uz
Feedback
Pantea’s Dump🧺🐇

Pantea’s Dump🧺🐇

Kanalga Telegram’da o‘tish

زیاد صحبت میکنم.هروقت حالشو داشتم یچیزی مینویسم. کاری باری(به کسایی که سلام کردن بلد نیستن جواب نمیدم): t.me/HidenChat_Bot?start=1962292800 Podcast: @etherealchaos

Ko'proq ko'rsatish
1 404
Obunachilar
-124 soatlar
+297 kunlar
+20030 kunlar
Postlar arxiv
Come From The Shadows CD 1 TRACK 7 (320).mp39.38 MB

دوست دارم فکر کنم دنیا یه موزه‌ی بزرگه و ما آدم‌ها تابلوهای نقاشی‌ایم که روی دیوارهاش آویزون شدیم. به تابلوهای دیگه نگاه می‌کنیم، درباره‌شون حرف می‌زنیم و قضاوتشون می‌کنیم؛ همون‌طور که اون‌ها هم به ما نگاه می‌کنن و درباره‌مون نظر می‌دن. اما درست مثل هر اثر هنری، برداشتی که دیگران از تو دارن فقط یه تفسیره، نه خود واقعیت. همون‌طور که هیچ دو نفری یه تابلو رو دقیقاً یک‌شکل نمی‌بینن، هیچ‌کس هم نسخه‌ی کامل و واقعیِ تو رو نمی‌شناسه. هر آدمی تو رو از پشتِ تجربه‌ها، ترس‌ها، سلیقه‌ها و پیش‌فرض‌های خودش می‌بینه و معنی می‌کنه. برای همین، قضاوت دیگران معمولاً بیشتر از اینکه چیزی درباره‌ی تو بگه، درباره‌ی زاویه‌ی دید خود اون‌ها حرف می‌زنه. گاهی تو در چشم یک نفر شاهکاری و در چشم دیگری اثری معمولی؛ اما هیچ‌کدوم از این‌ها تمام حقیقتِ تو نیست. تو فقط از دریچه‌های مختلف دیده میشی.

خودت رو دوست داشتن یعنی هزار بار برای نسخه‌های قدیمی خودت مراسم خاکسپاری بگیری و هر بار، از نو خودت رو بسازی. یعنی بپذیری که بخشی از آدمی که قبلا بودی، بعضی رویاها، باورها و حتی بخش‌هایی از هویتت باید از بین برن تا جا برای رشد کردن باز بشه. و با هر بار از دست دادن اون نسخه‌های قدیمی، دوباره بلند شی و خودت رو از نو کنار هم بچینی.

خیلی احساس تنهایی می‌کنم وقتی حرف‌های زیادی توی دلم دارم، اما هیچ‌کس نیست که دلم بخواد اون حرف‌ها رو بهش بگم.

‏در ذهن من تقویم‌ها در همان لحظه پرواز قفل شده‌اند؛ برای من مونا هنوز ۱۷ ساله‌ست، ندا هنوز ۲۷ ساله‌ست، ترانه ۲۸ ساله، نیکا و کومار هنوز ۱۶ ساله هستند، ژینا ۲۲ ساله، فرزاد ۳۵ ساله‌ست، شیرین ۲۹ ساله، نوید و خدانور ۲۷ ساله ... ‏انگار تمام آن‌ها در حافظه تاریخ، بر قله همان لحظه ناتمام، تا ابدیت جاودانه شده‌اند.

‏اگر مونا امروز بود، اگر در خرداد ۶۲ در ۱۷ سالگی اعدام نمیشد،حالا زنی بود ۶۰ ساله و داستان زندگی خود را داشت. ‏امروز سالروز ا
‏اگر مونا امروز بود، اگر در خرداد ۶۲ در ۱۷ سالگی اعدام نمیشد،حالا زنی بود ۶۰ ساله و داستان زندگی خود را داشت. ‏امروز سالروز اعدام مونا محمودنژاد و ۹ زن بهایی دیگر در شیراز است.به آنها گفتند اسلام یا اعدام ‏ ۴۸ سال گذشت و ایران هنوز کابوس ⁧ اعدام ⁩ دارد

بهترین کاری که ادبیات می‌کنه اینه که یادت می‌ندازه اون حس‌های عجیب و ریز و درشتی که فکر می‌کنی فقط مال خودتن، همیشه وجود داشتن. یه نفر، یه جایی توی یه قرن دیگه، درست مثل تو از عشق سر در نمی‌آورده، از جامعه کلافه بوده، از اینکه مدام نقش بازی کنه خسته شده بوده و دنبال معنایی برای زندگی می‌گشته.

FINNEAS - What They ll Say About Us.mp37.12 MB

از جاویدنام #وهاب_حقیقی بگو ‏وهاب حقیقی ۲۲ ساله از اقلیت مذهبی یارسانی‌ها بود. ‏و ۱۸ دی‌ ماه بر اثر استنشاق گاز سمی و شیمیایی ناشی از گاز اشک‌آور ریه‌ش اسیب میبینه و سرانجام ۱۴ فروردین جاوید نام میشه، خانواده به علت اقلیت مذهبی بودن و ترس تا الان سکوت کرده بودند لطفا نذارید نامش فراموش بشه.

فرزند ایران و جان‌فدای میهن، جاوید‌نام وهاب حقیقی
+1
فرزند ایران و جان‌فدای میهن، جاوید‌نام وهاب حقیقی

قشنگ‌ترین آینه‌های دنیا رو می‌تونید از اینجا بگیرید🪭✨

سخته بپذیریم زندگی برای غم ما متوقف نمی‌شه، دقیقاً همین موضوع تنها دلیله که باعث می‌شه از غم‌هامون جان سالم به در ببریم. اگه قرار بود زمان برای هر دل‌شکستگی از حرکت بایسته، اگر دنیا برای هر فقدان واقعاً ساکت و بی‌حرکت می‌شد، ما هیچ‌وقت التیام پیدا نمی‌کردیم. هیچ‌وقت نمی‌تونستیم از ویرانه‌هایی که توش گیر افتادیم فاصله بگیریم. هیچ‌وقت به صبح‌هایی نمی‌رسیدیم که بار روی دوشمون سبک‌تر شده، خندیدن راحت‌تر شده و امید دوباره، آروم‌آروم، توی سینه‌مون شروع به نفس کشیدن می‌کنه. اینکه زندگی برای درد ما متوقف نمی‌شه، مجازات نیست. این دقیقاً همون چرخه‌ای هست که باعث می‌شه کم‌کم به زندگی عادی برگردیم.

زندگی برای هیچ‌کس متوقف نمی‌شه. نه برای دل‌شکستگی، نه برای سوگواری، نه حتی برای اون لحظه‌هایی که اون‌قدر بزرگ و دردناکن که فکر می‌کنی زمین باید از حرکت بایسته. ممکنه همه‌چیزهایی رو از دست بدی که فکر می‌کردی بدون اون‌ها نمی‌تونی زندگی کنی؛ یه آدم، یه رویا، یا حتی نسخه‌ای از خودت که زمانی تصور می‌کردی تا ابد موندگاره. و همون موقع، یه جای نه‌چندان دور، یه غریبه برای اولین بار عاشق می‌شه، یه بچه از ته دل می‌خنده و یه کارمند یه فروشگاه خیلی عادی قفسه‌هاشو پر می‌کنه؛ انگار نه انگار که دنیا برای تو زیر و رو شده. بی‌رحمانه به نظر می‌رسه؛ اینکه زندگی همین‌طور به جلو حرکت می‌کنه، بی‌تفاوت به اینکه تو توان همراه شدن باهاش رو داری یا نه. اینکه ساعت‌ها و روزها و سال‌ها همچنان از راه می‌رسن و روی هم انباشته می‌شن، حتی وقتی دیگه چیزی درونت باقی نمونده که به استقبالشون بره. شاید ته دلت انتظار داری دنیا لااقل از سر احترام به چیزی که از دست دادی، یه کم آروم‌تر بشه. فکر می‌کنی زمان باید برای لحظه‌ای مکث کنه؛ سروصداها، روشنایی‌ها و این ریتم عجیب و تکراری زندگی روزمره باید کمی ساکت بشن تا بتونی نفسی تازه کنی. اما این اتفاق نمی‌افته. هیچ‌وقت هم نیفتاده. دنیا صبر نمی‌کنه، حتی وقتی هنوز داری سعی می‌کنی تکه‌های خودت رو از روی زمین جمع کنی.

The drama (2026)
+1
The drama (2026)

بی‌رحمانه‌ترین ویژگی خیال‌پردازی اینه که می‌تونه تو رو دلتنگ چیزهایی کنه که اصلاً واقعی نیستن. می‌تونم خانه‌هایی رو ببینم که هیچ‌وقت توشون زندگی نکردم، بوی شام‌هایی رو حس کنم که هیچ‌وقت نپختم، و وزن بچه‌هایی رو توی آغوشم احساس کنم که هیچ‌وقت نداشتم؛ انگار ذهنم می‌تونه از هیچ، خاطره بسازه. گاهی توی عرض یک ساعت، یک زندگی کامل توی ذهنم می‌سازم؛ با جزئیات، با آدم‌ها، با روزها و سال‌ها. بعد ناگهان همه‌چیز فرو می‌ریزه و من زیر وزن عجیبِ از دست دادنِ تمام اون زندگی‌های خیالی دفن می‌شم؛ زندگی‌هایی که هیچ‌وقت وجود نداشتن، اما انگار همه‌شون رو یک‌جا از دست دادم. این نوع سوگواری عجیبیه؛ سوگواری برای احتمالات. انگار هزار نسخه‌ی ناتمام از خودم دورم پرسه می‌زنن؛ هر کدوم آستینم رو می‌کشن و هر کدوم فقط یک سؤال دارن: «چرا من رو زندگی نکردی؟».

من از وقتی یادم میاد از کلمه «بی‌فایده» می‌ترسیدم. این کلمه همیشه برام فقط یه توصیف ساده نبود؛ انگار یه نقص شخصیتی یا یه شکست اخلاقی رو نشون می‌داد. از یه جایی به بعد، این باور توی ذهنم جا افتاده بود که ارزش من به میزان خروجی و دستاوردهام بستگی داره. اینکه هر ساعت از روز باید یه دستاوردی داشته باشه؛ یه مهارت جدید، یه مدرک، یا حداقل یه داستان که بعدها ارزش تعریف کردن داشته باشه. انگار فقط زندگی کردن، بدون اینکه حتماً ازش یه معنا یا نتیجه بیرون بکشی، خودش نوعی شکست بود؛ یه جور خیانت به تنها زندگی‌ای که بهم داده شده. هیچ‌وقت کسی به من اجازه نداده بود روزهای بی‌فایده داشته باشم. اینکه جایی باشم که خودم انتخابش نکردم و مطمئن باشم بودنم اونجا هدر نرفته. اینکه از یه دوره از زندگی عبور کنم که هنوز هیچ معنایی برام نداره و با این حال باور داشته باشم که این هم بخشی از یه تصویر بزرگ‌تره. جامعه مدام بهمون میگه زندگی کوتاهه؛ میگه هر ثانیه ارزش داره و باید از هر لحظه‌ای که نصیبمون میشه یه معنی و مفهومی بیرون بکشیم. شاید برای بعضیا این حرفا انگیزه‌بخش باشه، ولی برای من همیشه بیشتر شبیه یه تهدید بوده.

فکر می‌کنم آدم‌های خوشبخت همیشه چیزی دارن که براش تلاش کنن. وقتی چیزی رو می‌خوای و برای رسیدن بهش تلاش می‌کنی، یعنی مقصدی داری. یعنی جایی برای خودت توی این جهان متصور می‌شی. یعنی باور داری سهمی از این دنیا داری و اگر به اندازه‌ی کافی تلاش کنی، شاید بتونی بهش برسی. داشتن یک خواسته، یعنی داشتن یک مسیر. و وقتی مسیری وجود داشته باشه، کم‌کم نقشه‌ای هم برای پیمودنش پیدا می‌کنی. اون وقت می‌تونی حرکت کنی، جلو بری و ساکن نباشی. سکون یه جور مرگه. آدم تا وقتی در حرکته، تا وقتی هنوز چیزی هست که براش بجنگه، هنوز زنده است. و شاید خوشبختی، بیشتر از هر چیز، همین زنده بودن و تلاش کردن باشه.

Dracula: a love tale (2025)
+1
Dracula: a love tale (2025)