BARBLO
Open in Telegram
🍷 بـــــــــــاربـــــــــلـــــــــو 🍷 (الههیپاکیوزیباییکهخیانتکاروشیطانیمیشود) 🍷نویسنده: نیلا.د.ب این رمان مورد تایید انجمن نویسندگان ایران قرار دارد و هرگونه پخش و نشر آن پیگرد قانونی دارد🚫 http://t.me/HidenChat_Bot?start=5898828882
Show more1 209
Subscribers
No data24 hours
-217 days
-9230 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
December '25
December '25
+2
in 0 channels
November '25
+3
in 0 channels
Get PRO
October '25
+1
in 0 channels
Get PRO
September '25
+10
in 7 channels
Get PRO
August '25
+5
in 0 channels
Get PRO
July '250
in 0 channels
Get PRO
June '25
+2
in 0 channels
Get PRO
May '25
+44
in 0 channels
Get PRO
April '25
+90
in 1 channels
Get PRO
March '25
+178
in 53 channels
Get PRO
February '25
+11
in 0 channels
Get PRO
January '25
+539
in 88 channels
Get PRO
December '24
+373
in 72 channels
Get PRO
November '24
+277
in 68 channels
Get PRO
October '24
+146
in 72 channels
Get PRO
September '24
+175
in 3 channels
Get PRO
August '24
+67
in 1 channels
Get PRO
July '24
+84
in 0 channels
Get PRO
June '24
+14
in 1 channels
Get PRO
May '24
+50
in 28 channels
Get PRO
April '24
+124
in 36 channels
Get PRO
March '24
+226
in 28 channels
Get PRO
February '24
+226
in 0 channels
Get PRO
January '24
+439
in 11 channels
Get PRO
December '23
+3
in 0 channels
Get PRO
November '23
+502
in 8 channels
Get PRO
October '23
+239
in 1 channels
Get PRO
September '23
+59
in 0 channels
Get PRO
August '23
+574
in 1 channels
Get PRO
July '23
+1 134
in 0 channels
Get PRO
June '23
+402
in 3 channels
Get PRO
May '23
+817
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 22 December | 0 | |||
| 21 December | 0 | |||
| 20 December | 0 | |||
| 19 December | 0 | |||
| 18 December | 0 | |||
| 17 December | +1 | |||
| 16 December | 0 | |||
| 15 December | +1 | |||
| 14 December | 0 | |||
| 13 December | 0 | |||
| 12 December | 0 | |||
| 11 December | 0 | |||
| 10 December | 0 | |||
| 09 December | 0 | |||
| 08 December | 0 | |||
| 07 December | 0 | |||
| 06 December | 0 | |||
| 05 December | 0 | |||
| 04 December | 0 | |||
| 03 December | 0 | |||
| 02 December | 0 | |||
| 01 December | 0 |
Channel Posts
ببین چی پیدا کردم 🤩😍.
لیستی از جذابترین و خوش قلمترین رمانهای تلگرامی که خوراک شبهای طولانی پاییزی هستن و شک ندارم که تا خود صبح نمیذارن خواب به چشات بیاد 🤤💗.
اما متاسفانه ظرفیتشون به شدت محدوده و لینکهاشون فقط تا آخر امشب در دسترسه😥.
پس بدو رمانتو بردار تا دیر نشده گلی❤️🔥
✨💖
دختری که مجبور میشه برای نجات دنیا و سرزمینش، برای پیدا کردن دشمنش به زمین بیاد، غافل از اینکه...
#عاشقانه_هیجانی_فانتزی 🌠⚔️❤️
https://t.me/+8q0m_8XpM4piMzc0
🎨🎶
دختری که جهان را از دریچه هنر میدید، ناگهان خود را در میان صداهایی یافت که فقط خودش قادر به شنیدن شان بود...
#عاشقانه_فانتزی_هیجانی 🎭👂💫
https://t.me/+CF9BWjW3Qm44NDQ0
😂🛍️
دختری مو فرفری و پر دردسر، که بعد تلاش های فراوان استخدام فروشگاه میشه در کمال تعجب همان هفته ی اول اخراجش نمیکنن، آن هم در فروشگاهی که مدیرش به«مدیر اخراجی ها »معروفه !!
#طنز_عاشقانه_رعیسکارمندی 👩💼💔😂
https://t.me/+LPlaiwQcl1E4ZjRk
✨🔮
داستان سه برادر که با جادو از همجدا شدند و در نبرد با جادوگر اعظم سرزمین هستند
#فانتزی_معمایی_عاشقانه 🌌⚔️❤️
https://t.me/+GZcDwJM1VNphM2Zk
💔🚫
ناخواسته دلبسته کسی شدم که از هر ممنوعهای واسم ممنوعهتر، و از هر دشمنی دشمنتر بود!
#عاشقانه_تخیلی_ترسناک 🖤⛓️😨
https://t.me/+G4HECT-DWtoyZDZk
😈✝️
من آیدن، دست پرورده شیطانم روی زمین! کسی که عشقشو تو آتیش سوزوند و حالا دام پهن کرده برای گناهکار کردن دختر پاک مسیحی!
#تناسخ_فانتزی_انتقامی 🔥😈😇
https://t.me/+hlp9tMT9NhIxYjY8
🕵️♀️⚔️
دختری که برای جاسوسی وارد قلمرو دشمن میشه تا رئیسش رو بکشه اما توسط رئیس قلعه...
#عاشقانه_مافیایی 💋👑🩸
https://t.me/+9Y4uYA4sHrFmNTg0
⚡🤵🏻♀️
«آدرین، مردی از جنس مافیا…
جانان، دختری تنها با گذشتهای پنهان…
یک عشق خشن، یک دنیای پر از راز، و اسارتی که بوی آزادی میده.
#عاشقانه_خشن_مافیایی 🖤⛓️🌶️
https://t.me/+EYRRM54wItlkYjY0
💎💔
در هیاهوی مشکلات و رازهای پنهان، هیراد ناجی همتا از دنیایی ناشناخته میشود...
#عاشقانه_انتقامی_ترسناک 🌌⚔️👻
https://t.me/+4Wj1BLrrboQ2MmY0
🔥🏃♀️
روژیا، دختری آتشمزاج و بیتاب، از ازدواجی تحمیلی فرار میکند تا آزاد باشد، اما آزادیاش بهایی دارد. در معاملهای تاریک با استاد مرموزش.
#عاشقانه_مرموز_🔮💸🖤
https://t.me/+8vPQhJj_flFmNGU0
💸🎲
داییم تو شرطبندی منو فروخت؛ شبی دست یکی از اونها سرنوشتمو عوض کرد...
#عاشقانه_هیجانی 💔⛓️🩸
https://t.me/+32k2nior1DxjNjdk
دو دوست قدیمی، حامد و حسنین که همراه با گروهی وارد مسیر بازگشت ناپذیر میشوند
#رفاقتی_عاشقانه_معمایی https://t.me/+yi5Jgxjq3gE4YzQ0
برای شرکت در لیستهای بعدی، لینک بالا رو لمس کن عسلی❄️✨
https://t.me/+_9R8-duUFFdiNTlk
| 2 | میانبرهای رمان باربلو🍷💃🏻 | 59 |
| 3 | ببینید چی براتون آوردمممم. 🤩
لیستی از جذابترین و خوش قلمترین رمانهای تخیلی تلگرام که شک ندارم تا خود صبح بیدار نگهت میدارن🤤😍
رمان تخیلی میخوای بخونی ولی هیچ جا جذابشو پیدا نمیکنی؟ پس این رمانها رو به هیچ وجه از دست نده ❤️🔥
اما متاسفانه لینکاشون فقط تا آخر شب در دسترسه😥
پس بدو رمانتو بردار که ظرفیت به شدتتت محدوده 🏃♀️💨
_حتی اگه یه روز از دنیا باقی مونده باشه...برمیگردم و انتقام تمام خوشیهای حروم شدهمو ازتون میگیرم! ⚔️
پرنس جذابی که ناخواسته یه اشتباه بزرگ میکنه، و خانواده خودش با بیرحمی از قصر بیرونش میکنن... 👑
https://t.me/+aEBfUryirqUxNzNk
شما چطور از من انتظار دارید که به سرزمین دشمنم، سرزمینی که حداکثر دونستههام ازش تنها به یک اسم ختم میشه برم؟! 🛡️
دختری که مجبور میشه برای نجات دنیا و سرزمینش، اون هم برای پیدا کردن دشمنش به یه سرزمین ناشناس بره! غافل از اینکه... 🌍
https://t.me/+8q0m_8XpM4piMzc0
⦁ مثل اینکه از افتادن توی آتیش جهنم نمیترسی آیدن؟! 🔥
⦁ من فقط آتیش تو رو شعلهور میکنم خانم کوچولو؟ 😈
شرط رهایی شاهزاده ای هزارساله از شیطان، پاکی اریسا دختر مسیحی! 💍
https://t.me/+3XVOr7YnzfBhZjQ0
من... من توی آینه افتادم... ولی این یه خواب نیست... 🪞
اون آینه... اون حس... اون صدا... 🗣️
منو صدا زد... منو انتخاب کرد... ✨
ولی چرا من؟ 🤔
چی از من میخواد؟ دختری که جهان را از دریچه هنر میدید، ناگهان خود را در میان صداهایی یافت که فقط خودش قادر به شنیدنش بود...🌳🍃
https://t.me/+CF9BWjW3Qm44NDQ0
تو فکر کردی من مجنونت شدم، حوم؟! نه گرگ کوچولو! تو مثل همیشه فقط یه مهره سوخته بودی، تنها وسیلهای که میتونست من رو به هدفم برسونه! 🐺💔
او برای حفظ جانش از قبیلهاش میگریزد، غافل از اینکه در فراسوی مرزها، شاهزادهای با انگیزههای تاریک در انتظار اوست! 🏰
https://t.me/+G4HECT-DWtoyZDZk
کاش اینجا بودی هیراد، خیلی بهت نیاز دارم حامیه همیشگیه من، کاش فقط یه لحظه فقط یه ثانیه به من فکر کنی، اگه نیای من میمیرم هیراد. 💖
در هیاهوی مشکلات و رازهای پنهان، هیراد ناجی همتا از دنیایی ناشناخته میشود. 🌌
https://t.me/+4Wj1BLrrboQ2MmY0
_هیچوقت فکرشو نمیکردم جفت روحیم یه ربع ساحره باشه! 🧙♀️
_منم فکرشو نمیکردم یه هیولا خواهانم باشه. 👹
سرآغاز همه چی از آن جنگل مرموز شروع شد، جنگلی که باعث تولد دوبارهاش شد و حتی مرگش! 🌳💀
https://t.me/+e5pCfagI_U1mNjcx
ـ اینجا قلمرو منه... قلمرو شاهزاده هرماس؛ به نفعته سرپیچی نکنی از قوانین...! 👑🤫
(دختری که حین اجرای تئاتر دزدیده میشه و سر از یک قصر باشکوه، اما عجیب در میاره... قصری که آدمهاش چشمهای قرمزی دارن) 🎭👁️🗨️
https://t.me/+5Qw5XZxIuQtlMTNk
ــ هی! اگر یه روزی میشد که قدرتی چیزی داشتی،چیکار میکردی؟
پنج نوجوان. یک سرنوشت.
وقتی تاریکی برمیخیزد، آنها تنها امید نور خواهند بود❤️🔥
https://t.me/+9Q5SddrYe9ZmZWU0
برای شرکت در لیستهای بعدی لینک بالا رو لمس عسل❤️🔥
https://t.me/+o9QSZCqJVmRlZGM0 | 20 |
| 4 | . | 62 |
| 5 | No text... | 0 |
| 6 | No text... | 0 |
| 7 | 🍷 بـــــــــــاربـــــــــلـــــــــو 🍷
#پارت269
ماشین میایستد و بعد شروین پیاده میشود.
نگاهش را به اطراف میچرخاند و بعد دوباره به ماشین نزدیک میشود.
- اینجا رو لیدر گروهی که باهاشون کار میکردی برامون آماده کرده. منطقه معروفیه و انگار امنه، پس نگران نباش.
سرم را آرام تکان میدهم که نزدیکتر میشود و بعد مرا بلند میکند و از ماشین بیرون میکشاند.
- کاش ویلچر رو میآوردی شروین، اینطوری اذیت میشی!
نگاهی به صورتم میاندازد و جوابم را نمیدهد که سکوت میکنم و سرم را پایین میاندازم.
نمیدانم چرا احساس شرم و گناه میکردم.
وارد آن خانهی نسبتا بزرگ میشویم.
دوبلکس بود و نمای چوبی ساختمان و درختان توی حیاط فضای دلنشینی ایجاد کرده بود.
سکوت عجیبی هم همه جا را فرا گرفته بود و بعد از مدتها در همهمهی بیمارستان بودن، انگار جای آرامش را پیدا کرده بودم.
اما نه!
تا آیدن پیدا نمیشد همه این آرامشها دروغین بودند.
به درون خانه که میرسیم، شروین زنگ را میزند و لحظاتی بعد چهرهی آشنایی مقابل در ظاهر میشود و من خجالت زده میشوم.
اما او با لبخندی مهربان نگاهم کرد و از شروین خواست که سریع داخل شویم.
جاندی بود! همان دختری که آن روز با کمکش از فیلمبرداری فرار کردم تا خودم را به آیدن برسانم و در آخر هم ...
اه، چقدر آن روز دور به نظر میرسید.
با اینکه دو ماه گذشته بود و من هنوز هم به آیدن نرسیده بودم.
شروین مرا روی کاناپه کرم رنگ میگذارد و جاندی سریع کنارم جای میگیرد.
- خیلی متاسفم که نتونستم بهت سر بزنم چون کارهای زیادی خارج از کشور داشتم.
در جوابش لبخند نصف و نیمهای میزنم اما او با مهربانی دستم را میگیرد و حرفهایش را ادامه میدهد.
- من اینجا تنها هستم و تو هم فعلا پیش من میمونی.
از شروین خواهش کرده بودم که اگه موندی حتما تو رو بیاره پیش من، اینجا جات امنه!
مثل خودش دستش را فشار میدهم و آرام تشکری میکنم.
دیگر جایی برای اعتراض نداشتم و انگار باید کمی با آنها راه میآمدم تا بتوانم برای آیدن کاری کنم.
- خب اریسا رو به شما میسپارم خانم هوانگ...
اگر مشکلی هم بود، سریع با من تماس بگیرید.
جاندی با همان لبخندش جواب شروین را میدهد و شروین جلوی من زانو میزند و به زبان آلبانی گوشزدهایش را به من عنوان میکند.
- یکم استراحت کن، به زودی دوباره میام پیشت، یادت نره چه قولی دادی؟!
هیچ چیز نمیتوانم بگویم و فقط سرم را برایش تکان میدهم که بلند میشود و خیلی سریع از خانه خارج میشود.
حالا من ماندهام و جاندی که با لبخندش نگاهم میکند.
«‹ @Barbloromans ›» | 88 |
| 8 | مثلث عشقی ممنوعه بین راهب شهر و ولیعهد زن باز که عاشق معصوم ترین و خاص ترین دختر شهر شدن و به خاطر داشتنش...🔞😱
2پاک | 11 |
| 9 | دنبال یه چنل میگردی که فال بگیره و واقعی باشههه؟😍😍
یه چنل میخای که هر روز مطالع فال روزانه و ماه تولدتو بزارههه؟😍🔥
پس بیا اینجا جووین بده و از واقعیتات زندگیت باخبرشو😌🔥🤭
@fal_horoscopee
@fal_horoscopee
@fal_horoscopee
لینک محدود❗👀
2پاک | 11 |
| 10 | _خوشگل شدی!
با صدایش آن هم نزدیکیم جیغی میکشم.
_هیس کوچولو منم.
نمیدانست ترس من از خودش است.
_اینجا..چیکار میکنی؟
در صورتم براق میشود و هومی میکشد.
_داری برای دادگاه آماده میشی؟
سرم را تکان میدهم که سرش زا نزدیکتر می آورد.
_طلاقت نمیدم حالا که خوب نگاهت میکنم خوشگلی!
با کاری که میکند سینه ام از بی نفسی می ایستد..😈🔞🔥
https://t.me/+tAT-AWyqAX9lYTNk
https://t.me/+tAT-AWyqAX9lYTNk
https://t.me/+tAT-AWyqAX9lYTNk
با زور با هم ازدواج میکنند اما سرنوشت داستان دیگری برایشان چیده..❤️🔥
2پاک | 18 |
| 11 | دختره میتونه مرده ها رو زنده کنه و حالا همه دنبالشن تا از بین ببرنش 😱❌
راهبایه کلیسا و از طرفی پادشاه قصد جون دختره رو کردن ... چی میشه اگه قدرتمند ترین راهب شهر برخلاف قوانین عاشق دختره بشه و از اون طرف بی قید و شیطونترین ولیعهد پادشاه واسه داشتن دختره همه کار کنه و حتی پدرشو ...🙊🔥
ادامه پارت هــ🔥ـات رمان 🥵 ...
ادامه پارت هــ🔥ـات رمان 🥵 ...
https://t.me/+QleYXazLq0BlODY0
https://t.me/+QleYXazLq0BlODY0
2پاک | 17 |
| 12 | sticker.webp | 123 |
| 13 | 🍷 بـــــــــــاربـــــــــلـــــــــو 🍷
#پارت268
- همه چیز رو باید تعریف کنی، همه چیزی که من نمیدونم. میتونی؟
به سمتش برمیگردم و سرم را برایش تکان میدهم.
همزمان یه این هم فکر میکنم که چقدر سخت بود که این کار را انجام بدهم اما برای آیدن بود.
به خاطر او هر چیزی را تحمل میکردم.
ماشین حرکت میکند و این بار به سمت جایی که شروین میگوید، میرود.
چکار باید میکردم؟
با این پا که دیگر واقعا توانم را گرفته بود باید چیکار میکردم.
کاش میتوانستم بال هم در بیاورم.
کاش میتوانستم راهی برای این زندگی بیپایان پیدا کنم.
این مدت آنقدر به واقعی بودن داستان فکر کرده بودم که دیوانه شده بودم.
مطمئن بودم اگر به یک روانپزشک مراجعه کنم به سرعت در تیمارستان بستریام میکند.
حالا باید چکار میکردم؟ و چرا هیچوقت نمیدانستم باید با این زندگی چکار کنم.
پس چه زمانی میرسید که نگرانی و دغدغه هیچ چیز را نداشته باشم؟
آه آیدن! کاش بودی و از تو میپرسیدم.
کاش بودی تا به من از آن باربلو تعریف کنی!
خسته بودم، از این همه ماجراهایی که مثل یک قصه باورنکردنی بود و از یک زندگی واقعی که سختتر بود...
خیلی خسته بودم و نیاز به استراحت داشتم اما الان نه!
الان وقت متوقف شدن نبود، الان آرامش نداشتم.
وقتی او را پیدا کردم، آن موقع حتی میتوانم با خیالت راحت بمیرم.
همین بود، باید خیلی زود آیدنم را پیدا میکردم.
- یکم دیگه میرسیم.
با صدای شروین صدای درون ذهنم ساکت میشود و من حواسم را به اطراف میدهم.
محلهای بود که انگار باید در آن ساکن میشدم تا آیدن را پیدا کنم.
از خلوت بودن و سکوت کوچه متوجه میشوم که شروین جای خوبی را انتخاب کرده تا امنیتم را تضمین کند.
چقدر از او ممنون بودم و از یک طرف هم تا لحظاتی دیگر شرمگین میشدم...
برای اینکه به او هم دروغ گفته بودم.
اما من فقط برای محافظت از او مجبور بودم...
همانطور که برای آیدن مجبور شدم اما در پایان چه چیزی نصیبم شد؟
نمیدانم، فقط امیدوارم هر چه زودتر از اینجا بروم.
به همراه آیدن و با حمایت شروین!
این دو تنها آدمهایی بودند که من بخاطرشان دروغ گفته بودم.
«‹ @Barbloromans ›» | 132 |
| 14 | sticker.webp | 143 |
| 15 | 🍷 بـــــــــــاربـــــــــلـــــــــو 🍷
#پارت267
با اخمهای درهم نگاهم میکند و صدای عصبیاش بلند میشود.
- از کجا میخوای پیداش کنی؟ اصلا میدونی کجاست؟ یادت رفته تا همین چند روز پیش نزدیک بود بمیری اریسا!
شروین از هیچ چیز خبری نداشت، فکر میکرد من آنقدر عاشق ایدن شده بودم که کور شده بودم. البته عاشقش بودم اما نقشهای بی رحم پشتش بود!
نقشهای که یک دختر برای خلاصی از دست پدر شیطانیاش اجرا کرد تا رها شود و حالا...
دلش به یکی از همانها گره خورده بود.
دستم مشت میشود و دستهی صندلی را چنگ میزنم.
- میدونم کجاست، یعنی میتونم پیداش کنم.
زیاد به این موضوع فکر کرده بودم!
رایف آدم ماریو بود و ماریو کسی بود که خون ریخته شدهی آیدن را میخواست!
و حالا که دخترش از دستورش به خاطر عشق به آن پسر دست کشیده بود، دیگر چه کار میخواست کند؟
معلوم بود که نوچههایش دست به کار میشوند!
پوزخندی روی لبش مینشاند و دوباره دستم را سفت میگیرد.
قبل از اینکه حرفی بزند من ادامه میدهم:
- رایف، همون عوضیای که من و دزدیده بود آدم ماریوئه!
با چشمهای خشمگین و متعجب نگاهم میکند.
- رایف؟ خب چه ربطی به آیدن داره اخه؟
اصلا چه ربطی به ماریو...
حرفش را میخورد و اینبار وحشت زده نگاهم میکند.
دستش را با دست دیگرم میگیرم و التماس گونه خواسته ام را بیان میکنم:
- بیا بریم هتل، قول میدم همه چیز رو برات تعریف کنم، باشه؟
هیچ چیز نمیگوید، دستش از میان دستم بیرون میکشد و از پنجره به بیرون خیره میشود.
من هم چشم میبندم و بیحرف به دنبال راهکاری برای پیدا کردن یکی از آن دو برادر عوضی میگردم.
«‹ @Barbloromans ›» | 167 |
| 16 | sticker.webp | 118 |
| 17 | رو به روی شوهر دختر بازم می ایستم.
_من نیاز جنسی دارم.
_دختر بچه ها چه میدونن نیاز جنسی چیه!
پوزخندی میزند، سعی میکنم با حرفم عصبیش کنم.
_من بچه نیستم نیاز جنسی دارم.
_برو کنار من قرار کاری دارم.
با دست کنارم میزند صدایم را بالاتر میبرم.
_اگه نیازم رو بر طرف نکنی میرم سراغ مردای دیگه.
با چشم های به خون نشسته به طرفم میچرخد.
_دوباره زر بزن.
ترسیده آب دهنم را قورت میدهم.
_میرم سراغ مردای دیگه..
از گردنم میگیرد و فشاری میدهد روی مبل پرتم میکند.
_اگه بهم خوش نگذره طلاقت میدم.
تا به خودم بیایم با لب هایش ساکتم میکند...😈🔞🔥
https://t.me/+tAT-AWyqAX9lYTNk
https://t.me/+tAT-AWyqAX9lYTNk
https://t.me/+tAT-AWyqAX9lYTNk
1پاک | 15 |
| 18 | سلام ببخشید یه کانال pdfرمان قبلا معرفی کرده بودید من لینکش،رو گم کردم دوباره بفرم بفرستین😋 👇
https://t.me/+PkGnRx4gAdVmOTc8
یه کانال تلگرامی براتون آوردم که بیش از ده هزارتا رمان هایpdf داره .!
تازه رمان های آنلاینی که pdf .شده ام داخلش پیدا میکنی .!
برای پیدا کردمن،رمان مورد نظرت وارد لینک زیر شو.!😍😳👇👇🔞
#عروس_هات #خان_روستا #برادر_خونی_من #دایی_ناتنی
#مافیایی #شاهرگ #ازدواج_زوری #مافیایی #من_و_تو #گناهکار #من_ارباب_توام #جاویدان #صحنه_دار
❌😫ادمین این چنل ظرفیت رو محدود کرده تا وقت هست سریع جوین بده❌😩
https://t.me/+PkGnRx4gAdVmOTc8
https://t.me/+PkGnRx4gAdVmOTc8
https://t.me/+PkGnRx4gAdVmOTc8
1پاک | 12 |
| 19 | 🍷 بـــــــــــاربـــــــــلـــــــــو 🍷
#پارت266
با کمک شروین اخرین قدمها را هم برمیدارم و از در آن بیمارستان لعنتی خارج میشویم.
ماشین مشکیای جلوی در ایستاده بود و با رسیدن به آن شروین دو ضربه روی در میزند و بعد کسی در را باز میکند.
بازویم را میگیرد و من با چهرهای در هم رفته از درد سوار میشوم و شروین هم کنارم مینشیند.
با تکیه دادن سرم به پشتی صندلی سعی میکنم کمی چشمانم را ببندم و اگر توانستم بخوابم اما چهرهاش از جلوی چشمانم کنار نمیرود.
دلم... دلم برای دیدنش و بودنش تنگ شده بود اما حالا حتی نمیدانستم او کجاست؟
- ایدن کجا بود؟
مطمئنم اگر حالش خوب بود به سراغم میآمد.
شاید هم نمیخواست که مرا ببیند ولی مهم نبود.
ماریو، آن عوضی شارلاتان با آیدنم چه کرده بود که من الان از حضورش محروم شده بودم.
مطمئنم بلایی سر او آورده بود و برای همین باید او را پیدا میکردم.
از حرص و عصبانیت دستم را مشت میکنم که ناخنهایم کف دستم را خراش میدهند.
من باید هرطور شده بود نجاتش میدادم.
باید پیدایش میکردم و به او میگفتم چقدر دوستش دارم.
باید دوباره میدیدمش و میگفتم که چقدر به او بد کردهام.
آخ، آیدنِ من!
شهزادهی قصههای من...
تو کجایی؟!
با حس دستی که روی بازویم مینشیند، از فکر بیرون میپرم.
- خوبی اریسا؟
بدون اینکه به طرفش برگردم سرم را تکان میدهم که غمگین نگاهم میکند و آه نامحسوسی میکشد.
باید فکرم را متمرکز میکردم، یک راه باید باشد که مرا به او برساند.
مطمئنم راهی هست... اما چه راهی برای رسیدن به او بود؟!
با توقف ماشین نگاهی به اطراف میاندازم و با فهمیدن اینکه در فرودگاه هستیم، متعجب میشوم.
- ما برای چی اینجاییم شروین؟
دستم را میگیرد و میگوید:
- باید از اینجا دور بشی و ببرمت یک جای امن.
با شنیدن این حرف دستم را به شدت از دستش بیرون میکشم وتخس میگویم:
- هرگز تنها به اون کشور لعنتی برنمیگردم.
من با آیدن به این جهنم اومدم و با آیدن هم برمیگردم.
«‹ @Barbloromans ›» | 130 |
| 20 | sticker.webp | 107 |
