمعمول و غیرقابل پیشبینی هستن و گاهی هم جالب یا مسخره به نظر میان.
پس وقتی شما کورکورانه روی یه ترند سوار میشی و چون بقیه روی لیوان یا گوشیشون استیکر چسبوندن، تو هم با تقلید این کار رو میکنی، پس ویمزی نیستی. چون این قابل پیشبینی، تکراری و غیرخلاقانه هست.
بعضیاتون واقعا ممکنه اگه ببینید که کسی پریده ته دره، شما هم دنبالش خودتونو پرت میکنید پایین.
1 689
بعضی از دورههای رشد ما اونقدر گیجکنندهان که حتی متوجه نمیشیم داریم رشد میکنیم. ممکنه عصبانی باشیم، پرخاشگر بشیم، مدام گریه کنیم و از کوره در بریم، یا حتی احساس افسردگی کنیم…
در واقع، ما داریم تغییر میکنیم؛ داریم از نظر روحی و درونی، تبدیل به آدم بزرگتری نسبت به قبل میشیم.
هر وقت رشد میکنیم، معمولا خود این رشد رو هم با تمام وجود حس میکنیم؛ درست مثل یه دونهی کوچیک که وقتی میخواد از پوستهش بیرون بیاد و تبدیل به یه گیاه بشه، باید سنگینی و فشار خاک رو روی خودش تحمل کنه.
خیلی وقتها این حس اصلا خوشایند نیست. اما چیزی که از همه بیشتر اذیتمون میکنه، اینه که نمیدونیم دقیقا چه اتفاقی داره میافته.
اون دورههای طولانیای که انگار یه چیزی درونمون منتظره، نفسش رو حبس کرده و نمیدونه قدم بعدی باید چی باشه، در نهایت تبدیل میشن به همون دورههایی که بعدها دلمون براشون تنگ میشه.
چون دقیقا توی همین دورههاست که میفهمیم داریم برای مرحلهی بعدی زندگیمون آماده میشیم؛ و احتمالا قراره یه بخش تازه و عمیقتر از شخصیتمون خودش رو نشون بده.
1 689
من تمام سعیام رو کردم که شعله کوچیک امید رو با هر بدبختی و سختیای بود توی دلم روشن نگه دارم.
تمام تلاشم رو کردم که امیدوار باشم به آینده، به زندگی بهتر، واقعا دلم میخواست توی دنیای به این بزرگی یه جای کوچیکی برای من باشه ولی نشد.
بدترین بخشش هم اینه که تقصیر من نبود و نمیتونم خودم رو سرزنش کنم تا حالم یکم بهتر بشه. تقصیر من نبود که اینجا به دنیا اومدم، من باعث جنگ و بدبختی و دلار ۲۲۰ تومنی نبودم. از این ناراحتم که هر تلاشی که میکردم کافی نبود که این اتفاقا نیوفتن چون هیچیش دست من نبود.
اون نور کمسوی امید توی دلم خاموش شده و الان فقط یه سوراخ سرد و تاریک ازش مونده که داره با درماندگی پر میشه.
1 689
من آدمها رو با همون حرفهایی دلداری میدم که همیشه دلم میخواست یکی به خودم بگه؛ با همون متنها و پاراگرافهایی رو مینویسم که همیشه آرزو داشتم برای خودم نوشته بشن، و سعی میکنم جوری با بقیه رفتار کنم مه همیشه دوست داشتم با خودم رفتار بشه.
1 689
Monthly favorites: August
وسایل مورد علاقه ماه آگست
عطر، ضد آفتاب رنگی، پالت سایه، کانتور مدادی گلدن رز، کتاب طبیعتگردی
1 689
غم و سوگ زمانبندی مشخصی نداره. وقتی میشنوم یکی به یه آدم داغدار میگه: «دیگه باید از این مرحله عبور کرده باشی.» واقعا اریت میشم.
واقعا چه حقی داریم به یکی بگیم باید چه حسی داشته باشه یا تا کی حق داره اون حس رو داشته باشه؟
هرکسی سوگش رو به یه شکل تجربه و پردازش میکنه. چیزی که لازمه، صبر و همدلیه. لازم نیست حتما طرف رو بفهمیم یا بدونیم دقیقا چه حسی داره.
فقط کافیه باهاش مهربون باشیم.
و اگه نمیتونیم مهربون باشیم، بهتره سکوت کنیم.
1 689
بخش بزرگی از خوشحال بودن اینه که برای زندگی هیجان داشته باشی.
برای همهچیز ذوق کنی؛ برای درست کردن یه فنجون چای، دیدن یه دوست، قسمت بعدی سریالی که داری میبینی، خریدن چیزی که مدتها براش پول کنار گذاشتی، غروبها، سفر رفتن، هر روز عاشق زندگی شدن.
باید یه جوری زندگی کنی که خود زندگی و حتی نفس کشیدن برات هیجانانگیز باشه.
1 689
من یه مدتیه که وقتی توی بات ازم میپرسن فلان چیز رو از کجا خریدم، دیگه دوست ندارم جواب بدم. دلیلش هم این نیست که مثلا دوست ندارم بقیه هم چیزی که من دارم رو داشته باشن یا بخوام اطلاعاتی رو از بقیه دریغ کنم. راستش دلیلش خیلی ناراحتکنندهتر از این حرفاست؛ من از دادن یه سری اطلاعات به غریبهها احساس ترس میکنم.
مدتهاست میخوام دربارهی ردپای دیجیتال صحبت کنم. دنیای دیجیتال خیلی از کارهای ما رو راحتتر کرده، ولی همزمان دست آدمها رو هم باز گذاشته که از همین ابزارها استفادههای بدی بکنن.
مثلا فرض کنید یه نفر که نیت خوبی نداره یا حتی استاک میکنه، ازم بپرسه فلان چیز رو از کجا خریدم و من هم پیج آنلاینشاپ رو براش بفرستم. ممکنه اون آدم بره توی پیج و با یه سرچ ساده، از روی کد رهگیری سفارشم آدرسم رو پیدا کنه. یعنی به همین راحتی، یه غریبه میتونه بفهمه من کجا زندگی میکنم.
برای همین دربارهی روتین زندگیم هم خیلی صحبت نمیکنم. به نظرم امن نیست که غریبهها بدونن من در هر ساعت از هر روز هفته کجام و چه کار میکنم. حتی عکسهایی که اینجا میذارم رو معمولا با چند روز فاصله پست میکنم تا مشخص نباشه دقیقا چه روزی در چه مکانی بودم؛ با اینکه واقعا دوست داشتم خیلی از این عکسها رو همون لحظهای که گرفتم باهاتون به اشتراک بذارم.
شاید این چیزها به نظرتون عجیب یا حتی مسخره بیاد، ولی خیلی از کسایی که چنل دارن میدونن که گاهی آدم چه پیامهای وحشتناکی دریافت میکنه و چه آدمهای ترسناک و مریضی پشت اکانتهایی نشستن که از بیرون، عکس پروفایل قشنگ و ظاهر کاملاً بیآزاری دارن.
کاش دنیا جوری بود که برای گذاشتن یه پست ساده، مجبور نبودم اینهمه به امنیت و عواقبش فکر کنم و با ترس براش برنامهریزی کنم.
