روایتِ روانبُد
Open in Telegram
مانا روانبُد ___ «ما جز در آستانه نمیتوانیم ایستاد آنجا ایستادن نیز خود کاری سترگ است.» ــــــــــــــــــــــــــ http://WWW.Mana-ravanbod.blogspoT.com
Show more4 543
Subscribers
No data24 hours
+87 days
+3030 days
Posts Archive
4 543
«دور دوردست نیز اندوه خانگیست»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از شعرهای قدیمش آغاز میکنم که یادمان بیاید آن سالها کی چه شعری مینوشت و حسن عالیزاده چه از همان موقع زبان ساده و صمیمی و درستی در پیش گرفته بود.
*
شبی که یادم از این شعر آمد نه برف بود نه در شهر بودم. بعد عوارضی لب شانهی جاده ایستاده بودم نگاه نورهای شهر میکردم و دشت تاریک و آسمانی که چیزی نمانده بود روشن شود. آنطرف بین علما بر سر آچار یازده و دوازده اختلاف بود و انگار واقعاً آچار یازده راننده بزرگتر از یازدههای دیگر بود. یکی از سربازهای ایست بازرسی چکید آمد نزدیک گفت آتیش داری، گفتم نه قربان. با دست که اشاره کرد فهمیدم خود سیگار را منظور دارد. دوباره گفتم نه. و رفتنش را دیدم و برگشتم سمت دشت.
عجیب است آدم در طبیعت یاد شعرهای عالیزاده بیفتد بس که همه چیزش در شهر رخ میدهد، و اگر طبیعتی هست از پنجرهی خانهای دیده میشود یا از چشم «سخنـگو»ی مرد یا زنی که حتماً امروزین و متجدد است. از شعرهای عالیزاده که حرف میزنیم نمیگویم و نباید گفت «راوی» شعر ـــبرخلاف شعرهای شاملو مثلاً که غالباً گویندهی شعر شخص شخیص خودش است. ولی اینجا نمیگوییم «راوی» چون شعرها ظاهراً گولزنک روایتی دارند ولی در نهان این روایت نیست بلکه «صدا»ییست که مهمتر از همه چیز لحن دارد و لحنش از «محاکات» میآید اگر به ریشهی مایمسیس ارسطویی برگردیم آنچنان که آنزمان میفهمیدند: شبیه ملالزده است یا قفانگر، ساکت از حس مرگ یا غمگنانه به یادکرد دوست سالیان دراز.
مهم است که دقت کنیم صدای شعرهای عالیزاده صدای «شاعر» یا آن کسی نیست که پای شعر را امضا کرده است، باید گوینده یا «سخنــگو»ی شعر را کشف کرد و شناخت. از کجا؟ از این که چه میگوید، چه میبیند، شاید حتی خلاف حرف قبلیِ خودش را میگوید مثل یک راوی نامطمئن، شاید دارد ادا میآید برای همصحبتش که خودش را از تک و تا نینداخته باشد، شاید این اصلاً صدای فرشتهی مرگ است... ولی هرچه هست در جهان امروز رخ میدهد؛ حسرتی اگر دارد حسرتهای ابدیِ انسان است مثل مرگ معشوق یا دوست؛ ستیهنده و گندهگو و مدعی نیست؛ مثل موسیقیهای جز یا بلوز شبانه است؛ وقتی کنار هم مدتی مدید میخوانی مطمئن میشوی فقط میتوانست در تهران جدید پس از دههی بیست اینها نوشته شود گرچه نگاهی پردهپسزن و یابنده دارد به اودیسهی هومر و کتاب مقدس و قصههای ششگوشهی عالم، کلیسای کوچک مهجوری در اصفهان اینجا به شعر میآید اما خبری از عرفانیات و طبیعت و آسمان و ماورای آسمان و موهومات نیست.
ساده و مدرن و درست و جسور، چشم در چشمِ ملال و مرگ و سیاهی و تنهایی.
روایتِ روانبُد
...
4 543
Repost from یادداشتهای سید احمدرضا قائممقامی
پیراستن یا بیراستن؟
گر زآنکه به پیراستهٔ شهر برآیی
پیراسته آراسته گردد ز رخانت (از لغتنامه، از فرهنگ اسدی)
قومی که چو روبه به تو بر حیله سگالند
پیراسته بادند چو سنجاب و چو قاقم (از لغتنامه، از سوزنی)
این دو شاهد از لغتنامهٔ دهخداست. در شاهد اول پیراسته را باید بیراسته خواند و آن صورتی است از براسته که دیوار شهر است. از این معنی شواهد دیگر هم در متنهای فارسی هست، ولی به همان صورت مصحّف پیراسته. در شاهد دوم نیز بیراسته باید خواند. یک معنای بیراستن دباغت و موی بازکردن از پوست است (آنچه استاد صادقی در مسائل تاریخی زبان فارسی، ۱۷۲-۱۷۳، دربارهٔ لغات بیراستن و براستن و پیراستن نوشتهاند از هر نوشتهٔ دیگر دقیقتر و بهتر است و هر کس طالب است باید به آن رجوع کند؛ نیز رجوع شود به "چند کلمه از ذیل فرهنگهای فارسی" در مجلهٔ فرهنگنویسی).
گزاستن نیز که در لغتنامهٔ دهخدا از فرهنگ ناظم الاطباء به معنای دباغت نقل شده تصحیفِ گونهای از همین لغت است، یعنی تصحیف گراستن که خود مبدل گرایستن یا گراهستن است (دربارهٔ این گونهها به همان دو مقاله رجوع شود). گراشتن نیز که باز در دهخدا آمده بعید است صورت گویشی این لغت باشد (یعنی از wi-rāz به جای wi-rād)، بلکه احتمالاً آن نیز تصحیف است.
چون میدانیم که در فارسی میانه کوتاه کردن و مرتب کردن موی و ناخن را wirāstan میگفتهاند،¹ احتمالاً در این بیت فردوسی نیز باید بیراستن خواند نه پیراستن (از داستان زال و رودابه، چاپ سخن، یکم، ۱، ۱۱۰؛ دربارهٔ bī به جای bi رجوع شود به همان نوشتهٔ استاد صادقی):
به دیبای رومی بیاراستند
سر زلف بر گل بپیراستند
در برخی دیگر از شواهدِ پیراستن و پیراستهٔ شاهنامه نیز هیچ بعید نیست که صورت درست بیراستن و بیراسته باشد، مانند آن ابیات که در آنها از "پیراستن" تیغ و جوشن و زوبین سخن میگوید یا از تعبیه کردن تخت بر پشت پیل (بعضی شواهد در فرهنگ شاهنامه، ج ۱، ص ۵۹۷). فعل wirāstan در فارسی میانه بسیار پرکاربرد بوده، پرکاربردتر از پیراستن، و شمول معانی آن نیز بیش از پیراستن. همیشه باید به یاد داشت که فردوسی شاهنامه را سیصد سالی پس از سقوط ساسانیان سروده و فارسی دری، بر خلاف تصور امروزین ما، در این سیصد سال چندان تحول نیافته بوده. با این همه، معنای آراستن و وراستن و پیراستن آن قدر به هم نزدیک بوده که مکرر در نوشتههای پهلوی به جهت تأکید به هم عطف شدهاند. بنابراین، شاید نتوان در این ابیات شاهنامه به قطع گفت که پیراستن درست است یا بیراستن. آنچه میتوان کرد این است که به خرافهٔ ادبا که آرايشگاه غلط است و پیرایشگاه درست است و آرایش زینت است از راه افزودن و پیرایش چیزی است مانند آن از راه کاستن گوش نسپرد.
———
۱. مقایسه شود با varsaviray ارمنی (دخیل از پارسی) به معنای سلمانی.
4 543
Repost from اوراقِ صحرا
+1
تصویر زیر دو نمونه از حاشیهنویسیهای شاهرخ مسکوب بر کتاب «کشفالمحجوب» است. این کتاب نیز مانند باقی کتابخانهٔ مسکوب در بنیاد دائرةالمعارف اسلامی نگهداری میشود:
—متن اول: «هیچ متن فارسی را با اینهمه اکراه و محنت نخواندم. بعد از سهچهار ماه این چند صفحه را تمام کردم مردک آخوند فقیه متکلم صوفی بازی درآورده و با صد من سریش هم زور زده است که طهارت و زکوه و روزه را به تصوف بچسباند و شاهکارهایی از این قبیل. دیگر بهیچ قیمت نمیتوانم این مطالعهٔ شیرین را ادامه دهم. ۴۱/۹/۵»
—متن دوم: «مردک آخوند صوفینما چه زوری زده است که فروغ دین را به تصوف بچسباند و عرفان فقهی درست کند.»
اوراقِ صحرا
4 543
«من هرگز پیر نخواهم شد.»
ــــــــــــــــ
برای انصراف خاطر او را به یک دور بازی شطرنج دعوت کرده بود. و مرد برای خوشایند او پذیرفته بود. اما بدون تمرکز و البته با مهرههای سفید بازی کرده بود تا وقتی که دریافته بود که با چهار ضربه از پای در خواهد آمد و شکست خود را پذیرفته بود. پزشک حالا درمییافت که حریف آن بازی آخرین، برخلاف آنچه ابتدا تصور کرده بود، این زن بوده است و نه ژنرال خرونیمو آرگوته. حیران و مبهوت زمزمه کرد:
«بازی استادانهای بود!»
زن گفت که شایستۀ این تشویق نیست، زیرا این خرمیا ده سنتآمور بود که دیگر در مه مرگ گم شده بود و مهرهها را بیعشق تکان میداد. حدود ساعت یازده و ربع ــــچرا که موسیقی رقصهای خیابانی قطع شده بودــــ دست از بازی کشیده و از زن خواسته بود که او را تنها بگذارد. میخواست نامهای به دکتر خوونال اوربینو بنویسد که به چشمش محترمترین مردی بود که در تمام عمر شناخته بود، و همانطور که همیشه دوست داشت بگوید، دوست جانیاش بود. هرچند که تنها پیوند مودّت آن دو شطرنج بود که برایشان حکم علم را نداشت، بلکه بهمنزلۀ گفتوگویی حکیمانه بود. زن دریافته بود که خرمیا ده سنتآمور به انتهای عذاب خود رسیده است و جز به اندازهای که برای نوشتن نامه لازم است، دیگر فرصتی از زندگی برایش نمانده است. دکتر باورش نمیآمد: «به این ترتیب شما خبر داشتید!»
زن تأکید کرد که نهتنها خبر داشت، بلکه با همان عشقی که به او ورزیده بود تا او را در کشف خوشبختی یاری کند، به او کمک کرده بود تا عذابش را تاب آورد. چرا که یازده ماه آخر عمرش چیزی نبود جز: عذابی جانکاه.
پزشک گفت: «وظیفهتان بود که آن را فاش کنید.»
زن شگفتزده پاسخ داد: «نمیتوانستم این کار را بکنم. بیش از حد دوستش داشتم.»
دکتر اوربینو، که گمان میکرد در جهان همهچیز را شنیده است، هرگز چنین چیزی را، و به این سادگی که گفته میشد، نشنیده بود. در چهرۀ زن نگریست. و کوشید تا با هر پنج حسش او را در خاطرهاش، همانگونه که در آن لحظه بود، ثبت کند: زن، بیپروا، در جامۀ سیاه، با چشمان مارآسا و گل سرخی بر بناگوش، به الهۀ رودخانه میمانست. مدتها پیش، در ساحل خلوتی در هائیتی، وقتی که هر دو، پس از عشقبازی، برهنه دراز کشیده بودند، خرمیا ده سنتآمور ناگهان این جمله را آه کشیده بود: «من هرگز پیر نخواهم شد.» زن این گفته را به گونۀ تصمیمی قهرمانانه برای مبارزهای بیوقفه علیه بیداد زمان تلقی کرده بود، اما حرف مرد واضح بود: بیچونوچرا تصمیم گرفته بود تا در شصتسالگی زندگی را رها کند.
[...] خرمیا ده سنتآمور، زندگی را با شوری بیشعور دوست داشت. او عشق را و دریا را دوست داشت، سگش را و زن را دوست داشت، و رفتهرفته که تاریخ معهود نزدیکتر میشد، او نیز کَمکَمک تن به نومیدی میسپرد، گویی که مرگِ او را نه تصمیمی شخصی، که سرنوشتی بیرحم رقم زده است.
زن گفت: «دیشب، وقتی که رهایش میکردم، دیگر در این دنیا نبود.»
زن خواسته بود سگ را با خود ببرد. اما مرد سگ را که نزدیک چوب زیر بغلش چرت میزد، نگریسته و با سرانگشت نوازش کرده و گفته بود: «متأسفم. اما جناب وودرو ویلسون هم با من میآید.» در حینی که نامه را مینوشت، از زن خواسته بود تا سگ را به پایۀ تختخواب ببندد و زن سگ را با گرهی دروغین به تخت بسته بود تا حیوان بتواند خود را نجات دهد. این تنها حرکت نامؤمنانۀ زن بود که آرزوی به یاد آوردن ارباب در چشمان زمستانیِ سگ آن را موجه میساخت. اما دکتر اوربینو حرف او را قطع کرد تا به او بگوید که سگ خود را نجات نداده است. زن گفت: «پس خود سگ نخواسته است.» و خوشحال شد، چراکه در ته دل ترجیح میداد که همواره عاشق مُردهاش را همانگونه به یاد آورد که شب گذشته از او خواسته بود، آنگاه که نوشتن نامه را، که تازه آغاز کرده بود، رها کرده و برای آخرینبار به زن نگریسته و گفته بود: «مرا با گل سرخی به یاد بیاور.»
زن اندکی پس از نیمهشب به خانهاش رسیده بود. با لباس بر تخت دراز کشیده بود تا سیگاری بکشد. سیگاربهسیگار آتش زده بود تا به او مهلت نوشتن نامهای را که میدانست باید طولانی و دشوار باشد، بدهد. و اندکی پیش از ساعت سه، هنگامی که سگ به پارسکردن افتاده بود، زن آب را برای قهوه جوش آورده، لباس عزا پوشیده، و اولین گل سرخ سحرگاهیِ باغ را چیده بود. دکتر اوربینو اکنون مدتی بود که دریافته بود که با چه نیرویی میخواهد خاطرۀ این زنِ رستگاریناپذیر را از خود براند. و گمان میکرد که دلیلش را میداند: تنها آدمهای بیقید و لاابالی میتوانند با درد چنین با شفقت کنار آیند.
از «عشق در سالهای وبایی» مارکز ترجمهی نازی عظیما منتشر شده در جنگ کناره نخست، صفحات ۸۱-۸۳
روایتِ روانبُد
4 543
+5
در دوردست نیز اندوه خانگیست
ـــــــ
از شعرهای قدیمش آغاز میکنم که یادمان بیاید آن سالها کی چه مینوشت و عالیزاده از همان موقع چه زبان ساده و صمیمی و درستی در پیش گرفته بود.
*
شبی که یادم از این شعر آمد نه برف بود نه در شهر بودم. بعد عوارضی لب شانهی جاده ایستاده بودم نگاه نورهای شهر قزوین میکردم و دشت تاریک و آسمانی که چیزی نمانده بود روشن شود. آنطرف بین علما بر سر آچار یازده و دوازده اختلاف بود. یکی از سربازهای ایست بازرسی چکید آمد نزدیک گفت آتیش داری، گفتم نه قربان. با دست که اشاره کرد فهمیدم خود سیگار را منظور دارد. رفتنش را دیدم و برگشتم سمت دشت. عجیب است آدم در طبیعت یاد شعرهای عالیزاده بیفتد بس که همه چیزش در شهر رخ میدهد، و اگر طبیعتی هست از پنجرهی خانهای دیده میشود یا از چشم «سخنـگو»ی مرد یا زنی که حتماً امروزین و متجدد است. از شعرهای عالیزاده که حرف میزنیم نمیگویم و نباید گفت «راوی» شعر ـــبرخلاف شعرهای شاملو مثلاً که غالباً گویندهی شعر شخص شخیص خودش است. ولی اینجا نمیگوییم «راوی» چون شعرها ظاهراً گولزنک روایتی دارند ولی در نهان این روایت نیست بلکه «صدا»ییست...
روایتِ روانبُد
4 543
شعرهای حسن عالیزاده ظاهراً گولزنک روایتی دارند ولی در نهان این روایت نیست بلکه «صدا»ییست که مهمتر از همه چیز لحن دارد و لحنش از «محاکات» میآید اگر به ریشهی میمسیس ارسطویی برگردیم آنچنان که آنزمان میفهمیدند: ملالزده است یا قفانگر، ساکت از حس مرگ یا غمگنانه به یادکرد دوست سالیان. مهم است که دقت کنیم صدای شعرهای عالیزاده صدای «شاعر» یا آن کسی نیست که پای شعر را امضا کرده است، باید گوینده یا «سخنــگو»ی شعر را کشف کرد و شناخت. از کجا؟ از این که چه میگوید، چه میبیند، شاید حتی خلاف حرف قبلیِ خودش را میگوید مثل یک راوی نامطمئن، شاید دارد ادا میآید برای همصحبتش، شاید این اصلاً صدای فرشتهی مرگ است... ولی هرچه هست در جهان امروز رخ میدهد؛ حسرتی اگر دارد حسرتهای ابدیِ انسان است مثل مرگ معشوق یا دوست؛ ستیهنده و گندهگو و مدعی نیست؛ مثل موسیقیهای جز یا بلوز شبانه است؛ وقتی کنار هم مدتی مدید میخوانی مطمئن میشوی فقط میتوانست در تهران جدید پس از دههی بیست اینها نوشته شود...
روایت روانبد
4 543
موسیقیِ فضای شعرهای حسن عالیزاده چنین چیزیست. موسیقیِ فضای شعر دیگر چیست؟ مابهازایی موسیقیایی است از حالوهوای شعرهای یک شاعر. البته اگر شعرهای آن شاعر سیاق و نواخت ویژهای داشته باشد که خودش در این زمانه کیمیاست. بهعبارتی موسیقیِ فضا مال تکشعر نیست، دریافت مبهمی است از هوای شعرهای عمریِ یک شاعر. عالیزاده زبانی ساده و صمیمی با موسیقیای پنهان دارد و گزینشی هوشمندانه —و حتماً ناخودآگاه— در نگریستن به حیات واقعیِ سخنگوی شعر، فضاهایی که یک انسان این قرن در شهر میتوانسته تجربه کند، و عامدانه دور میایستد از گریزهای عارفانه و حتی خیره شدن در طبیعت و چشماندازهای علفزار و کوه و دشت. برای همین فضاهایی که در شعر نیما و آتشی و الهی و سپهری میبینیم اینجا غایب محض است؛ و شبیهتر است به فضای شعرهای آخر فروغ و شعرهای آخر الهی، با همهی آن تنهاییها و گریزها و ملالها و شفقتها و حسیات انسان امروزی که بسا آنی درمییابیم ولی انگار در لحظهی نوشتن آن قدر و ارج شعرشدن ندارند.
پا بدهد کار مفرّحیست «موسیقی فضای شعر» اینجا بگذارم، تفننی محض انصراغ خاطر.
البته جز فروغ که الساعه موسیقی فضای شعر دارد.
روایتِ روانبُد
4 543
«من هرگز برای مرگ، برای آبسورد و بیمعنی بودن زندگی، برای آوارگی، برای سر به موج باد سپردن و با آن رفتن تمایلی یا تفاهمی نداشتهام و حالا دارم [...]
«نمیدانم خلاصه هیچچیز از چیزهای این دنیا نیست که مرا گیرا باشد. و آن دنیا هم که نیست. و من دیگر تحمل شمع و ستون بودن زیر بنای دیگران را هم ندارم. ندارم، چه کنم؟ نه میخواهم مصرفکننده باشم و نه میخواهم تولیدکننده باشم و نه میخواهم اینجا باشم و اگر اینجا هستم برای این است که نمیخواهم آنجا باشم. [...]»
از «دو طوطی» و یک نامه از ابراهیم گلستان
روایتِ روانبُد
4 543
+1
به جناب آقای عالیزاده جستار پیشین را تقدیم کرده بودم در شانزدهم تیرماه، چون روز تولدشان بود و ندیدم کسی از آن یاد کند. بیژن الهی متولد ۱۶ تیر ۱۳۲۴ است و حسن عالیزاده دو سال بعدتر در ۱۶ تیر ۱۳۲۶ به دنیا آمده است. کتاب "روزنامهی تبعید" به خیال بنده از سه مجموعهشعر مهم این دهههاست. نیمِ دوم قرن در شعر به برهوت پرهیاهو بدل شد، قلعههایی پیدا در سراب بیابان که اگر دلیریِ پرسیدن و سنجیدن وامیداشت سویشان بروی ناپدید میشدند. شعرهای عالیزاده در دهه هفتاد و هشتاد و هنوز هم شبیه ندارد. از ممارست و مداومت در کار شاعری زبانش صیقلی دارد که عاریه نیست، و اگر کم از آن حرف میزنند سببش پرهیز شاعرست از مصاحبه و مرید و محجوبیِ او که زیستی حقیقتاً شاعرانه دارد. در این زمانه با چهرهنمایی و مریدپروری میشود کارها کرد. جز زبان ورزیدهی نرم و گریز از اوهام و درازگویی، این حوصلهی حسن عالیزاده است که او را متمایز میکند: اولین شعر کتاب ۱۳۶۹ و آخرین شعر کتاب ۱۳۸۰. شعر خوب زیاد نمیشود نوشت.
چهرهنگاریِ حسن عالیزاده کار دست بهرام داوری، محض انتشار در جنگ کنارهی شماره نخست، در جوار سه شعر از شاعر عزیز ما.
روایتِ روانبُد
4 543
چشمانی چون آوازِ آتش
Lhasa De Sela – La marée haute
(from “The Living Road”, 2003)
Words: Riad Malek, Lhasa De Sela
[«آواز آتش» نمیدانم در ادبیات قدیم به کار میرود یا رفته است، یا ترکیبِ درستی هست اصلاً یا نه. سالهاست فکر میکنم «آتش» علاوه بر نور و رنگ و شکل و اینها برای توصیف مؤلفهای دیگر دارد که غالباً غایب است: صدا! آتش یک صدایی دارد. و هر آتش هم صدایی، که توفیر دارد آتش از چوب باشد یا گاز شومینه، چوب خیس و شاخوبرگ خشک فرق دارد، آتش زغال تازه با زغال فریادرس، و از این قبیل. در خاطرم از روی «آواز نقش» که در نظامی دیده بودم پیش خودم «آواز آتش» را ساختم. اگر بیمزه است یا در کتب قدیم نیامده بنده را ببخشایید.]
[دربارهی لهاسا در فارسی ندیدم پرترهی خوبی کسی در مجلهای مثلاً نوشته باشد. خوب چیزی میشود. زندگی و مرگش خاص بود، این آلبومش هم خودش چیزی بود. حالا نمیدانم، بیست سال پیش لهاسا همه را شکار کرده بود. شایعات حولش و جنس صداش و موسیقیهای متنوع باعث بود یکقدری یادآورِ جادو و افسونهای کهن و متون رازآمیزِ باطنی باشد.]
روایتِ روانبُد
4 543
عصر که خواستم این جستار «حیف آن شعرها که آلودهی خاطرات شد» را برای بازنشر حاضر کنم دوباره خواندمش؛ چند سطر حذف شد و دو صفحهای علاوه. پس نمینویسم این فایل عیناً همان است که در کتاب تراژدیِ چهاردهم (دیماه ۱۴۰۳، صفحات ۳۴ تا ۴۷) منتشر شده.
آن روزها چندچندان پریشان بودم و حاصلش شد این جستار که کوشیدم در شرح نسبت شعر و موسیقی با خاطرات باشد: از خوابگاهی در دانشگاهی صنعتی اصفهان میآغازد و میانجامد به شبی در میانهی مهرماه ۱۴۰۳ که «این روزهای ابتدای پاییزمان به انتظار باران و روزهای خنکتر و البته به رصد اخبار و هول جنگ میگذرد. کمتر کسی میداند چه خواهد شد» با اشاراتی به زمینهی شش سوییت برای ویولنسلِ ساختهی باخ کنار سه بازگشت به صحنهای از احوالات قلبیِ آقای سوان در رمان «در جستوجوی زمان ازدسترفته» مارسل پروست ـــو قطعاتی که قلم دیگری دارند میانپردههاییاند از جستار ناتمامی در تن و زخم و خاطره و آگاهی، با ارجاع مدام به شاهنامه و شعرهای بیژن الهی.
در شانزدهم تیرماه تقدیم میکنم به حسن عالیزاده، شاعری که درک بعضی ظرائف اینجهانی و ملموس روح و روانِ آدمی را از جمله مدیون شعرهای اویم.
روایتِ روانبُد
4 543
Repost from روایتِ روانبُد
چه کسی میداند چرا؟
ــــــــــــــــــــــــــــ
نوامبر ۱۹۸۷ در پاریس چت بیکر پنجاهوهفتساله چندماهی پیش از مرگ در استودیویی دو آهنگ اجرا میکند که این اجرای I am a Fool To Want You را خاصّه تصویری بیشتر دوست دارم. اثرات سالهای سخت و دراگ بر صدا و صورت او پیداست، ردّی از دود انگار یادگار ایام تن به تخریب سپردنش مدام در تصویر پیداست و حقیقتش در چشمم این را انگار خطاب به خود میخواند و بیراهههای عمر را در نظر دارد.
چند ماه بعد، شب گرمِ سیزدهمِ ماه می درآمستردام، با بدنی که در آن کوکایین و هرویین نه کم یافت میشد، با سری آش و لاش پایین پنجرهی هتلش افتاده بر کف خیابان پیدا شد، بی که بشود فهمید حین هواخوری در بالکن ناغافل افتاده یا «درست یا غلط» لحظهای به سیاهی حقِّ تصرّف داده است. در اتاق از داخل قفل شده بود، ولی باقیِ چیزها جز دراگی که اینجا آنجا پخش و پلا بود خبر از خیال خودکشی نمیداد.
گزارش مفصل اینترنشنال هرالد تریبیون به تاریخ ۲۳ می ۱۹۸۸ را از اینجا بخوانید. شوخی تاریخ را هم ببینید ستون کناری حرف ایران و شیعیان لبنان است و اتفاقات سوریه.
روایتِ روانبُد
4 543
Repost from روایتِ روانبُد
«غم عالم به جانم جا گرفته چو سیلابی که بر دریا گرفته»
____
۲۳ آذرماه ۱۳۹۷
اگر میخواهید بدانید چیست این طبیعتِ مبهم و چندوجهیِ جنوب و غمِ مردمانش که با جانشان سرشته و به آنان کیفیتی خیامی بخشیده، این دوازده دقیقه را گوش کنید که مجلسیست از پیرمردان سینهسوختهی بوشهری، بخشو چند دهان شروه میخواند از شعرهای فایز دشتی و مفتون بردخونی، یاد یکی دو دوستِ ازدسترفتهشان میکنند و بیامرزی میفرستند، قلیانی میکشند اما فقط در فواصلی که بخشو سکوت میکند، خاطره تعریف میکنند، رندی میکنند در تعارفات معمول، و یقین بدانید آن خندههایی که قهقاه میزنند حتی وقت خواندن بخشو چیزیست در مایههای گذران دیدن دنیا و مافیها و غمهاش.
هرکسی که جنوبی باشد و فکر کند کمیت دنیا یکجاییش لنگ میزند و دلش برای چیزی تنگ شود که نمیداند چیست و ببیند آفتاب زندگیبخش اینجا هم زندگی میبخشد هم میکشد، و نفسش با شرجی تنگ شود و سالهای سال فرق شرجیهای فصول مختلف را بداند، حتمن دو حنجره برایش معنای دیگری میگیرد: یکی استاد دادبه و یکی بخشو.
شبی که رفتم خالو عادل را ببینم ساعت از یازده گذشته بود و میدانستم قلیان دومش را دارد چاق میکند، حرفهای معمول که تمام شد گفت یک بخشو پیدا کردم بیا گوش کن. و گذاشت. و پوست سرم جمع شد. در این آواز و فضای جمع پیرمردها اکسیری بود که سالها دنبالش میگشتم. با خودم آوردم و روزها و روزها گوش میدادم تا غروب که هوسش آمده بود و دست دست میکردم کارم تمام شود چایی بریزم و بخشو را با هدفن گوش بدهم. [...] متن کامل این یادداشت
سحرگاه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۴
گذراندن شب تلخ همچون صبر و غمآوار دشوار بود، ولی نه به غمباریِ دیشب بندریها که لحظات را سینهبهسینهی هول هیولای مرگ گذراندند. دیشب را به شنیدن همین چند دقیقهی بخشو گذراندم:
https://soundcloud.com/mana-ravanbod/2z9jhdzleua5
روایتِ روانبُد
4 543
مجادلهی مشهوریست و بارها رخ داده که عده ای شاعران را در زمانهی پرآشوب و دهشت جنگهای خونبار از تحریر شعرهای عاشقانه برحذر میدارند که «چه وقت این حرفهاست آقا! شرارت و شقاوت و خون را ببین!»، و پاسخ اینان را سربازان ازجنگبرگشته میدهند که «در سنگرها و زیر گلولهباران هیچچیزی همچون نامهی معشوقهای پنهانی یا زمزمهی شعری عاشقانه ما را دلیریِ زندگی نمیبخشید».
چندنفری پیش از چت بیکر این "تو نخواهی دانست عشق چیست، تا ندانی حقیقتِ غم چیست" را اجرا کردهاند و بسیاری پس از او؛ اما فقط اوست که ویران از نبردی بیمحابا و تنبهتن و عمری در عشق و لذت و اندوه گفتار مشهور هزار سال پیش آندریاس کاپلّانوس را پژواک میدهد که میگوید «عشق اندوهیست فطری که از مشاهده و تأمل بیش از حد در زیبایی» پدید میآید.
روایتِ روانبُد
4 543
Repost from زانیار ابراهیمی
📌"دوستدار آن کسام که چون تاس به سودش افتد، شرمسار شود و پرسد: نکند من نیز قماربازی فریبکار باشم؟!"
(چنین گفت زرتشت، فریدریش نیچه، ترجمه داریوش آشوری، نشر آگه، چاپ سیودوم، ۱۳۹۱، ص ۲۵)
چرا دستکم گاهی باید از پیروزی، شرمسار بود؟
شاید این تناقضی را در تبارشناسی اخلاق توضیح بدهد. در آنجا، مسیحیان که اخلاق بردگان دارند، بر رومیانی پیروز میشوند که سدهها "بهطور غریزی" بر طبق اخلاق سروران زیستهاند. در نظر نیچه، لزوما حق با پیروزمندان نیست. در نگاه او، تاریخ جهان دادگاه جهان نیست و همانطور که لوویت میگوید، تاج خارِ مسیح و تاج شاهیِ رومیان، چیزی را ثابت نمیکنند. پاتوسِ تاریخ، پاتوسِ نمایشی هولناک و رقّتبار است و موفقیت، "همیشه" بزرگترینِ دروغگویان بوده است.
مایلم این را به عرصه زندگی روزمره منتقل کنم، عرصهای که دوگانه مبتذل "برنده یا بازنده بودن"، این روزها با قدرت تمام سرکوبش میکند. کسانی که تعهدی نامشروط به زندگی دارند، مستغرق در زندگیاند؛ زندگیشان را بهتمامی میزیَند و تقدیرشان را در آغوش میگیرند، هرچند (به تعبیر پولس) خاری در تن داشته باشند؛ و هرچند ناخواسته به مهمانیِ رقصی ناخوشایند دعوتشان کرده باشند، تا حد امکان در نهایتِ زیبایی میرقصند؛ و فرض را چنان بهصرافت بر بیعدالتیِ بازیِ زندگی میگذارند که حتی وقتی تاس به سودشان میافتد، گویی تازه به این رقابتِ کذایی آگاه شده باشند، احساس شرم میکنند.
به دور و برتان که نگاه کنید، رومیانِ خاموشی را میبینید که به ذائقه عام تن ندادهاند، قهرمانانِ گمنامی که حتی بیآنکه بدانند، دست رد به ذائقه عوامی زدهاند که سراسر عمر در عین فرار از تابوی "لوزر بودن"، در چنبره آن گرفتار شدهاند و در هوای زندگی دیگران نفس کشیدهاند.
این قهرمانان خاموش، شاید همان شهسواران ایمانِ کییرکگور باشند، همان کارمند بانک و مامور مالیاتی که نقاب میانمایهگی، کییرکگور را از تشخیصشان ناتوان کرده بود، همان آلیوشا کارامازوفی که داستایفسکی را واداشت در ابتدای رمان، از اینکه او را قهرمانِ شاهکارش قرار داده است، تلویحا از خوانندگانش عذرخواهی کند.
تنها تعهد نامشروط، استغراق در بازیِ زندگی است، نه برنده شدن در آن، بلکه زیستنش بهتمامی و وفاداریِ خللناپذیر به آن.
وفاداری به زندگی، وفاداری به نو_شوندگی است و نه لزوما پیشروندگی؛ وفاداری به اعجابِ نهفته در افقهای تازه، مانند اسماعیلِ ملویل که میخواست درِ دنیای عجایب، چارتاق به رویش باز شود، حتی اگر بهای آن، انجامِ بهظاهر پستترین کارها در کف کشتی باشد.
#زانیار_ابراهیمی
#نشر_هرمس
#دلداده_زمین
#کسب_و_کار_اعجاب
#اندرونی_علیا
#مرا_اسماعیل_صدا_کن
@zaniarebrahimii
4 543
با توضیحکی دربارهی جستارگونهی پیشین، «تو آن عطر را دیگر هرگز نخواهی بویید» از این جهت ناقص میماند که اجازت نقل یادداشتهایی که میخواستم نرسید و قرینهای که پیش چشم داشتم یکلنگهاش افتاد. خاقانی با صدای دوست میشنیدم «بر دلِ من کمان کشید فلک ، لرز تیرم ز استخوان برخاست» و مینوشتم.
دیگر چه عرض کنم جز اینکه مفهوم «آتشبس» هم مثل مفهوم جنگ چیزیست جدید و چون قدیم نمیتوان به آن اندیشید. دیدنِ این جنگ با چشم قدیم حکمِ آن ژنرالهای فرانسویِ روزهای نخست جنگجهانی اول را دارد که رنگ آبیِ لباسهای ارتش فرانسه را نماد شرف و غیرت و ناموس و چه و چه میدانستند و بر آن پای میفشردند و «استتار» نمیدانستند چیست، تا هزاران سرباز بر خاک افتادند و تازه آن وقت با قِسمی سرشکستگی دوزاریِ ارکان حرب افتاد.
گفتن ندارد که بی خواندنِ «همرهان» شاید این جستارگونهی دوم مبهمتر از این که هست بنماید.
روایتِ روانبُد
4 543
امشب یادداشتی که مینوشتم چنان حاضر نیست که بگذارم. ربط دارد به عطر و جنگ و تن. هم معطل اجازهی دو نفرم برای نقل یادداشتهای روزانهشان از روزهای جنگ هم خودم سر حوصله نبودم.
عجالتاً این Raat Ki Rani از سرکار خانم Arooj Aftab را بشنوید که این قطعه و صدا (و هم یکی دیگر از کارهای این آلبوم) چیزی تاریک و رازآلود از باغهای کهن لاهور و پنجاب قرون ماضی با خود دارد انگار. قطعههایی از آلبوم قبلیاش، Vulture Prince، حالا دیگر نه ولی یکوقتی مونس خلوت میشد. چیزی نمانده بود به وسوسهام تن بدهم و در جستار «حیف آن شعرها که آلودهی خاطرات شد» از دو قطعهی آن آلبوم بنویسم. ننوشتم، فقط این قطعه را برای زخم نوشتم:
زخمها ارجمندترین تجربههای آدمیاند اگر مهلکترینند نیز. هر زخم اشاره به چیزی دارد، زخم از حیث التفاتیاش حدّ فارق میتواند بود، اشاره دارد به نوعی عریانی و رهایی و صمیمیت و ربط و تماس و توقعی که «زخم برداشتن» را ممکن کرده است وگرنه آنکس که دوری گزیند یا زرهی پولادین بپوشد چگونه زخم میتواند برداشت؟ زخم چون گسستن است، گسستن رگی که از وجود آن بسا بیخبر بودهای، سینهبهسینهی سیاهی شدن.
روایتِ روانبُد
4 543
امشب یادداشتی که مینوشتم چنان حاضر نیست که بگذارم. به عطر و جنگ و تن ربط دارد هم معطل اجازهی دو نفرم برای نقل یادداشتهای روزانهشان از روزهای جنگ هم خودم سر حوصله نبودم.
عجالتاً این Raat Ki Rani از سرکار خانم Arooj Aftab را بشنوید که این قطعه و صدا (و هم یکی دیگر از کارهای این آلبوم) چیزی تاریک و رازآلود از باغهای کهن لاهور و پنجاب قرون ماضی با خود دارد انگار. قطعههایی از آلبوم قبلیاش، Vulture Prince، حالا دیگر نه ولی یکوقتی مونس خلوت میشد. چیزی نمانده بود به وسوسهام تن بدهم و در جستار «حیف آن شعرها که آلودهی خاطرات شد» از دو قطعهی آن آلبوم بنویسم. ننوشتم فقط این را برای زخم
نوشتم:
زخمها ارجمندترین تجربههای آدمیاند اگر مهلکترینند نیز. هر زخم اشاره به چیزی دارد، زخم از حیث التفاتیاش حدّ فارق میتواند بود، اشاره دارد به نوعی عریانی و رهایی و صمیمیت و ربط و تماس و توقعی که «زخم برداشتن» را ممکن کرده است وگرنه آنکس که دوری گزیند یا زرهی پولادین بپوشد چگونه زخم میتواند برداشت؟ زخم چون گسستن است، گسستن رگی که از وجود آن بسا بیخبر بودهای، سینهبهسینهی سیاهی شدن.
روایتِ روانبُد
4 543
جنگ اخلاق را ملغی نمیکند اما حدّ را تا به خودت بیایی جابجا کرده است، حتی حدّ بیرونی بر قانونمندیهای بهظاهر طبیعی چه رسد به اخلاقی یا آدابی شخصی و درونی. شاید هم باید گفت قانونمندیهای درونی دیرتر از موج جنگ فرومیریزد، نمیدانم. هرچه هست دیدم یادداشتهای روزانهی این ایام را هیچوقت دوست ندارم خام و عریان منتشر کنم؛ از آن طرف هم تبوتاب ماجرا ادامه دارد و هم روحوروان همه چنان جا-کَن شده است که چند ماه دیگر این احوال نیز به تاریخ پیوسته و خواندن از این روزها بسا گنگ و قدری نا-در-زمان به چشم بیاید.
راهی میانه جستم: میان آنچه میخواندهام و آنچه به چشم شاهد بودهام و آنچه شنیدهام یا برایم تعریف کردهاند «قرینه»هایی میدیدم یا correspondences به قول بودلر؛ پس کوشیدن از این همجواری و ربطها جستارگونههایی عمل بیاورم قدری رها که بیشتر به قطعهنویسی شباهت میبرد.
«همرهان» نخستین آنهاست. «رهان» یعنی با کسی گرو بستن، شرط بستن. و «همرهان» یعنی «هم گرو»، «دو تن که باهم گرو بندند». شبی بود که با یادآوری تلگرام دانستم تولد دوستیست. تبریک گفتم. یادم انداخت سال پیش همچین شبی کجا بودیم و چه گذشت.
روایتِ روانبُد
4 543
دوست بسیار عزیزی پرسید این شبها دستت به چه کاری میرود؟ از کتاب حرف زدیم بعد گفتم دیشب اورتورِ اگمونت اجرای ۱۹۵۰ بر ویرانههای برلین را مکرر دیدم.
داستانش از این قرار است:
اجرای فیلارمونیک برلین از اورتورِ اگمونت بتهوون است، به رهبری سرجیو چیلیبیداکه بعد از جنگ جهانیِ دوم. صحنهی اجرا بر ویرانههای ساختمان فیلارمونیک برلین است که شکوه شصتسالهاش را بمبهای جنگ به آتش کشیدند. رهبر ارکستر که چنین غریق صداهاست شهره است به تمرینهای طولانی و طاقتفرسا و آزار نوازندگان، با ضبط صدای اجراها مخالف بود و اجرای زنده را واجد موهبتی علیحده میدانست؛ و درست است که در انضباطی پولادین قطعه را هزاربار تمرین میداد ولی در اجرا به فراخور حس از بداههپردازیهایی ابا نداشت که اصلاً امضای جنابش بود.
اما صحنه، که یعنیِ زمینهی اجرا و تفسیر: ویرانههای جنگ، خرابههای فلارمونیک برلین که شش سال است به همین صورت مانده. ملتی از پس فاجعه و جنگی بزرگ و سرشکستگیِ جهانی میخواهد برخیزد، از ویرانه آواربرداری کند، باید تکلیفش را با هیتلر و نازیسم و شرّ روشن کند.
اینجاست که موسیقی محمل روح و بازسازیِ روح یک ملت میشود.
روایتِ روانبُد
